uk
Feedback
آفرودیته

آفرودیته

Відкрити в Telegram

روایت یک زندگی معمولی، روزگار یک وکیل دادگستری👩🏻‍⚖ ☕✍💅🎒👩🏻‍🍳 https://t.me/BiChatBot?start=sc-177741-kim1hmj

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
3 477
Підписники
-324 години
-167 днів
-6730 днів
Архів дописів
ولی امروز دقیقا دور همین میدون، تو کافه بارسا یه اتفاق روشن کاری خوب افتاد که چون یه سری مقدمات لازم داره از جانب خودم، جزییات بیشتر رو بعدا میگم. درسته که همه اینا خیلی از اون سالها دوره ولی خب زندگی گویا برای من اینجوری پیش میره و چه میشه کرد جز پیش رفتن و نایستادن؟

امروز صبح برای خودم یکم رفتم تو خیابونا قدم زدم. از فاطمی تا فلسطین و بعدم یه بار دیگه تا یوسف‌آباد. همه خاطرات من از تهران تو همین محدوده است و انگار تا ابد هم قراره همینجا باشه. تو این راه رفتنا رسیدم به میدون سلماس. یاد خیلی سال پیش افتادم که اومده بودم تهران برای ارشد و با بچه‌هایی که داشتن واسه وکالت آماده میشدن، دوست شدم. یه بار تو همین اثنا، همگی اومدیم تا اینجاها دنبال کار! که یه اتفاق خیلی تو ذوق‌زننده و افتاد همه باهم سرخورده و ناامید رفتیم نشستیم تو میدون سلماس هی آب خوردیم و هی غر زدیم که چرا توی دنیا برای ما آدمْ معمولیا همه چیز اینهمه با سختی و دشواری همراهه؟!

دیروز بود که یهویی و توی دو سه ساعت هماهنگ شدیم با همدیگه و اینجوری شد که دومین قرار جذاب کانالی من رقم خورد. اونقدرم مهربون، شیرین و صمیمی، که انگار مدتها بود همدیگه رو می‌شناختیم🤍✨

Repost from N/a
امشب جزو قشنگترین تجربه‌های زندگیم بود. و خب کاش همه مثل آدم امینی که امشب دیدم،بودند. خانم شما افتخار دادید امشب به من حقیقت
امشب جزو قشنگترین تجربه‌های زندگیم بود. و خب کاش همه مثل آدم امینی که امشب دیدم،بودند. خانم شما افتخار دادید امشب به من حقیقتا 🤍✨

الان نشسته بودم تو لابی یه چیزی بخورم با یکی از مهمونای دیگه اینجا گپ زدم، داشت واسه آزمون وکالت آماده میشد. دو تا خانم هم اومده بودن تهران دوره‌های زیبایی ببینن. هم اتاقی سنندجی قشنگ و مهربونم هم اومده مثل من دو روز اینجاها واسه خودش بگرده. آا با یه دختر بسیار خونگرم اصفهانی هم دوست شدم که عشق سفره. قرار شد اگه گاهی برنامه‌هامون به همدیگه خورد برای سفر، هماهنگ شیم.

اینارو آخه😍🌱
اینارو آخه😍🌱

چون عکس از اینجا خواستین، صبونه☕️🫖
چون عکس از اینجا خواستین، صبونه☕️🫖

پاشم، پاشم برم صبونه بخورم ببینم باید برم کدوم وری☕️🌱

همه لهجه‌ها و گویش‌ها رو دوست دارم ولی نه اینجوری که این خانم جوان، ۷صبح تو تختش با صدای بلندد نیم ساعت یزدی حرف بزنه. چرا واقعا آدما سعی نمیکنن یاد بگیرن بلند بلند حرف زدن تو فضایی که خصوصی و شخصی نیست، دور از فرهنگه؟ بعدم نمی‌دونم چجوریه کاملا صدای طرف مقابلش شنیده میشه با اینکه رو اسپیکر نیست.

اصلا هاستل‌ها متناسب با روحیه برونگرا و تنهایی‌گریز من ساخته شدن. ممکنه گاهی دلم نخواد حرف بزنم و آروم باشم ولی قطعا تنها بودن نود درصد مواقع اونم تو سفر، اصلا انتخابم نیست. فضای خودمونی و گرم هاستل‌ها چیزی شبیه خونواده و دایره رفقا رو برای من تداعی میکنه و چون تمیز هم هست چی از این بهتر واسه من.

اینم یه کُنج این جایی که هستم🌱
اینم یه کُنج این جایی که هستم🌱

از پریشب تا الان فوقش ۴ساعت خوابیده باشم، آفتاب جاده بدجوره و از منظر چشم، پاره‌ام.

ولی خب اینکه تو راهم دلیل نمیشه متن اعتراض به یه دادنامه رو تنظیم نکنم✍🏻

تو این سر شلوغیای دفعه قبل سفرم به قزوین تا این سری، یه کاری باید انجام میشد که برای خودم مقدور نبود. یکی از همکارام که چند پست‌ قبل‌تر هم گفته بودم "یهو اونیکه فکرش رو نمیکنی واست قدم بر می‌داره" خیلی سریع واسم پیگیر شد و انجامش داد. ندیدمش امروز، چون ساکن اطراف قزوینه، ولی صرفا برای قدردانی یه سوغاتی کوچیک از مشهد واسش آورده بودم که الان سپردم به پذیرش هتل، امشب یا فردا بیاد و بگیره.

ممبرهایی دارم اصلا باقلوا، خیلی مرسی ازتون🤍. با اینکه کلی خودم سرچ کرده بودم با پیام ظرفیت تکمیل مواجه بودم همش، دمتون گرم✨

البته تو ذهنم رشت هم بود ولی بهم گفتن خیلی شرجیه منصرفم کردن.

خب کارم اینجا تمومه. دلم می‌خواست یه هاستلی، جای تمیزِ باصفایی تو تهران می‌شناختم یکی دو روز می‌رفتم اونجا.

ساعت یه ربع به ۷ رسیدم قزوین، تا هتل رزرو کنم و اینا شد تقریبا ۸ ولی خب اتاق رو تا ساعت ده تحویل نمی‌دادن هیچی دیگه همونجوری پاشدم رفتم جلسه و بعدم که پیگیری کار بانکی. الانم تازه اومدم مستقر شدم تو اتاقم. همین که رسیدم گفتم چای موخام☕️

روزِ نو✨🌱 از قزوین.
روزِ نو✨🌱 از قزوین.

دیگه چون خیلی قطار دوست داشتین اینم سقفش و شب، شب✨
دیگه چون خیلی قطار دوست داشتین اینم سقفش و شب، شب✨