uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 829
Підписники
+424 години
-97 днів
-4530 день
Архів дописів
photo content
+1

تو رو باد در گوش شب نجوا کرد و جیرجیرک به هوای گم کردن رد مرگ سراپا سکوت شد.

تو انقدر غمی که سیاهی شب روی تیرگی روحت سایه‌ روشنی بندازه.

تو انقدر غمی که سایه‌ت روی سیاهی شب روشنایی بندازه.

برای حرف زدن و سوال پرسیدن راجب پارتای امشب؟ @elahenashenas

#part64 کبریت رو یه بار دیگه به سطح زرشکی رنگ کشید که صدایی داد و روشن شد. شمع هارو دونه دونه برمیداشت و روشنشون میکرد و من واقعا نمیدونستم چطور میتونست اینکارو بکنه.. کبریت رو خاموش کرد. برای اینکه مطمئن بشه همه شمع ها روشن شدن دستش رو میبرد بالای اتیششون، انگار اصلا سوختن رو حس نمیکرد. عصاش رو از گوشه تخت برداشت و رفت سمت میز سمت چپم. پیرزن_میخوام ببینم چه دعایی برات باز کرده که انقدر سیاه و چرکی. با تعجب گفتم؛ _چی؟ پیرزن_سنگینی. هرکسی میتونه انرژی های چرک دورت رو حس کنه. چیزی نگفتم و با اخم نگاهش کردم. پیرزن_نمیخوام اذیتت کنم. میخوام کمکت کنم. سرشو برگردوند سمتم و با چشمای گشاد شده پشت سرم رو نگاه کرد و با همون صدای لرزون ادامه داد؛ _لباساتو دربیار تا صاحابت نیومده. اگر بفهمه جلومو میگیره. میدونستم داره دروغ میگه. میدونستم گولم میزنه و ابوهادی از تک به تک کاراش خبر داره. هیچکس هیچوقت من رو نجات نمیداد. درواقع کسی نمیتونست اینکارو بکنه.. من برای کسی مهم نبودم. دستم رفت سمت پیرهنم و دکمه هاش رو باز کردم. دستام سر شده بود و میلرزید، برای همین کارم سخت تر میشد. پیرزن_میلرزی.. خیلی سریع سرم رو بلند کردم و به چشم های ترسناک سفیدش خیره شدم و به زور گفتم؛ _تو میبینی. مگه نه؟ پیرزن_من بوی ترست رو حس میکنم. این رو گفت و نزدیکم شد و نفس عمیقی کشید. موهای سفید نازکش ریخت توی صورتش و با حرص کنار گوشم لب زد؛ _بوی گوسفندی رو میده که توی کشتارگاهه. تلخه، مثل گوشت ماهی ای که زهره‌ش ترکیده.. تو ترسیدی. برخورد نفس های گرمش به گوشم حالم رو بد میکرد. بوی گیاهای دارویی میداد. همون بوهایی که من ازشون متنفر بودم. با حرص و اخم نگاهش کردم و پیرهنم رو از تنم در اوردم. دوتا دستش رو به عصاش تکیه داده بود و بهم نگاه میکرد. لب های عجیب و نازکش رو به هم فشار میداد و مردمک های خاکستری رنگش مدام تکون میخورد. برای اینکه بغضم نشکنه تند تند نفس میکشیدم و هی اب دهنم رو قورت میدادم. دکمه شلوارم رو باز کردم و زیپش رو کشیدم پایین و از توی پام درش اوردم. پیرزن بدون حرف سرش رو کج کرده بود و دورو برم رو نگاه میکرد. انگار نمیدونست من دقیقا کجا قرار دارم. نمیدونم چرا وقتی نمیدید، الکی چشماش رو باز نگه میداشت؟ هرچند که نگاهش سوالی نبود و بیشتر حالت قضاوت گر داشت. به نظر میرسید که از من بهتر میبینه، خیلی بهتر.. شلوارم رو در اوردم و دستم رفت سمت رکابی حور و از تنم خارجش کردم. پیرزن_تموم شد؟ اشکم رو پاک کردم و سرم رو تکون دادم که دوباره سوالش رو تکرار کرد. _اوهوم. پیرزن_بخواب روی تخت. نگاهی به تخته چوب انداختم و روش دراز کشیدم. خبری از بالشت نبود و فقط یه پتوی کثیف پلنگی کنارم قرار داشت. پیرزن روی زمین نشست و عصاش رو کنارم روی تخت گذاشت. دستاش رو بلند کرد و روی صورتم کشید و چشمام رو بست. دستاش بوی حنا میدادن و داشتن حالم رو به هم میزدن. نفس عمیقی کشیدم که دستش رو همونجا روی چشمم نگه داشت و اونیکی دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت؛ _شراب خوردی! اب دهنم رو با ترس قورت دادم که دستش رو برد پایین تر و در همون حال ادامه داد؛ _هنوز کامل هضم نشده.. دندونام رو به هم فشردم که دستش رو کشید زیر نافم و لای پام گذاشت که چشمام رو به هم فشار دادم. پیرزن_نزدیکی نداشتی! باکره ای. تازه متوجه شدم که منظورش از معاینه کردن چی بود. کل هدف ابوهادی این بود؟ اینکه ببینه سکس داشتم یا نه؟ این رو همونجا هم نمیتونست حل کنه؟ یا خودش از طریق جن هاش بفهمه؟ خواستم دستش رو پس بزنم که ادامه داد؛ _پس هنوزم میتونه ازت سو استفاده کنه.. نفسم توی سینه‌م حبس شد و گفتم؛ _چی؟ بدون اینکه دستش رو برداره یا ازم فاصلش بده گفت؛ _اون از خون تو و انرژی روحانیت استفاده میکنه. تو به گناه ها و فعالیت های انسانی الوده نشدی و براش کار امدی.. اب دهنم رو قورت دادم که دستش رو روی چشمام فشار داد و ادامه داد؛ _شراب و الکل، دود توتون، نزدیکی با ادمای دیگه و هرکار دیگه ای انرژیت رو پایین میاره. و هرچقدر انرژی تو پایین تر باشه قدرت اون کمتر میشه.. اون تا وقتی بمیری تلاش میکنه از همه اینا دور نگهت داره.. با هر کلمه ای که میگفت زیر دلم رو خالی تر میکرد. دستش رو برد بالا و روی قلبم گذاشت و اونیکی رو روی سرم ثابت کرد. از ترس حتی نمیتونستم چشمام رو باز کنم. پیرزن_بختتو بسته. نمیزاره هیچ ادمی بهت نزدیک بشه. برات دعا نوشته تا علاقه ای به اینجور چیزا نداشته باشی. شخصیتت رو ازت گرفته. تو خودت نیستی. داره کنترلت میکنه. به زور دعا و جادو اینطور دهنتو بسته و توی مشتش نگهت داشته. اشکم از چشمم ریخت پایین و اب دماغم رو بالا کشیدم که خیلی سریع دستاش رو کشید عقب. حتی جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم. تازه میفهمیدم که چرا حتی انسه میتونست سیگار بکشه یا خیانتش ابروی ابوهادی رو نمیبرد. تازه میفهمیدم اونهمه سختگیری و محدودیت برای چی بود.

#part63 دستم رو ول کرد و درحالی که با عصاش به زمین ضربه میزد رفت سمت پنجره و پردش رو کشید. نفس عمیقی کشیدم و خواستم چیزی بگم که زودتر از من گفت؛ _بشین روی تخت. انقدر محو نگاه کردن به اطرافم بودم که نتونستم به حرفش توجه خاصی نشون بدم. گوشه های سقف و تک تک وسیله ها پر از تار عنکبوت و گردو غبار بود و از پنجره باز پشه وارد اتاق میشد.. پیرزن درحالی که عصاش رو به زمین میکوبید گفت؛ _بخواب روی تخت. باید معاینت کنم. با اخم بهش خیره شدم. موهاش روی کمر خمیده و غوز دارش ریخته بودن و موقع راه رفتن کمی میلنگید. به سمت پرده ها میرفت و با کشیدنشون سعی میکرد فضای اتاق رو تاریک کنه. اب دهنم رو قورت دادم و با اخم دنبالش کردم. مثل یه کرم روی زمین میلولید و انگار کمی با عجله و تند تند کاراش رو انجام میداد. _مگه من مریضم!؟ جوابم رو نداد و با عصا به تخت اشاره کرد. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _نمیشینم. خیلی سریع برگشت سمتم و با چشمای سفیدش زل زد بهم. حس خیلی بدی بهش داشتم. از شدت پیری قدش به اندازه یه بچه ده ساله بود و هر لحظه حس میکردم قراره جلوم بیوفته و بمیره. چهره مهربون و دلسوزش از بین رفت و همون اخمی که موقع حرف زدن با ابوهادی به چهره داشت لای ابروهاش نشست. لب های نازک و چروکیده بی رنگش رو به هم فشار داد و گفت؛ _گفتم بشین! عصبانیم نکن. _چرا باید بهت اعتماد کنم؟ معلومه از اون بدتری که من رو اورده پیشت. شاید میخواد بلاهایی که خودش نمیتونه رو تو سرم بیاری. عصاش رو محکم به زمین کوبید و با صدای بلند و کلفتش گفت؛ _گفتم بشین منو عصبی نکن! مگه نه نشونت میدم چرا اون سگ زنازاده انقدر ازم میترسه! با شنیدن صدای داد و تهدیدی که کرد سر جام خشک شدم. واقعا حس خیلی بدی داشتم و ترسیده بودم. درست بود که از لحاظ جسمی و قدرت بدنی به هیچ عنوان حریفم نمیشد، اما کسی که ابوهادی ازش میترسید قطعا موجود خیلی خطرناکی بود. خودم دیده بودم توی راه چقدر استرس داشت و موقع حرف زدن باهاش چطور سرخ شده و عرق کرده بود. ترجیح دادم تا وقتی که چیز خطرناک و نگران کننده ای ازش ندیدم به حرفش گوش بدم. رفتم سمت تخت که لب های نازکش رو کج کرد. پرده کنفی سفید رنگ رو که حالا انگار پوسیده شده بود و میخواست از هم باز بشه کشید که اتاق تاریک شد. تنها نوری که باعث میشد بتونم تا حدودی همه جارو ببینم و تشخیص بدم پرتوهایی بودن که از زیر پرده و لای سوراخ های بزرگش به اتاق میتابیدن. رفت سمت یکی از کابینت ها و گفت؛ _لباس‌هات رو در بیار. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _کامل؟ بدون اینکه نگاهم کنه در کابینت رو باز کرد و گفت؛ _نه. با اخم بهش خیره شدم و روی تخت بدون تشک نشستم. حس خیلی بدی داشتم و از استرس دچار تپش قلب شده بودم. از سمتی گرمم بود و نگران بودم که نکنه بخوان برام دعایی چیزی بنویسن. میدونستم که همین الانم تحت کنترل ابوهادی و جن هاشم و ممکن بود بخوان محدودیتم رو افزایش بدن. حتی ممکن بود بخوان چیزی به خوردم بدن.. هیچ ایده ای نداشتم که چرا و برای چی اینجا بودم. قطعا ابوهادی به یه چیزهایی پی برده بود و همه این اتیشا از گور آنسه بلند میشد. اگر زنده به اون خونه برمیگشتم خودم تیکه تیکش میکردم. زنیکه احمق ترسو. بدون حرف نشسته بودم روی تخت و اینور اونور رفتنش رو تماشا میکردم. نفس عمیقی کشیدم که خیلی سریع برگشت سمتم. سرش کج بود و داشت به پشت سرم نگاه میکرد. پیرزن_چرا لباسات رو در نمیاری؟ اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _چون نمیتونم. چشماش رو ریز کرد و گفت؛ _اگر بخوام بلایی سرت بیارم با لباس هم میتونم. حتی اگر به اونور دنیا فرار کنی توی یه ثانیه جونت رو میگیرم. پس اعصابم رو خورد نکن و کاری که میگم رو انجام بده.. دندونام رو به هم فشردم که چندتا شمع از توی کابینت برداشت و درحالی که دستاش رو به دیوار میکشید اومد سمتم. دهنش باز بود و اصلا پلک نمیزد و حالا سرش به سمت چپ متمایل شده بود. انقدر به فکر بلایی که ابوهادی میخواست سرم بیاره بودم که اصلا متوجه این رفتارهای ترسناکش نشدم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم لرزش بدنم رو کنترل کنم. به طور کاملا غیر ارادی ناخنام رو توی گوشتم فرو میبردم و پوستشون رو میکندم. انگشتام یخ بسته بود و دستام عرق کرده بودن‌. شمع هارو روی میز های دو طرف تخت گذاشت و دستش رو کشید روی میز و بسته بزرگ کبریت رو برداشت. حالا هر لحظه منتظر بودم تا ابوهادی برسه.. هرچقدرم که اذیتم کرده بود، از یه پیرزن کور غریبه که حتی خودش هم ازش میترسید برام امن تر بود. جعبه کبریت رو باز کرد که گفتم؛ _میخوای چیکار کنی؟ چوب کبریت رو روی سنباده کشید و صبر کرد تا ببینه صدای سوختنش رو میشنوه یا نه. پیرزن_شمع هارو روشن میکنم.. فشار دندونامو کم کردم و موهای نسبتا خیسم رو از توی صورتم کنار زدم. _با من چیکار میکنید؟

photo content
+1

Dariush_-_Dastaye_To_(1).mp38.36 MB

اگر میخواید از شاپی خرید کنید و مطمئن شید معتبره ایدیش رو توی چنل چهل دزد سرچ کنید ببینید ایا دزدی کرده یا نه. https://t.me/dozd40

توماجم.

the_neighbourhood_daddy_issues_128.mp35.90 MB

تو رو از پنجره اتاق شنیدم، همون چهار دیواری شیشه ای که به بغض ارزو راه داشت. حالا کاملا میدونم که تو از کابوس هم بی رحم تری.

هوا پسِ، پیشم بمون. -کوف بور

photo content
+1

قسم به چشمای سرخت، یه روز روی این رود تیره داغ و شکنجه‌اور یه پل به خنک ترین روزهای دی میزنم.

حسم را به خدا قسم خوردم و تو خداناباور بودی.

Shahin Najafi-Hamoon-320.mp38.86 MB

photo content
+1

رمان؛ #مسخ (فصل دوم مسلخ) ژانر؛ گی، ترسناک، جنایی نویسنده؛ الاهه - لطفا برای خوندن این رمان حتما فصل اول مسلخ رو بخونید. @Eldread