Totem
Відкрити в Telegram
486
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1230 днів
Архів дописів
486
برای دستهای شما نوشته بودم. دستهای بی حوصله و عبوس شما. از سرمای هوا نوشته بودم و اینکه مدام به صداهای قدیمی گوش میکنم تا مبادا از خاطر ببرم لحن کلام شما را به هنگام ادای دوستت دارم. یا طنین خندههایتان از آن طرف خط، پس از ماهها سکوت و در به دریِ خودم. میخواستم خاطرجمع شوم همهی آن روزهای سگی را اگر بخاطر شنیدن این صدا و آن خنده دوام آوردم، ارزشش را داشت. شما قدیمی بودید. وصلهی جانم. حتی فرسنگها دورتر از دستهای کشیده و زیبایم که برای عاشقی ساخته شده بودند و هی دریغ نصیبشان میشد. دست در جیب خودم بودم همهی این سالها. تشنهی گرمای دستهای شما. تشنهی نبض تپندهی شاهرگتان که با هر بار کوبیدن باورم میدادند این لحظات واقعیست ولی دیرپا. سیگار به دستهای شما میآمد. این را اول بار به شما گفته بودم. خدا خدا میکردم فکرِ ترک کردن آن به سرتان نزند و حظ من از تماشایتان از روزگارم دریغ نشود. ولی شد. نه که سیگار را ترک کرده باشید. نبودید. نه در برابرِ چشمهام، نه در میان ساعاتی که احدی به چشمم نمیآمد جز شما. نبودید عزیز من، و این نبودنتان داشت عشق را ذره ذره از رگهای تنم بیرون میکشید. تهی پیمانه شده بودم و در خیل جمعیت میل به فرار داشتم. آدمِ بی عشق، کارگر بی جیره و مواجب زندگیست. یک آب خوش از گلویم پایین نرفت. زندگی چنبره زد روی تن بی جانم و هی مکید. از آسمان بلا بارید و دستهای مهربان شما به خیالم هنوز در همآغوشی سیگار بود، نه دستهای من. عکس جدیدتان را که دیدم بی اختیار روی لبهام لرزید که: "چقدر پیر شدی.." دستم به نوشتن نرفت. در نطفه خفهاش کردم. گفتن نداشت. نبودید! نبودید و زندگی از دستانم سر خورد. نبودید و چقدر اشک ریختم. نبودید و چقدر بیرحمانه اصرار داشتید از چشمهایم بیفتید. دست مریزادِ این زمانه نصیبِ دو چشمِ پر فروغِ شما که رها کردن انقدر برایتان راحت بود. حالا دیگر به دستهایتان، چشمهایتان و سیگار بین لبهایتان فکر نمیکنم. به حیف شدن فکر میکنم. حیف شدنِ آن همه رویا که روی دستم ماند، و سپردمشان به باد. به این فکر میکنم که چقدر در عشق ناشی بودید، و چقدر لبههای تیز کلمههایتان روحم را زخمی کرد. هربار پرسیدند کجایی لبخند زدم و گفتم ما دیگر به هم ربطی نداریم. باور نمیکردند این ربط نداشتن را. دروغ چرا؟ خودم هم باورم نشد. فقط به از دست رفتنِ خودم چشم دوختم و چسبیدم به لحظه. برای من که خودم در مِه قدم میزدم، این بارانِ اسیدی تیر خلاص بود. تیر خلاص را زدید و رفتید. بی نام و نشان. گم و گور. راستش را بخواهید من هم دیگر به دنبال آدرس شما نیستم. فقط گاهی دلم برای دستهای سیگار به دستتان، یا آن دوستت دارم های بی هوا تنگ میشود، که خب دلتنگی مال آدمیزاد است. چشمش کور و دندش نرم. حالا وقت خماری پس دادن ماست. از راه دور برایتان بغل بغل ستاره میفرستم حتی اگر در شهر شما هوا بارانی است و ستارهها پیدا نیستند. ابرها که کنار رفتند، به آسمان نگاه کنید. من شما را بوسیدهام.
486
میون سوز و سرما نشستی و دلت نمیکشه بلند شی دنبال یه کبریت بگردی بلکه آتیشش نور بده بهت. گرما که نه، فقط نور. اونقدری که فقط چشمهات روشن بشن. چون بعد از بیرون اومدن از طوفان برق چشمهات رفت و دیگه هیچوقت برنگشت. راستی خندههات! خندههات هم پیچید لای گردباد و رفت به یه سرزمین دیگه. احتمالا رفت نشست روی لبهای دخترکی که باباش اولین دوچرخهی زندگیش رو براش خریده تا سوارش بشه و هی زمین بخوره و از نو بلند بشه تا قد بکشه. وقتی قد بکشه، حتما اونم خندههاشو میسپاره به یه گردباد بزرگ تا ببره برسونه دست نفر بعدی. حداقلش اینه که میدونی اون خنده هست. وجود داره. از بین نرفته. میدونی یه جایی از این دنیا، اگه کسی داره اشکِ قرضی میریزه، به جاش یه نفر دیگه هست که داره قرضی میخنده. موقته آره. ولی وجود داره.
پاهاتو توی سرما تکون میدی که یخ نزنن و از حرکت نیفتی. میدونی اگه بگردی کبریت رو پیدا میکنی. ولی سخته و تو انقدر سخت و سختتر ها رو رو کردی که دیگه نای تکون خوردن نداری.
اینجای داستان باید یه سوپرهیرو از راه برسه و با شمشیر آتشینش نور و گرما بتابونه به همه جا و دست تو رو بگیره و از جات بلندت کنه؛ ولی عزیزم تو خیلی وقته با هیچ قصهای چشمهات سنگین نشده و مامانبزرگها خیلی وقته مردن. جهان از صداهای پیر و متلهای قدیمی خالی شده و به جاش هوش مصنوعیها قربون دست و پای بلوریت میرن و بهت اینفورمیشن تزریق میکنن چون انسان امروزی باید روی تردمیلِ اطلاعات مث سگ (دور از جون شما) بدوئه تا از بقیه عقب نیفته.
دوباره پاهاتو تکون میدی. این بار بیشتر از قبل. یهو همه چیز در کسری از ثانیه تبدیل به دژاوو میشه. عه! من قبلا هم اینجا بودم. زنده ازش بیرون اومدم. ولی چطوری؟ دست به دامن قفسههای قدیمی توی مغزت میشی که ببینی دقیقا برای بقا چه غلطی میکردن؟ الان کدوم قبرستونی رفتن؟ چه خبر از آفتاب راستی؟ دیدیش سلام منم بهش رسوندی؟ بارون اومد سمت شما؟ ما که هیچ. ما که کویر. تا دو قطره اومد بباره آسمون قهر کرد گفت همینم از سرتون زیاد بود. چی داشتم میگفتم؟ آها! مغز. عملکرد مغز. سوروایوال مود و این غربی بازیها.
دوباره پاهاتو تکون میدی. بیشتر کش میان. پس همینه! تاتی تاتی کردن تا کش اومدن و دوباره بلند شدن. ما فکر میکردیم این مرحله توی سه چهار سال اول زندگی تموم میشه. نگو اون تمرین بوده. از ۶ سالگی تا ۶۰ سالگی باید واسه دوباره و دوباره بلند شدن تلاش کنی. سخته میدونم. ولی دنیا رو اینجوری چیدن. کبریت هم هست. نه زیاد، ولی هست. کافیه کورمال کورمال همه جا رو دست بکشی. پیدا میشه بالاخره.
راستی تو نگفتی؛ از آفتاب چه خبر؟ سلام ما رو بهش رسوندی؟!
486
As I draw up my breath
And silver fills my eyes
I kiss her still
For she will never rise
@ttootteemm
486
پریشب به علیرضا گفتم نیاز دارم عاشق باشم، و امشب به امین گفتم من فهمیدم نیاز ندارم عاشق باشم، نیاز دارم ایمان داشته باشم. نیاز دارم به چیزی یا کسی ایمانِ کامل داشته باشم.
486
داشتی خواب میدیدی عزیزم. یه خوابِ خوشِ زجرآور. از اون دست لذتها که میدونی تهش به خودت میگی این لحظه قراره بعدها دمار از روزگار من در بیاره ولی به جهنم، مگه چقدر زندهام؟ بیا انجامش بدیم. چون دنیا بده بستونه. چون تهش باید خماریِ یه چیزی رو به زندگی پس داد.
داشتی خواب میدیدی عزیزم؛ یه خوابِ خوشِ زجرآور. تو از وقتی نشستی پای این میز به بازنده بودنت اطمینان داشتی ولی نشستی. نشستی چون دنیا همینه. چون زندگی همینه. چون اگه بازی نکنی تماشاچی باقی میمونی و لذتِ تجربه و درد کشیدن رو از خودت میگیری. بزرگ نمیشی و تا ابد یه کودک باقی میمونی که معصومیتش رو توی کولهش با خودش اینور و اونور میبره و میگه با من کاری نداشته باشین. تو نمیتونی معصوم بمونی چون خورده میشی. چون زندگی به ناتوانی تو اهمیت نمیده و پلههای بعدی رو بلندتر میسازه. باید بتونی روی پاهات وایسی. باید بتونی صدات رو بلند کنی. باید بتونی بگی من هستم.
داشتی خواب میدیدی عزیزم؛ یه خوابِ خوشِ زجرآور. آخر این بازی اونی که بلوف زده برنده میشه و تو توی دستت هیچ کارت برندهای نداری. بهتره از خواب بیدار شی.
486
زمان من را به بازی گرفته عزیزم. روز و شب و شب و روز برایم تفاوتی ندارد. قرصهایم را یکی در میان میخورم و در حین خوردن میگویم: میانسالی، سلام. زهوار کمرم طی تمرینات و اجراهای پی در پی در رفته و مدام از آدمها میپرسم "نکنه جدی جدی کمرم عیب کرده؟"
تماسها و پیامهایم را یکی در میان پاسخ میدهم و باید خیلی برایم عزیز باشید که گوشی را بردارم و بگویم سلام. معلق شدهام میان انزوا و اجتماع. نوشتن از یادم رفته و با همه از یاد رفتگی هنوز خودم را نویسنده میدانم. دو نمایشنامه روی دستم مانده که میخواهم زودتر به اجرا برسانمشان. اولین نمایشنامهام، زنِ دیوانهی قصهام، مجوز نگرفت. آه عزیزم؛ قصه تکراریست. از فرط تکرار رنگ باخته. زنهای دیوانه در این مملکت مجوز نمیگیرند، و کلا زنها مجوز نمیگیرند. زنها اسبابِ سرگرمی و بازی و تنبیهاند. مردها هم توی استوری همدیگر را لت و پار میکنند و روی قبر هم میشاشند. جهان مضحکهی عجیبی شده که نمیفهمماش. قصههایم روی دستم باد کردهاند و باید محتاطتر بنویسم. زنها را آرام به تصویر بکشم. توسریخور. بدونِ اختیارِ حق بر بدن. هنر برای ما چیزی جز دردسر نداشت و ما هم سرمان درد میکرد برای دردسر. برای تا خرخره در لجن فرو رفتن. محال است در این سیستم قرار بگیری و کثیف نشوی. جوانیهایم افکارم رادیکالتر بود و میخواستم یک شبه ولوله به جان متحجران این مملکت بیندازم. حالا اما ۲۷ سالهام. کلهام هنوز بوی قرمهسبزی میدهد اما زیر لوای همین سیستم، چرک شدهام. بوی نا میدهم و دندان به هم میسایم از جبر زمانه.
حالا زن قصهام دیوانگیاش مطلوب است. آدمکشی برایش نه تابو، که توتم است. فریضهای که باید به جا آورده شود. ما خونهای توی دهانمان را که نتوانستیم در صورت کسی تف کنیم، کشاندیم به قصههامان. اصلا ما مینوشتیم که زنده بمانیم. ما هنوز می نویسیم که زنده بمانیم. مثالِ نفس کشیدن است. رهایش کنی خفه میشوی. حالا خودم را بهتر میشناسم. نویسندهای در ابدیتی بدونِ خدا.
486
Repost from خرمالوی سیاه
آدمها به شکلهای مختلف به هم احساس ناامنی میدهند. یکی از شیوههای این احساس ناامنی دادن به دیگران، خواندن مطالب آنها در فضاهای مجازی و کامنت دادن مداوم در فضای حقیقی به آنهاست.
این تجربه را بارها داشتهام، مثلا سالها پیش با دوستم مهدی سوار دوچرخهی دونفره شدیم، عکسش را در فیسبوک گذاشتم و درست فردا صبح سردبیر هیزم گفت: مبارک باشه دوچرخهسواری دونفره!
با خودم فکر کردم: عجب ناامنی مرد!
یا بعدتر در همین کانال نوشتم: پریودم.
فردا صبحش در یک جمع درحالی که حالم بد بود شخصی گفت: بابا دیروز پریود شده.
و باز احساس ناامنی کردم.
شاید توجیه افراد این است که تو اگر نمیخواستی کسی بفهمد و نپرسد چرا منتشرش کردی.
توجیهشان شبیه همانهاست که میگویند اگر میخواهی به تو تجاوز نشود خودت را بپوشان.
این هم همان.
چیزهایی هست به عنوان خبر که باید بازنشر شود، عدم اطلاعرسانی درباره آن باعث صدمه به جمعی میشود.
اما بعضی مطالب هستند که زندگی شخصی افرادند و همین زمان است که ما ثابت میکنیم سواد رسانهای داریم یا نه.
بله، نامش نداشتن سواد رسانهای است وقتی به کسی احساس ناامنی بدهیم و از اطلاعاتش در جای نادرست یا علیه خود او استفاده کنیم، همان حسی را به طرف میدهیم که راز شفاهی او را برملا کرده باشیم یا صدایش موقع حرف زدن با کسی را شنیده باشیم و به رویش بیاوریم که "شنیدم."
وقتی کسی در کانالش، صفحهاش، وبلاگش از خودش مینویسد، اگر همانجا امکان ردوبدل نظر بود، نظرمان را بگوییم. اگر نبود یعنی باید سکوت کنیم و بخوانیم.
وگرنه آدم ناامنی هستیم، حتی اگر به اشتباه فکر کنیم که مهربانیم.
