651
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
651
من میخواستم، دلیلِ حالِ خوبت باشم،
تو میخواستی، بگذره همه روزت راحت
نمیخواستیم، کم بذاریم توو عشق واقعاً
ولی اگه گیر میدادم بهت خب لعنتی دوسِت داشتم
الآن دلخورم کلی ازت، برید ازت
اون که نخواست توضیح ازت
چرا جفتمون پریم اَ شک . . .
651
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست ،می نشینی روبه رویم،خستگی در میکنی…
چای میریزم برایت،توی فنجانی که نیست.
651
من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی سهسالهام. اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام؛ تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمیرسداما چه باید گفت، از انسان نمایانی ک ننگ نامِ انسانند.
651
من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی سهسالهام. اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام؛ تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟
651
قشنگترین لحظه ی زندگیم اونجاس که از خواب بیدار شم تورو کنارم ببینم که با اون چشمای خوشگلت کنارم اروم خوابیدی و خروپف میکنی موهات شلخته ریخته روی صورتت بزنمشون کنار و پیشونیتو اروم ببوسم و اسمتو صدا کنم و بهت بگم : صبح بخیر دنیام.
