𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 828
Підписники
-324 години
-17 днів
-4330 день
Архів дописів
2 828
#part232
فضای اتاق خیلی گرم بود و نورش نسبت به بقیه قسمتای بیمارستان کم تر بود.
یه پنجره بزرگ ته اتاق قرار داشت که پرده هاش رو کشیده بودن و نور خورشید ازش وارد اتاق میشد.
نگاهم رو به چهارتا دستگاهی که توی اتاق بودن دوختم.
شدت هیجانم خیلی زیاد بود، درست مثل وقتایی که قرار بود بعد از یه مدت طولانی دایان رو ببینم. اما جنسش فرق داشت..
حس میکردم که یه اتفاق جدید و فرا انسانی توی زندگیم افتاده، چیزی که هرکسی چندبار بیشتر نمیتونه تجربش کنه و خیلیاهم ازش محرومن..
کنار تخت اولی ایستادم و به بچه ای که توش بود خیره شدم.
خیلی کوچیک بود و از شدت لاغری کل استخونهاش پیدا بودن.
از چهرهش معلوم بود که پسره و از سمتی هم هیچ شبیه من یا ماریا نبود.
پرستار_گفتید اسمتون چیه؟
نگاهم رو از بچه گرفتم و سرمو بلند کردم.
خیره به تخت بعدی گفتم؛
_سامیار امیدبخش.
پرستار به دستگاه دومی اشاره کرد و گفت؛
_اگر اشتباه نکنم اینه بچتون.
خیلی سریع رفتم سمت تخت و به بچه توش خیره شدم.
موهاش تقریبا بور بود و خیلی کوچیک و سفید بود.
حتی ابروهاش هم کمرنگ بودن و میشد رگ هاشو از زیر پوستش دید.
احساس خیلی عجیبی داشتم، چرا بچه اصلا شبیه من نبود؟
بچه تکونی خورد که دستش از زیر بدنش اومد بیرون.
با دیدن دستش که انگار انگشت نداشت دلم فرو ریخت و یه قدم رفتم عقب.
یه لحظه حس کردم که دنیا روی سرم خراب شد.
میدونستم، میدونستم که یه مشکلی هست.
واسه همین مامان و بابا راجبش باهام حرف نزده بودن.
موضوع این نبود که ازش بدم بیاد یا خجالت بکشم، فقط خیلی ناراحت شده بودم.
به هرحال بچهم بود و سلامتیش از هرچیزی مهم تر.
جدای از اون دلم حالا داشت میسوخت.
قرار بود در اینده به خاطر این موضوع چی بکشه؟
پرستار_پسر خیلی قوی ایه.
با اینکه مشکلات جسمی زیاد داره ولی تونست سالم بمونه.
باید بهش افتخار کنید.
اخمام رفت توی هم و با تعجب نگاهش کردم.
_پسر؟
پرستار_اره، نمیدونستید؟
سرمو کج کردم و با اخمای توی هم گفتم؛
_حتما اشتباهی شده، بچه من دختر بود.
پرستار چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد.
حالا چشمای درشتش به گردی میزد و انگار اونم مثل من کمی متعجب بود.
دیگه کم کم داشتم میترسیدم.
چه اتفاقی داشت میوفتاد؟
پرستار، که دختری نسبتا چاق و سرخ و سفید بود خم شد و نگاهی به جلوی تخت انداخت.
یهو خندید و گفت؛
_ببخشید من اشتباه کردم.
این بچه شما نیست.
نفس عمیقی کشیدم و نیم نگاهی به بچه انداختم.
با اینکه حالا میدونستم هیچ نسبتی با من نداره، اما باز هم واسش ناراحت بودم.
بیچاره خودش و خانوادش.
همراه پرستار رفتیم سمت تخت اخری.
نگاهم که به بچه خورد ته دلم لرزید.
حالا خداهم میومد پایین و میگفت این بچه تو نیست باورم نمیشد.
دماغش، مثل دماغ من بود و حالت چشما و لباش رو انگار از ماریا کپی کرده باشن..
موهای قهوه ای خیلی کم پشتی داشت که به سرش چسبیده بودن و مثل علف های هرزی میموندن که تازه پا گرفته و سرشو از خاک بیرون اورده.
ابروهای نازک و کم پشتش به هم گره خورده بود و انگار که اخم به چهره داشت.
دست های کوچیکش مشت شده، کنار سرش قرار داشتن و شکم لاغر و ظریفش اروم بالا پایین میشد.
پوستش سفید اما کدر و چروکیده بود و با وجود این مطمئن بودم که مثل پنبه نرمه.
زیاد از حد لاغر بود و هر لحظه حس میکردم که ممکنه پوشک گشاد و بزرگش از پاش در بیاد.
چهرش جمع شده بود، انگار که یچیز گس خورده باشه و هرلحظه احتمال میدادم بزنه زیر گریه.
به حدی نحیف و لاغر به نظر میومد، که حس میکردم میتونم استخون دنده هاش رو ببینم.
یه لوله توی دماغش بود که بنظر میرسید لوله اکسیژن باشه و چندتا برچسب که یه لوله نازک از وسطشون رد میشد به شکمش وصل بود.
باورم نمیشد.
حس میکردم که دارم خواب میبینم.
یه رویای عمیق و واقعی که جلوی چشمام شکل میگرفت.
این بچه، واقعا بچه من بود؟
حس میکردم که اشتباه میکنم اما نمیشد شباهتش رو به من و ماریا نادیده گرفت.
با اینکه بچه بود و هنوز نمیشد به خوبی تشخصیش داد، اما واقعا حس میکردم که مخلوطی از من و ماریاست.
میدونستم که حالا، خون من و ماریا توی رگاش جریان داره.
این بچه، از وجود ما بود.
لبخند غمگینی روی لبم نشست.
یه زمانی چقدر این لحظه رو ارزو میکردم.
من، ماریا و یه دختر بچه.
حالا به ارزوی دیرینهم رسیده بودم اما خیلی چیزها عوض شده بود.
من دیگه ماریا رو دوست نداشتم و اصلا دیگه ماریایی وجود نداشت.
این بچه به جای محکم کردن رابطه من با کسی که دوستش دارم، از هم پاشیده بودش.
اما مگه فرقی هم میکرد؟
دیگه دایانی وجود نداشت که به خاطرش حسرت بخورم.
اون داشت برای همیشه من رو ترک میکرد و حالا نه تنها روح هامون از هم فاصله میگرفت، بلکه دیگه قرار نبود همو ببینیم.
امیدوار بودم اگه میره هیچوقت دیگه بر نگرده..
طاقت اینکه ببینمش درحالی که مال من نیست رو نداشتم.
چطور تونستم به این بچه ترجیحش بدم و ارزو کنم که کاش نبودش؟
حالا فقط من بودم و گندم، تا ابد.
2 828
#part231
سرش رو تکون داد و با صدایی که به زور در میومد گفت؛
_مواظب خودت باش.
صداش خش دار بود و میلرزید و همین باعث میشد حالم بدتر بشه.
_تو هم همینطور.
ارزو کردم که کاش حداقل برای اخرین بار همدیگه رو بغل میکردیم اما دستش رو که گرفت جلوم متوجه شدم چیزی جز یه رویای محال و واهی نیست.
دستم رو بلند کردم و به دستای سردش گره زدم.
کل وجودم یخ بست و اخرین شمع امیدم خاموش شد.
دستم رو فشرد و به چشمام زل زد.
احساس میکردم که ناراحته، اما نه به اندازه من.
چند ثانیه ای به همین منوال سپری شد اما هیچکدوممون قصد عقب کشیدن نداشت.
دستامون، تنها چیزی بود که به هم پیوندمون میزد و هیچکدوممون مایل به شکستن این پیوند نبودیم.
حس میکردم که هرچی بیشتر دستش رو نگه دارم بیشتر میتونم دوریش رو تحمل کنم.
_دایی باباجون کارت داره.
با شنیدن صدای اشنایی دستمو از توی دست دایان کشیدم بیرون و به پسر بچه ای که کنارمون ایستاده بود و کنجکاوانه نگاهمون میکرد خیره شدم.
اگر اشتباه نکنم، این باید ارتین میبود.
خواهرزاده دایان.
دایان لبخندی زد و گفت؛
_الان میام دایی.
تو برو پیش مامان.
ارتین نیم نگاهی به من انداخت و گفت؛
_نه، بیا بریم دیگه.
و دست دایان رو گرفت و کشید دنبال خودش.
دایان نیم نگاهی بهم انداخت که اگرچه یک لحظه بیشتر نبود، اما انگار سالهای سال طول کشید.
در سکوت دور شدنش رو تماشا کردم و دیدم که بعد از مکالمه کوتاهی به سمت خروجی قبرستون رفت.
خیلی اروم حرکت میکرد، انگار که درحال راه رفتن روی قلبم بود و میخواست مطمئن بشه که تمامی قسمت هاش رو له میکنه..
انقدر بهش نگاه کردم تا از نظرم ناپدید شد..
دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و طولی نکشید که صورتم از اشک خیس شد.
بابا و مامان هردوشون داشتن نگاهم میکردن و این باعث میشد معذب تر بشم.
به خیال خودشون برای ماریا گریه میکردم اما موضوع چیز دیگه ای بود.
برای ناهار و ادامه مراسم تالار گرفته بودن اما من دیگه واقعا کشششو نداشتم پس مامان بابا رو راضی کردم که برگردیم خونه.
موقع خدافظی نمیتونستم به چشمای پدر مادر ماریا نگاه کنم و از خجالت اب شدم.
حس میکردم که من باعث مرگ دخترشون شدم و واقعا شرمنده بودم.
مامان ماریا بغلم کرد و طوری باهام رفتار کرد که انگار واقعا دامادشم اما باباش زیاد تحویل نگرفت.
البته حق هم داشت..
نشستم توی ماشین و درو بستم.
حالا وجودم کمی گرم شده بود اما روحم هنوز توی انجماد به سر میبرد.
من چقدر ساده بودم که انتظار داشتم امروزمو با دایان بگذرونم.
کاش حداقل برای اخرین بار یکم باهم وقت میگذروندیم.
اینطور که تا ابد توی حسرتش میسوختم..
فکر میکردم قراره بریم خونه اما بابا گفت که قبلش یه سر میبرتم بیمارستان تا بچه رو ببینم.
حداقل وجود بچه یکم دلم رو خوش میکرد و باعث میشد حس بدم رو فراموش کنم.
اگر گندم نبود، احتمالا همین امروز خودم رو میکشتم.
اما حالا با وجود اون نمیتونستم اینکارو کنم.
اینطور بدون پدرو مادر بزرگ میشد.
میشد یکی بدتر از من و معلوم نبود چه بلاهایی که سرش نمیومد.
نفس عمیقی کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
مدت ها بود که شهرو ندیده بودم و کم کم داشت خیابونای رشت رو یادم میرفت.
ماشین که پشت چراغ قرمز ایستاد تونستم پارکی که روبه روی مرکز خرید بود و با دایان توش قدم زده بودیم رو ببینم.
همون روزی که با یکی دعواش شد و صورتشو خونی کردن.
کاش میتونستم برگردم به اون زمان.
کاش هیچوقت عاشق دایان نمیشدم.
البته اگه به گذشته میرفتم جلوی حسم رو نمیگرفتم و فقط سعی میکردم از لحظه های کنار هم بودنمون بیشتر استفاده کنم.
جلوی بیمارستان که ایستادیم ذوق و هیجانم ده برابر شد.
تا به حال هیچوقت همچین حسی رو نداشتم.
با همه حس های دیگه فرق میکرد..
خیلی سریع راه میرفتم و میشد هیجان رو توی وجودم به خوبی حس کرد.
هرچند که انقدر حالم داغون بود که هرکی میدیدم چند ثانیه با تعجب زل میزد بهم.
موهام به هم ریخته و رنگم سفید سفید بود و از سمتی هم از شدت گشنگی ضعف کرده بودم.
انقدر گریه کرده بودم که چشمام فاجعه بودن!
خداروشکر بیمارستان خلوت بود، اصلا تحمل دیدن ادمارو اونم بعد از اونهمه مدت انزوا نداشتم.
مامان گفت که منتظرم میمونه و من و پرستار باهم به بخش نگه داری نوزادا رفتیم.
میدونستم که بچه زود به دنیا اومده و توی دستگاه نگه داری میشه.
مامان و بابا راجب بچه باهام حرف نزده بودن و حالا کم کم داشتم نگران میشدم که نکنه سالم نباشه و یا چیزیش بشه..
پرستار در اتاق رو باز کرد و هردو باهم واردش شدیم.
یه اتاق نسبتا بزرگ بود که چندتا دستگاه شیشه ای توش قرار داشت و توی هر دستگاه یه بچه خوابیده بود.
2 828
#part230
سعی کردم بغضم رو کنترل کنم تا نشکنه و ابروم رو با خاک یکسان نکنه.
این روز نحس نمیتونست بدتر از این باشه و حتی مرگ هم یه خبر خوب بود.
سرمو تکون دادم و با دماغ نفسی کشیدم.
_منظورتو واضح بگو..
لبشو با زبونش تر کرد اما چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.
حالا این نگاهش، دردناک تر از هرچیزی بود که تاحالا تجربه کرده بودم.
دایان_شاید فکر کنی من ادم خودخواهیم، اما اینطور نیست.
اینکار رو برای هردومون و اون بچه ای میکنم که حق داره مادر داشته باشه.
مطمئنا دلش نمیخواد پدرش با یه پسر دیگه رابطه داشته باشه.
اخمام رفت توی هم و دندونام رو روی هم فشار دادم.
دایان_کار من و تو از اول هم اشتباه بود سام.
این رابطه، این حس، شدنی نیست.
اشتباه محضه و اگه ادامش بدیم هردومون رو نابود میکنه..
فشار دندونام بیشتر شد، به طوری که حس میکردم هر لحظه ممکنه خورد بشن.
حالا انگار هوا سردتر شده بود و مه غلیظ تر.
دیگه نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و مطمئن بودم چشمام داشت برق میزد.
حال دایان هم بهتر از من نبود، میتونستم لرزش صدا و غم توی چشماش رو به خوبی حس کنم.
دایان_راستش من برای یه مدت دارم میرم دبی.
و فکر نکنم تا یکسالگی گندم هم برگردم.
به هرحال امیدوارم تا اونموقع ازدواج کرده باشی چون دلم نمیخواد از سر دلتنگی دوباره بهت برگردم.
پس لطفا همه راه هارو ببند.
با لحن بدی گفتم؛
_چرا خودت ازدواج نمیکنی؟
دایان_چون من بچه ندارم.
درضمن از دخترا هم خوشم نمیاد.
_با وجود اینکه اینو میدونی داری اینطور فاصله میگیری؟
نمیدونم چرا، اما داشتم اصرار میکردم تا از تصمیمش برگرده.
نه تنها اصرار میکردم، بلکه اگه لازم بود به التماس هم روی می اوردم.
نمیتونستم اجازه بدم به خاطر یکسری اشتباهات دایان رو برای همیشه از دست بدم.
به خاطر چی؟
به خاطر یه بچه؟
حاضر بودم اون بچه صدسال سیاه وجود نداشته باشه!
توی دنیایی که دایان نبود بچه میخواستم چیکار؟
یه دختر رو بدبخت میکردم با وجود اینکه دیوانه وار عاشق یه پسر دیگه بودم؟
مگه اون دختر بازیچه من بود؟
دایان_من نمیگم رابطه دوتا پسر اشتباهه یا درست نیست.
این موضوع فقط راجب منو توعه.
برای ما، توی این وضعیت، با وجود این اتفاقات اشتباهه.
با صدای نسبتا بلند گفتم؛
_چرا قبلا اشتباه نبود؟
ها؟
تازه اینو فهمیدی دایان؟
بلندتر از من گفت؛
_تو اونموقع بچه نداشتی!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
خداروشکر جایی ایستاده بودیم، که نسبت به قسمتهای دیگه قبرستون خلوت تر بود.
انگار سالهای سال بود کسی به مرده های اینطرف سر نمیزد.
صدای مداح و گریه های مردم هم نمیذاشت صدای دعوامون رو بقیه بشنون.
البته که اونقدر ها هم بلند حرف نمیزدیم.
هیچ نمیفهمیدم چرا دایان اینقدر فاز ادمای بامنطق رو برداشته بود؟
چی با خودش فکر میکرد؟
هیچکدوممون چیزی نمیگفتیم و در سکوت به هرجایی نگاه میکردیم غیر از صورت همدیگه..
بلاخره دایان سکوت رو شکست و گفت؛
_من خیلی فکر کردم سامیار، یه شبه هم تصمیم نگرفتم.
سه ماه تمامه که دارم به این موضوع فکر میکنم و فقطم به همین نتیجه میرسم.
هیچکس دلش نمیخواد ما باهم باشیم.
_بقیه باید بخوان؟
دایان_نه.
اونا حق تصمیم گیری ندارن اما خب چیزی که خیلیا نخوانش مطمئنا اتفاق نمیوفته..
به هرحال، من توی رابطه طرف مقابلم رو به هرچیزی حتی خانواده و خودم ترجیح میدم و همین انتظار رو از اون طرف هم دارم.
این اولین قانون منه و تو شکستیش..
چیزی نگفتم چون بهش حق میدادم.
من واقعا بچه یکی دیگه رو به دایان ترجیح داده بودم و اگه اونم اینکارو میکرد هیچوقت نمیبخشیدمش.
اما اگه شل میکردم از دستش میدادم.
با لحنی که کاملا بیچارگی از توش پیدا بود نالیدم؛
_دایان..
به چشمام خیره شد و اروم گفت؛
_من تصمیمم رو خیلی وقته گرفتم و راهیم واسه موندنم وجود نداره.
در واقع تو فقط یه قسمتشی و بقیش به خاطر پیشرفت کاریمه.
فقط میخواستم بهت خبر بدم چون فکر نکنم تا بعد ازادیتم منو ببینی.
به هرحال هرجا هستی امیدوارم خوشحال و خوشبخت باشی..
با اینکه میدونستم بدون دایان هیچوقت خوشحال و خوشبخت نخواهم بود سرم رو تکون دادم.
به زور خودم رو کنترل کرده بودم که به گریه نیوفتم.
از طرفی هم غرور بی جام اجازه پافشاری بیشتر نمیداد.
_تو هم همینطور.
سرش رو تکون داد و بدون حرف فقط نگاهم کرد.
حالا دوتامون طوری به هم زل زده بودیم که انگار برای اخرین بار بود همو میدیدیم.
انگار ساعت هم، مثل قلب هامون منجمد شده بود و زمان حرکت نمیکرد.
چشمامون روی هم خشک شده بود و هیچکدوممون این دوری و فاصله رو باور نداشت.
واقعا دیگه قرار نبود دایان رو ببینم؟
اخماش هنوز هم توی هم بود، لباش از همیشه بی رنگ تر و چشماش بی حال تر بودن.
حالا تعجب کرده بودم که توی این سرما فقط یه پیرهن به تن داشت.
البته که پیرهنش خیلی ضخیم به نظر میرسید.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و برای اینکه کار رو بیشتر از این سخت نکنم گفتم؛
_پس خدافظ.
2 828
#part229
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
حالا احساس میکردم چهرش با همیشه یه مقدار فرق داره.
اکثرا که من دیده بودمش، یا خوشحال بود و یا عصبی.
کم پیش اومده بود که ناراحتیش رو بروز بده اما حالا میتونستم خیلی واضح رنگ غم رو توی چشماش ببینم.
چشم هایی که حالا بعد از مدت ها به من دوخته شده بودن.
با اینکه خیلی نسخ بودم اما سیگارم رو انداختم روی زمین و پا گذاشتم روش.
حالا میخواستم تمام حواسم به دایان باشه و جز اون سرگرم چیز دیگه ای نباشم.
دستامو کردم توی جیبم و نفس عمیقی کشیدم.
باد میزد و میتونستم بوی عطرش رو حس کنم، البته که خیلی ملایم بود و به سختی میشد استشمامش کرد.
شاید هم بوی دایان نبود نمیدونم.
قدش چند سانتی از من بلند تر بود و کمی سرم به بالا متمایل شده بود تا بهتر ببینمش.
توی اون پیرهن مشکی چروک، با اون موهای نامرتب و اخم های توی هم واقعا جذاب بود.
این پسر چی داشت که من اینطور مجنونش بودم؟
لبشو با زبونش تر کرد و نفس عمیقی کشید که سینش به جلو متمایل شد.
چقدر دلتنگ این بودم که سرمو بزارم روی سینش و برای مدت طولانی ای بخوابم.
چی شد که از نقطه امن اغوشش به مقابلش پرت شده بودم؟
اینهمه فاصله یهو از کجا اومد؟
امید داشتم که حداقل امروز رو کمی باهاش وقت بگذرونم.
بلاخره به حرف اومد و گفت؛
_چه حسی داری؟
کمی گیج شدم، انتظار هر حرفی رو داشتم غیر از این سوال.
مگه مشخص نبود توی چه حالتیم؟
دستاشو برد توی جیب شلوارش و سرشو بالاتر گرفت.
انگار که داشت از بالا بهم نگاه مینداخت، یا من در مقابلش موجود بی ارزشی بودم.
این نگاه خیرش معذبم میکرد و از سمتی باعث بالا رفتن هیجانم میشد.
_معلوم نیست چه حسی دارم؟
سرشو تکون داد و گفت؛
_چرا پیداست..
چیزی نگفتم و به پشت سرش نگاه کردم.
بابا داشت با کسی حرف میزد اما حواسش کاملا به ما بود.
دایان_به هرحال تو دیگه یه دختر داری، و باید به خاطر اون خوشحال باشی.
بهش خیره شدم و سرمو تکون دادم.
من واقعا امادگی بچه داشتن رو نداشتم، اما چرا حالا اینهمه احساس خوب بهم میداد این موضوع؟
واسه دیدن اون دختربچه لحظه شماری میکردم.
دایان_گندم..
لبخندی زدم و چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_باید تا دیر نشده یه مامان دیگه واسش پیدا کنی.
اخمام رفت توی هم و حس بدی بهم دست داد.
_منظورت چیه؟
شونش رو انداخت بالا و گفت؛
_خب به هرحال یه بچه که نمیتونه بی مادر بزرگ بشه.
_میتونه.
سرشو تکون داد و گفت؛
_منظورت اینکه هیچوقت نمیخوای ازدواج کنی؟
حالا کم کم داشتم از حرفاش میترسیدم.
چرا اینارو میگفت؟
هدفش چی بود؟
مگه از حسم به خودش خبر نداشت؟
_دایان منظورت چیه؟
چطور با وجود تو میتونم ازدواج کنم؟
پوزخندی زد که تلخیش قلبم رو به درد اورد.
سرش رو تکون داد و موهاشو از توی صورتش زد کنار.
داشت شیرینی لبخندش رو یادم میرفت، حتی لبخندی که برای تحقیرم روی لباش مینشست!
حالا حس میکردم این فاصله داشت از همیشه طولانی تر میشد و دیگه هیچوقت هیچ چیز قرار نبود درست بشه..
دایان_چطور تونستی با وجود من بچه دار بشی، همونطورم میتونی ازدواج کنی.
اخمام بیشتر توی هم فرو رفت و گفتم؛
_دایان چرا چرت و پرت میگی؟
موضوع بچه فرق داره، خودتم میدونی که مجبور بودم و خوب یادته که اون اول قبولش نکردم!
دایان_مهم نیست اون اول قبولش کردی یا نه، مهم اینکه تا فهمیدی ماریا میخواد باهات ازدواج کنه عاشق اون بچه شدی و بین منو اون، بچه رو انتخاب کردی..
_خودتو زدی به اون راه یا واقعا نمیفهمی؟
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_این بود عشقت سام؟
حس کردم که قلبم خورد شد.
اب دهنم رو قورت دادم و دستمو مشت کردم.
حالا بعد از اینهمه مدت دوری، حرف زدن درمورد عشق اونم توی این شرایط واقعا سخت بود.
داشتم فراموش میکردم که دایان خبر داره دوستش دارم.
_حق نداری راجب احساس من اینطور حرف بزنی!
دایان_ببخشید که به احساسات پاک و ارزشمندتون توهین میکنم.
اما منم بلدم عاشق ده نفر باشم و بعد ادعام هم بشه.
_من عاشق ده نفر نیستم!
دایان_دیگه نیستی، چون طرف مرده..
کاملا غیر ارادی دستم رو بلند کردم اما قبل از اینکه بخوام حرکت اشتباهی بزنم خودم رو کنترل کردم.
دندونامو روی هم فشار دادم و رومو کردم اونور.
دایان_خجالت نکش بیا بزن.
نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته گفتم؛
_نمیدونم چطور قانعت کنم.
دایان_من قانع نمیشم سام.
یه قدم جلو اومد و درحالی که دیگه هیچ خبری از اخم بین ابروهاش نبود با لحنی خونسرد گفت؛
_من احساساتمو پای کسی خرج نمیکنم که لیاقتش رو نداره.
حالا حسم بهش هرچی که میخواد باشه.
یه تیکه از وجودم انگار سرد شد و از کار افتاد.
حالا مطمئن بودم این روز سرد و وحشتناک، تا ابد توی ذهنم میمونه.
باورم نمیشد همچین حرف هایی رو از زبون دایان میشنیدم.
الان داشت رابطه رو تموم میکرد؟
از فکر خودم خندم گرفت، واقعا داشتم راجب کدوم رابطه حرف میزدم؟
2 828
#part228
نمیدونم چرا اما یه طور خاصی نگاهم میکرد.
به همون اندازه که نگاه من غمگین بود، خشم توی چشمای اون دیده میشد.
نمیتونستم نگاهم رو ازش بگیرم.
حالا به چیزی نیاز داشتم که باعث بشه ماریارو فراموش کنم و چی بهتر از دایان؟
اما این نگاه اخم الودش، این چشمایی که بی رحمانه من رو نگاه میکردن و این حس بدی که بهم منتقل میکرد باعث میشد حالم بدتر بشه.
نفس عمیقی کشید و سرشو به چپ و راست تکون داد.
نگاهش رو ازم گرفت و از روی صندلی بلند شد و جمعیت رو ترک کرد.
تحمل کردن این همه حس منفی برام سخت بود و حالم رو بدتر میکرد.
لااقل وجود دایان توی این شرایط یکم بهم دلگرمی میداد اما حالا که توی جمعیت گمش کرده بودم حس بدی داشتم..
پیرمردی اومد و روی صندلیش نشست که باعث شد نگاهم رو ازش بگیرم.
مامان ماریا انقدر جیغ زد و گریه کرد که حالش بد شد و دیگه صداش در نمیومد.
یه زن دیگه ای بود که خیلی شبیه ماریا و مامانش بود و احتمال میدادم که خالش باشه، اون هم خیلی گریه میکرد.
تقریبا به پایان مراسم نزدیک شده بودیم و جمعیت نسبت به قبل کمتر شدن و دونه دونه بعد از خدافظی رفتن.
منم دیگه نمیتونستم وضعیت رو تحمل کنم، به همین خاطر رفتم پیش بابا و ازش خواهش کردم که بریم خونه اما گفت که باید تا اخر مراسم بمونیم.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم روی صندلی نشستم.
مردی کنار پدر ماریا ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد و هرازگاهی هم نگاهی به من مینداخت.
سرمو انداختم پایین و به خاک قهوه ای رنگ زیر پام خیره شدم.
_سامیار بودی، درسته؟
با شنیدن صدای بابای ماریا به خودم اومدم و سرمو بلند کردم.
با اینکه خیلی گریه کرده بود، اما صداش هنوز هم مثل قبل ابهت عجیبی داشت.
با چهره ای جدی زل زده بود بهم و کنجکاوانه نگاهم میکرد.
کمی استرس گرفتم.
از روی صندلی بلند شدم و گفتم؛
_بله، درسته. سامیار.
سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
بخش اعظمی از استرسم از اونجایی نشات میگرفت که بچه ماریا از من بود بدون اینکه ازدواج کرده باشیم.
و خب توی این کشور قطعا کسی این موضوع رو درک نمیکرد و این ارامش بابای ماریا و اینکه من و خانوادم رو برای خاکسپاری دعوت کرده بود واقعا عجیب بود!
البته من و ماریا یه زمانی رابطه داشتیم و خانوادهش اینو میدونستن و منو خوب میشناختن.
حتی بارها ماریا گفته بود که خیلی منو دوست دارن و ما یجورایی نامزد حساب میشدیم.
اما نمیدونم با این اوصاف چرا انقدر احساس شرمندگی میکردم.
انقدر خجالتزده بودم که حتی نمیتونستم توی چشمای عسلیش نگاه کنم.
چشمایی که کپی چشمای ماریا بود و این حس رو بهم میداد که ماریا جلوم ایستاده.
بابای ماریا_تو خبر داشتی که به دنیا اوردن بچه ریسکه؟
سوالی که ازش میترسیدم رو پرسیده بود.
_ن..نه.
من از هیچی خبر نداشتم، به من نگفته بود.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_از ماریا شنیده بودم که به خاطر قتل یه نفر زندان بودی؟
دندونامو روی هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم.
کاش امروز اینجا نمیومدم.
_بله.
با صدای گرفتش گفت؛
_موضوع چی بود؟
ازاد شدی؟
میدونستم راه فراری ندارم و باید همه چیز رو بگم.
مگه نه ممکن بود فکرای بد راجبم بکنه و بچه رو به هیچ عنوان بهم نده.
_قتل غیر عمد.
درواقع یکی میخواست دخترخالم رو بکشه و منم برای نجات دادن اون مجبور شدم جلوشو بگیرم و اون اتفاق افتاد.
هنوز ازاد نشدم اما پنج ماه دیگه میشم..
سرش رو تکون داد.
نگاهم به دایان خورد که یه گوشه ایستاده بود و داشت حلوا میخورد.
کاش میتونستم به اندازه اون بیخیال باشم، هرچند که زیاد هم بیخیال به نظر نمیرسید.
بابای ماریا خواست چیزی بگه که کسی برای خدافظی اومد سمتش.
از فرصت استفاده کردم و سریع جیم زدم.
از قطعه ای که بقیه اونجا بودن فاصله گرفتم و کنار یه درخت ایستادم.
پسر جوونی ایستاده بود و داشت سیگار میکشید.
بوی سیگار که به دماغم خورد ارزو کردم که کاش میتونستم یه نخ بکشم.
پنج ماه بود که لب به سیگار نزده بودم.
انگار پسر متوجه نگاه هام شد چون اومد سمتم و پاکت رو گرفت سمتم.
پسر_یکی مونده، سهم تو باشه.
کمی تعارف تیکه پاره کردم اما اخر سر سیگار رو برداشتم.
پسر هم بعد از روشن کردنش غیب شد.
کام عمیقی از سیگار گرفتم و فرستادمش توی ریه هام که کمی سوز گرفتن.
حالا دیگه بهش عادت نداشتم.
سرفه ای کردم و به جمعیت خیره شدم که دیدم بابا داره نگاهم میکنه.
توی این شرایط واقعا برام مهم نبود که ببینه دارم سیگار میکشم.
چیزی برای از دست دادن نداشتم.
بعد هم، اگه الان نمیکشیدم پس کی باید میکشیدم؟
بابا هم انگار حال بدم رو درک میکرد چون اهمیتی نداد و سرشو پایین انداخت.
البته اینکه از وسط جمعیت بلند شه و بیاد سیگارم رو ازم بگیره و یکی بخوابونه توی گوشم واقعا خیط بود.
خیر سرم خودم پدر شده بودم.
با یاداوری بچه، کل حس بدم دود شد و رفت هوا.
من واقعا یه بچه داشتم؟
پس ماریا هنوز نمرده بود.
_باید حرف بزنیم.
با شنیدن صدای دایان حس کردم که قلبم فرو ریخت.
2 828
#part227
هنوز ماریا رو نیورده بودن و مطمئن بودم اگه جسم کفن شدش رو ببینم نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.
نشستم روی صندلی و با بغض به قبر خیره شدم.
قبری که حالا قرار بود خونه ابدیش باشه.
جایی که توش زیبایی خودش رو از دست میداد و جز چند پاره استخون چیزی ازش نمیموند.
وقتی به همه اینا فکر میکردم قلبم فشرده میشد.
حاضرین توی جمع یجوری منو نگاه میکردن انگار که یه قاتل دیده باشن.
البته درست هم بود، من تا الان دو نفرو کشته بودم.
منی که ازارم به یه مورچه هم نمیرسید، حالا مثل یه مگس بالای سر جسد نشسته بودم و خونش رو میمکیدم.
مثل یه مگس مسخ شده!
تونستم از دور دایان رو ببینم که میومد اینطرف.
با دیدنش حس کردم چیزی توی وجودم تکون خورد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین.
با اینکه دیروز دیده بودمش اما حالا استرس داشتم.
شاید چون حالا هیچ ماموری بهمون زل نمیزد و هیچ شیشه ای جلومون نبود.
حتی شاید میتونستم بغلش کنم!
امروز رو تا شب مرخصی داشتم، چه خوب میشد اگه باقی وقتم رو کنار دایان میگذروندم.
یه لحظه از افکارم خجالت زده شدم، دختر بیچاره به خاطر من مرده بود و حالا من داشتم به وقت گذروندن با دایان فکر میکردم؟
دایان_سلام.
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
با بابای دایان دست داد و بهش تسلیت گفت.
اب دهنم رو قورت دادم و چهرش رو از نظر گذروندم.
موهاش به طرز نامرتبی دورش بودن و یه پیرهن و شلوار مشکی ساده به تن داشت.
سرشو بلند کرد و به من خیره شد.
بابا بهش سلام کرد و باهاش دست داد و اونم جوابش رو داد.
سلام سردی به من کرد و رفت و روی یه صندلی کنار پدرش نشست.
بغضم رو قورت دادم و سرمو انداختم پایین.
حرفای مداح حال بدم رو تشدید میکرد و صدای گریه های مامان ماریا طنین انداز صدای مردم میشد.
بلاخره بعد از چند دقیقه جسد ماریا رو اوردن.
صدای جیغ های مامان ماریا و گریه بقیه بلند تر شد و بابای ماریا زد زیر گریه.
به جسدی که حالا توی کفن سفید رنگ پیچیده شده بود خیره شدم و بغضم شکست.
باورم نمیشد، این ماریا بود؟
کفن، خیلی کوچیک بود و به نظر سبک میومد.
تعجبی هم نداشت، قد ماریا فقط یک متر و شصت و سه سانت بود و واقعا ظریف بود.
باورم نمیشد.
انتظار دیدن هرچیزی رو از طرف ماریا داشتم غیر از دیدن کفنش.
اگر این اتفاق پارسال میوفتاد به معنای واقعی کلمه دیوانه میشدم.
هرچند که همین الانم فاصله ای تا جنون نداشتم.
مادر ماریا از خودشو انداخت روی جسد و زد زیر گریه و با داد گفت؛
_دختر قشنگم رفت.
حتی یه بارم بچشو ندید.
دخترم بلند شو ببین مامان شدی..
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از روی صندلی بلند شدم و جمعیت رو ترک کردم.
حالم خیلی داغون بود، داشتم دیوانه میشدم.
نیاز به یه جای خلوت داشتم تا بشینم زار زار گریه کنم.
هیچوقت از گریه کردن جلوی مردم خوشم نمیومد اما حالا واقعا نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
بطری ابی از کسی که اب پخش میکرد گرفتم و نصفشو خوردم و بقیشو ریختم روی صورتم.
برگشتم و به جمعیت خیره شدم.
دوتا مردی که اونجا بودن بدن بی جون ماریا رو بردن سمت قبر.
گریم به هق هق هایی بی صدا تبدیل شد و اشکام بی محابا از چشمام بیرون ریختن.
باورم نمیشد، این اخرین باری بود که میدیدمش.
کاش میتونستم برم جلو و برای اخرین بار لمسش کنم.
کاش میتونستم برای اخرین بار لبخندش رو ببینم یا حتی صدای گریش رو بشنوم.
حالا دیگه ازش هیچی جز چندتا خاطره نداشتم.
ماریارو توی قبر گذاشتن و روش خاک ریختن.
از این به بعد دیگه متعلق به هیچکدوممون نبود و به خاک تعلق داشت.
حالا دیگه به جای بغل من توی اغوش خاک میخوابید.
اشکم رو پاک کردم که نگاهم خورد به دایان که داشت با اخم نگاهم میکرد.
موهاش رو از جلوی صورتش زده بود کنار و دست به سینه بهم خیره شده بود.
2 828
#part226
کل شب رو داشتم به ماریا فکر میکردم و خاطراتی که داشتیم رو مرور میکردم.
انگار حالا بعد از گذشت نزدیک یکسال، دوباره به اون زمان برگشته بودم.
وقتایی که تمام انگیزم برای رفتن به دانشگاه ماریا بود.
صبحا به خاطر دیدنش بیدار میشدم و شب ها با فکر کردن بهش میخوابیدم.
توی حیاط دانشگاه همش یهویی دستم رو میگرفت و من سریع خودمو میکشیدم عقب تا مبادا حراست ببینه و براش دردسر بشه.
همیشه خیلی تند غذا میخورد و تا وقتی که غذام تموم بشه نگاهم میکرد و باعث میشد معذب بشم.
وقتی هیجان زده میشد خیلی ورجه وورجه میکرد و ابرومون رو توی کوچه میبرد.
همیشه وسط دعوا ها گریش میگرفت یا طوری نگاهم میکرد که پشیمون بشم از اینکه باهاش بد حرف زدم.
هیچوقت اولین باری که باهاش بودم رو یادم نمیره..
اولین تجربه کل عمرم که با کلی استرس و خرابکاری همراه بود.
عملکردم افتضاح بود و همین باعث شده بود مایوس بشم اما انگار ماریا اصلا براش مهم نبود چون هیچ به روم نیورد و سعی کرد ارومم کنه.
هنوزم چهره و بدن خیسش رو که زیر دوش اب ایستاده بود و سعی میکرد لیف رو کفی کنه رو به یاد داشتم.
حتی اولین باری که توی دانشگاه دیده بودمش رو یادم میاد، با دوربین داشت از دوستاش عکس میگرفت و خیلی سرو صدا میکردن.
اونروز رستا دانشگاه نیومده بود و من تنها بودم.
نشسته بودم یه گوشه و داشتم پیراشکیم رو میخوردم و هراز گاهی ماریا رو نگاه میکردم.
کم پیش میومد توی دانشگاه از کسی خوشم بیاد اما اون واقعا زیبا بود.
یه مانتو کوتاه مشکی پوشیده بود با شلوار ابی و سوییشرت بنفشی که به تنش حسابی گشاد بود.
همونموقع مامان بهم زنگ زد.
موقع حرف زدن با تلفن از نگاه کردن به ماریا فارغ شدم و وقتی تماس رو قط کردم دیدم که جلوم ایستاده و با لبخند کوچیکی نگاهم میکنه.
اون لحظه حس کردم که اون لبخند قراره برای همیشه توی ذهنم موندگار بشه و همینطور هم شد.
موقعی که داشتم با تلفن حرف میزدم چندتا عکس ازم گرفته بود که از قضا خیلی هم قشنگ بودن.
اونجا بود که شمارم رو گرفت تا عکسارو برام بفرسته و بعد صحبتامون طولانی شد و به دوست شدن منجر شد.
چه روزهای قشنگی بود..
...
از ماشین پیاده شدم و به اطرافم نگاهی انداختم.
هوا امروز کاملا افتابی بود، دقیقا مثل روز اول اشناییم با ماریا.
صدای مداح و گریه مردم اجازه نمیداد صدای گنجشک هارو بشنوم.
بچه که بودم از قبرستون میترسیدم و هیچوقت همراه مامان و بابام برای خاک سپاری یا سر زدن به مرده ها نمیرفتم.
البته که خودشون هم نمیبردنم..
حتی برای خاک سپاری بابای رستا هم نرفته بودم و سر جمع فکر کنم الان سومین باری بود که پا توی قبرستون میزاشتم.
همراه با مامور وارد قبرستون شدیم.
دم در پر از گل فروشی بود، گل هایی که معنی زندگی میدادن و حالا قرار بود روی قبر مرده ها بشینن.
گل های مرده ای که به مرده ها هدیه داده میشدن..
حالت عجیبی داشتم، حالا بعد از چندین ماه پام رو گذاشته بودم بیرون از زندان و انگار دنیا برام یه توهم بود.
از دیروز تاحالا چیزی نخورده بودم و حالا احساس سردرد و سرگیجه و ضعف یک لحظه هم تنهام نمیزاشت.
مثل خواب میموند، یه کابوس..
بابا کمی اونور تر از ورودی، دست به سینه ایستاده بود.
به محض اینکه منو دید اومد سمتم و کشیدم توی بغلش که البته چون به دستای من دستبند بود نتونستم بغلش کنم.
سالها میشد که بابا بغلم نکرده بود و حالا نمیدونستم افتاب از کدوم طرف در اومده.
نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم؛
_سلام.
ازم جدا شد و خیره بهم گفت؛
_سلام پسرم.
حالا میتونستم غم توی چشماش رو ببینم.
عجیب بود که ناراحته.
اخه اونا که ماریارو نمیشناختن، اصلا اینجا چیکار میکردن؟
بابا خیره به دستبندام و روبه سرباز گفت؛
_دستبندشو باز نمیکنین؟
بعد از اینکه دستبندمو باز کرد همراه بابا رفتیم سمت قبرها.
از دور تونستم صدای مداح و گریه رو بشنوم.
مامان ماریا روی زمین نشسته بود و داشت گریه میکرد.
یه لحظه تازه به خودم اومدم و شرایطم رو درک کردم.
من واقعا برای خاک سپاری ماریا اومده بودم؟
مامان به محض اینکه دیدم اومد سمتم و بغلم کرد و با گریه گفت؛
_عروس قشنگم از دست رفت..
با این حرفش حس بدی به وجودم چنگ انداخت.
ماریا هیچوقت عروس مامان نبود، اما حالا واقعا از دست رفته بود..
بغضم رو به زور کنترل کردم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
همراه بابا رفتیم سمت پدر ماریا که یه گوشه ایستاده بود و اروم اشک میریخت.
بهش سلام کردم و باهاش دست دادم و اونم خیلی سرد جوابم رو داد.
نمیدونم به خاطر غم از دست دادن دخترش بود، یا به خاطر موضوعات پیش اومده ازم خوشش نمیومد.
هرچند حق هم داشت، منم بودم همین رفتارو میداشتم.
حالا ارزو میکردم کاش باباش همینجا منو جلوی همه بکشه و این زندگی نحس رو تموم کنه.
مامان ماریا، کوچکترین اهمیتی بهم نداد و چون حالش بد بود منم برای سلام نرفتم.
2 828
شاید تعداد مورچه هایی که بعد از مرگ جسدمونو میخورن با مورچه هایی که یه زمانی کشتیم برابری کنه.
شاید همچیز واقعا تو دنیا سر جاش باشه.
2 828
ببین، تمام شبها با تو به راحتی صبح میشوند.
خورشید که بیاید، بارون که بگیرد، صدای دریل کارگران که باشد تاریکی دیگر حس نخواهد شد.
تو همه را شستهای، تو همه را بردهای.
2 828
نه شعربودم که روحت را نوازش کنم و نه نجوایی بودم که گوشت رانوازش کنم٬نه کتاب بودم که درذهنت نفوذکنم و نه درد بودم که درقلبت رسوخ؛
التماس نیستم٬آرزونیستم٬خواسته نیستم.
نقطه انتهای دعاهای ناگفته ات٬جایی میان دردهایت هستم و تاروزی که چشمانت زیبایی راببیندودستانت عشق رالمس کندخواهم ماند.
2 828
#part225
حس کردم که چیزی توی وجودم فرو ریخت و بدنم منجمد شد.
انگار که قلبم یخ زد و دونه های یخ به رگ هام پمپاژ شدن.
نفس عمیقی کشیدم و ناباورانه به میز سفید رنگ خیره شدم.
باورم نمیشد.
ماریا، دختری که یه زمانی اونقدر دوستش داشتم سر زایمان بچه من مرده بود؟
و مقصرش من بودم؟
من دوباره باعث مرگ یه ادم دیگه شده بودم؟
حالا علاوه بر اون حس عمیق خفقان و خلاء که از فکر کردن به نبود ماریا نشات میگرفت احساس عذاب وجدان بدی داشتم.
هنوز نمیتونستم چیزی که میشنیدم رو باور کنم.
سر مرگ پدربزرگ هم همین ناباوری رو داشتم، معمولا باور کردن مرگ یه نفر برام سخت بود.
اونم کسی مثل ماریا که اونهمه باهم وقت گذرونده بودیم.
کسی که یه زمانی کل ایندم رو باهاش چیده بودم.
هرچند که این احساسات من الان واقعا بی معنی بود.
دختری به اون جوونی اینطور مرده بود!
کسی که پر از شوق زندگی بود و سن زیادی نداشت اصلا.
نهایتا بیست، بیست و یک سالش بود.
چرا باید توی اوج جوونی زندگیش اینطور تباه میشد؟
هنوز توی دهه دوم زندگیش بود و واقعا وقت اینکه اینطور پر پر بشه نبود.
واقعا حالت افتضاحی داشتم، دلم براش میسوخت و عذاب وجدان امونم رو بریده بود.
ماریا به خاطر من مرده بود، به خاطر من و بچه من!
اگر من میگفتم اون بچه رو نمیخوام الان زنده بود.
گذشته از این، حالا باید با اون بچه بیچاره چیکار میکردم؟
قرار بود بدون مادر بزرگ بشه؟
دیگه نتونستم این حجم از بیچارگی رو تحمل کنم، سرم رو گرفتم توی دستم و اشکم چشمام رو داغ کرد.
دایان با صدایی لرزون و غمگین که به زور بلند میشد گفت؛
_فردا خاک سپاریه، سپردم که اگه تونستن اونروز ازادت کنن تا بتونی توی مراسمش شرکت کنی.
هرچند که فکر نکنم بزارن اما خب.
با شنیدن این حرفش شروع کردم به هق زدن.
تمام تلاشم رو میکردم تا بی صدا گریه کنم اما نمیتونستم.
حالم واقعا داغون بود.
حس میکردم که دارم توی خرواری از سیاهی دست و پا میزنم و حالا دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ندارم.
دست دایان روی شونم نشست و گفت؛
_زیاد خودت رو اذیت نکن، خودش تصمیم گرفته بود که بچه رو به دنیا بیاره.
با اینکه دکتر گفته بود که براش سنگینه و باید سقطش کنه.
سرمو بلند کردم و به چشمای غمگینش زل زدم.
_چرا به من نگفتی؟
شونشو انداخت بالا که اخمام رفت توی هم و به زور گفتم؛
_دایان!
چرا بهم نگفتی؟
دایان_تو خودتم میکشتی ماریا بچه رو سقط نمیکرد.
بعدم قسمم داده بود که چیزی نگم.
کلی هم تهدیدم کرد.
نمیخواستم توی این شرایط فکرت درگیر بشه و بهش فکر کنی.
به اندازه کافی دردسر و ناراحتی داشتی.
چیزی نگفتم و اشکامو پاک کردم.
تصویر چهره ماریا یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیرفت.
اون چشمای عسلی و ابروهای کم پشت، دماغ کوچیک و لبای غنچه ای که یا میخندیدن و یا برچیده میشدن.
بدن کوچیک و ظریفش و سفیدی پوستش که حالا مطمئنا از همیشه سفید تر بود و گرمای زندگی بخشی که به سردی بدل شده بود.
قطعا حالا توی سردخونه بود و با چشمای بسته توی اون پلاستیک پارچه ای زیپ دار برای همیشه خوابیده بود.
واقعا حیف نبود؟
اونهمه زیبایی، اون گرمای عمیق و اون لبخند موندگار؟
چه بلایی سرش اومده بود؟
فردا قرار بود اخرین باری باشه که خورشید به تنش میتابید.
اخرین باری که نسیم پاییزی به پوستش میخورد و اخرین دیدارش با ادمای زنده زمین بالایی بود.
قرار بود برای همیشه توی خاک بخوابه و بدن ظریفش مهلکه کرم ها و مورچه ها بشه..
واقعا حیفم میومد.
هرچی نباشه، یه زمانی دوستش داشتم و حالا اگرچه دیگه اون حس رو بهش نداشتم، اما اونکه هنوز همون ادم بود.
همونی که یه زمانی انتخابش کرده بودم و تک به تک اجزای وجودش رو دوست داشتم..
دیگه نتونستم این خفقان رو تحمل کنم، از روی صندلی بلند شدم و همراه مامور از سالن ملاقات خارج شدیم.
2 828
#part224
بابای ماریا منو میشناخت، با پدرم دوست بودن و ماهم از همون طریق باهم اشنا شده بودیم.
حتی خوب یادمه که اون زمان دوست داشتن که ما با هم ازدواج کنیم.
پوزخندی زدم، چه سرنوشت عجیبی.
از رستا شماره بابای سامیار رو گرفتم و به اونم خبر دادم که ماریا داره زایمان میکنه.
به قدری خوشحال شد که حد نداشت..
کمی طول کشید تا پدرو مادر سامیار پیداشون شه.
دست به سینه بهشون زل زدم و نفس عمیقی کشیدم.
هردوشون خوشحال بودن، اما میتونستم استرس و اضطراب رو توی چشماشون ببینم.
اومدن سمتم و بهم سلام کردن و بابای سامیار باهام دست داد.
مامانش درحالی که مدام با کیف قهوه ای رنگ توی دستش ور میرفت گفت؛
_حالش خوبه؟
کی اوردیش اینجا؟
_حدود بیست دقیقه پیش.
اقای امیدبخش سر تا پامو نگاه کرد و گفت؛
_انگار بچه هشت ماهشه، نه؟
سرمو تکون دادم که مامانش گفت؛
_خدا کنه سالم باشه.
نفس عمیقی کشیدم.
دیگه نمیتونستم این شرایط رو تحمل کنم.
مخصوصا که بابای سامیار همش یه جوری نگاهم میکرد.
انگار از اینکه عروس عزیزشو اورده بودم بیمارستان زیاد خوشحال نبود.
_با اجازه.
این رو گفتم و رفتم سمت خروجی بیمارستان.
نیاز داشتم یکم هوا بخورم.
وسط مامان و بابای سامیار احساس بدی داشتم.
مخصوصا به این خاطر که باباش ادم جدی ای به نظر میرسید و کپی خودش بود.
منو یاد خود سامیار مینداخت.
سامیاری که دیگه مال من نبود.
یکم سیگار کشیدم و تلفنی با مسیحا صحبت کردم و بعد برگشتم توی بیمارستان.
چند دقیقه ای که گذشت، در اتاق باز شد و دکتر اومد بیرون.
مامان سامیار خیلی سریع رفت سمتش و حال بچه و ماریا رو پرسید.
دکتر نیم نگاهی به ما کرد و گفت؛
_شما مادرش هستین؟
مامان سامیار که انگار هول شده بود گفت؛
_بله، یعنی نه.
دکتر به من خیره شد و چیزی گفت که باعث شد هر سه مون توی شوک فرو بریم.
...
حال؛
سامیار_دایان؟
به چی فکر میکنی؟
چند بار پلک زدم و از توی فکر در اومدم.
به چشمای منتظر و اخمای توی همش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم.
سامیار_دایان!
میگم چیشده.
دستامو به هم گره زدم و گفتم؛
_ماریا دیروز زایمان کرد.
ابروهاش پرید بالا و با لکنت گفت؛
_چ.. چی؟
ولی حالا که زوده.
سرمو تکون دادم و به زور گفتم؛
_یک ماه زودتر به دنیا اومد.
هنوز هم بدون حرف و با چشم های گشاد شده نگاهم میکرد.
معلوم بود که توی شوکه و تعجب کرده.
اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید.
نگاهش رو توی اتاق چرخوند و موهاش رو از توی صورتش زد کنار.
حالا نمیدونستم خوشحاله یا نه، احساساتش رو نمیشد از توی چشماش خوند.
البته که هیچوقت نمیشد اینکارو کرد..
سامیار؛
واقعا تعجب کرده بودم.
حالا حس عجیبی داشتم.
اون بچه واقعا به دنیا اومده بود؟
یعنی چندکیلومتر دور تر از من روی تخت خوابیده و نفس میکشید؟
بچه ی من؟
گندم؟
باورم نمیشد.
نمیدونم چرا، اما احساسات منفیم با خوشحالیم برابری میکرد.
من واقعا یه بچه داشتم؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و به چشمای دایان که به واسطه اخماش خمارتر به نظر میرسیدن خیره شدم.
چقدر بد بود که این خبر رو دایان بهم میداد، چطور میتونستم توی چشماش نگاه کنم؟
_بچه خوبه؟
سالمه؟
چه شکلیه؟
دایان_سیستم تنفس و ریه هاش یکم مشکل داره..
با این حرفش حس بدی به وجودم چنگ انداخت.
دایان_توی دستگاهه و تا ماه دیگه هم احتمالا باید توی بیمارستان بمونه چون دستگاه گوارششم همینطوره.
چشمام رو بستم و سرمو گرفتم توی دستام.
دایان_ولی مشکلش زیاد مهم نیست خیلیا اینطوری میشن.
اشکالی نداره در کل خوب میشه.
مشکل یچیز دیگست.
سرمو خیلی سریع بلند کردم و گفتم؛
_چی؟
چیزی شده؟
بچه چیزیشه؟
نکنه مریضی خاصی داره؟
کوره؟
دایان_راجب بچه نیست.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_پس راجب کیه؟
بدون حرف نگاهم کرد و چیزی نگفت.
با شک گفتم؛
_ماریا؟
اون چیزیش شده؟
دایان_راستش حالش زیاد خوب نیست.
این رو که میگفت صداش کمی میلرزید.
حالا کم کم داشتم میترسیدم.
_چرا؟
چیشده؟
اب دهنش رو قورت داد و اخماش بیشتر رفت توی هم.
از رفتاراش معلوم بود که اتفاق خیلی بدی افتاده.
با صدایی لرزون که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم؛
_دایان.
چیشده؟
دایان_متاسفم..
اخمام رفت توی هم و حس کردم که قلبم فرو ریخت.
_چی؟ چرا متاسفی؟
چیشده مگه؟
چیزی نگفت و با اخم به میز خیره شد که داد زدم؛
_دایان میگم چیشده!
به چشمام زل زد و گفت؛
_ماریا نتونست زنده بمونه.
از دستش دادیم.
2 828
هربارکه نوشتمت سوادراازیادبردی وهربارکه خواندمت کرشدی ٬حال من سراپا قلم شدم تا باچشمانت مرا بشنوی.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
