آیههای تاریکی
Відкрити в Telegram
تاریکترین نوشتههای یک روح تنها و باستانی #یاور_م
Показати більше451
Підписники
-224 години
-97 днів
-2130 днів
Архів дописів
داده ایم دل به دلی کز دل ما بیخبر است
یارب این سیل خروشان به کجا دربه در است ...
عشق را شناختیم بیشتر از انچه که هست بیشتر از هر انچه که در افسانه ها مثال میزنند .در بیتوته دنیا چنان به دور از داستان های قشنگ و رمانتیک نمای ادمها جایی در مخفی ترین قله کوه روزگار میگذرانیم .فلک هم گاهی به ما که میرسد، خستگی در میکند .
درپهنه وسیع دنیاییم و به دور از هیاهوی تشنگان عشق سیراب تشنه ایم .
گاهی دل از روزگار گسستن خود عشق است و افسوس که بیش از نیمی از ادم نما ها ی این دوران دل در گروه این زمین بخت برگشته داده اند .
گاهی دوست دارم بر قله کوه بروم و فریادی عمیق از عمیق ترین جای قلبم بر ارم که هی دنیا فریبت چند؟؟
به چند خریدی دوستانم را .....
دلی دارم کز مهرش، مهری بر زبان دارم
نشاید بر زبان خویش به ناچیزی گله بارم .چو دردم از زمان گیرد نه میبارم ،نه ارامم، نه ازمن میپرسند که ارامی؟
نگاهم سمت هر کس رفت به دل گفتم دلارام است ولی افسوس .....
چه مینالم؟برای کی ؟؟برای چی
مگر از روزگارهم دل براید،؟
به ناچاری درون سینه ام قصری بسازم
درونش از محبت اینه سازم ،بگیرم کودکی نازک خیال و غرق در غم ، در اغوش خودم تا او شود رام .،بدین سان کمکمک میگردم ارام
🆑 t.me/joinchat/AAAAAE_pxzHFM5Ym73OpNw
در هیاهوی زمان درگیر عشقی مادرم
در همین عالم چه بی پروا بهشتی مادرم
عالم عشقی چه بی تردید میخواهمت
درد من درمان من بی تو نماند جان من
حرفهایی ساده دارم مثل قلبت سازگارم
ضرب اهنگ دلت ان صدای خوشگلت
ان نگاه مهرابان تر از گلت ....
ساده ای و ساده ام عشقی و من عاشقم
تا نفس دارم تورا بعد خدایم عاشقم
گربگیرد دلم از هر دو جهان چو نگاهم به تو افتد ساده گیرم بیخیال این جهان..
هرکسی رنجی نهد بر دل ریش بیخیال ..
ای نگارم تا تو هستی من دلم بی کینه میبخشد تمام خاطیان این جهان
مینویسم از تو ای اموزگار عشق من
هر زمان اهی کشیدم از شکستن
ان زمان اهی کشیدی پینه بستی
تا تو هستی از همه عالم بریدم
روبه سوی کعبه عشقت نشینم
عهد میبندم که مادر تا تو هستی
در به جزتو از همه عالم بگیرم
من به عهدم پای بندم، عاشقم
بیخودی نیست مرا دیوانه خوانند
یا به دور از این همه ویرانه خوانند
هر کسی از گرد راهش میرسد
سنگی از ایوان دنیا میکند..
میکشد شمشیرش از رو و خنجرش
تا بیکران این دلم ....
مادرم ...حرفهایی گفته دارم ....
چون نگفته غصه دارم
🆑 t.me/joinchat/AAAAAE_pxzHFM5Ym73OpNw
ای تن بمیر که روحم را عذابی
،تنشت ،کمبودهایت
همه و همه روح عزیزم را ازار میدهد
ای تن بمیر کز مردنت ارمغانیست برای من .رویاییست مردنت برای من تمام شدنت که ارزوی دیرینه من است
رویای رسیدن به جامی کز نوشیدنش سیراب محبت گردم پر بگشایم به سوی گرمی اغوشی که بی منت در تمنای من است ، انجا که برای محبت و عشق ورزیدن نیازی به اعلام نیاز نیست .
انجا کز پی معرفت خرجی نمیکنی و انجا که دنیایی از عشق را به عشقت هدیه کنی و بی انکه مجبور باشی راهت را از صداقت کج کنی .
انجا که جز راستی و عشق چیزی نیابی
ببین چقدر فاصله انداختی بین من و یارم ببین چه عذابیست دور از معرفتم به دور از ذره ای احساس به دور از عشق چه نم نم میمیرانی این عشقم را ؟!
ببخش ای تن عزیز ولی خوت را کنار بکش که روحم را عذابی.
🆑 t.me/joinchat/AAAAAE_pxzHFM5Ym73OpNw
در سراب های زندگیت غرق میشوی انگار تمام عمر خوشبختی ناگهان قاصدکی بد خبر تورا هی میزند ای خفته در خواب عمیق خوش خیال چه خیال میبافی برای خود برخیز که در اندرون بلا باید دست و پا بزنی انقدر برایت خبر دارم که نگو . .
دستهایت را به پیشانی عرق کرده ات میزنی چشمان خودت را میمالی و یک سیلی به خود میزنی هنوز متوجه این بیداری نشده خود را در استانه سقوط میبینی در گردابی که هرچه دست و پا میزنی بیشتر غرق میشوی دنیای اطرافت پر از گرگ های به کمین نشسته که از دور لبهایشان خون میچکد ..
هردم که میخواهی بیندیشی که خوابی یا بیدار خود را در منجلاب میابی و سعی میکنی که رهایی یابی و در فرصتی مناسب به تفاوت دو حالت خود بیندیشی ...
اری هنوز نمیدانیم خوابیم یا بیدار.
درد بزرگیست ندانی از پی چه بدوی و حتی ندانی چگونه بدوی ..در این منجلاب دنیا هم کسی جز خودت یاری ات نخواهد کرد مدت ها دنبال رفیق میگردی هر بار که میپنداری یافتی ان رفیق شفیق را دنیا با تمام قدرتش دست رد به سینه دلت میزند
سینه دلت میدانی کجاست ؟!
انجا که جز مهر نخواهد و چون مهر نیابد بمیرد و بمیراند
🆑 t.me/joinchat/AAAAAE_pxzHFM5Ym73OpNw
زیر لب میگویم «مرا ببخش استاد... ببخش پدر... خودت خوب میدانستی... خودت خوب میفهمیدی» احساس دلتنگی میکنم. مادر بزرگ شمیم در حالی که نوهی کوچک و زیبایش را به آغوش فشرده است پیش میآید. از جای برمیخیزم و به سوی بنایی که در ضلع غربی حیاط به شکلی مجزا از ساختمان قرار دارد میروم! دوستش میداشتم... اینجا کارگاه هنری من و استادم بود و خاطرات بسیاری در آن دارم. یک سه تار میبینم که آشناست، به نظر کارِ تعمیرش نیمه کاره است! گوشهی کارگاه هم یک تار است خودم ساخته بودمش و با عشق هم ساخته بودمش تا به استادم هدیه کنم. مادر بزرگ شمیم مانندِ یک سایه به دنبالم میخزد! یک چمدان را به زحمت روی میز کار میگذارد و درش را باز کرده و میگوید: این مال توئه پسرم، اینو واسهی تو ساخت... همیشه منتظر بود برگردی و نظرت رو در موردش بگی "
غضب آلوده نگاهش میکنم، میفهمد که اجازه ندارد مرا پسرم بخواند. شمیم اینک در بغل آرمیتاست... نگاهشان میکنم، میبینم که با هم بازی میکنند! دستی به سیمهای سنتوری که برایم ساخته شده است میکشم و از طنین صدای دلکشی که بر میخیزد قلبم میلرزد و اشکم فرو میچکد! گویی این پتانسیل را دارم که هر لحظه گریهای تلخ و طولانی سر دهم. درب چمدان را میبندم؛ هم خشمگینم هم غم آلوده و دردمند.
مانند روحی سرگردان به همه جای خانه باغ سرک میکشم و پیرزن دیگر به دنبالم نمیآید. وارد اتاقی میشوم که روزی روزگاری برایم عزیزترین و امنترین نقطهی دنیا بود. انگار همه چیز به یادم میآید! هیچ چیز دست نخورده است و بر سر جای خودشان قرار دارند. درست مانند روزی که اینجا را ترک میکردم. روی لبهی تخت یک کتاب است. عنوانش را میخوانم «در ستایش دیوانگی ـ نوشتهی آراسموس!» مادرِ شمیم نگاهم میکند و بعد از اینکه جنگ آشکارش با خودش به پایان میرسد میگوید: اسمشو شمیم گذاشتم چونکه برام شمهای از تو بود و هر لحظه تو رو به یادم میآورد "
همه چیز مانند همان لحظهایست که چند سال پیش اینجا را ترک میکردم. آن روز از یک عشق یا بدنامی و یا شاید نفرت و یا هر چیز میگریختم، و به سوی مرگ هم میگریختم. همهی تصاویر آخرین شب حضورم در این خانه جلوی چشمم به نمایش در میآیند... چشمانم سیاهی میرود و به روی زانوانم فرو میافتم... گویی دیگر از پای در آمدم... دیگر تحمل اینهمه فشار را ندارم.
چند دقیقه که میگذرد انگار از پیلهام بیرون میخزم. کاغذها را برمیدارم و پشت میز تحریر قدیمیام مینشینم؛ چشمانم را میبندم و لحظات گذشته را به شکل کوتاه مرور میکنم. سپس بر روی صفحهی نخست مینویسم. «دیوانه زانو میزند»
کانال دروغهای احساسی
🆑 t.me/joinchat/AAAAAE_pxzHFM5Ym73OpNw
▪️بخشهایی از فصل اول جلد اول رمان دیوانه زانو میزند.
نگارش: یاور.م
اینجا در دل البرز کهنسال هرگز احساس غربت نکرده بودم. شاید هم این احساس که دارم احساس غربت نباشد. گویی اینجا، این خانه که اینک خانهی من است روزی روزگاری در دل یک دنیای دیگر خانهی من بوده است. شگفتا که اینک با اینجا بیگانهام و هرگز این احساس را در این مکان نداشتهام. اما امروز میبینم که این خانه و باغ و استخر و کارگاه و درختان و هتا ماهیهای درون استخر نیز ازآن من است! جدای از این یک خانه باغ بزرگ هم که در کرج است به عنوان ارثیه به من رسیده است! این در کمال ناباوریست و البته برای کوتاهترین لحظهای نیز هیچ خوشحالی را در پی نداشته است.
به من میگویند که صاحب هر چیز که در این خانه باغ است هستم. شمیم ، آن دختر بچهی دو و نیم تا سه سالهی تپل و زیبا و دوست داشتنی نیز فرزند من است! اما من هتا به درستی نمیدانم دختر کوچولو چند وقتش است! مادرش به وی یک لباس سرخ رنگ پوشانیده است که در حاشیهی دامن کوتاه و چین دارش روبان باریک سپید رنگی دوخته شده و بر سرآستینهای کوتاه و توریش نیز از همان روبان پاپیونهای کوچکی شده است. بر خلاف هر آنچیزی که در اینجا میبینم از آدمیان گرفته تا درختان گویا تنها با وی است که چندان بیگانه نیستم! اویی که از همه جوانتر و تازهتر و نو تر است و من هرگز پیش از این حتی تصویری از وجودش نیز در مخیلهام نساخته بودم! پاهای تپل و بامزهای دارد و دستهای معصومی که آدمی را وسوسه میکند تا آنها را گاز بگیرد! گویی چشمانش، چشمان خود من هستند و دماغ خوشگل و چانهی خوش فرمی دارد و البته لبها و گونههایش شبیه من و مادرش نیست و احتمال میدهم کمی شبیه مادرم باشد. زیباست و با نمک و به شکلی احساس بدهکار بودن را در من تقویت میکند.
مادر بزرگش برایش موهایش را خرگوشی درست کرده است و هنگامی که در اتاق میدود مرا سالها به عقب میبرد تا آنجا که فکر میکنم هفت سالهام و خواهر کوچکم در اتاق میدود و بازی میکند. آنگاه دلم میخواهد مانند هفت سالگیم بروم و او را بغل کرده و بازی کنم. اما میبینم که سی و سه سالم است و از برخی اوهام که گریبانم را بگیرد شر میکنم. نمیدانم چرا باید از چیزی که مرا در خود فرو میبرد بی آنکه خودم بخواهم شرم کنم؟ چرا باید خودم را گرفتار چیزی کنم و به خاطرش شرمنده شوم که کسی جز من از حضورش آگاه نیست. اکنون هم به خاطر این کودکم شرمسارم. فرزندم مرا به جایی برد که گمش کرده بودم... به کودکیم!
یکدفعه به مانند کسی که چرتش پاره میشود به هوشیاری تلخ خود باز میگردم. بیرون ساختمان عدهای با هم گفتگو میکنند و میگویند که گرگی، سگ نگهبان هم چند روز پیش مرده است و به وفاداری وی آفرین میگویند! یک پرسش دیگر در ذهنم شکل میگیرد و آن اینکه چرا ما آدمیان مرگ را گاهی به وفاداری نسبت میدهیم. اما آنچه شنیدهام مرا چنان به خود وا میدارد که فراموش میکنم چه گفته شد.
چیزی مانند یک سوزن از قلبم عبور میکند و برای لحظاتی به صرافت میافتم! دقت که میکنم میبینم آنها هم بیگانهاند. مانند شمیم! مانند این خانه و همه چیزش! یادم میآید وقتی که مالک این خانه نبودم بیشتر دوستش میداشتم و هتا حس مالکیت بیشتری بر آن داشتم؛ چیزی که امروز نمیتوانم بپذیرمش. از ساختمان خارج میشوم. همسرم را میشناسم؛ او طوری نگاهم میکند و لبخند میزند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است!
انگشتانم توسط همان انگشتان معصوم و دوست داشتنی لمس میشود. میبینم که شمیم به دنبالم آمده است! انگشتم را از مشت کوچکش بیرون میکشم آنگاه مادربزرگش میآید و او را در آغوش میکشد و به من مینگرد. گویا برای اثبات چیزی چهرهی من و دخترک را مقایسه میکند اما جرات ملامت کردن ندارد در واقع خوب میداند آنکس که شایستهی ملامت شدن بیشتر است من نیستم.
من مانند آتشفشانی هستم که هر آن ممکن است فوران کند! به میانهی باغ میروم و گلی را که روی سنگ گور است پرپر میکنم. این گور برایم از همه چیز آشناتر است هر چند که تازه است... حتی تازهتر از شمیم. اشکهای سوزانم بر سنگ میچکد و شعری که بر آن حک شده است را زمزمه میکنم! سوختم در آتش جور و فراق... جان نیاسود از لهیب اشتیاق... از مزارم سرزند گلبانگ عشق... بعد مرگم گر زمن گیری سراغ. نامِ حک شده به روی سنگ را با احترام و عشق بوسه میزنم و لمس میکنم و اشکهای بیقرار و سوزانم همچنان میبارند.
