Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
Закритий канал
Dr. Morris Setudega استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی, عضو انجمن روانشناسان APA عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO عضو انجمن systemis سویس نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در دانشگاه #dr_morris_setudegan
Показати більше567
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-430 день
Архів дописів
Repost from علوم اعصاب و روانشناسی | NeuroVerse
اونهایی که منو میشناسن میدونن از این جمله نیچه خیلی تو اطاق درمان و نوشته هام و گفته هام وام گرفتم چون زندگی منو تغییر داد.
Nietzsches „Man muss noch Chaos in sich haben, um einen tanzenden Stern gebären zu können.“
Also sprach Zaratusthra
یکی از معروفترین و شاعرانهترین سطرهای "چنین گفت زرتشت" نیچه
"باید در خودت هنوز هرجومرجی داشته باشی تا بتوانی ستارهای رقصان بزایی."
معنای شاعرانه سطحی نیچه از هرج و مرج Chaos بهعنوان استعارهای برای یک بینظمی، شور، احساسات خام، تضادها و ناآرامی درون انسانه. و از ستارهی رقصان Dancing Star بهعنوان نماد افرینش، خلاقیت، زندگی نو، معنا یا خویشتن برتر، ابر انسان übermensch استفاده کرده ساده بگم، نیچه میگه:
اگر در درونت هیچ ناآرامی، تضاد، درد یا شور زندگی نباشه، چیزی تازه، زیبا و معنادار از تو زاده نخواهد شد. این یک معنای درون فردی و روانشناختی هم داره اگه تحلیلی یا اگزیستانسیالی بهش نگاه کنیم. چونکه "هرجومرج درون" همون بخشهای ناخودآگاه، سایهها، ترسها، میلها و تعارضهای ما میشه. ولی نیچه نمیگه این هرجومرج رو سرکوب کن، خیر بلکه که میگه بپذیر و ازش آفرینش بساز.
در واقع میگه: رشد واقعی از دل تعارض و درد زاده میشه، نه از آرامش مصنوعی... و ستارهی رقصان همون لحظهی تولد خویشتن نوی ماست؛ لحظهای که ما از تضادها و زخمهامون چیزی والا و زیبا خلق میکنیم.
اینجا میتونیم یک معنای فلسفی تو پیوند با ابرمرد هم بزنیم تو کتاب چنین گفت زرتشت، نیچه انسان رو در مسیر "شدن" میبینه، نه یک چیز ثابت، اونو پلی بین حیوان و ابرمرد تلقی کرده. و این شدن، با نابودی و آفرینش همراهه. پس هرجومرج درون ما همون نیروی خامی هست که باید از اون عبور کنیم تا به آفرینش اون خود برتر برسیم. مثل زایش: دردناک ولی زاینده.
و اگه بخوام معنای وجودی تو زندگی روزمره رو نگاه کنم و به زبون ساده بگم، نیچه به ما یاد میده که از آشفتگیهامون نترسیم.
از شکستها، احساسات متناقض، شکها و بحرانهامون فرار نکنیم، چون درست همونجاست که امکان تولد چیزی تازه در ما هست. بدون اون آشوب، ما به نظمِ مردهای دچار میشیم؛ مثل آب راکد که بو میگیره.
"هرجومرج درون" = انرژی خام و ناهماهنگ زندگی
"ستارهی رقصان" = آفرینش، معنا، یا خود نو
پیغام نیچه = درد و تضاد رو بپذیر، و ازش زیبایی و معنا بیافرین.
پس بیا رقصان ستاره بزاییم.
دکتر موریس ستودگان✨
اکتبر ۲۰۲۵
#نیچه #ستاره #هرج_مرج
#چنین_گفت_زرتشت
این تصویر رو دیدم و از ذهنم خطور کرد که چرا ژورنالینگ یا دفترچه خاطرات اینقدر مهمه و پیشنهاد میشه. من به دفتر بیست و نهم هم رسیدم و میتونم بگم ما فقط میتونیم زندگیمون رو در آینهی عقب ببینیم.
فیلسوف دانمارکی سورن کییرکگور این حقیقت کهنه رو سال ۱۸۴۳ تو دفترش نوشت:
✨"زندگی را باید به عقب فهمید، اما باید ان را به جلو زیست."
سورن به گمانم میخواد به ما بگه که برای زندگی هیچ بندری امنی وجود نداره. نمیتونیم از جریان طوفانی زندگی بیرون بریم، لنگر بندازیم، همهچیز رو تحلیل کنیم و بعد دوباره بادبان بالا بکشیم و به دریا بزنیم. ما باید در دل زندگی تصمیم بگیریم، بدون اینکه از پیامدها مطمئن باشیم و این ریسک گاها آموزگار ما میشه. من یقین دارم که فقط در بازنگری و بازتاب گذشته هست که میتونیم معنا رو درک کنیم: که چطور رنجها ما رو شکل دادن، یا چطور در روایتی میزیستیم که فقط بعداً انسجامش رو میفهمیم. و این بینش کییرکگور تنشی بنیادین رو آشکار میکنه:
بین زیستن بهسوی آیندهی ناشناخته و فهم زندگی در نگاه به گذشته. و درست در همین نگاهِ واپسین هست که خرد پدیدار میشه — اون لحظهای که میفهمیم چرا، و چطور، این مسیر، ما رو ساخته و صیقل داده.
از نگاه من یکی از نیرومندترین ابزارها برای این نوع بازتاب و بازاندیشی، نوشتن روزانه یا ژورنالنویسی هست.
دکتر موریس ستودگان✨
Think+
اونهایی که منو میشناسن میدونن از این جمله نیچه خیلی تو اطاق درمان و نوشته هام و گفته هام وام گرفتم چون زندگی منو تغییر داد.
Nietzsches „Man muss noch Chaos in sich haben, um einen tanzenden Stern gebären zu können“ stammt aus „
Also sprach Zaratusthra
یکی از معروفترین و شاعرانهترین سطرهای "چنین گفت زرتشت" نیچه
"باید در خودت هنوز هرجومرجی داشته باشی تا بتوانی ستارهای رقصان بزایی."
معنای شاعرانه سطحی نیچه از هرج و مرج Chaos بهعنوان استعارهای برای یک بینظمی، شور، احساسات خام، تضادها و ناآرامی درون انسانه. و از ستارهی رقصان Dancing Star بهعنوان نماد افرینش، خلاقیت، زندگی نو، معنا یا خویشتن برتر، ابر انسان übermensch استفاده کرده ساده بگم، نیچه میگه:
اگر در درونت هیچ ناآرامی، تضاد، درد یا شور زندگی نباشه، چیزی تازه، زیبا و معنادار از تو زاده نخواهد شد.
این یک معنای درون فردی و روانشناختی هم داره اگه تحلیلی یا اگزیستانسیالی بهش نگاه کنیم. چونکه "هرجومرج درون" همون بخشهای ناخودآگاه، سایهها، ترسها، میلها و تعارضهای ما میشه. ولی نیچه نمیگه این هرجومرج رو سرکوب کن، خیر میگه بپذیر و ازش آفرینش بساز.
در واقع میگه: رشد واقعی از دل تعارض و درد زاده میشه، نه از آرامش مصنوعی... و ستارهی رقصان همون لحظهی تولد خویشتن نوی ماست؛ لحظهای که ما از تضادها و زخمهامون چیزی والا و زیبا خلق میکنیم.
اینجا میتونیم یک معنای فلسفی تو پیوند با ابرمرد هم بزنیم تو کتاب چنین گفت زرتشت، نیچه انسان رو در مسیر "شدن" میبینه، نه یک چیز ثابت، اونو پلی بین حیوان و ابرمرد تلقی کرده. و این شدن، با نابودی و آفرینش همراهه. پس هرجومرج درون ما همون نیروی خامی هست که باید از اون عبور کنیم تا به آفرینش اون خود برتر برسیم. مثل زایش: دردناک ولی زاینده.
و اگه بخوام معنای وجودی تو زندگی روزمره رو نگاه کنم و به زبون ساده بگم، نیچه به ما یاد میده که از آشفتگیهامون نترسیم.
از شکستها، احساسات متناقض، شکها و بحرانهامون فرار نکنیم، چون درست همونجاست که امکان تولد چیزی تازه در ما هست. بدون اون آشوب، ما به نظمِ مردهای دچار میشیم؛ مثل آب راکد که بو میگیره.
"هرجومرج درون" = انرژی خام و ناهماهنگ زندگی
"ستارهی رقصان" = آفرینش، معنا، یا خود نو
پیغام نیچه = درد و تضاد رو بپذیر، و ازش زیبایی و معنا بیافرین.
پس بیا رقصان ستاره بزاییم.
دکتر موریس ستودگان✨
اکتبر ۲۰۲۵
تقدیم به م. که در حال ستاره رقصان زاییدن هست.
#نیچه #ستاره #هرج_مرج
#چنین_گفت_زرتشت
اونهایی که منو میشناسن میدونن از این جمله نیچه خیلی تو اطاق درمان و نوشته هام و گفته هام وام گرفتم چون زندگی منو تغییر داد.
Nietzsches „Man muss noch Chaos in sich haben, um einen tanzenden Stern gebären zu können“ stammt aus „
Also sprach Zaratusthra
یکی از معروفترین و شاعرانهترین سطرهای "چنین گفت زرتشت" نیچه
"باید در خودت هنوز هرجومرجی داشته باشی تا بتوانی ستارهای رقصان بزایی."
معنای شاعرانه سطحی
نیچه از هرج و مرج Chaos بهعنوان استعارهای برای یک بینظمی، شور، احساسات خام، تضادها و ناآرامی درون انسانه. و از ستارهی رقصان Dancing Star بهعنوان نماد افرینش، خلاقیت، زندگی نو، معنا یا خویشتن برتر، ابر انسان übermensch استفاده کرده ساده بگم، نیچه میگه:
اگر در درونت هیچ ناآرامی، تضاد، درد یا شور زندگی نباشه، چیزی تازه، زیبا و معنادار از تو زاده نخواهد شد.
این یک معنای درون فردی و روانشناختی هم داره اگه تحلیلی یا اگزیستانسیالی بهش نگاش کنیم. چونکه "هرجومرج درون" همون بخشهای ناخودآگاه، سایهها، ترسها، میلها و تعارضهای ما میشه. ولی نیچه نمیگه این هرجومرج رو سرکوب کن، خیر بلکه که میگه بپذیر و ازش آفرینش بساز.
در واقع میگه: رشد واقعی از دل تعارض و درد زاده میشه، نه از آرامش مصنوعی... و ستارهی رقصان همون لحظهی تولد خویشتن نوی ماست؛ لحظهای که ما از تضادها و زخمهامون چیزی والا و زیبا خلق میکنیم.
اینجا میتونیم یک معنای فلسفی تو پیوند با ابرمرد هم بزنیم تو کتاب چنین گفت زرتشت، نیچه انسان رو در مسیر :شدن" میبینه، نه یک چیز ثابت، اونو پلی بین حیوان و ابرمرد تلقی کرده. و این شدن، با نابودی و آفرینش همراهه. پس هرجومرج درون ما همون نیروی خامی هست که باید از اون عبور کنیم تا به آفرینش اون خود برتر برسیم. مثل زایش: دردناک ولی زاینده.
و اگه بخوام معنای وجودی تو زندگی روزمره رو نگاه کنم و به زبون ساده بگم،
نیچه به ما یاد میده که از آشفتگیهامون نترسیم.
از شکستها، احساسات متناقض، شکها و بحرانهامون فرار نکنیم، چون درست همونجاست که امکان تولد چیزی تازه در ما هست. بدون اون آشوب، ما به نظمِ مردهای دچار میشیم؛ مثل آب راکد که بو میگیره.
"هرجومرج درون"= انرژی خام و ناهماهنگ زندگی
"ستارهی رقصان"= آفرینش، معنا، یا خود نو
پیغام نیچه = درد و تضاد رو بپذیر، و ازش زیبایی و معنا بیافرین.
پس بیا رقصان ستاره بزاییم.
دکتر موریس ستودگان✨
اکتبر ۲۰۲۵
تقدیم به م. که در حال ستاره رقصان زاییدن هست.
#نیچه #ستاره #هرج_مرج
#چنین_گفت_زرتشت
حالا از فروید، وینیکات و لکان گذشتیم، برویم سراغ کسی که در مرز میان فلسفه، پدیدارشناسی و روانکاوی ایستاده: گاستون باشتلار یا بچلارد (Gaston Bachelard) — کسی که در کتاب معروفش The Poetics of Space (1958) "خانه" را به قلمرو خیال، خاطره و رؤیا تبدیل کرد. او شاید از نظر فنی روانکاو نباشد، ولی فهمی از خانه میدهد که ناخودآگاه رمانتیک را آشکار میکند.
🏡 خانه به مثابه "ناخودآگاه شاعرانه"
از دید باشتلار، خانه صرفاً مکان زیستن نیست؛ بلکه محل شکلگیری هستی درونی انسان است. او میگوید؛
"خانه نخستین جهانی است که انسان در آن جا میگیرد. پیش از آنکه در جهان باشیم، در خانه بودهایم."
— Gaston Bachelard, The Poetics of Space, p. 7
به بیان دیگر، خانه جایی است که بودن شکل میگیرد؛ جایی که ما برای نخستین بار میان “درون” و “بیرون” تمایز میگذاریم.
خانه در نظر او شبیه به ناخودآگاه
است: لایهلایه، پر از خاطرات، صداها، عطرها، نورها، و احساسهای کهنهای که هنوز در ما زندهاند.
🌺 خانه به عنوان بدن خیال
خانه در باشتلار مثل یک بدن است، با "سرداب" یا زیرزمین و "اتاق زیر شیروانی" یا سقف یا attic که هرکدام بخشی از روان را بازتاب میدهند:
زیرزمین (cave/cellar): نماد ناخودآگاه، بخش تاریک، غریزی، و خاموش ذهن است.
"در زیرزمین، انسان درونِ خود را حس میکند؛ نه در برابر جهان، بلکه در برابر خویش."
اتاق زیر شیروانی: نماد ذهن منطقی، اندیشه و روشناییست.
🔹 مثال:
در رؤیایی که فرد در زیرزمینِ خانهاش گرفتار میشود، این میتواند نمایانگر گیر افتادن در لایههای ناخودآگاه باشد — جایی که عقل و روشنایی (اتاق بالا) دیگر نفوذ ندارند.
👁️ خانه و حافظهی بدن
باشتلار میگوید خانه نه فقط مکانی در فضا، بلکه مکانی در زمان درونی ماست. هر بار که درِ قدیمی را لمس میکنیم یا صدای پلهها را میشنویم، حافظهی احساسی بدن ما فعال میشود.
"خانه در ما باقی میماند، حتی اگر ما از آن بیرون آمده باشیم. خانهای درونی داریم که در آن همواره ساکنیم."
— Bachelard, 1958
🔹 مثال:
فردی که در کودکی در خانهای چوبی زندگی کرده، وقتی سالها بعد بوی چوب نمخورده را حس میکند، بدون اراده به آرامش یا ترس کودکیاش برمیگردد. خانه هنوز در بدنش زنده است.
👁️ خانه به عنوان "مخزن خیال"
در روانکاوی، خیال یا Phantasy اغلب فاصلهای بین میل و واقعیت است.
باشتلار این را به سطحی شاعرانه میبرد و میگوید خانه همانجاست که خیال زندگی میکند — مکانی که در آن میتوان در پناه رؤیا به وجودی خلاق دست یافت.
"در هر گوشهی خانه، رؤیایی نهفته است. خانه فضایی است برای آرام گرفتنِ خیال، پیش از آنکه به جهان پرتاب شود."
— The Poetics of Space
🔹 مثال:
کودکی که درون پناهگاهی از پتوها و بالشها میخوابد، در واقع دارد خانهای درون خانه میسازد: بازآفرینی رحم، پناهی برای خیال، جایی که جهان بیرونی موقّتاً ناپدید میشود.
👩 خانه و بازسازی خود در تبعید
برای مهاجران، آوارگان یا کسانی که خانهی کودکیشان را از دست دادهاند، خانه به "خانهی درونی" بدل میشود — چیزی که فروید شاید آن را دوبارهسازی از طریق یادآوری بداند و باشتلار آن را "شاعرانهکردنِ نبود" مینامد.
"خانهی ازدسترفته، به خانهای خیالی تبدیل میشود که از هر خانهی واقعی گرمتر است."
— Bachelard, 1958
🔹 نمونه معاصر:
در مهاجران، رؤیاهای خانهی مادری دستگیره اهنی روی در چوبی خانه مادربزرگ، یا صدای زنگ در قدیمی، تبدیل به مادهی خام حافظه و هویت میشود. خانه، دیگر مکان نیست؛ زمانیست در ما زنده.
در نگاه روانکاوانه و شاعرانهی باشتلار: خانه همان رحمِ دومِ روان است؛ مکانی برای زیستن خیال و حافظه؛ جایی که بدن و زمان به هم میرسند؛ و ناخودآگاه از طریق تصاویر فضا (پله، سقف، اتاق، زیرزمین...) خود را مینمایاند.
📚 منابع
Bachelard, G. (1958). The Poetics of Space.
Casey, E. (2000). Remembering: A Phenomenological Study.
Bollas, C. (1987). The Shadow of the Object: Psychoanalysis of the Unthought Known.
در پیوند با ایدهی "خانهی درونی" و "شناخت ناآگاهانه"
پایان
دکتر موریس ستودگان
ترجمه از متن آلمانی سمینار خودم
#خانه #باشتلار #فروید #لکان #وینیکات
۲_۲
حالا از فروید، وینیکات و لکان گذشتیم، برویم سراغ کسی که در مرز میان فلسفه، پدیدارشناسی و روانکاوی ایستاده: گاستون باشتلار یا بچلارد (Gaston Bachelard) — کسی که در کتاب معروفش The Poetics of Space (1958) "خانه" را به قلمرو خیال، خاطره و رؤیا تبدیل کرد. او شاید از نظر فنی روانکاو نباشد، ولی فهمی از خانه میدهد که ناخودآگاه رمانتیک را آشکار میکند.
🏡 خانه به مثابه "ناخودآگاه شاعرانه"
از دید باشتلار، خانه صرفاً مکان زیستن نیست؛ بلکه محل شکلگیری هستی درونی انسان است. او میگوید؛
"خانه نخستین جهانی است که انسان در آن جا میگیرد. پیش از آنکه در جهان باشیم، در خانه بودهایم."
— Gaston Bachelard, The Poetics of Space, p. 7
به بیان دیگر، خانه جایی است که بودن شکل میگیرد؛ جایی که ما برای نخستین بار میان “درون” و “بیرون” تمایز میگذاریم.
خانه در نظر او شبیه به ناخودآگاه
است: لایهلایه، پر از خاطرات، صداها، عطرها، نورها، و احساسهای کهنهای که هنوز در ما زندهاند.
🌺 خانه به عنوان بدن خیال
خانه در باشتلار مثل یک بدن است، با "سرداب" یا زیرزمین و "اتاق زیر شیروانی" یا سقف یا attic که هرکدام بخشی از روان را بازتاب میدهند:
زیرزمین (cave/cellar): نماد ناخودآگاه، بخش تاریک، غریزی، و خاموش ذهن است.
"در زیرزمین، انسان درونِ خود را حس میکند؛ نه در برابر جهان، بلکه در برابر خویش."
اتاق زیر شیروانی: نماد ذهن منطقی، اندیشه و روشناییست.
🔹 مثال:
در رؤیایی که فرد در زیرزمینِ خانهاش گرفتار میشود، این میتواند نمایانگر گیر افتادن در لایههای ناخودآگاه باشد — جایی که عقل و روشنایی (اتاق بالا) دیگر نفوذ ندارند.
👁️ خانه و حافظهی بدن
باشتلار میگوید خانه نه فقط مکانی در فضا، بلکه مکانی در زمان درونی ماست. هر بار که درِ قدیمی را لمس میکنیم یا صدای پلهها را میشنویم، حافظهی احساسی بدن ما فعال میشود.
"خانه در ما باقی میماند، حتی اگر ما از آن بیرون آمده باشیم. خانهای درونی داریم که در آن همواره ساکنیم."
— Bachelard, 1958
🔹 مثال:
فردی که در کودکی در خانهای چوبی زندگی کرده، وقتی سالها بعد بوی چوب نمخورده را حس میکند، بدون اراده به آرامش یا ترس کودکیاش برمیگردد. خانه هنوز در بدنش زنده است.
👁️ خانه به عنوان "مخزن خیال"
در روانکاوی، خیال یا Phantasy اغلب فاصلهای بین میل و واقعیت است.
باشتلار این را به سطحی شاعرانه میبرد و میگوید خانه همانجاست که خیال زندگی میکند — مکانی که در آن میتوان در پناه رؤیا به وجودی خلاق دست یافت.
"در هر گوشهی خانه، رؤیایی نهفته است. خانه فضایی است برای آرام گرفتنِ خیال، پیش از آنکه به جهان پرتاب شود."
— The Poetics of Space
🔹 مثال:
کودکی که درون پناهگاهی از پتوها و بالشها میخوابد، در واقع دارد خانهای درون خانه میسازد: بازآفرینی رحم، پناهی برای خیال، جایی که جهان بیرونی موقّتاً ناپدید میشود.
👩 خانه و بازسازی خود در تبعید
برای مهاجران، آوارگان یا کسانی که خانهی کودکیشان را از دست دادهاند، خانه به "خانهی درونی" بدل میشود — چیزی که فروید شاید آن را دوبارهسازی از طریق یادآوری بداند و باشتلار آن را "شاعرانهکردنِ نبود" مینامد.
"خانهی ازدسترفته، به خانهای خیالی تبدیل میشود که از هر خانهی واقعی گرمتر است."
— Bachelard, 1958
🔹 نمونه معاصر:
در مهاجران، رؤیاهای خانهی مادری دستگیره اهنی روی در چوبی خانه مادربزرگ، یا صدای زنگ در قدیمی، تبدیل به مادهی خام حافظه و هویت میشود. خانه، دیگر مکان نیست؛ زمانیست در ما زنده.
در نگاه روانکاوانه و شاعرانهی باشتلار: خانه همان رحمِ دومِ روان است؛ مکانی برای زیستن خیال و حافظه؛ جایی که بدن و زمان به هم میرسند؛ و ناخودآگاه از طریق تصاویر فضا (پله، سقف، اتاق، زیرزمین...) خود را مینمایاند.
📚 منابع
Bachelard, G. (1958). The Poetics of Space.
Casey, E. (2000). Remembering: A Phenomenological Study.
Bollas, C. (1987). The Shadow of the Object: Psychoanalysis of the Unthought Known.
در پیوند با ایدهی "خانهی درونی" و "شناخت ناآگاهانه"
پایان
دکتر موریس ستودگان
#خانه #باشتلار #فروید #لکان #وینیکات
۲_۲
✨خانه و روان
دکتر موریس ستودگان
سمینار در زمستان ۲۰۲۱ برن
در روانکاوی، "خانه" تنها یک مکان فیزیکی نیست؛ بلکه یک نقطه بالقوه برای تجربه زیستن، بازگشت و بودن است — جایی که ناخودآگاه، هویت، و میل در هم میآمیزند. نگاهی کنیم به خانه از چند منظر گوناگون.
🐸 خانه به مثابه "رحمِ نمادین" از دید فروید و فرویدینها
فروید در تحلیل رؤیاها (1900) اشاره میکند که خانه در رویاها اغلب نماینده بدن یا خویشتن است. در این نگاه، خانه مکانی است که مرز درون و بیرون را تعیین میکند — همانند بدن که مرز روانی میان "من" و "دیگران" است.
"خانه در رویاها میتواند بازنمایی بدن باشد؛ اتاقها و راهروها به بخشهای مختلف بدن اشاره دارند."
— Freud, The Interpretation of Dreams, 1900
🔹 نمونه:
مراجعی که از ورود به خانهای تاریک در خواب میترسد، ممکن است در سطح نمادین از مواجهه با بخشهای ناآگاه درونی خودش هراس داشته باشد. خانهی تاریک همان ناخودآگاه ماست.
👥 خانه بهعنوان "محل تجربهی بازگشت و بازسازی خود" از دید دونالد وینیکات
وینیکات در نظریهی خود دربارهی فضای بالقوه potential space میگوید انسان در جایی میان درونروانی و واقعیت بیرونی زندگی میکند. خانه میتواند همان فضای میانی باشد؛ جایی که فرد میان درون روانی و جهان اجتماعی پیوند برقرار میکند.
"فضای بالقوه، جایی است که فرد بازی میکند، خلاق میشود، و حس "من بودن" را تجربه میکند.»
— Winnicott, Playing and Reality, 1971
🔹 نمونه:
کودکی که در گوشهای از خانه با اسباببازیاش جهانی خیالی میسازد، در واقع در "فضای بالقوه" زندگی میکند. خانه برایش رحمِ روانی دوم است که در آن میتواند بین خیال و واقعیت تردد کند، بدون ترس از قضاوت.
🌸 خانه به مثابه "محل میل و فقدان" از دید لکان
برای لکان، خانه هرگز کاملاً امن نیست. هر "در" و "پنجره" آن نشانهی میلِ دیگری است — نشانهی اینکه همیشه چیزی بیرون از خانه هست که دلمان میخواهد یا از آن میترسیم.
خانه در نگاه لکانی، تصویری از "امر خیالی" است: تصویری از تمامیت و گرما، که هیچگاه بهطور کامل در "امر نمادین" همان واقعیت اجتماعی و زبانی محقق نمیشود
"خانه جایی است که میپنداریم در آن کامل میشویم، اما همین پندار، میل به بازگشت را زنده نگه میدارد."
— Lacan, Seminar XI: The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, 1964
🔹 نمونه:
فردی که سالها از خانهی کودکیاش دور بوده، وقتی بازمیگردد احساس میکند همهچیز کوچکتر شده؛ چون خانه دیگر "محل میل" است، نه واقعیت. آنچه دلتنگش است، خانهی درونیِ خیالی است، نه یک مکان واقعی.
👤 خانه و مفهوم "ناآشنا ـ آشنا" Unheimlich
فروید در مقالهی معروفش از سال ۱۹۱۹ Das Unheimliche میگوید واژهی Heimlich در آلمانی هم به معنی "خانگی و آشنا" است و هم "پنهان و مخفی".
وقتی چیزی که باید آشنا باشد (مثل خانه)، ناگهان ناآشنا میشود، حس ترس از بازگشت امر سرکوبشده ایجاد میشود.
"ناآشنا در واقع چیزی است که زمانی آشنا بوده، اما سرکوب شده است."
— Freud, The Uncanny, 1919
🔹 نمونه:
کسی که وارد خانهی خالی مادربزرگش میشود و حس ترس عجیبی دارد؛ چون خانه پر از "حضور غایب" است — همان امر بازگشتکردهی سرکوبشده.
🏞️ در روانکاوی، خانه نه فقط "محل زندگی" بلکه صورتبندیِ روانی از بودن در جهان است:
✔️در فروید، خانه همان بدن و خود است.
✔️در وینیکات، خانه همان فضای بالقوهی رشد و بازیست.
✔️در لکان، خانه مانند میل و فقدان است.
✔️در "امر ناآشنا"، خانه یعنی بازگشت امر سرکوبشده.
📚 رفرنسهای اصلی:
Freud, S. (1900). The Interpretation of Dreams.
Freud, S. (1919).
The Uncanny.
Winnicott, D.W. (1971).
Playing and Reality.
Lacan, J. (1964).
The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis.
Bachelard, G. (1958).
The Poetics of Space. — (افزودهی شاعرانه، که نگاه فلسفی به خانه دارد و برای روانکاوان الهامبخش بوده است)
۱_۲
۵. سوگ در کودکان و نوجوانان
کودکان درک انتزاعی از مرگ ندارند. مفهوم برگشتناپذیری یا جهانیبودن مرگ معمولاً تا حدود ۹ سالگی تثبیت نمیشود.
درمانگر باید:
از استعارههای مبهم ("او خوابیده") پرهیز کند.
اجازه دهد کودک از طریق بازی، نقاشی یا داستان احساسات خود را بیان کند.
والد یا مراقب را آموزش دهد تا ثبات عاطفی و حضور جسمانی خود را حفظ کند.
۶. مثال بالینی
مراجع «م»، ۳۲ ساله، دو ماه پس از فوت ناگهانی پدرش دچار علائم بیخوابی، احساس گناه و کنارهگیری اجتماعی شد. در درمان، تمرکز بر بازسازی معنا و بازتعریف نقش او در خانواده بود. او آموخت که میتواند میراث عاطفی پدرش را از طریق ادامه دادن برخی سنتهای خانوادگی حفظ کند.
پس از ۴ ماه، نشانههای انزوا کاهش یافت و توانست به شغل خود بازگردد.
۷. نقش درمانگر
درمانگر باید در مسیر سوگ:
گواه درد مراجع باشد، نه داور آن؛
فضای امن برای تجربه و ابراز هیجانها فراهم کند؛
در عین همدلی، مرزهای درمانی و واقعیت عینی را حفظ کند؛
و به مراجع کمک کند تا از رنج به رشد پس از سانحه (Post-Traumatic Growth) برسد.
باید گفت که سوگ سفری است از انکار تا بازسازی معنا.
درمانگر نه برای «حذف اندوه»، بلکه برای همراهی در معنا دادن به اندوه حضور دارد.
در نهایت، پذیرش مرگ عزیز، به معنای بازگشت به زندگیای نو است که در آن حضور متوفی بهشکل درونی و نمادین ادامه دارد.
📚 منابع پیشنهادی
Kübler-Ross, E. (1969). On Death and Dying.
Worden, J. W. (2009). Grief Counseling and Grief Therapy.
Neimeyer, R. A. (2001). Meaning Reconstruction & the Experience of Loss.
Bowlby, J. (1980). Attachment and Loss, Vol. 3: Loss, Sadness, and Depression.
دکتر موریس ستودگان +Think
در پاییز ۲۰۲۲
۲_۲
✨روانشناسی سوگ و سازگاری با فقدان: راهنمای بالینی برای درمانگران
دکتر موریس ستودگان
مقدمه
مرگ عزیزان یکی از شدیدترین استرسهای زندگی است که با برانگیختن واکنشهای عاطفی، شناختی، جسمانی و وجودی، فرد را در وضعیت بحران قرار میدهد. سوگ نه یک «اختلال»، بلکه فرآیندی طبیعی از سازگاری روانی با واقعیت فقدان است.
بااینحال، در برخی موارد، فرایند سوگ دچار توقف، انجماد یا پیچیدگی میشود و میتواند به اختلالات هیجانی مانند افسردگی اساسی، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) یا سوگ پیچیده (Complicated Grief) منجر شود. وظیفه درمانگر، تسهیل عبور سالم از این فرآیند است.
۱. ابعاد نظری سوگ
نظریههای کلاسیک و معاصر، سوگ را از منظرهای متفاوتی تبیین کردهاند:
الف. نظریه مراحل (Kübler-Ross, 1969)
کوبلر-راس سوگ را متشکل از پنج مرحله توصیف کرد:
انکار – خشم – چانهزنی – افسردگی – پذیرش.
این مراحل، نه بهصورت خطی، بلکه بهشکل چرخهای و بازگشتی در تجربه فردی رخ میدهند. درمانگر باید از تحمیل «ترتیب» به تجربهی سوگ بپرهیزد و آن را پویشی انعطافپذیر بداند.
ب. نظریه دلبستگی (Bowlby, 1980)
بر اساس نظریه بولبی، سوگ درواقع واکنشی به گسست پیوند دلبستگی است. شدت سوگ با میزان وابستگی عاطفی و الگوی دلبستگی فرد رابطه دارد.
برای مثال، در افراد با دلبستگی دوسوگرا، سوگ معمولاً طولانیتر و با احساس گناه و خشم توأم است.
ج. مدل تکالیف سوگ (Worden, 2009)
ویلیام وردن چهار تکلیف را برای فرایند سازگاری مؤثر با فقدان مطرح میکند:
پذیرش واقعیت مرگ.
تجربه و ابراز درد سوگ.
سازگاری با محیط جدید بدون حضور متوفی.
یافتن پیوندی ماندگار با متوفی و ادامه زندگی.
این مدل برای کار درمانی ساختارمند با داغداران بسیار مفید است.
۲. مراحل پدیداری و تظاهرات بالینی
۲.۱. انکار
در این مرحله، دفاعهای شناختی و هیجانی فعال میشوند تا فرد از فروپاشی روانی در برابر واقعیت مرگ محافظت شود.
🌒 کار درمانگر: احترام به انکار بهعنوان مکانیسم دفاعی موقت، بدون فشار برای مواجهه فوری با واقعیت.
۲.۲. خشم
خشم ممکن است بهسوی خود، پزشک، خدا، یا حتی متوفی جهت یابد.
🌗 کار درمانگر: کمک به فرد برای شناسایی هدف واقعی خشم و تبدیل آن به هیجانهای زیرین (احساس بیقدرتی، ترس از رهاشدگی).
۲.۳. چانهزنی (معامله)
فرد تلاش میکند با سرنوشت معامله کند («کاش من بهجای او میرفتم»).
🌘 کار درمانگر: گوش دادن همدلانه به «اگرها» و «ایکاشها»، و کمک به بازشناسی مرز میان مسئولیت واقعی و خیالپردازیهای گناهآلود.
۲.۴. افسردگی
افسردگی سوگ با احساس پوچی، کاهش انگیزه و درونگرایی همراه است.
🌗 کار درمانگر: تفکیک میان افسردگی سوگ طبیعی و افسردگی بالینی اهمیت دارد.
در افسردگی سوگ، عزتنفس معمولاً حفظ میشود و فرد هنوز قادر به تجربهی عشق و معناست.
۲.۵. پذیرش
درمانگر باید به فرد کمک کند تا مفهوم «ادغام فقدان در زندگی» را بیاموزد.
پذیرش به معنای فراموشی نیست، بلکه بازسازی ارتباط درونی با متوفی است — آنچه وردن از آن با عنوان continuing bonds یاد میکند.
۳. تمایز سوگ طبیعی و سوگ پیچیده
🌜شدت هیجانات متغیر و کاهنده با گذر زمان در سوگ طبیعی اما پایدار یا فزاینده در سوگ پیچیده.
🌛خواب و اشتها موقتاً مختل در سوگ طبیعی ولی در پیچیده مزمن و شدید است.
🌜افکار درباره متوفی خاطره و یاد مثبت در سوگ طبیعی ولی در سوگ پیچیده اشتغال وسواسی یا اجتناب کامل شکل میگیرد.
در سوگ طبیعی عزت نفس حفظ میشود ولی در سوگ پیچیده کاهش مییابد.
خطر خودکشی در سوگ طبیعی پایین و در سوگ پیچیده نسبتا بالاست.
🥀 نکته بالینی: اگر علائم بیش از ۶ ماه پایدار باشند و عملکرد فرد بهشدت مختل شود، ارزیابی برای Prolonged Grief Disorder (بر اساس DSM-5-TR) ضروری است.
۴. مداخلات درمانی پیشنهادی
الف. مداخلات شناختی-رفتاری (CBT for Grief)
شناسایی افکار ناکارآمد (مثلاً: «نباید زنده میماندم»)
بازسازی شناختی پیرامون مسئولیت و گناه
تشویق به تدریج در بازگشت به فعالیتهای روزمره
ب. درمان متمرکز بر معنا (Meaning Reconstruction Therapy; Neimeyer)
تمرکز بر بازسازی معنا و هویت پس از فقدان
نوشتن نامه به متوفی یا گفتگوهای خیالی هدایتشده
یافتن هدف جدید در زندگی (بهجای حذف متوفی از ذهن)
ج. درمان حمایتی – وجودی
حضور همدلانه و بدون قضاوت
اعتباردهی به رنج بهعنوان تجربهای انسانی
بررسی پرسشهای وجودی (مرگ، تنهایی، آزادی، معنا)
د. درمانهای گروهی و آیینی
گروهدرمانی سوگ میتواند حس تعلق، بازتاب تجربی و کاهش احساس انزوا را تسهیل کند.
همچنین، استفاده از آیینهای فرهنگی یا مذهبی (مثل دعا، یادبود، شمعافروزی یا روایت خاطرات) به عنوان پل روانی برای بازسازی معنا مؤثر است.
ادامه دارد
۱_۲
🧘بُعد درمانی و کاربردی ترس از مرگ در رواندرمانی
اینجا میبینیم که چطور درمانگر، چه از رویکرد روانپویشی عمیق و چه از اگزیستاتسیال یا ACT، میتواند با "ترس از مرگ" کار کند تا مراجع به زیستن اصیلتر و آرامش درونی برسد.
👥 در روانتحلیلگری Psychoanalytic, _dynamic
در روانتحلیل، ترس از مرگ معمولاً به صورت نمادین ظاهر میشود، نه مستقیم.
مثلاً: مراجع از رها شدن میترسد؛ یعنی مرگ رابطه. از بیارزشی یا بیمعنایی حرف میزند؛ یعنی مرگ معنا. یا از بیماری، زمان، یا شکست؛ یعنی تهدید به فروپاشی "من".در درمان، تحلیلگر بهجای اینکه مستقیماً از مرگ بپرسد، میکوشد: ترسهای جزئی را به منبع اصلیشان ردیابی کند – تحلیل انتقال و اضطراب بنیادین. به شخص کمک کند با اضطراب نابودی بدون انکارش بنشیند، یعنی "بودن در برابر نیستی" را تاب آورد. از خلال آگاهی از فناپذیری، زندگی واقعیتر و روابط اصیلتر را ممکن سازد. به تعبیر فروید؛ "هدف تحلیل آن است که فرد بتواند جایی را تحمل کند که پیشتر فقط میترسید." 🌷 در رواندرمانی اگزیستانسیال درمانگر اگزیستانسیال مانند یالوم، می و فرانکل معمولاً به جای سرکوب یا عقلانیسازی ترس از مرگ، فرد را به مواجههی آگاهانه و تدریجی با آن دعوت میکند. مانند: ✔️ شناسایی انکار: کجا زندگیات را طوری تنظیم کردهای که مرگ را فراموش کنی؟ (مثلاً شلوغکاری مفرط، وابستگی افراطی، یا کنترلگری). ✔️ بازتاب معنا اگر میدانستی فقط یک سال دیگر زندهای، چه چیزهایی تغییر میکرد؟ ✔️زیستن در اکنون از دل اضطراب، میل به تجربهی زندهتر لحظه زاده میشود. ✔️رهایی از کمالگرایی و کنترل چون مرگ نشان میدهد هیچ کنترلی مطلق نیست. 🧘 هدف درمان وجودی این نیست که "دیگر نترسی"، بلکه اینکه بدانی میترسی و با این دانستن زندگی کنی — چون این آگاهی، زندگی را اصیلتر میکند. ☯️ در درمان پذیرش و تعهد در رویکرد ACT، ترس از مرگ بخشی از "واقعیت انسانی" است، نه نشانهی بیماری. اینجا کار درمانگر این است که به مراجع کمک کند: 🎱به جای جنگیدن با ترس، آن را مشاهده کند (فرایند Defusion — جداسازی از افکار). 🎱بپذیرد که ترس از مرگ طبیعی است، ولی اجازه ندهد این ترس رفتارهایش را محدود کند. 🎱ارزشها را شفاف کند یعنی اگر زمان محدود است، واقعاً چه چیزهایی برایت مهم است؟ 🎱متعهدانه عمل کند به این معنی که با آگاهی از فناپذیری، رفتارهایی را برگزیند که با ارزشهایش همخوان است. در ACT، مواجهه با مرگ نه بهعنوان فاجعه، بلکه بهعنوان چراغِ ارزشهاست: مرگ میگوید "وقت محدود است"؛ و همین آگاهی است که زندگی را معنا میبخشد. 🪬 از ترس تا رشد 👇در سطح کار درمانی روانتحلیلی 🟠واکنش ناسالم؛ انکار یا سرکوب ترس 🟠واکنش سالم / رشدیافته؛ تحمل و آگاهی از اضطراب بنیادین 👇 در سطح کار درمانی اگزیستانسیال 🟠واکنش ناسالم؛ فرار از مواجهه با فناپذیری 🟠واکنش سالم / رشدیافته؛ زیستن در آگاهی از محدودیت 👇در سطح کار درمانی تعهد و پذیرشACT 🟠واکنش ناسالم؛ اجتناب از افکار مرگ 🟠واکنش سالم و رشدیافته، پذیرش و عمل مبتنی بر ارزشها به زبان سادهتر درمانگر کمک میکند مراجع بفهمد ترس از مرگ دشمن او نیست؛ بلکه معلمی است که میگوید "زندگی کن، تا وقتی که هستی". 🦋 نتیجه نهایی از دید روانکاوی تا رواندرمانی وجودی در دو جمله؛ ✨
وقتی بتوانی با مرگ بنشینی، تازه میتوانی زندگی را لمس کنی. هر ترسی در نهایت ترس از مرگ است، اما هر آگاهی از مرگ نیز در نهایت آغازی برای زندگی آگاهانهتر است.پایان دکتر موریس ستودگان +Think ۳_۳
یک نگاه کوتاه به اینکه چطور روانکاوی فرویدی در تداومش به رواندرمانی وجودی و فلسفهی اگزیستانسیالیستی پیوند میخورد، و جمله "هر ترسی در نهایت ترس از مرگ است" در این بستر معنای عمیقتری پیدا میکند.
🧿 از فروید تا اگزیستانسیالیسم و وقتی ناخودآگاه به هستی گره میخورد
در اواخر قرن بیستم، شماری از اندیشمندان مانند یالوم، بکر، می، فرانکل تلاش کردند که روانکاوی را از سطح صرفاً "درونی ـ غریزی" به سطح "هستیشناسی" ببرند. در این مسیر، مرگ دیگر فقط یک محتوای ناخودآگاه نبود، بلکه اینبار به عنوان یک واقعیت وجودی مطرح شد: چیزی که همواره حضور دارد و ساختار تمام تجربههای انسانی را شکل میدهد، حتی وقتی انکار میشود.
فروید گفت: "زندگی از مرگ فرار میکند." اگزیستانسیالیستها افزودند: "زندگی فقط در سایهی مرگ معنا مییابد."
🌚 ارنست بکر Ernest Becker و ترس از مرگ، مادر همهی دفاعها
ارنست بکر در کتاب مشهورش The Denial of Death یا انکار مرگ ۱۹۷۳ به شکلی شفاف این جمله را توضیح میدهد.
"انسان موجودی است که آگاه از مرگ است، اما در عین حال نمیتواند با این آگاهی زندگی کند. پس او ساختارهایی از معنا، مذهب، عشق، یا جاهطلبی میسازد تا فراموش کند که خواهد مرد."
اکنون به زبان روانکاوی این را تعبیر کنیم؛ تمام مکانیزمهای دفاعی از انکار تا فرافکنی در نهایت کارکردی دارند: محافظت از من در برابر اضطراب مرگ. حتی ترسهای کوچک از شکست، از قضاوت، از تنهایی در لایهی زیرین خود، ترس از نابودی وجودی را حمل میکنند.
بنابراین، از دید بکر، جملهی "هر ترسی در نهایت ترس از مرگ است" نه استعاره، بلکه توصیفی واقعگرایانه از روان انسان است.
☀️ اروین یالوم و چهار دغدغهی نهایی وجود
یالوم رواندرمانگر اگزیستانسیال، بر پایهی بکر و فروید چهار "دغدغهی نهایی وجود" را جمله بندی کرد:
مرگ – ما به فناپذیری خود اگاهیم.
آزادی – آگاهیم که هیچکس جز ما مسئول زندگیمان نیست.
انزوا – آگاهیم که در نهایت هیچکس نمیتواند کاملاً با ما یکی شود.
بیمعنایی – اگر قرار است بمیریم، زندگی چه معنایی دارد؟
یالوم میگوید:
"مرگ سایهای است که بر همهی دیگر دغدغهها افتاده است." یعنی اضطراب از آزادی، تنهایی یا بیمعنایی نیز در عمق خود از آگاهی به مرگ سرچشمه میگیرد.
اما از نگاه درمانی به این پدیده نگاه کنیم، هدف رواندرمانی وجودی حذف ترس از مرگ نیست، بلکه زیستن در آگاهی از آن است؛ یعنی آشتی با فناپذیری.
☀️ رولو می و ترس از مرگ، سرچشمهی خلاقیت
رولو می Rollo May، از پدران رواندرمانی وجودی آمریکایی، تعبیر لطیفی دارد: "ترس از مرگ، اگر پذیرفته و آگاهانه شود، تبدیل به منبع خلاقیت است." از دید می، اضطراب مرگ همان نیرویی است که ما را وامیدارد معنا بیافرینیم، عشق بورزیم، اثر بگذاریم و "ردپایی" از خود باقی بگذاریم.
پس در سطح وجودی، این ترس نه فقط منفی نیست، بلکه انگیزه و سوختی است برای زایش زندگی اصیل.
❤️ سطوح نگاه، تعبیر ترس و معنای نهایی از ناخودآگاه تا هستی
👈سطح نگاه فروید
🟠تعبیر ترس؛ واکنش من به تهدید نابودی
🟠معنای نهایی؛ ترس از فروپاشی خویشتن
👈سطح نگاه رنک و کلاین
🟠تعبیر ترس؛ بازگشت به ترومای جدایی و فقدان ابژه
🟠معنای نهایی؛ ترس از گسست عشق
👈سطح نگاه لکان
🟠تعبیر ترس؛ مواجهه با امر واقعی (نابود شدن معنا)
🟠معنای نهایی؛ مرگ نمادین میل
👈سطح نگاه بکر، یالوم و می
🟠تعبیر ترس؛ آگاهی از فناپذیری و نیستی
🟠معنای نهایی؛ ترس از نبودن و بیمعنایی
پس از نگاه روانکاوی ـ وجودی، همهی ترسها بازتاب یک حقیقتاند: انسان میداند که خواهد مرد، اما نمیخواهد آن را حس کند. و همین انکار، شکل زندگیاش را میسازد.ادامه دارد... دکتر موریس ستودگان +Think ۲_۳
"Death anxiety, also known as thanatophobia, is the fear or worry surrounding death, dying, or what happens after death. It can be a normal response to the awareness of death, but for some, the fear can become overwhelming." definition
✨چرا هر ترسی در نهایت ترس از مرگ است؟
دکتر موریس ستودگان
پاییز ۲۰۱۷ متن المانی، ویرایش مجدد پاییز ۲۰۲۵ فارسی
این جمله "چرا هر ترسی در نهایت ترس از مرگ است" اگرچه دقیقاً به این صورت در آثار فروید نیامده، اما کاملاً با روح اندیشهی روانکاوی فرویدی سازگار است و میتوان آن را بهنوعی بازتاب تفکر او دربارهی اضطراب بنیادین "Grundangst" یا همان اضطراب مرگ دانست.
این جمله کوتاه ولی عمیق که در تمام زندگی ما را همراهی و ما را با این پدیده مواجه میکند، گرچه اضطراب زاست ولی گاهی به زندگی معنا و روان نیز میبخشد. این جمله لایق است که گامبهگام با نگاه دقیق روانکاوی فرویدی و در تداومش با نظریهپردازانی چون رنک، کلاین و لاکان بررسی و در ادامه در بستر اگزیستانسیال بررسی شود.
🌑 فروید و "ترس نخستین"
فروید در ابتدا "ترس" را برآمده از غریزهی بقا میدانست — همان غریزهای که در تعارض با غریزهی مرگ (Thanatos) است. او معتقد بود؛ ترس، سیگنالی است از خطرِ از بین رفتنِ "خود" یا "من" (Ego).
در آثار او، بهویژه در مقالهی "مهار اضطراب" ۱۹۲۶، فروید میگوید که اضطراب در اصل پاسخی از جانب "من" به تهدیدی است که میتواند به نابودی آن بینجامد.
پس وقتی کودک از جدایی از مادر، تنبیه پدر، یا فقدان عشق میترسد؛ همهی اینها در نهایت بازنمایی روانی ترس از فروپاشی یا نابودی نفس هستند؛ یعنی همان مرگ روانی یا جسمی.
👁️ سه چهرهی مرگ در ناخودآگاه
در ناخودآگاه فرویدی، "مرگ" صرفاً به معنای توقف زیستی نیست. بلکه سه بُعد دارد:
🤚 مرگ جسمانی؛ از بین رفتن بدن و حیات فیزیکی.
🤚 مرگ روانی (مرگ نفس)؛ تهدید به از دست دادن انسجام "من" (ego)، فروپاشی در برابر اضطراب یا سرکوب.
🤚 مرگ نمادین؛ طرد شدن، شرم، از دست دادن عشقِ ابژهی اصلی (مثلاً مادر).
بنابراین، وقتی انسانی از طرد شدن، شکست، تحقیر یا از دست دادن عزیزان میترسد، ناخودآگاه او این تجربهها را به "از بین رفتن خویشتن" تعبیر میکند؛ یعنی همان مرگ در سطح روانی یا نمادین.
🐾 از فروید تا رنک و تولد و مرگ، دو روی یک سکه
اتو رنک Otto Rank، شاگرد فروید، نظریهای دارد به نام Trauma of Birth یا ترومای تولد. رنک میگوید نخستین ترس انسان، ترس از تولد است؛ یعنی جدا شدن از بدن مادر و ورود به جهان. هر اضطراب بعدی در واقع تکرار نمادین همان ترومای نخستین است. به تعبیر او، "ترس از مرگ" در ناخودآگاه همان بازگشتِ میل به آغوش امنِ پیش از تولد است.
پس: آغاز و پایان زندگی، تولد و مرگ، از منظر ناخودآگاه یک تجربهی واحدند؛ تجربهی جدا شدن.
👁️ کلاین و مرگ در خیالپردازیهای کودکانه
ملانی کلاین این ایده را گسترش داد و گفت: در نخستین ماههای زندگی، کودک در خیالپردازیهای خود میترسد که ابژهی خوب همان سینه مادر نابود شود یا او را از دست بدهد. این ترس از نابودی ابژه، یعنی نابودی منبع عشق، در سطح ناخودآگاه معادل ترس از مرگ است.
به همین دلیل، کودک بین عشق و مرگ در کشمکش است؛ همان دو غریزهای که فروید توصیف کرده بود.
🧿 لکان و مرگ به مثابه مرز میل
برای ژاک لکان، مرگ نه صرفاً یک واقعهی زیستی، بلکه نقطهی حد میل است. او میگوید: ما در مسیر میل حرکت میکنیم، اما آنچه میل واقعاً میخواهد، در نهایت "هیچ" است؛ و "هیچ" همان مرگ است.در این معنا، هر ترسی در واقع ترس از رسیدن به حدّ میل است، یعنی جایی که معنا، زبان، و "خود" فرو میپاشد.
پس مرگ برای لکان "امر واقعی" (le Réel) است؛ چیزی که همواره در پشت هر میل و هر ترس پنهان است، و هیچ نماد و کلمهای توان بازنمایی آن را ندارد.
در نتیجه وقتی میگوییم "هر ترسی در نهایت ترس از مرگ است"، در روانکاوی میتوانیم این را در سه بُعد تعبیر کنیم:
✔️در بُعد زیستی شکل ترس؛ که ترس از خطر، بیماری و تهدید است و معادل روانکاوانه ان؛ از بین رفتن بدن (غریزهی بقا در برابر غریزهی مرگ) میباشد. ✔️در بعد روانی شکل ترس در واقع ترس از طرد، شکست و تنهایی است و معادل روانکاوانه آن از بین رفتن "من" یا انسجام درونی میباشد. ✔️و در بعد نمادین شکل ترس همان ترس از بیمعنایی، بیارزشی است و معادل روانکاوانه ان، فروپاشی معنا و بازگشت به نیستی (امر واقعی) میباشد.در همهی این سطوح، هستهی اصلی ترس، مواجههی ناخودآگاه با نابودی است – نابودی جسم، نفس، یا معنا. اکنون به اگزیستانسیالیستهای پسافرویدی مثل ارنست بکر و یالوم هم کوتاه اشاره میکنم چون که این امر به رواندرمانی وجودی نیز بعدها پیوند خورد. ادامه دارد... دکتر موریس ستودگان +Think ۱_۳
✨ کوریِ میل
ما اغلب چیزها رو نمیبینیم، نه اینکه پنهاناند، بلکه چون بیش از حد نزدیکاند. در حضورشان عادت میکنیم، و عادت، نگاه را کور میکند. هر روز از کنارشان میگذریم، بیآنکه واقعاً دیده باشیم.
اما وقتی غیاب میآید —وقتی دیگر هرگز نخواهیم دید— نگاه شکافته میشود و چیزی تازه آشکار میگردد: ابژهای که همیشه بود، اما هرگز در میدان دید ما نبود.
در روانکاوی لکان، میل همواره به "چیزی که نیست" وابسته است. ما به خودِ ابژه دلبسته نمیشویم، بلکه به جای خالیای که در روان ما بر جای میگذارد. شناخت زیبایی نه در حضور، که در فقدان رخ میدهد؛ در شکافی که میل را بیدار میکند. این همان چیزیست که میتوان "کوریِ میل" نامید—نوعی ندیدن که نه از کمبود توجه، بلکه از ساختارِ میل میآید. ما بر اساس عملکرد ناخوداگاه نمیبینیم، چون دیدنِ کامل، میل را نابود میکند. ابژهی میل باید همواره اندکی پنهان بماند تا تمنّا زنده بماند.
در نگاه اول، بیتوجه بودیم؛ در نگاه آخر، عاشق شدیم. و شاید همین باشد تراژدی و شکوه نگاه انسان: ما عمدتا دیر میبینیم.
دکتر موریس ستودگان
یادداشت های لکانی
مارچ ۲۰۲۳
✨ناتوانی در پذیرش مسئولیت؛ سازوکار دفاعی ایگوی شکننده
در اطاق درمان و یا در زندگی روزمره، گاهی با افرادی مواجه میشویم که توان انجام عمل را دارند، اما ظرفیت و توان روانی پذیرش پیامدهای آن را نه. این ناتوانی معمولاً نشانهی ایگوی آسیبپذیر و ساختار دفاعی ناپایدار است.
چنین افرادی ممکن است پس از بروز رفتار ناپخته خود، بهجای پذیرش سهم خود، به انکار، فرافکنی یا توجیه روی آورند. هدف ناآگاه این مکانیسمها محافظت از احساس ارزشمندی در خطر است؛ زیرا پذیرفتن مسئولیت، مستلزم مواجهه با خطا، محدودیت و احساس گناه است؛ هیجاناتی که برای ایگوی ناپخته، تهدیدکنندهاند.
در سطح تحولی، توانایی پذیرش مسئولیت، نشانهی شکلگیری "خودآگاهی" و ظرفیت درونیسازی مرزهای واقعبینانه است. فرد اگاه میتواند میان "خطا کردن" و "بد بودن" تمایز بگذارد، اما فرد ناپخته، هر اشتباه را معادل فروپاشی ارزش شخصی تجربه میکند.
بنابراین، رشد روانی زمانی ممکن میشود که فرد بیاموزد مسئولیت، بار نیست بلکه نشانهی قدرت درونپذیری و یکپارچگی خویشتن است.
دکتر موریس ستودگان، اکتبر ۲۰۲۵
✨هر روز از کنارش رد میشدم، بیآنکه واقعاً چیزی بگویم و دقیق ببینمش.
اما وقتی فهمیدم که دیگر هرگز نخواهم دیدش، دگرگون شدم. انگار تازه حالا ابژهی میل را شناختم، کسی که "همیشه" بود، اما هیچگاه در نگاه من نبود. زیباییاش را نه حضورش، بلکه نبودنش آشکار کرد.
زیبایی عمدتا در لحظهی فقدان رخ میدهد، آنجا که نگاه، با میل بیپایان خودش روبهرو میشود.
در روانکاوی لکان، ما عمدتا "ابژه" را مستقیماً نمیبینیم، بلکه فقط تصویری از آن را در میدان "نگاه میل" تجربه میکنیم.
چیزها تا وقتی حاضرند، در اسارت تکرار و بیتوجهی ما هستند.اما در لحظهی فقدان، نگاه شکافته میشود و آن چیزِ گمشده به "ابژهی کوچک a" تبدیل میگردد—همان تکهی گمشدهای از میل که معنا و زیبایی را برمیانگیزد. در واقع، ما نه به او، بلکه به جای خالیای که در روان ما بر جا میگذارد دلبستهایم. دکتر موریس ستودگان اکتبر ۲۰۲۵
سوالاتی که نباید از قربانیان تجاوز پرسید: تحلیل روانشناختی "سرزنش قربانی" و پیامدهای آن.
مقاله ای تحلیلی از منظر روانشناسی علمی و پژوهشی
به نقل از محمد پیروزی، روانشناس و محقق در حوزه روانشناسی علمی و پژوهشی از مجله اینترنتی علمی سای ورکشاپ در جامعهای که خشونت جنسی همچنان به عنوان یک بحران پنهان تلقی میشود، سوالاتی مانند "چرا مقاومت نکردی؟"، "چرا فریاد نزدی؟"، "چرا به دیگران نگفتی کجا میروی؟" یا "چرا مراقب خودت نبودی؟" نه تنها بیفایده، بلکه آسیبزا هستند. این سوالات، که ریشه در "سرزنش قربانی" (Victim Blaming) دارند، به جای حمایت، قربانی را در چرخهای از شرم، انزوا و سکوت فرو میبرند. بر اساس آمار جهانی، بیش از ۱۵-۲۵% قربانیان تجاوز با واکنشهای منفی اجتماعی روبرو میشوند که این امر افشای تجربیات را دشوارتر میکند. در ایران، جایی که گزارشدهی تجاوز کمتر از ۵% است، این پدیده با عوامل فرهنگی و اجتماعی تشدید میشود و نیاز به مداخلات روانشناختی مبتنی بر شواهد را برجسته میسازد.
تحلیل از منظر روانشناسی: سرزنش قربانی به عنوان "تجاوز ثانویه"
از دیدگاه روانشناسی، سرزنش قربانی نه تنها مانع افشا میشود، بلکه به عنوان "تجاوز ثانویه" (Secondary Victimization) عمل میکند و سلامت روانی قربانی را نابود میسازد. پژوهشهای سیستماتیک نشان میدهد که واکنشهای منفی مانند سوالات سرزنشآمیز، سطوح بالاتری از افسردگی، PTSD و اضطراب را ایجاد میکنند. برای مثال، مطالعهای در سال ۲۰۰۶ بر روی ۱۷ زن بازمانده از تجاوز نشان داد که واکنشهای سرزنشآمیز از سوی خانواده، دوستان یا مقامات (مانند "باید مراقبتر میبودی") منجر به سکوت طولانیمدت میشود - از یک سال تا ۱۹ سال - و احساس "کثیف" یا "گناهکار" بودن را تقویت میکند. این واکنشها، بر اساس نظریه "جهان عادلانه" (Just World Theory)، از تمایل ناظران به حفظ حس کنترل ناشی میشوند، جایی که قربانی را مقصر میدانند تا از ترس قربانی شدن خود دوری کنند. بررسی ادبیات در سال ۲۰۱۴ که بیش از ۴۰ مطالعه را تحلیل کرده، مشخص شد که ویژگیهای قربانی مانند ظاهر، رابطه با متجاوز یا مقاومت (یا عدم آن) بر attribution of blame تأثیرگذار است. سوالاتی مانند "چرا فریاد نزدی؟" بر پایه "افسانه های تجاوز" (Rape Myths) بنا شدهاند که قربانی را مسئول میدانند
❤️دکتر موریس ستودگان
😱تجسم خلاق
(Creative Visualization)
یک تکنیک ذهنی است که در آن افراد از قدرت تخیل خود برای تصور اهداف، آرزوها یا نتایج مثبت در آینده استفاده میکنند. در این فرآیند، فرد با استفاده از تصاویری که در ذهن خود ایجاد میکند، بهطور خلاقانه به سمت دستیابی به اهداف خود هدایت میشود. این تکنیک میتواند به شکلهای مختلفی مانند تجسم تصویری، شنیداری یا حتی حس کردن آینده مطلوب انجام شود.
#تجسم_خلاق
فیل صورتی ...دیدین؟ میمون سفید؟ پدرتون با دامن قرمز کفش پاشنه بلند؟ مادرتون با سیبیل و شاپو د. حال رانندگی با کامیون؟ خودتون در حال پرواز ... 😁
تجسم خلاق به معنای استفاده آگاهانه از تخیل برای ایجاد تصاویری در ذهن است که به دستیابی به اهداف کمک میکند. در واقع، این روش به ما کمک میکند تا ذهن خود را به گونهای برنامهریزی کنیم که نتیجه مطلوب را به صورت واضح درک کرده و به سوی آن حرکت کنیم.
✔️ مکانیزم تجسم خلاق:
تجسم خلاق بر این ایده استوار است که ذهن و بدن ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند و افکار و تصاویر ذهنی میتوانند بر عملکرد واقعی فرد و حتی شرایط خارجی تأثیر بگذارند. با ایجاد تصاویری مثبت و دقیق از آینده مطلوب، ذهن ناخودآگاه به سمت رفتارها و تصمیماتی هدایت میشود که به تحقق آن تصویر کمک میکند.
✔️مراحل و نحوه انجام تجسم خلاق
1. آرامش و تمرکز: ابتدا باید در یک مکان آرام بنشینید و ذهن خود را از هرگونه نگرانی و استرس آزاد کنید. این مرحله به شما کمک میکند که بهتر بر تجسم تمرکز کنید.
2. ایجاد تصویر ذهنی: سپس هدف یا آرزوی خود را بهطور واضح و دقیق تصور کنید. تصویر شما باید شامل جزئیات باشد؛ مثلاً اگر هدف شما خرید خانه است، باید تمامی جزئیات آن خانه (شکل، رنگ، اندازه، حتی احساساتی که از حضور در آن خانه دارید) را تجسم کنید.
3. تأکید بر احساسات مثبت: هنگام تجسم، باید به احساسات مثبتی که همراه با رسیدن به هدفتان تجربه میکنید، توجه کنید. این مرحله مهم است زیرا احساسات به ذهن کمک میکنند تصویر را قویتر و باورپذیرتر کند.
4. تکرار و استمرار: تجسم خلاق نیازمند تکرار است. هر روز یا در زمانهای مشخص این تمرین را انجام دهید تا تأثیر آن بیشتر شود و ذهن ناخودآگاه با هدف شما همسو شود.
5. اقدام به عمل: در کنار تجسم، باید اقداماتی هم برای دستیابی به هدفتان انجام دهید. تجسم خلاق به تنهایی کافی نیست، بلکه باید همراه با برنامهریزی و تلاشهای عملی باشد.
✔️ مثالهایی از تجسم خلاق
- ورزشکاران: بسیاری از ورزشکاران حرفهای از تجسم خلاق برای بهبود عملکرد خود استفاده میکنند. آنها قبل از مسابقات، خود را در حال اجرای حرکات دقیق و موفقیتآمیز تجسم میکنند.
- مدیریت استرس: افرادی که دچار اضطراب هستند، میتوانند خود را در محیطی آرام و امن تجسم کنند تا استرسشان کاهش یابد.
- رسیدن به اهداف شخصی: فردی که قصد دارد در یک پروژه موفق شود، میتواند هر روز خود را در حال به پایان رساندن موفقیتآمیز پروژه و دریافت بازخورد مثبت تصور کند.
✔️ منابع و مطالعات
1. کتاب "تجسم خلاق" نوشته شاکتی گواین (Shakti Gawain)، یکی از مهمترین منابع در این زمینه است که به تکنیکهای عملی تجسم خلاق و نحوه استفاده از آن برای دستیابی به اهداف پرداخته است.
2. مطالعات روانشناسی: تحقیقات نشان داده است که تجسم ذهنی میتواند تأثیر قابل توجهی بر بهبود عملکرد در زمینههای مختلف داشته باشد. به عنوان مثال، مطالعات در زمینه ورزش و روانشناسی مثبت نشان میدهند که تجسم موفقیت در موقعیتهای خاص میتواند عملکرد واقعی افراد را بهبود بخشد.
✔️خلاصه
تجسم خلاق یکی از ابزارهای قدرتمند در توسعه فردی و دستیابی به اهداف است. با استفاده از این تکنیک، ما میتوانیم تواناییهای خود را تقویت کرده، به اهدافمان نزدیکتر شویم و ذهن خود را برای موفقیتهای آینده آماده کنیم.
🌷🔤 🔤🔤🔤➕
💻think➕
دکتر موریس ستودگان
❤️ تفکر آینده نگر
تفکر آیندهنگر به معنای توانایی تصور، پیشبینی و برنامهریزی برای آینده است. این مهارت به ما کمک میکند تا اهداف بلندمدت داشته باشیم، آینده را پیشبینی کنیم و از اطلاعات فعلی برای تصمیمگیریهای هوشمندانه در مورد آینده استفاده کنیم.
تفکر آیندهنگر نوعی #مهارت_شناختی است که شامل پیشبینی و تجسم رویدادهای احتمالی آینده میشود. افراد آیندهنگر میتوانند به آینده فکر کنند و بر اساس آن تصمیمگیریهای استراتژیک انجام دهند. این مهارت به آنها امکان میدهد با شرایط پیچیده و نامطمئن روبرو شوند و بهترین راهبردها را برای رسیدن به اهداف انتخاب کنند.
ویژگیهای تفکر آیندهنگر
1. پیشبینی: افراد آیندهنگر میتوانند تغییرات احتمالی در شرایط زندگی یا کاری را پیشبینی کنند و برای مواجهه با آنها آماده شوند.
2. برنامهریزی: توانایی تعیین اهداف بلندمدت و ساختن مسیرهایی که به این اهداف منجر میشود.
3. تصور آینده: افراد قادرند آیندهای روشن یا چالشبرانگیز را برای خودشان تجسم کنند.
4. انعطافپذیری: افراد با این مهارت توانایی تغییر در مسیرهای برنامهریزی شده در مواجهه با اطلاعات جدید یا موانع پیشبینی نشده را دارند.
5. تحلیل و تصمیمگیری: آنها میتوانند اطلاعات فعلی را تجزیه و تحلیل کنند و بر اساس آن تصمیمهایی اتخاذ کنند که در آینده بهترین نتیجه را داشته باشد.
مثالهایی از #تفکر_آیندهنگر:
- مثال شغلی: یک مهندس نرمافزار ممکن است با پیشبینی اینکه هوش مصنوعی در دهه آینده یکی از مهارتهای ضروری میشود، تصمیم بگیرد در دورههای یادگیری هوش مصنوعی شرکت کند تا برای تغییرات بازار کار آماده باشد.
- مثال زندگی شخصی: یک فرد ممکن است برنامهریزی کند که در پنج سال آینده خانهای بخرد. برای رسیدن به این هدف، او از حالا شروع به پسانداز میکند و به دقت هزینههای روزانه خود را مدیریت میکند.
- مثال تحصیلی: یک دانشآموز ممکن است به این نتیجه برسد که برای موفقیت در یک رشته دانشگاهی خاص، نیاز به تسلط بر مهارتهای خاصی دارد، و از همین حالا دورههای مرتبط را میگذراند تا بتواند در آینده وارد آن رشته شود.
منابع و تحقیقات مرتبط:
1. کتاب "تفکر آیندهنگر: راهنمای استراتژیک" نوشته مارتین بوشان، که در آن به تحلیل اهمیت این مهارت در کسبوکار و زندگی پرداخته میشود و روشهایی برای تقویت آن ارائه میدهد.
2. مقالههای روانشناسی شناختی که به بررسی عملکرد مغز در زمان پیشبینی آینده و تصمیمگیریهای بلندمدت پرداختهاند. یکی از مقالات مهم در این زمینه از Daniel Kahneman، روانشناس برجسته، است که در کتاب "Thinking, Fast and Slow" (تفکر، سریع و آهسته) به نوعهای مختلف تصمیمگیری و تفکر اشاره میکند.
تقویت تفکر آیندهنگر:
برای تقویت این مهارت، میتوان از تکنیکهایی مانند تجسم خلاق (تصور کردن آینده)، برنامهریزی استراتژیک (تعریف اهداف smartو مسیرها)، و تحلیل سناریوهای مختلف استفاده کرد. همچنین، مواجهه با نامعلومیها و مدیریت ترسهای مربوط به آینده نیز بخش مهمی از این مهارت است.
🌷🔤 🔤🔤🔤➕
💻think➕
مولانا
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود ممکن شود
