Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈
📘داستـٜ۪ؓـٜ۪ٜٜٜ۪۪ٜؓؔؓؔـٜ۪ؓـ۪۪ؔؔـ۪ٜ۪ؔؓان کـٜ۪ؓـٜ۪ٜ۪ؔؔؓؓـٜ۪ؓده📘
Відкрити в Telegram
"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین :
Показати більше1 637
Підписники
Немає даних24 години
-127 днів
-2630 день
Немає даних
Перегляди допису
Немає даних24 години
Немає даних48 годин
Немає даних
Коефіцієнт залучення
Немає даних
Дописів на день
Архів дописів
Repost from دُݩـیُْـاْٰیُ♜ڪِٰــلٍْْیپْ ــــــــــــــــــــــ بــزرگترین ڪاناݪ •تلگـرام️💦 پـره ❌فیـ🔞💦ـلم داسـ💦تـان❌🔞
ابر گروه دخترونه خاله ساناز افتتاح شد😋😋😋👇👇
https://t.me/+1GPvshGnc4E1NGU0
https://t.me/+1GPvshGnc4E1NGU0
https://t.me/+1GPvshGnc4E1NGU0
دخترها جووین بدین از دستتون نره🤤💦😍☝️☝️
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌
❌کانال فیلترشکن و پروکسی های قوی رایگان❌
🚀همگی عضو شید تا تلگرام و اینستاتون قطع نشه پرسرعت و ضد فیلتر☄
👇👇👇👇👇👇
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
#فیلترشکن // #پروکسی // #رایگان
پرازفیلم وعکس سـ.ڪメメメـے😍
#ایرانی💦🔞
#خارجی💦🔞
#روسی💦🔞
فیلم X👇
https://telegram.me/joinchat/Y-X76naUdKI3NmQ0
داستان وگیف 💦👇😋
https://telegram.me/joinchat/UVvnSI80mhi6We9r
🔞 زاپاس داستانکده 🔞
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD_xoGXLe87hYHDtTA
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD_xoGXLe87hYHDtTA
همه بیان زاپاس هر لحظه امکان فیلتر هس جوین بزن فیلتر شدیم کانال پیدا کنی☝️
سر کیرمو با تف خیس کردم و یکم مالیدم به کسش و آب کسش که بهتر خیس بشه و گفتم سرت و بکن تو بالش و سر کیرمو کردم تو کردم تو که یه اه کشید که از زیر بالش هم صداش زیاد بود (اها اینم بگم من موقعی بچگی رشد کمی داشتم و اون موقع بردنم دکتر و چند تا بهم آمپول هورمونی زدن و واسه همون بلوغ زود رس داشتم و کیرم بزرگ و کلفت بود ) کم کم کردم تو که دیدم دیگه نمیره و فهمیدم تا ته رفته تو سرشو از بالش آورد بیرون و گفت بسم الله
موهاشو جمع کردم و با یه دست گرفتم و اون دستمو گذاشتم رو دهنش و شروع کردم تلمبه زدن انقدر تنگ و داغ بود که دیگه داشتم از لذت میمردم و از لذت زیاد سرعت تلمبه هارو می بردم بالاتر ولی جوری تلمبه نمیزدم که تخمام یا بدنم بهش برخورد کنه که صدا بده اونم همش میگفت وای رضااااا بکننننن اگه میدونستم آنقدر خوبی زود تر بهت میگفتم .
سرشو آورد بیرون گفت بازم دارم میام و دستمال برداشتم گذاشتم روش و تا حدی خشک کردم ابش رو تخت نریزه و این بار گفت بزار خودم بیام روش بالا پایین کنم که منم قبول کردم اومد روم کیرمو گرفت دستش و کرد تو و یه اه خوشگل و کوچیک کشید و بالا پایین شد و من دیگه از شدت لذت تو آسمونا بودم که دیگه گفت خسته ام و تو بیا بکن و به بغل خوابوندمش ( پوزیشن مورد علاقمه ) با یه دست سینه هاشو میمالیدم و با اون دست دهنشو گرفته بودم و با تام توان داشتم تلمبه میزدم که دیدم آبم داره میاد پاشدم گفتم بریزم رو سینه هات تا اومد پاشه کاندوم در آوردم با تام توان آبم پاشید رو صورتش و یکم ریخت رو سینه هاش یکم ریخت تو دهنش که حالش بد شد و توف کرد تو دستمال و یکم رفت تو چشش که داشت میسوخت و گرفتم بوسش کردم و عذز خواهی کردم و ولو شدم روش و اونم بی جون افتاده بود رو تخت و تا صبح خوابیدیم و و صبح پاشدم دیدم نیست و لباسامو پوشیدم و رفتم دیدم داره صبحونه آماده میکنه و بعد اون هوس کردم از کون بکنمش که تا الان نشده اگه کردم میزارم براتون .****
پایان
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
داستـٜ۪ؓـٜ۪ٜٜٜ۪۪ٜؓؔؓؔـٜ۪ؓـ۪۪ؔؔـ۪ٜ۪ؔؓان کـٜ۪ؓـٜ۪ٜ۪ؔؔؓؓـٜ۪ؓده👆👆👆
یکم اومد جلو زانو زد رو به روم و یه نگاه بهم انداخت .
خندید و گفت : خب اره دوست دارم و الان میخوام بهت نشونش بدم .
شلوارمو کشید پایین ، و گف اوف چه شود امشب یه ماچ از سرش زد و سرش و کرد تو دهنش وای بار یهمتون اون لحظه رو آرزو میکنم چون از اون لذت بالاتر وجود نداره .
شروع کرد به ساک زدن کم کم تا جایی که میتونست میکرد تو دهنش و اوق میزد و منم دیگه از لذت داشتم میمردم .
یه چند دقیقه ای خورد که دیدم پسر داییم داره صدا میزنه که یکی حوله رو برام بیاره اصلا یادم نبود که پسر داییم اینجاست .
خونه ی داییم زیاد بزرگ نبود واسه همون حوله ها رو یه رخت آویز بود که از داخل روی در اتاق غزل بود یه سیلی به کیرم زد و گفت برو بقیش واسه یه فرصت دیگه
حوله رو برداشتم کیرم گذاشتم زیر کش شلوارم که معلوم نباشه و نا امید رفتم و هی میگفتم ای به خشکی شانس حالا کو تا یه فرصت گیر بیاد .
تا شب خبری از دایی و زنداییم نبود و گوشی غزل زنگ خورد دایی و زنداییم گفتن امشب نمیان و اونجا می مونن تا یکی دیگه از دایی هام یا خاله هام بره پیشش .
من و غزل یه نگاه انداختم و یه چشمک زدم بهش و گوشیمو ورداشتم زنگ زدم به مامانم گفتم امشب بچه ها تنهان من اینجا می مونم و بابامم اجازه داد . پسر داییم که داشت فوتبال نگاه میکرد و هواسش نبود یه خنده ریزه دیگه به غزل زدم که تو آشپز خونه داشت شام درست میکرد و اونم در جواب خندید . غزل سفره رو پهن کرد به داداش گفت برو یه نوشابه و دوغ یا ماست بگیر از شانس نیمه اول بازی تموم شده بود مغازه در بود و حداقل یه ۱۰ دقیقه وقت داشتیم تا بیاد و حیاط بزرگ بود و زنگ و میزد تا باز میکردیم تا میودمد خودمونو جمع میکردیم مینشستیم سر سفره
خلاصه پسر داییم رفت و من پاشدم نشستم رو مبل و دستامو و زدم سر پاهام و با اشاره به غزل گفتم بیا بشین رو پاهام اومد و لبش و گذاشت رو لبم آنقدر خوشمزه بود که دیگه نمیخواستم شام بخورم و دلم فقط لبشو میخواست .
بعد یکم خوردن چشام افتاد به سینه های تپل خوشگلش که داشتن بهم چشمک میزدن .
لباسشو در اوردم و سوتینشو و کندم و حالا دو تا سینه ی سفید خودش و درشت که تو عکس هم همچین چیزی ندیده بودم جلوم بود .
منم که خوردنشون و بلد نبودم اولش یکم مالیدم که دیدم غزل گفت بخور گفتم بلد نیستم گفت نوکشو آروم گاز بگیر و بعدش زبونتو بکش روش و مثل بچه شیر خوارا بمکش منم شروع کردم که گفت حالا نوبت خوردن کسه اولش خواستم بخورم که دیدم خیس و الان میخوام شام بخورم دلن نیومد و گفتم بعد از شام امشب واست میخورم که اونم گفت باشه و خودمونو جمع و جور کردیم که آیفون خورد و داداشش اومد و نشستیم شام خوردیم .
داداش غزل رفت تو اتاق خودش غزل هم رفت اتاق خودش خواستن برم تو حال بخوابم که بهم گفت تو برو تو اتاق مامان بابام بخواب اونجا تخت هم داره که منم گفتم چه بهتر و رفتم .
تا زمان موعود همش تو فکر ابن بودم که نذاشت برم تو حال بخوابم که اونجا راحت تر میتونستیم بخوابیم که دیدم یه سایه پشت پرده ی اتاقه رفت پرده رو زدم کنار که دیدم غزله تازه فهمیدم که چرا این کارو کرده و کارمون ده برابر راحت تر شده در اتاق اون کلید و در اتاق منم کلید راحت
از طریق بالکن که وسطش یه دیواره از رو نرده رد شده اومده که دیگه کار رو شروع کنیم .
اتاق خوابی که ما توش بودیم یه اتاق با ما اتاق داداش غزل فاصله داشت یعنی اونور اتاق غزل بود و کار ما راحت بود و میتونستیم راحت کارمونو انجام بدیم.
اومد تو بغلم انداختمش رو تخت و حسابی گردنش و بوسیدم و ازش لب گرفتم .
شلوارشو با شورت کشیدم پایین بعد اون شلوارمو کشید پایین و شروع کرد خوردن کیرم حسش تا اون لحظه بهترین حس دنیا بود .
یواش یواش کلا لخت شدیم و گفتم خوب برو ببین وازلین چیزی هست .
گفت : وازلین چرا ؟
گفتم : خوب باید از کون بکنمت دیگه ! پرده داری ها میخوای منو بد بخت کنی ؟
گفت : مگه با هم ازدواج نمیکنیم بعدش ؟
خشکم زد که یهو
گفت : نترس کوصخول شوخی کردم پرده ندارم ؟
گفتم : چی ؟؟!!
گفت : تو دوران دبیرستان یه دوست پسر داشته که پردشو زده .
الان نمیدونستم که خوشحال باشم یا ناراحت
ولی خوب یه دستمال برداشتم کص خیسشو پاک کردم این کص تپل و سفید که دل هر مردی رو میبرد.
رو به کمر خوابید و پاهاشو باز کرد و گفت بفرما منم گفتم چشم و با چوچولش بازی میکردم و از خط کسش میرفتم پایین تا میرسیدم به کونش دوباره برمیگشتم بالا دیگه کم کم داشت صداش در میومد که گفتم سرتو بکن تو بالش این داداشت نشنوه بگا بریم که سرشو کرد تو بالشش اه میکشید گفتدارم میام گفتم با خودت بازی کن رفتم دستمال کاغذی اوردم و نذاشتم جایی خیس بشه و دیگه گفت طاقت ندارم رفت کشو مامانشو باز کردو اسپره و کاندوم اورد و گفت بکن تو منم که از خدام بودم اسپرس زدمو کاندومو تن سالار کردمو گفتم داگی شو .
دختردایی اهل دل
دختر_دایی_اولین_س.ک.س_خاطرات_نوجوانی
سلام اسمم رضاست و تازه ۱۸ ساله شدم و خواستم اینو واسه شما دوستان عزیز بنویسم که خیلی خاطره و تجربه ی جالبی هست برای خودم .
داستان طولانیه و اگه اومدین داستان کوتاه بخونین باید بگم این داستان به درد شما نمیخوره .
قضیه از اونجایی شروع شد که فهمیدم دختر داییم غزل که ۲۱ سالشه مو های خرمایی داره و کون بزرگ و خوش فرمش چشای ادم رو از جا درمیاره چمشش دنبالمه .
اولین بار که به این قضیه مشکوک شدم روزی بود که خانواده ما و داییم و خالم برنامه چیدیم رفتیم شمال شب یه جا پیدا کردیم و رفتیم اونجا و شب برنامه چیدیم که صبح اول وقت بریم ییلاقات شمال برای زیارت صبح آماده شدیم و رفتیم و رسیدیم به یه جایی که دیگه نمیشد با ماشین رفت بالا و باید پیاده میرفتیم .
پیاده راه افتادیم بریم بالا منم از اون آدمای کون گشاد از همه عقب موندم و نفسم داشت بالا نمیومد و رسیدم به یه سنگی نشستم روش که دیدم غزل هم یکم بالاتر رو سبزه ها نشسته بودم اومد پیش من نشست و نمیدونستم واقعا خسته ی یا دلیلی داره که مونده .
خلاصه نشست کنارمو داشت نفس نفس میزد دستمو گرفت و کرد تو لباسشو دستمو گذاشت رو سینه ی چپش .
گفت : ببین چقدر قلبم داره تند تند میزنه .
خشکم زده بود نمیدونستم چی بگم چشام گرد شده بود و حس عجیبی داشتم .
دستمو بعد از چند ثانیه کشیدم بیرون و گفتم : آره معلومه تو هم خسته شدی .
خلاصه چند دقیقه ای اونجا نشستیم گفت پاشو بریم گفتم تو برو منم الان میام .
کیرم مثل سگ شق کرده بود و بعدش خودم و سرزنش کردم که چرا سینه هاشو فشار ندادم یا نمالیدم . خلاصه اون روز کلا تو فاز همون کارش بودم و نمیدونستم منظورش از اون کار چی بود .
همون شب برگشتیم خونه شب کلا تو فکرش بودم و حتی یه بار با فکرش جق زدم و گذشت تا و دیگه فازش داشت از سرم میپرید که یه مهمونی دعوت شدیم خونه ی مامان بزرگم که همه ی خاله هام و دایی هام دعوت بودن .
رفتیم شام خوردیم و من و پسر خالم رفتیم تو اتاق خواب بچه های دیگه رفتن تو یه اتاق دیگه بازی کنن و دختر داییم هم رفت تا هواسش به داداش کوچیکش که ۴ سالشه باشه تا بچه های دیگه اذیتش نکنن یه داداش هم داره هم سن من که بخاطر کلاس فوتبال نیومده بود و عشق فوتباله .
من و پسر خالم که چند ماهی ازم کوچیکتره رو تخت خوابیده بودیم و داشتیم پورن میدیدیم که دختر داییم یهو اومد تو انگار میخواست مچ مار بگیره من پسر خالم یکم ترسیدیم ولی ولی عادی جلوه دادیم و پسر خالم رفت آب بخوره و من موندم و دختر داییم تازه از ترس اینکه چیزی نفهمه کیرم خوابیده بو که یهو اون قضیه یادم اومد و دوباره شق شد خواست بیاد رو تخت که من پاشدم به بهونه ی دستشویی برم بیرون قبل رفتن اومدم کیر شقمو یه کاری کنم کسی نبینه کمتر پیدا باشه جلو مهمونا آبروم نره یکم شلوارمو درست کردم که دیدم داره به شلوارم نگاه میکنه و انگشتش رو لبشه و هواسش اصلا به من نیست که دارم نگاه میکنم و منم چیزی نگفتم و رفتم همون کارش باعث شد که بازم کیرم شق بشه و مجبور بشم برم تو دستشویی یه جق بزنم تا کیرم بخوابه .
دیگه از اون روز دیگه مطمئن شدم که این بلا یه چیزهایی تو سرشه . از اون روز به بعد کلا منتظر یه فرصت بودم تا اینکه یه روز رفتم خونه ی داییم که با پسر داییم بریم کلاس فوتبال رفتیم و برگشتیم خونه ی داییم . خسته و کوفته افتادیم رو مبل و یه ۱ ساعتی خوابیدیم و بلند شدیم دیدیم که داییم و زنداییم دارن آماده میشن برن یه جایی ، پرسیدیم که گفتن مادر بزرگم سکته کرده و دارن میبرن بیمارستان و اونا هم میرن همونجا ما هم واسه خستگی و بوی عرق نرفتیم و دختر داییم هم که میخواست کنکور بده و درس داشت نرفت و موندیم ما سه نفر .
پسر داییم رفت حموم و من هم نشستم رو مبل تلویزیون رو روشن کردم و صداش رو زیاد کردم و یواشکی رفتم اتاق دختر داییم که دیدم رو تخت خوابیده با یه شلوار چسبان مشکی و یه آستین کوتاه بنفش .
حشرم زد بالا یهو به سرم زد یواش شلوارشو بدم پایین ببینم شورتش چه رنگیه آروم رفتم طرفش و شلوارشو کشیدم پایین دیدم به به چه کرد غزل خانوم یه مایو قرمز خوشگل که کسشو پوشونده
به مدلی خوابیده بود که یه زانوش رو به بالا بود و یه پاش هم رو زمین و روبه کمر خوابیده بود .
خواستم کسشو بو کنم که یهو دیدم داره نگام میکنه و بلند شد .
گفت : رضا خاک تو سرت از تو انتظار نداشتم بلند شد شلوارشو کشید بالا و نشست جلوم و داشت نگام میکرد . منم سرم و از خجالت انداخته بودم پایین گفتم که فکر میکردم خودت دوس داری و این حرفا که سرمو آوردم بالا ببینم عکسل عملش چیه که دیدم داره مثل اون روز کیرمو نگاه میکنه .
پاهاشو باز کردم دستمو گذاشتم رو شکمش تکونش دادم
من: گیلیگیلی گیلی شیکمشو
نرم و باحال بود به صورتش نگاه کردم و گفتم میشه ی گاز بگیرمش
مامان: نخیر نمیشه
من: عه گاز تو محکم بود هنوز یکی طلب دارم
خودمو کشیدم عقب تر صورتمو بردم سمت شکمش لبامو گذاشتم رو بالای نافش بوسیدم
مامان: پوریااا نکن بچه پاشو
با دندون سعی کردم ی چندتا گاز از شکمش بگیرم اونم انگشتاشو برد لای موهام، زبونمو درآوردم آروم گذاشتمش رو شکمش و کشیدم رو تنش
مامان: آاااخ پوریااا این چه کاریه
من: خوش طعمیا
مامان: پرو نشو بسه پاشو
گوشیم زنگ خورد پاشدم گوشی رو برداشتم
دوستم بود، تاپشو داد پایین که گفتم آ آ هنوز ورزشت تموم نشده، تماس وصل کردم در حالی که داشتم حال احوال میکردم نشستم جلو پاش، باز پاهاشو باز کردم سرمو بردم جلو و لبامو کشیدم رو شکمش
من[با تلفن]: نه قربونت داشتم کتاب میخوندم بگو
مامان ی خنده ریزی کرد ولی ساکت بود منم مشغول حرف زدن و بوسیدن شکمش، یهو ی ایده به سرم زد تا جایی که میتونستم تماسو لفتش دادم خودمم چرخیدم سرمو از رو شلوار گذاشتم رو کصش، با ی دستم با پاهاش بازی میکردم حرف میزدم و سرمو الکی رو کصش تکون میدادم، یکم تلاش کرد سرمو هول بده جلو از رو پاش بلند بشم ولی اهمیت نمیدادم، دست اومد لای موهام موهامو چنگ میزد منم داشتم کیف میکردم تا اینکه حرفامو تموم شد مجبور شدم تلفن قطع کنم
زد رو سرم و گفت پاشو دیگه، گوشی رو انداختم اونور سرمو چرخوندم از رو شلوار ی بوس کوچولو از کصش گرفتمو و اسپنک به پشت رون پاش زدم و سریع پاشدم
مامان: پوریاااا قرار بود ی گاز کوچولو بگیری اجازه این کارو که بهت ندادم
در حالی که میرفتم سمت میزم خیلی عادی و بی توجه گفتم همش مال خودمه اجازه نیاز ندارم هر کار بخوام میکنم
مامان: بچه پرووو
شاد خندون پاشدو از اتاق رفت بیرون
یکم بعد منم رفتم تو پذیرایی، مامان نشسته بود رو کاناپه گوشیشو چک میکرد
من: از این بعد هر روز باید ورزش کنیا
مامان: نه همین امروز بس بود این چه ورزشیه آخه
من: چش بود مگه؟
مامان: کدوم مربی شکم آدمو میبوسه آخه
من: نه این دفعه اول بود از فردا جدی ورزش میکنیم، الانم لباستو بده بالا ی عکس از شکمت بگیرم ی ماه دیگه مقایسه کنیم تفاوتو ببینیم
تاپشو یکم داد بالا
من: نه اینجوری خوب نیست، پاشو وایسا
پاشد ولی چیز زیادی مشخص نبود
من: تاپتو بیشتر بده بالا
کشید بالاتر گفتم اها خوبه یکمم شلوارتو بکش پایین تر
مامان: دیگه چی؟ بگیر دیگه خوبه همینجوری
من: مامااان! اذیت نکن به مربیت گوش بده
مامان: ایششش، خوبه الان؟
من: نه بازم بیشتر
(پیام بازرگانی: ادامه داستان در کانال تلگــرام)
یکم دیگه کشید پایین ولی باز گفتم پایینتر که گفت یهو بگو شلوارتو دربیار دیگه
خندیدم و گفتم اگه در میاوردی که بهتر میشد ولی نه ی کوچولو دیگه بدی پایین عالیه
رسما اگه یکم دیگه پایین میکشید کصش پیدا میشد، برامدگی بالای کصش قشنگ مشخص بود
عکسو گرفتم عکس خوشگلی بود نشون خودشم دادم
من: اینجات چی شده چرا باد کرده؟
مامان: کجا؟
من: وایسا ببینم
دستمو بردم سمت شلوارش خواستم یکم بکشم پایین که زد رو دستم، فهمید منظورم کجاس
مامان: خاااااعک تو سرت واقعا، چیزی نشده
من: خب بذار ببینم
مامان: بمیر پوریا فقط همین
دوتاییمون زدیم زیر خنده، باز عکسو آوردم زوم کردم و گفتم ببین ی چیزی شده غیر طبیعیه اینجا
مامان: پوریا پشیمونم نکن، عکسم پاک کن نمیخواد نگهداریش
من: عه مامان باز داری بد میشیا، عکس پروژه علمیه واسه ماه بعد میخوایمش
رفتم سمت اتاقم و تو ذهنم چه چیزا که نمیگذشت عکس بعدی حتما باید لخت باشه ولی چجوری راضیش کنم؟
پایان
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
داستـٜ۪ؓـٜ۪ٜٜٜ۪۪ٜؓؔؓؔـٜ۪ؓـ۪۪ؔؔـ۪ٜ۪ؔؓان کـٜ۪ؓـٜ۪ٜ۪ؔؔؓؓـٜ۪ؓده👆👆👆
البته که این حجم از صمیمیت منو مامانم یهویی امروز شروع نشده بود داستان ها داره که ی مقدارشو تلگ*رام نوشتم پوریا استوری یا اسم “نویسنده داستان” ریل مام اند سان که انتهای متن نوشته کپی کنید سرچ کنید میتونید ببینید
خلاصه با خنده و شوخی خوابیده بودم روش اونم دست و پا میزد که خودشو نجات بده
من: آروم باش تا ولت کنم
مامان: آرومم دیگه برو اونور
من: نوچ همینجا راحتم
مامان: لوس نشو پوریا بسه
راستش عنان از کف دادم ی گاز محکم از لپش گرفتم چند ثانیه ای هم ولش نکردم و گاز گرفتنمو محکم و آروم میکردم
مامان: وحشییییی
دیگه خندش بند اومد نگاه به چشاش کردم ی قطره اشک از گوشه چشش سُر خورد
من: آخ دردت اومد؟
دستاشو ول کردم رد جای اشکو بوسیدم ی دستمو گرفتم به پهلوش همزمان که خودمو کشیدم کنار اونم چرخوندم، دیگه من زیر بودم اونم خوابونده بودم رو خودم دستم بردم لای موهاش، سرش که رو سینم بود بوسیدم، لپشو ماساژ میدادم با موهاش بازی میکردم، اونم بدون مخالفت آروم و بی حرکت روم خوابیده بود پنج دقیقه اینطوری گذشت
من: ببین آروم مودب باشی چقدر خوبه نه تو اذیت میشی نه من اذیتت میکنم
سرشو چرخوند تو چشام نگاه کرد از اون نگاه های شیطنت آمیز از پایین به بالا
مامان: مودب آره؟ که مودب باشم
در عرض دو ثانیه طی یک حرکت برقآسا دیدم دستم داغ شد، دندوناشو تا لثه کرده بود تو بازوم، چنان گازی از بازوم گرفته بود و ول نمیکرد که مثل اسب داشتم شیهه میکشیدم
نه میشد بزنمش نه میشد از خودم دورش کنم اونم ول کن نبود تا اینکه دلش به رحم اومد کوتاه اومد
انگار از جنگ برگشته بودیم خسته کوفته خونین مالین البته نه خونی در کار نبود ولی نزدیک یک ساعت بود که باهم درگیر بودیم، داشتم بازومو ماساژ میدادم که مامان گفت این به اون در که یادت بمونه دیگه منو گاز نگیری
من: این کجا با اون در میشه؟ جای دندوناتو ببین وحشی!
مامان: خوب کردم تا تو باشی به بزرگترت نگی مودب باش
من: بی ادبی دیگه دست خودت نیست
مامان: پوریا کتک میخوریا
باز خندیدیم و مامان پاشد که بره وقتی داشت از جلوم رد میشد انگار بای دیفالت همه اقایون این مرضو دارن منم از این قاعده مستثنی نیستم، با کف دست و انگشت شلپ زدم به باسنش خیلی محکم نزدم ولی لرزش باسنش تو اون شلوار تنگ مشکی دیدنی بود
مامان ی قدم رفت جلو ایستاد برگشت بهم نگاه کرد، یکم تو چشام نگاه کرد بدون اینکه چیزی بگه، دستامو بردم بالا و گفتم نادمم بی اختیار زدم ببخشید
مامان: اوکی یکی طلب من، به وقتش حالتو میگیریم
رفت و منم پاشدم از پنجره بیرونو نگاه کردم تو ذهنم گفتم تابستونای قبلی همه شوخی بود تابستون یعنی این!
تو همین فکرا بودم که از تو پذیرایی صدا اومد، مامان بود داشت صدام میزد
وقتی رفتم دیدم مامان میگه بیا میوه بخور، ی سیب برداشتم پوست میگرفتم و اونم با کابینت و ظرفا درگیر بود
اولین تیکه سیب چاقو زدم توش گرفتم سمت مامان
مامان: بعد میخورم دستم بنده
من: آمادهس فقط گاز بزن
با احتیاط که چاقو لبشو نبره ی گاز از سیب گرفت
مامان: اوه چه ترشه!
من: واقعا؟ سیب ترش دوست دارم
همون تیکه سیب که گاز زده بودو گذاشتم دهنم، خوش طعم بود همونطوری که دوست داشتم سفت و ترش
مامان: وا نیم خورده منو خوردی!؟
من: ی گاز زده بودی مگه چیه؟ بعدم کی تمیز تر از مامان خوشگلم
سرشو تکون داد و آروم گفت نوش جون
من: بدم بازم؟
مامان: بده
ی تیکه دیگه زدم رو چاقو گرفتم سمتش خواست همشو با دست برداره که چاقو رو کشیدم عقب
من: نه فقط ی گاز
مامان: تنت میخاره ها
بردم نزدیک صورتش ی گاز از سیب گرفت و باقیش خودم خوردم اون دوتا تیکه رو هم همینجوری خوردیم با این تفاوت که دیگه خودش فهمید فقط باید ی گاز بگیره
من: چطور بود؟
مامان: سیبه یا حرکت رمانتیکانه ی تو؟
من: جفتش
مامان: خوب بود دوست داشتم
مامان: پوریا
من: هوم
مامان: منم میخوام ورزش کنم، از مربی باشگاهت بپرس ببین واسه تخت کردن شکم باید چیکار کنم
من: اهوم باشه، ولی اللحساب دراز نشست رفتنو میدونم میخوای همین امروز شروع کنیم؟
مامان: دراز نشست سخته که
من: نه کاری نداره من میرم تو اتاق ی آهنگ انرژیک میذارم توام بیا
رفتم سمت اتاق آهنگو گذاشتم صداشم یکم زیاد کردم، اگه دوست دارید آهنگو شمام بشنوید تو کانال میذارمش، یکم که گذشت مامانم اومد تو اتاق
من: خب مامان خانوم ورزشکار دراز بکش رو زمین پاهاتو جمع کن
دراز کشید پاهاشو جمع کرد منم نشستم جلوی پاهاش بجای مچ پا دستمو کنار زانوهاش گرفتم
من: خب دستتو بذار پشت سرت و شروع کن
یک، دو، سه، چهار
مامان: آه نمیتونم دیگه
من: دستتو بده من
با ی دست پاهاشو نگهداشتم با اون دستم کمک کردم سه تا دیگه بره ولی خسته شده بود
من: تاپتو بده بالا شکمتو ببینم
تاپشو به اندازه ی کف دست از نافش داد بالا، همین الانشم تخت بود ولی خب با ورزش خوشگل ترم میشه
ورزش کردن در کنار مامان
تابو_مامان
بیس هف، بیس هش، بیس نه، سی، …
نگاه به زمین، صدای موزیک تو گوشم بالای بالا
برخلاف خیلی از آدما عاشق شنا رفتنم جیگرم حال میاد ولی ظاهرا فقط این من نبودم که داشتم لذت میبردم، با افتادن هندزفری از گوشم استاپ کردم، دیدم مامانم دست به سینه توی در اتاقم با لبخند ایستاده بود و شنا رفتن منو تماشا میکرد
من: عه اینجایی؟
مامان: من یدونه هم نمیتونم برم چطور تو این همه میری؟
نشستم رو زمین لبخند غرورآمیزی زدم و گفتم ما اینیم دیگه
مامان: باشگاه رفتنو ادامه بدی هیکلت عضله ای تر بشه دیگه چی میشه!
من: نه اتفاقا عضله ای بشم شنا رفتن سخت تر میشه، هر چی سبک تر شنا رفتن راحت تر
در حالی که اومد تو اتاق و نشست رو لبه تختم گفت: عه اینجوریه؟ میخوای بگی من چاقم که نمیتونم مثل تو شنا برم؟
من: نه چاق که نه ولی استقامت بدنیت کمه البته اونم بخاطر اینکه خانومی
مامان: خیلیم استقامتم بالاس جوجه چی فکر کردی پیش خودت
من: خب خودت میگی نمیتونم یکی برم، بفرما اصلا برو ببینیم چیکاره ای
از رو زمین پاشدم گوشی و هندزفری که تو دستم بود انداختم رو تخت ایستادم و باز گفتم برو پس پاشو! مامان با لبخند پاشد
مامان: هووه خب یکیه من ده تای تو حساب میشه ها
خندیدم و گفتم باشه قبول برو، خوابید رو زمین شروع کرد شنا رفتن، یک، دو، سه شلپ خوابید رو زمین، زدم زیر خنده
من: دیدی نتونستی
مامان: قبول نیست تو هر روز تمرین داری دستات به وزنت عادت کردن ولی من دفعه اولم بود
من: اوکی با وزنه میرم، پاشو
مامان پاشد و من نشستم رو زمین آماده واسه رو کم کنی
من: خب ی چیز سنگین بیار بذار روم
ی نگاه به اطراف انداختیم ولی هیچ چیز به درد بخوری نبود، مامان بالشمو برداشت و گفت بخواب
من: زرشک اینو میخوای بذاری!؟ این چیه مامان!
بالشو گذاشت رو کمرم، با دست زدم رو پیشونیم
من: اینکه به کمرم فشار میاره میشکنه خیلی سنگینه
مامان: خب هیچی نیست اصلا وزنه نمیخواد بیخیال
من: نه حرف زدیم دیگه شرط بستیم نمیشه
رو زمین به شکم دراز کشیده بودم با شصت اشاره به پشتم کردم و گفتم خودت بپر بالا
مامان: نه دیوانه من دیگه خیلی سنگینم فشار میاد به کمرت
(البته این نظر خودش بود و نظر مادرانه که بهم فشار نیاد اگرنه از نظر من ۶۰ کیلو چاق نیست)
من: چیزی نمیشه بیا
آروم با احتیاط نشست رو باسنم! انتخاب جالبی بود، نرمی باسنش رو باسنم ی حس خیلی باحالی داشت، البته که تو اون پوزیشن نمیشد شنا برم، زمانی که گفت آمادم منم ازش خواستم روم دراز بکشه تا شروع کنیم، واو وضعیت از باسنم لذت بخش تر شد، ی تاپ نازک تنش بود و با توجه به تیشرت تابستونی خودم لباس زیادی بینمون نبود، به راحتی نرمی سینه هاش رو کمرم حس میشد! پاهاش به پام چسبیده بود، البته دوتامون شلوار پامون بود ولی نرم بودنشو با کل وجودم حس میکردم
یک، دو، سههههه، چار، پنج
خوابیدم رو زمین، از چیزی که فکرشو میکردم سخت تر شده بود، در حالی که روم خوابیده بود و دوتایی داشتیم میخندیدیم مامان گفت: عالی بود همینم زیاده
خواست پاشه که گفتم نه نه پا نشو پنجتا ننگه تو رکوردای من ی لحظه وایسا ی نفس بگیرم یبار دیگه تلاش کنم
ی دستش گذاشت رو زمین اون دستشم رو شونم بود داشت میرفت کنار
مامان: نمیخواد بچه، تو بردی
دستمو از پشت گرفتم به کمرش فشارش دادم به خودم
من: دو دقیقه مامااان، یبار دیگه
مامان: پس بذار برم کنار خستگیت دربیاد
من: نه همینجوری که هستی بیشتر درمیاد
لبخند زد و گفت دیوونه و خوابید روم، یکم همونجوری گذشت ساکت بودیم اونم با انگشتش رو شونم به حالت دایره دایره میکشید
من: خب بریم؟
خودشو جمع جور تر کرد دستشو گرفت به پهلوهام که خودشو نگهداره روم که موقع شنا رفتن نیوفته ولی همون دست به پهلوهام کل داستانو عوض کرد
اول خواستم توجه نکنم ولی خودشم که متوجه شد قلقلکم اومده بدتر کرد، چرخیدم به پهلو ولی ول نمیکرد که قلقلک قلقلک ترکیده بودیم از خنده، ولی با چندتا حرکت بازی عوض شد، تخت خوابیده بود رو زمین دستاشو گرفتم ی پامو از رو شکمش رد کردم نشستم رو شکمش مچ دستاشو کنار سرش نگهداشتم
هر دو میخندیدیم مامان گفت: آخ دستم غلط کردم ول کن
من: نه دیگه حالا نوبت منه، خب کیرو قلقلک میدادی؟
دستاشو بردم بالا ی سرش با ی دست جفتشون گرفتم با اون دستم شروع کردم قلقلک دادنش دیگه گریه خنده التماس همه چیز قاتی شده بود چند دقیقه ای ادامه پیدا کرد تا اینکه دستش از زیر دستم سرخورد، به هر طریقی که به ذهنش میرسید از خودش دفاع میکرد قلقلک میداد مشت میزد، ولی خب باز دستاشو دونه دونه گرفتم خوابیدم روش، مامان: آخ له شدم
دیگه خجالت و کنار گذاشته بودم بهش گفتم چی شده چرا میخندید ؟ گفت آخه گفتم آخه چی گفت یعنی من؟ گفتم آره گفت یعنی من تورو؟ گفتم آره دیگه اینطوری دستتون خسته نمیشه راحت تره این و گفتم سرم و برگردوندم و منتظر شدم دیدم بازم کاری نمیکنه گفتم شروع کنید دیگه آروم گفت آخه من تاحالا این کار و نکردم بلد نیستم که من که دیگه خیلی روم باز شده بود به روش گفتم کاری نداره که همونطوری سرشو بذارید تو سوراخ و فشارش بدید بعد خودم سر کیرمصنوعی و گرفتم تو دستم سوراخم و باهاش تنظیم کردم و بهش گفتم حالا فشار بدید سمیه آروم آروم با خجالت شروع کرد کیرمصنوعی و تو کونم عقب جلو کردن بعد دستاشو گذاشت رو کمرم و ادامه داد منم دستام و تکیه داده بودم زمین و همزمان با حرکات سمیه داشتم کونم و به سمت کیرش فشار میدادم حس بی نظیری داشتم سمیه داشت رسما منو میکرد و من این لحظه رو حتی تو خوابم نمیتونستم ببینم که دارم به مادرزنم کون میدم.
دیلدو تا ته میرفت تو کونم و برمیگشت تو اوج لذت بودم دستام و از پشت رسوندم به کون سمیه محکم داشتم فشارش میدادم سمت خودم اونم که حالا یه مقدار تحریک شده بود خم شده بود رو کمرم دستاشو از زیر شکم و سینم رد کرد و سرشونه هام و گرفته بود و محکم داشت تو کونم تلمبه میزد سینه های نرمش که که سوتین نبسته بود پشت کمرم و داشت گرم میکرد تو اوج لذت بودم بهتر از این نمیشد اگه تو اون لحظه یه کیر سه برابری هم میذاشت تو کونم بازم میتونستم تحمل کنم.
حسابی صدای آخ و اوخم بلند شده بود سمیه بهم گفت امیرجان پسرم خوبه اذیت نمیشی؟ منم که احساساتی و حشری شده بودم بهش گفتم نه مامان خوبه ممنون ادامه بده ممنونم مامان خیلی دوستدارم اونم خیلی حشری شده بود گفت باشه عزیزم با دستش گلوم و گرفت صورتشو نزدیک صورتم کرد منو بوسید بعد چند دفعه دیگه این کار و تکرار کرد با دستم تند تند کیرم و عقب جلو میکردم رو ابرا بودم هیچ وقت تو زندگی اینقدر لذت نبرده بودم دوست داشتم سمیه جرم بده زنی که تا حالا من باهاش یه بار تو عروسیم فقط روبوسی کرده بودم داشت منو بوسه بارون میکرد و همزمان کونم و میگایید حال عجیبی داشتم کیرم سیخ سیخ شده بود دیگه نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم کیرم و چند بار با دستم عقب و جلو کردم تا آبم با فشار اومد ریخت رو ملافه ها تا حالا سابقه نداشت اینقدر زیاد آبم بیاد پاهام داشت میلرزید بدنم خالی کرده بود تا حالا اینجوری ارضا نشده بودم بی حال و بی جون افتادم رو تخت سمیه بلند شد خودش و مرتب کرد از اتاق رفت بیرون من حدود ۱۰ دقیقه رو تخت ولو بودم باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده اونی که چند دقیقه پیش داشتم بهش کون میدادم مادرزنم بود بلند شدم ملافه ها رو جمع کردم بعدش رفتم حموم دوش گرفتم اون شب تا صبح خوابم نبرد هم حشری بودم هم منگ بودم انگار همه اون اتفاقات و تو خواب دیدم صبح که از خونه زدم بیرون سمیه خواب بود رفتم کارام و انجام دادم میخواستم برگردم تهران رفتم با سمیه خداحافظی کنم اومد دم در هنوز ازش خجالت میکشیدم گفتم من دارم میرم دیگه ببخشید دیشب زحمت دادم بهتون گفت نه امیرجان چه زحمتی البته خودشم خندش گرفته بود ازش خداحافظی کردم و اومدم این قضیه تاحالا بین من و مادرزنم مثل یه راز مونده… ****
نوشته: امیرمحمد
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
😈😈 @DastaanKade_M 😈😈
داستـٜ۪ؓـٜ۪ٜٜٜ۪۪ٜؓؔؓؔـٜ۪ؓـ۪۪ؔؔـ۪ٜ۪ؔؓان کـٜ۪ؓـٜ۪ٜ۪ؔؔؓؓـٜ۪ؓده👆👆👆
دیده بود چیکار میکنم هر چند اتاق تقریبا تاریک بود هول کرده بودم و خیلی هم ترسیده بودم آبرو و حیثیتم پیش مادرزنم رفته بود نمیدونستم چی میخواد بگه گفتم الانه که یه دونه محکم بخوابونه تو گوشم یادم نمیاد اون لحظه چیا گفتم چون خیلی شوکه شده بودم تا بیام هندزفری و از گوشم در بیارم و به خودم بیام سمیه داشت باهام حرف میزد ولی من نشنیدم چی میگه بالاخره بعد از چند ثانیه گفتم بعله سمیه خانوم گفت چیزی شده امیرجان من که به تته پته افتاده بودم و داشتم دری وری میگفتم اون لحظه فقط این به ذهنم رسید که بگم" من من من دکتر گفته که دکتر گفته بابد دکتر گفته باید من تکرر ادرار داشتم رفتم دکتر دکتر گفت که من باید ماساژ پروستات انجام بدم تا خوب بشم البته دارو هم داده بخدا "حرفام که تموم شد داشتم نفس نفس میزدم آب دهنم خشک شده بود قلبم داشت تندتند میزد سمیه گفت باشه پسرم من که چیزی نگفتم دیدم از اتاق صدات میاد چندبار در زدم جواب ندادی نگران شدم اومدم داخل گفتم شاید مریض شدی ببخشید که ترسوندمت یکم ضربان قلبم اومد پایین آرومتر شدم ولی هنوز ترس همراه با خجالت و داشتم سمیه گفت میخوای من کمکت کنم آخه دیدم واست سخته که این کار و انجام بدی با این حرفش فمیدم که همه چی و کامل دیده به شدت خجالت میکشیدم نمیتونستم سرم و بلند کنم چند ثانیه جفتمون ساکت شدیم سمیه که فهمید من خجالت میکشم گفت من شنیده بودم که دکترا به بعضیا میگن این کار و انجام بدید فکر کنم تو خونه نازنین واست این کار و میکنه آره بذار کمکت کنم امیرجان منو میگی اصلا گیج گیج بودم نمیدونستم چی باید بگم اصلا نمیتونستم چیزی بگم تو حالتی بودم که نه نشسته بودم نه خوابیده سمیه چندبار گفت بذار واست انجامش بدم پسرم با من راحت باش خجالت نکش من نه میتونستم آره بگم نه میتونستم نه بگم خیلی خجالت میکشیدم کم مونده بود گریه کنم سمیه همش سعی میکرد با حرفاش منو آروم کنه و شرایط و عادی جلوه میداد تا به خودم بیام با اصرار سمیه دمر خوابیده بودم رو تخت بهم گفت اون چیزی که باهاش ماساژ میدادی کو دستم و دراز کردم و با نهایت شرمندگی دادم بهش یکم براندازش کرد گفت فکر کنم باید چرب بشه درسته منم که روم نمیشد جوابشو بدم آروم گفتم اوهوم من فقط یه رکابی و شرت تنم بود سمیه بلند شد رفت سمت کشو زیرچشمی داشتم نگاهش میکردم یه دامن بلند تنگ که چسبیده بود به کونش با پیراهن جلوباز که زیرش یه تیشرت پوشیده بود تنش بود شالشو رو سرش مرتب کرد خیلی لباساش و دوست داشتم یکم آروم شده بودم یه کرم از کشو درآورد اومد نشست پشتم همزمان که داشت دیلورو چربش میکرد ازم پرسید چند وقته این کار و انجام میدی منم الکی گفتم یه دو ماهی میشه دکتر گفته هر شب این کار و انجام بدم ( الکی ) بعد با یه حالت شیطنت آمیزی پرسید اینم دکتر بهت داده؟ حس کردم حرفش با کنایه س سرم و کردم تو بالش و گفتم اوهوم گفت خیله خوب آماده ای گفتم بعله سمیه یه دستش و گذاشت رو کونم و با دست دیگه آروم سر دیلدورو فشار داد تو سوراخم خیلی کار سختی نبود که اون و بکنه تو سوراخم( من بدن تقریبا لاغر و کم مویی دارم قدم تقریبا ۱۷۵ میشه ) آروم آروم شروع کرد دیلدورو تو کونم عقب و جلو کردن با دست دیگش داشت کونم و نوازش میکرد سرم و کرده بودم تو بالش و خیلی حس خوبی داشتم سمیه آروم و با مکث این کار و انجام میداد ولی من دوست داشتم تندتر این کار و بکنه چون خیلی آمپرم زده بود بالا از اینکه یه زن داشت با من این کار و میکرد خیلی کیف میکردم تاثیرش خیلی بیشتر از وقتی بود که خودم این کار و انجام میدادم سمیه گفت درد که نداره امیرجان گفتم نه خوبه چند دقیقه همونطوری ادامه داد خیلی داشتم کیف میکردم کیرم نیم خیز شده بود سمیه یکم زیرپیرهنیمو داده بود بالا و داشت با دست مخالف پشتم و میمالید و تو کونم داشت دیلدورو عقب جلو میکرد فکر کنم اونم بدش نمیومد که بدنم و لمس کنه و با من از این کارا بکنه من ازش خجالت میکشیدم ولی در عین حال دوست داشتم ادامه بده فکر کنم سمیه دستش خسته شده بود چون همش دستاشو عوض میکرد میخواستم یه چیزی بهش بگم دودل بودم و خیلی خجالت میکشیدم از این طرف حسابی حشری شده بودم پیش خودم گفتم شاید دیگه هیچ وقت همچین فرصتی پیش نیاد پس بهش گفتم اگه دستتون خسته میشه میتونید از کمربندش استفاده کنیدا گف کو کجاست ببینم از تو کوله کمربند دیلدو رو درآوردم نشونش دادم سمیه با لبخند گفت اِ از اینا…!! خیلی تعجب کردم از حرفش دراز کشیدم و منتظر موندم دیدم مثل اینکه نمیتونه وصلش کنه کیرمصنوعی و ازش گرفتم وصلش کردم به کمربندش گفتم اینطوریه بعد گفت باشه تو دراز بکش فکر کنم خودش بلد بود چطوری ببنده دور کمرش داشتم زیرچشمی نگاش میکردم دامنشو داد بالا کیرمصنوعی و بست دور کمرش یه لحظه از زیر دامن شرتشو دیدم که قرمز بود اومد رو تخت من که رو شکم خوابیده بودم حالت سجده گرفتم و منتظرش شدم تا سمیه شروع کنه دیدم خیلی ریز داره میخنده من که
سمیه مادرزن مهربون
مادرزن
سلام
اسم من امیرمحمده ۲۶ سالمه من یه آدم خیلی حشری هستم خیلی به سکس فکر میکنم چند باری دور از چشم خانومم شیطونی کردم و معمولا دنبال سوژه های سکسی و این جور چیزام بریم سراغ ماجرای من که فقط یه داستان هست و واقعیت بیرونی نداره.
واسه تسویه حساب با پروژه ای که شرکتمون تو شمال کارای تاسیساتشو انجام داده بود رفته بودم قرار بود یه روزه برم و برگردم ولی چون مدیرعامل اون روز نیومده بود کارم یه روز عقب افتاد به خانومم زنگ زدم قضیه رو گفتم اونم گفت شب برو خونه مامانم گفتم نه دیگه مزاحم اونا نمیشم یه هتلی مسافرخونه ای جایی میرم دیگه خانومم گفت نه مامانم میشنوه اومدی نرفتی خونش ناراحت میشه با اصرار خانومم قبول کردم ساعت حدود ۶ غروب بود هوا هم خیلی سرد بود رسیدم خونه بعد از سلام احوالپرسی و پذیرایی سمیه مادرزنم بهم گفت کاش نازنینم با خودت می آوردی گفتم آخه مرخصی نداشت منم قرار بود امروز برگردم که اینطوری شد مجبور شدم مزاحم شما بشم ( نازنین خانومم شاغله و حسابدار یه شرکته حدود ۱ ساله با هم ازدواج کردیم ما با پدرم و مادرم تو یه مجتمع زندگی میکنیم و از بابت خانومم خیالم راحت بود چون خواهرم قرار بود شب بره پیشش تا تنها نباشه ) سمیه بهم گفت پسرم اگه خسته ای برو اتاق نیما استراحت کن صبحم میخوای زود بلند شی ( نیما برادرزنمه که با مادرش تنها زندگی میکنه سربازه اون شب پادگان بود پدرزنمم فوت کرده) رفتم از تو ماشین کوله پشتیمو که همیشه یه سری وسایل ضروری توش میذارم و برداشتم ( چون ماموریت اداری زیاد میرم همیشه کوله م تو صندوق ماشینه ) رفتم اتاق تا بخوابم یکم گذشت هرکاری کردم خوابم نمیبرد کمی به خاطر اینکه جای خوابم عوض شده بود ولی راستشو بخواید فکر کردن به اینکه با سمیه تو خونه تنها بودم کمی ذهنمو قلقلک میداد آخه من خیلی بهش فکر میکنم در واقع یکی از سوژه های جق زدنم مادرزنم سمیه س آخه خیلی سکسیه شاید واسه خیلیا زنای میانسال جذاب نباشن و بیشتر دخترای جوون و میپسندن ولی قضیه واسه من فرق میکرد چون از موقعی که یادمه دوست داشتم با زنای سن بالا رابطه داشته باشم اونم زنی مثل سمیه با اون چهره خوشگل و سکسی ( سمیه مادرزنم یه زن جا افتاده ۴۸ ساله خوشگل با قد حدودا ۱۷۰ سینه های ۸۵ و باسن فوق العاده بی نظیر و خوش فرمه که به نظرم قشنگترین و زیباترین عضو هیکلش همون باسنشه ) اگه قرار بود واسه سکس بین زنم که یه دختر ۲۵ ساله خوشگله با مادرزنم یکی و انتخاب کنم من سمیه رو و انتخاب میکردم خلاصه هر کاری کردم خوابم نیومد رفتم سراغ گوشی یکم تو اینستا و … چرخ زدم دیدم فایده نداره یکم داستان سکسی خوندم بعدش رفتم سراغ سایت وزین pornhub یه ۷-۸ تا فیلم نگاه کردم یکم حشری شده بودم بعد یه فیلم نظرم و خیلی جلب کرد یه پورن استار هست به اسم Jasmine mendez که من عاشقشم این بازیگر اکثرا نقش میسترس بازی میکنه تو اون فیلم بایه کیر مصنوعی داشت یه پسر نوجوون و میکرد این صحنه خیلی من و تحریکم میکرد چون من کلا این سبک رابطه جنسی و خیلی دوست دارم و همیشه یکی از فانتزیام کون دادن به خانوماس ( به خاطر همون من حتی یه کیرمصنوعی هم خریدم که اتفاقا تو کوله پشتیم بود چند بار خواستم به زنم بگم تو رابطه مون ازش استفاده کنیم ولی هیچ موقع به خاطر خجالت کشیدن ازش بهش نگفتم ولی همیشه همراهمه گفتم شاید این ور اون ور که میرم یکی پیدا شد باهاش این حرکت و زدم ) فیلمه خیلی تحریکم کرده بود به پهلو خوابیده بودم همزمان که با یه دستم با کیرم بازی میکردم با اون یکی دستم انگشتم و رسوندم به سوراخ کونم با نگاه کردن به فیلم منم انگشتم و تو سوراخم عقب جلو میکردم و لذت میبردم.
کمی گذشت حالت دفع بهم دست داد پاشدم رفتم سرویس خودم و کامل تخلیه کردم برگشتم اتاق ساعت حدود ۱۲ شب بود اتاق تقریبا تاریک بود این بار هندزفری و وصل کردم تا صدای فیلم و بهتر بشنوم شروع کردم به تماشای بقیه فیلم خیلی حشری شده بودم کیر مصنوعی ۱۵ cm و از کوله آوردم بیرون یکم کرم داشتم مالیدم بهش آروم هلش دادم رفت تو سوراخم تو فیلم Jasmine mendez داشت به طرز وحشتناکی کون پسره رو جر میداد از خودم بیخود شده بودم دیلدو رو تا ته کرده بودم تو کونم و داشتم عقب و جلوش میکردم یه دستم به کیرم تند تند داشتم جق میزدم دوست داشتم یکی باشه همین کار و با من بکنه انقدر حشری شده بودم اصلا حواسم به خودم نبود داشتم با صدای بلند آخ و اوخ میکردم و حواسم از محیط اطرافم کاملا پرت شده بود انقدر غرق فیلم و خودم شده بودم که اون موقع تصور اینکه شاید یکی بیاد منو ببینه به ذهنم نمیرسید تو همین حال و هوا بودم که یه لحظه حس کردم یکی داره تکونم میده دست سمیه که داشت میزد رو پام من و به خودم آورد مثل فنر از جام پریدم دیلدو رو پشتم قایم کردم سریع پتو رو کشیدم رو خودم زیر پتو شرتمو که پایین کشیده بودم کشیدم بالا ولی کار از کار گذشته بود فکر کنم
Контент доступний для користувачів 18+
Авторизувавшись на сервісі, ви підтверджуєте, що вам виповнилося 18 років.
