uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝑬𝑽𝑶𝑳𝑼𝑻𝑰𝑶𝑵🧠🫀

𝑬𝑽𝑶𝑳𝑼𝑻𝑰𝑶𝑵🧠🫀

Відкрити в Telegram

🫀🧠 @deplay_list https://telegram.me/BChatBot?start=sc-775689-CyTGcrh

Показати більше
Іран295 471Категорія не вказана
605
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
+930 днів
Архів дописів
Repost from N/a
چرا انسانها خاب زمستونی ندارن؟ بنظرم خیلی نیازم هست اتفاقن

Repost from N/a
هیچ چیز راحتم نمیکند نه دریا، نه آفتاب، نه درخت ها، نه آدم ها ، نه فیلم ها ، نه لباس هایی که تازه خریده ام . نمیدانم چه کار کنم . بروم و سرم را به درخت ها بکوبم . داد بزنم ، گریه کنم . فروغ فرخزاد

این چه نیزیه که نمیگذره:)🖤

Repost from N/a
اینجا شبه قهوه تو لیوان سرد شده کتاب تو قفسه خاک گرفته گلای توی گلدون پژمردن ماهی توی حوضم بلاخره از عشق ماه خودکشی کرد اره همه چی رواله!

انتقام گریه هاتو از یه دنیا میگیرم...

مال من باش! باور کن هیچکس اونقدر بهت نیاز نداره که من دارم :) °.⌜ #Fantasy ⌟

Repost from N/a
درد و رنج افسارگسیخته سراسر وجودش را طی میکرد و اندک باقی مانده جوهره رنگارنگ حیاتش را به سیاهی میکشید،نفس خسته از تقلا تن به اسارت قفسش داده  بود و ناامید به چرخه پوچ زیستن مینگریست وهم خاطرات وجودش را به امیدی واهی آلوده کرده بود و رویای زندگانی فراتر از چرخه بیهوده زندگی را در ذهنش به تصور میکشید سیاهی واژه ها بر روی سفیدی کاغذ یک به یک رنگ میباخت و درنهایت بی نهایت گیتی حقیقت خاکستری رنگ زندگی را فریاد میزد رنجی تهی بر کالبد سخیف بشری،امیدی به قیمت ناامیدی و زیستنی بدون زندگانی انتظار ذره ای رنگ در هستی و نیستی خاکستری

Repost from دِلنوٰاز!
⫍|•/𝐖𝐨𝐫𝐝𝐬\•|✨🖤⫎ می روند ؟! فدای سرت میمانند؟ خوش به حالشان که لحظه هایشان با تو ثبت می‌شود! @WwOords

من در قهقرایی قرار گرفته ام که راه برگشتی ندارد . تو تنها راه نجات من از این باتلاق ژرف هستی .. برایم شعر بخوان تا با شنیدن صدایت چشم هایم را باز کنم و قلمم شروع به نوشتن نماید و کلمات را با سرعت بیشتری پشت هم ردیف کند . هرچند که کلمات از وصف تو عاجز اند .. نوشته هایم حتی بوی تو را می‌دهد . خود تو در کدام سو پنهانی؟ رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون . می‌گویند که رنگ پریده ام ؛ پمپاژ خون به کندی انجام می‌شود ، حق هم دارد چند روزی است به تماشای چشمانت ننشسته ام . در آتش نوشیدن شبنم زلفت میسوزم و این عطش انکارنشدنی است . جانانِ من ، درمانده ام دستی برسان .

Repost from N/a
تنفر و دوست ندارم.حس تنفر وانتقام اولین کاری که میکنه از بین بردن خودته.خوده واقعیت و ازبین میبره وازت یه ربات میسازه که برده ی کینه هست وکنترلی روش نداره. اگه کسی واقعا در حقت بدی کرده ولی آدم بدی نبوده به نظرم باید پرده ی کینه و کنار بزنیم وخوبی هاشو ببینیم. ولی اگه واقعا آدم بدی بوده به نظرم باید رهاش کنیم و برای همیشه بیخیالش بشیم چون حس تنفر وانتقام جویی نسبت بهش اولین نفر به خودت صدمه میزنه.

خیلی بده از اینکه یه قلبی رو داشته باشی و به یکی اعتماد بکنی اون طرف یه حرکت بزنه قلبت رو نابود میکنه و برات عبرت میشه و بازم به قلب جدید برات اماده میشه ولی تو احمق ذوباره اعتماد میکنی که دوباره قلبت نابود بشه :)

اگه خودت نوشتی خیلی قشنگه

Repost from N/a
این جسم این جسم بی فایده این جسمِ تنها این جسم پر حسرت با بال های بسته این جسم پر غم دهانش را باز می‌کند که صحبت کند،می‌خواهد داد بزند، اما نمیتواند درد در وجود این جسم غیر قابل توصیف است. این جسم تنها همیشه یک سوال دارد همیشه به خودش میگوید فایده اش چیست؟! او هنوز جواب را نمیداند،او نیاز دارد نیاز به یک خواب طولانی! همان خواب که چشمانش را باز کند و هیچی یادش نباشد.

Repost from N/a
یکی میاد واسه یه عمر یکی میاد واسه یه فصل یکی میاد واسه یه درس :

Repost from N/a
مرگ عزیزم..میشه امشب در آغوشم بکشی؟ مثل شبای قبل..و قبل تر و قبل ترش اما این بار، لطفا ولم نکن.. بذار درونت حل بشم تا طلوع فردا رو باهم ببینیم..تا یه لیوان قهوه بخوریم به صرف زیباییِ درد. #dear_death

Repost from N/a
شهر است و شبی راز آلود ، شبی که در مه غرق و تا صبح دوام نمیآورد هر روز از خویش می پرسیدم که چگونه شب طاقت دوری از روزش را دار
شهر است و شبی راز آلود ، شبی که در مه غرق و تا صبح دوام نمیآورد هر روز از خویش می پرسیدم که چگونه شب طاقت دوری از روزش را دارد ، او بجز غروب و طلوع هیچ گاه معشوقش را نخواهد دید ، همان لحظه انگار که مه درون گوشم سخن گفت و جوابش داد ، عاشقی که به معشوقش نمیرسد تبدیل به عشقی ابدی می شود ، مانند مجنون که ترس از دست دادن عشق زیبایش را به رسیدن به لیلی برتری دانست و هیچ گاه به او نرسید. 𝐠𝐡𝐳𝐱🥀 #story_ghzx @fallingonthesun

Repost from N/a
سپس ناگهان، ناگهان به خود می آیی که هیچی. که انسان هیچ است. که زندگی ات از این شاخه های کوچک گیاه بین انگشتان اهمیت بیشتری ندارد نام کتاب:تکه پاره