𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 839
Підписники
-224 години
-277 днів
-7830 день
Архів дописів
2 840
فرض کن این موشکا ستارهَن،
که ما تو خاورمیانه نیستیم،
نگاه کن چه دنباله دارن،
ما اونقدرا هم بی ستاره نیستیم؛
2 840
از هموطنان عزیز تقاضا می شود از توقف در پشت بام منازل خود پرهیز کنند. احتمال برخورد ریز پرنده های آسیب دیده از پدافند و خارج از کنترل وجود دارد.
2 840
#part371
عسل با یه زیر سیگاری کریستالی برگشت و گذاشتش روی میز.
عسل_اهورا کجا رفت؟
درحالی که خودم رو کنترل میکردم تا نگم به تو چه احمق شونهم رو بالا انداختم که صدای اراز رو از پشت سرم شنیدم.
بنظر میرسید داشت چیزی رو به اهورا توضیح میداد.
من و عسل هردو برگشتیم سمتش که برای لحظه ای نگاهش رو از اهورا گرفت و به سمت ما دوخت و دیگه جملهای رو که داشت درمورد گوشیش میگفت ادامه نداد و سر جاش خشک شد.
نیم نگاه کوتاهی به من انداخت و بعد روی عسل زوم شد.
اهورا ابروهاش رو بالا انداخت و بهم نگاه کرد که احساس کردم کلهم رو گرفتن و توی توالت فرنگی کردن.
اراز کمی ابروهاش رو توی هم کشید که عسل زیرسیگاری شیشهای رو روی میز گذاشت و درحالی که با لبخندی بزرگ به سمتش میرفت گفت؛
_سوپرایز!!
و بعد طوری بغلش کرد که حس کردم استخونهاش ترک خورد.
درحالی که تند تند نفس میکشیدم و تمام تلاشم رو میکردم تا حالت تهوعی که از شدت خشم گرفته بودم رو کنترل کنم از روی مبل بلند شدم.
عسل محکم اراز رو بغل کرده بود و اراز همچنان شوک زده با دست هایی که روی هوا مونده بود من رو نگاه میکرد.
اراز_اره.
سوپرایز!
این رو گفت و برای لحظهای کوتاه دستش رو روی کمر باریک عسل کشید و درحالی که ازش فاصله میگرفت گفت؛
_نمیدونستم تو هم اینجایی.
خبر نداشتم برگشتی.
و دوباره نیم نگاهی به من انداخت.
عسل_اره.
به کسی نگفتم.
این دورهمی هم من گرفتم، اهورا مگه بهت نگفت؟
اراز نیم نگاه کوتاهی به اهورا که بدون حرف و دست به سینه گوشه مبل ایستاده بود انداخت و با لحنی عبوس گفت؛
_نه!
اهورا خندید و درحالی که میومد سمت مبل گفت؛
_خواستم سوپرایز بشی.
اراز سرش رو تکون داد و از کنار عسل گذشت و اومد سمتم.
طبق عادت فقط دستم رو جلوش دراز کردم و تلاش کردم سرد برخورد کنم که دستم رو کشید و بغلم کرد و اروم در گوشم گفت؛
_با تو هم بعدا کار دارم.
این رو که گفت ابروهام بالا پرید و نتونستم درست از توی بغلش بودن لذت ببرم.
اروم کشید عقب و توی چشمام نگاه کرد که احساس کردم ضربان قلبم بالا رفت.
قبل از اینکه بخوام چیزی بهش بگم یا دلیل حرفی که زده بود رو بپرسم عسل دستش رو گرفت و گفت؛
_بیا بریم به بچه ها معرفیت کنم.
البته یکسریاشون رو خودت از زمان دانشگاه میشناسی اوناهم خیلی وقته ندیدنت.
و اراز رو همراه خودش به سمت مهمونها برد.
دندونام رو روی هم فشردم که اهورا با خونسردی گفت؛
_مثل اینکه هنوز دوستش داره.
پوزخندی زدم و درحالی که سعی میکردم به چرندیاتش توجهی نکنم گفتم؛
_چرا هرسری یه ادم جدید پیدا میشه که اراز در گذشته دوستش داشته؟
اهورا_شاید به این خاطر که همه رو دوست داشته.
_چه اهمیتی داره؟
اهورا_فعلا که تو بعدیشی میتونه اهمیتی برات نداشته باشه.
قبل از اینکه خودت به یکی از قبلیا تبدیل شی.
کنارش روی مبل نشستم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
انقدر عصبانی بودم که اون یه تیکه جالب حرفش خوشحالم نکنه.
اهورا بطری شیشه ای روی میز رو برداشت و بعد از باز کردنش بوش کرد.
اهورا_فکر نکنم عرق باشه، ولی نمیتونم تشخیص بدم چیه.
نگاه کلافه ای بهش انداختم و به اراز که کاملا جدی و نه چندان هیجان زده کنار عسل ایستاده بود خیره شدم.
2 840
#part370
لب هام رو به هم فشردم و تمام تلاشم رو کردم تا نشون ندم چقدر عصبانیم و حسودیم شده اما بیفایده بود.
اهورا همین الان هم این موضوع رو میدونست که داشت این حرفهارو میزد.
میدونستم که چه ادم کرمو ایه و از عمد اینهارو میگه تا من رو نسبت به اراز بدبین کنه.
اما از سمتی هم مطمئن بودم که در کنار همه اینا دروغگو نیست و دروغ نمیگه.
و همین موضوع من رو میترسوند.
اب دهنم رو قورت دادم و به اهورا که همچنان به چهارچوب در تکیه داده و سرتا پام رو نگاه میکرد خیره شدم.
_پس چقدر بد سلیقهست.
هرچی دختر زشت میبینی یه ربطی بهش داره.
البته اگر بهت برنمیخوره که به دوستت گفتم زشت!
اهورا_راحت باش.
به نظر خودمم زشته.
سرم رو با رضایت تکون دادم و درحالی که یه نفس عمیق دیگه میکشیدم و ناخنام رو به پوستم میفشردم تا حالم بهتر شه به سمت در خروجی رفتم.
بریم ببینیم چه خبره.
از اتاق که خارج شدیم تازه فرصت کردم به فضای اطرافم نگاه کنم.
خونه چیزی حدود چهارصد متر به نظر میرسید و از درب ورودی تا پلههای مارپیچی مشکی رنگ فلزیای که به سمت طبقه بالا میرفتن حالت اتوبوسی داشت.
از اونجایی که خونه به سمت اشپزخونه و دکور شده بود و یه جورایی راهپلهها سمت چپ سالن قرار میگرفتن همه چیز عجیب تر میشد چرا اکه اکثر خونه های بزرگ روبه درب ورودی دکور میشدن نه به این حالت شرق و غرب.
جمعیت زیادی داخل خونه نبود و از صمیمیت بینشون مشخص بود که همه همدیگه رو میشناسن و اشنای همن.
من چقدر احمق بودم که خیال میکردم اراز میاد اینجا و میتونیم باهم وقت بگذرونیم.
البته که اون توی اینجور جمعا هیچوقت علاقهای به وقت گذروندن با من نداشت و همیشه یه جایی سرش گرم بود.
روی مبلی که گوشه سالن و توی بیشترین فاصله از بقیه قرار داشت نشستم و گوشیم رو از توی جیبم خارج کردم.
نه خبری از ارشیا شده بود و نه میسکال یا پیامی از سمت اراز داشتم.
اخمام رو توی هم کشیدم که اهورا کنارم روی مبل نشست و گفت؛
_یکم درگیر کاراشه ولی حتما تا هشت میرسه.
سرم رو تکون دادم و خواستم سوالی راجب عسل ازش بپرسم که پشیمون شدم.
نباید خیلی خودم رو کنجکاو نشون میدادم تا شک برانگیز باشم.
اراز میومد و همهچیز رو مشخص میکرد.
اهورا پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اورد که عسل اومد سمتمون و روبهش گفت؛
_میخوای زیرسیگاری برات بیارم؟
اهورا_قصد داشتم توی این گلدون سیگارم رو خاموش کنم.
عسل نگاهی به گلدون روی میز انداخت و موهای کوتاه موج دارش رو که مشخص بود خودش فرشون کرده از توی صورتش زد کنار.
لبهای باریکش رو که حالا یه رژ جیگری بهشون زده بود و با اینکارش باعث شده بود نازک تر دیده بشن باز کرد و خندید که دندونای سفید مرتبش مشخص شد.
عسل_اون نقرهست.
ترجیح میدم زیر سیگاری برات بیارم.
اهورا_اره.
گفتم زحمتت ندم.
به هرحال تازه رسیدی.
عسل نگاه کوتاهی بهم انداخت و درحالی که تمام تلاشش رو میکرد طوری رفتار کنه که بهمون بفهمونه بچه مایهست گفت؛
_نه خسته نیستم.
حسابی استراحت کردم.
چشماش رو چرخوند و ادامه داد؛
_پروازمم خیلی راحت بود.
خوشحالم که خساست به خرج ندادم و نزاشتم بهم بد بگذره.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
من روزهایی که خساست به خرج نمیدادم و نمیخواستم بهم بد بگذره به جای پیاده رفتن تا اون سر شهر تاکسی میگرفتم و انقدر باهاش لاس میزدم که دیگه روش نشه ازم کرایه بگیره.
عسل نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره موهاش رو زد پشت گوشش.
دلم میخواست با همون گردنبند تنگ مشکی دور گردنش خفهش کنم.
یه جوری لباس پوشیده بود انگار توی بالکن خونش تو پاریس میخواد صبحونه کوفت کنه.
اهورا_چیشد که برگشتی؟
این رو گفت و دستش رو پشت سرم و لبه مبل گذاشت.
عسل نگاهی به دست اهورا انداخت و با حالتی که تلاش میکرد دوستانه باشه گفت؛
_راستش مامانبزرگم مریض شده، اومدم ازش مراقبت کنم.
اهورا_خیلیم عالی.
این رو گفت و سیگارش رو روشن کرد که عسل با عذر اوردن زیرسیگاری از جمعمون مرخص شد.
درحالی که تا ناپدید شدنش توی راهرو خونه دنبالش میکردم و توی دلم به لباس ساتن کرمی توی تنش میخندیدم گفتم؛
_این احمق واقعا خارج رو ول کرده بیاد از مامانبزرگش مراقبت کنه؟
احمقه؟
اهورا دود سیگارش رو توی ریهش فرستاد و با چشمای خمار مشکی رنگش بهم نگاه کرد و درحالی که اخماش رو توی هم میکشید گفت؛
_منظورش اینکه مامانبزرگم داره میمیره اومدم خایمالیش تا ارث بیشتری بهم برسه و فردای مردنش حتی توی خاکسپاریش هم شرکت نکنم و با پولاش برم عشق و حال.
ابروهام رو بالا انداختم و پوزخندم پررنگ تر شد که صدای زنگ گوشی اهورا بلند شد.
شماره ناشناس بود.
پکی به سیگارش زد و فیلترش رو توی گلدون نقره انداخت و درحالی که از روی مبل بلند میشد گفت؛
_من الان میام.
شونم رو بالا انداختم و چیزی نگفتم که به سمت در رفت و از خونه خارج شد.
احساس خیلی عجیبی داشتم و حس بدم همچنان ازبین نرفته بود.
2 840
#part369
پوزخندی زدم و درحالی که میرفتم تو گفتم؛
_اراز اومده؟
اهورا_نه هنوز.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_اصلا قراره بیاد؟
اهورا_اره.
میاد.
_از دیشب هرچی زنگ میزنم گوشیش رو برنمیداره.
گفتم شاید چیزیش شده.
ابروهاش رو بالا انداخت و درحالی که در رو میبست گفت؛
_احتمالا خطش یه طرفه شده.
صبح یه چیزایی بهم گفت خواب بودم درست نفهمیدم.
_صبح پیشت بود؟
اهورا_اره.
بعد از کارش اومد سمتم.
سرم رو تکون دادم و پشت سرش راه افتادم.
واقعا امیدوار بودم اونم بیاد.
همش احساس عجیبی داشتم و خیال میکردم ممکنه اتفاقی بیوفته.
اگر اراز نمیومد باید با اهورا و دوستاش اینجا چیکار میکردم؟
البته که وقت گذروندن با اهورا جالب بود و حوصلم رو سر نمیبرد، اما نه زمانی که فکرم پیش اراز گیر کرده بود.
از حیاط بزرگ که گذشتیم کفشامون رو در اوردیم و من پشت سر اهورا وارد خونه شدم.
چراغها روشن بود و با اینحال اهنگ با صدای بلندی درحال پخش بود.
جمعیت توی خونه کم نبودن و حدود پونزده نفری میشدن.
با این اوصاف نمیدونستم چطور به این میگفت دورهمی دوستانه.
توی همین فکرا بودم و بدون حرف پشت سرش حرکت میکردم که محکم به کسی برخورد کردم و باعث شدم بطری دلستری که توی دستش بود به زمین بیوفته.
خیلی سریع سرم رو بلند کردم که در کمال تعجب با کسی روبه رو شدم که چهرش بیش از حد برام اشنا بود.
انگار اون هم مثل من غافلگیر شده بود چون چند ثانیه بدون حرف بهم زل زد که نگاهم به تتوی سیم خاردار بین سینه هاش خورد.
همون دختری بود که دیروز توی اسانسور دیده بودم.
همونی که اسم اراز رو ازم پرسیده بود و شک کرده بودم که نکنه اراز رو میشناسه.
خودش بود و دقیقا هم اراز رو میشناخت.
مگر نه توی جمعی که اهورا هست نمیبود.
اهورا که متوجه ما شده بود اومد سمتمون که کمی رفتم عقب.
_ببخشید.
ندیدمت.
دختر لبخندی زد و نیم نگاهی به اهورا انداخت.
_دوستته؟
اهورا_اره.
دختر_معرفی نمیکنی؟
اهورا نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت؛
_غزل یکی از دوستامه.
و بعد به دختر اشاره کرد گفت؛
_عسل هم یکی از دوستای قدیمیمه که خارج از کشور بوده، تازه چندروزه که برگشته.
درحالی که تلاش میکردم متوجه بشم این اسم رو کجا شنیدم لبخندی زدم و درکمال دروغ اظهار خوشبختی از اشناییش رو کردم.
عسل ازمون معذرت خواهی کرد و به سرعت دور شد.
_این کیه؟
اهورا_یکی از دوستای قدیمی من و اراز.
_اراز؟
اهورا_اره.
اخمام رو توی هم کشیدم و بدون حرف دنبالش حرکت کردم.
اهورا_لباسات رو میتونی بزاری توی این اتاق.
اب دهنم رو قورت دادم و با همون اخمی که بین ابروهام بود گفتم؛
_اراز نمیاد؟
اهورا_چرا.
مگه میشه مهمون افتخاری عسل نیاد.
_مهمون افتخاری دیگه چه صیغه ایه؟
حالا دیگه کم کم داشتم احساس خطر و حسادت میکردم.
اهورا_نمیدونم.
این عسل و اراز قبلا یه داستانایی باهم داشتن.
فکر کنم کلا این مهمونی هم گرفت بخاطر اینکه به اراز بفهمونه اومده ایران و میخواد یه حرکتی بزنه.
ابروهام رو بالا انداختم و احساس کردم چیزی ته معدم شروع به سوزش کرد.
چیزی که خیال میکردم اسمش حسادت بود.
اما نه به اون سادگی، نه تنها حسودیم شده بود بلکه حسابی عصبانی بودم.
به قدری که حالا میتونستم برم بیرون و موهای اون دختره چوب خشک لاغر مردنی رو دونه دونه بکنم.
چی با خودش فکر کرده بود؟
که اراز بهش اهمیت میداد؟
من میدونستم که از این خبرا نیست.
اراز به هیچکس فکر نمیکرد و بعد از این تنها کسی که دلش میخواست باهاش وقت بگذرونه و توی زندگیش جا بده من بودم.
تازه شر سارینا از سرمون کم شده بود و حالا این دختره اومده بود تا همه چیز رو خراب کنه؟
نشونش میدادم دنیا دست کیه.
اگر اراز حتی یه نگاه نادرست به این عن زنبور مینداخت حسابش رو میگذاشتم کف دستش.
لباسم رو با حرص از تنم خارج کردم و بعد از چپوندنش توی کیفم کیف رو پهن کردم گوشه اتاق.
اهورا دست به سینه کنار چهارچوب در ایستاده بود و بدون حرف نگاهم میکرد.
به چشمای خمارش خیره شدم و درحالی که نفس عمیقی میکشیدم تا خودم رو اروم کنم گفتم؛
_میدونه اراز کات کرده؟
اهورا_عسل برای زمان قبل از ساریناست.
اون رو نمیشناسه و معتقده اراز بعد از خودش دیگه عاشق کسی نشده.
پوزخندی زدم و درحالی که از حرص دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار گفتم؛
_واقعا عاشقش بوده؟
اهورا_نمیدونم.
فکر نکنم.
اراز وقتی از کسی خوشش میاد معمولا با کسی راجب حسش حرفی نمیزنه و همیشه انکارش میکنه طوری که فکر کنی از اون ادم بدش میاد.
و این رفتار رو نسبت به عسل هم داشت.
حالا نمیدونم واقعا دوستش نداشت یا چون دوستش داشت طوری رفتار میکرد انگار نداره و ازش خوشش نمیاد.
2 840
#part368
دقیقا نمیدونستم باید چی بپوشم.
اما از اونجایی که گفته بود یه دورهمی سادهست ترجیح دادم یه تاپی چیزی با یه شلوار بپوشم.
خوشبختانه هنوز شلوار ارشیا پیشم بود و برای مهمونی خیلی خوب بنظر میرسید.
البته که تصمیم داشتم سر زانوهاش رو پاره کنم چرا که دیگه بیش از حد ساده بودم.
از دیشب مدام میخواستم با اراز صحبت کنم اما گوشیش همش از دسترس خارج بود.
دیگه کم کم داشتم شک میکردم که نکنه واقعا خبریه و اهورا راجب مهمونی و دورهمی دروغ گفته.
اب دهنم رو قورت دادم و برای بار دهم شماره اراز رو گرفتم که دوباره گفت در دسترس نیست.
دیگه کم کم اعصابم داشت خورد میشد.
روی تخت نشستم و پوفی کشیدم.
چرا من اینجوری شدم؟
واقعا راجب اهورا چی فکر کردم؟
اونهمه باهاش تنها بودم هیچکاری نکرده بود.
حتی وقتی اونشب به زور خواستم باهاش سکس کنم سعی کرد جلومو بگیره.
کدوم پسری اینکار رو میکرد؟
ذهنم به خاطر حرف اراز به هم ریخته بود و داشتم الکی فکرای بد میکردم.
از اتاقم خارج شدم و به سمت اشپزخونه رفتم و از توی بالکن یه تیزبر برداشتم و دوباره وارد اتاقم شدم.
خداروشکر امروز خبری از انسه نبود که بخواد توی دست و پام بپلکه.
فقط نمیدونستم که باید ابوهادی رو چطور بپیچونم.
زانوهای شلوار ارشیای بدبخت رو با تیزبر پاره کردم و به کراپ تاپی که از هیوا گرفته بودم نگاهی کردم.
خداروشکر هیوا به جای من از اینور اونور لباس بلند میکرد.
خودم وقتش رو نداشتم.
ساعت طرفای 5 بود و اگر میخواستم طبق حرف اهورا 7 اونجا باشم باید کمی عجله میکردم.
چرا که عوض کردن دو لاین اتوبوس کار زمان بری بود.
لباسام رو پوشیدم و وسایلم رو توی کیفم ریختم.
از توی اینه به خودم نگاهی کردم و تصمیم گرفتم مثل احمقا بلند نشم برم اونجا و لااقل یه کرمی بزنم و ابروهام رو درست کنم.
ارایش به هیچ عنوان بهم نمیومد و خودم هم چندان علاقهای بهش نداشتم.
وقتی کاملا اماده شدم و کلی ادکلن به خودم زدم از اتاقم خارح شدم و با قدمهایی اروم به سمت در خونه رفتم.
در اتاق ابوهادی باز بود و به نظر میرسید خودش هم توش باشه.
البته که فکر نمیکنم اگر میدیدم بهم گیر میداد که کجا میرم چون خودش گفته بود که اگر بیخیال ارشیا بشم و باهاش راه بیام دیگه کاری به گوهکاریام نداره.
البته که الان اگر با این شلوار پاره پوره من رو میدید احتمالا نمیزاشت اینطوری از خونه بزنم بیرون.
با یاداوری ارشیا ذوقم کمی کور شد.
دلم براش تنگ شده بود و از اینکه پیامم رو بی جواب گذاشته بود ناراحت بودم.
شاید دیگه نمیخواست من رو ببینه و ابوهادی بهش یه چرت و پرتی گفته بود.
از اون بعید نبود که بخواد ارشیارو با من دشمن کنه و دلیل برای این کار کم نداشت.
اون پسره احمق زود باورم که هرچی میگفت بدون چون و چرا و شک و شبهه قبول میکرد.
نمیدونستم که این فاصله چقدر طول میکشه، اما مطمئن بودم که همیشگی نیست.
من ارشیارو به زودی برمیگردوندم.
روزی که همه حقیقت رو بهش میگفتم.
توی ذهنم داشتم یه نقشه میچیدم که هنوز ایراد خیلی داشت، اما وای به حال روزی که عملیش میکردم.
هنوز کامل از کوچه خارج نشده بودم که اولین و اخرین خواستگار زندگیم رو دیدم.
انگار اون هم متوجه من شد چون لبخندی بهم زد که اخمام توی هم رفت.
احمق.
کاملا از قیافش مشخص بود چه گاگولیه.
مگه نه کی دلش میخواد بامن ازدواج کنه.
ساعت هفت و نیم بود که به ادرسی که اهورا داده بود رسیدم.
بهم گفته بود که اگر میخوام خودش بیاد دنبالم اما ترجیح میدادم یا با اراز بیام و یا خودم و خداروشکر اراز اصلا مشخص نبود کدوم گوریه.
فکر کنم خودش جای مادرش مرده بود.
جایی که ادرسش رو بهم داده بودن توی یکی از خیابونهای خلوت و نه چندان جالب بالاشهر بود.
با اینکه منطقه خوبی بودیم اما این خیابون چندان امن و جالب به نظر نمیرسید و خیلی خلوت بود.
البته که مکان خوبی برای مهمونی گرفتن و دستگیر نشدن توسط مامورها به نظر میرسید.
شماره اهورا رو گرفتم و صبر کردم تا بیاد در رو باز کنه.
گفتم که دلم نمیخواد تنها برم تو چون کسی رو نمیشناختم.
بلاخره بعد از چند دقیقه در باز شد و تونستم اهورارو که مثل همیشه مشخص نبود اومده مهمونی یا پیژامه پارتی رو توی چهارچوب بزرگ در ببینم.
یه پیرهن استین کوتاه مشکی به طرحای عجیب و غریب و تیشرت سفید به همراه یه شلوار خیلی خیلی گشاد مشکی به تن داشت.
نگاهی به سرتا پاش انداختم و درجواب سلامش گفتم؛
_من و اراز توی شلوارت جا میشیم.
نگاهی به شلوارش انداخت و گفت؛
_پول تو جیبیا سه ماهمو دادم به جاش.
_اره مشخصه.
نگاهم رو از چشمای خمار خیرهش گرفتم و درحالی که پشت سرش رو نگاه میکردم گفتم؛
_چه دوستای پولداری داری.
نگاه به باغ سنگفرش شده پشتش انداخت و درحالی که از جلوی در میرفت کنار گفت؛
_اره.
فکر کردی فقط با بدبختایی مثل تو و راز میگردم؟
2 840
#part367
نفس عمیقی کشیدم و بعد از اینکه یکم خودم رو اروم کردم به سمت ورودی خونه رفتم.
دم در ایستادم و به فضای داخل خیره شدم.
زمانی به اهورا اعتماد داشتم، اما الان کمی به خاطر وارد خونش شدن اونم وقتی تنها بودیم مردد بودم.
اگر اراز از این موضوع باخبر میشد چی؟
اگر میفهمید که من اومدم تو و فکر میکرد که واقعا چیزی بین من و اهورا هست چی؟
نمیخواستم به خاطر چنین چیز مسخرهای دوباره از دستش بدم.
هرچند که اون خودش من رو اینجا تنها گذاشته بود، اما شاید انتظار داشت چندثانیه بعد از رفتنش من هم خدافظی کنم و برم!
اهورا درحالی که توی اشپزخونهای که سمت راست در خونه قرار داشت ایستاده بود و با چایساز ور میرفت نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت.
حالا سوییشرتش رو از روی رکابی مشکی همرنگ شلوارکش در اورده بود و توی لیوان های جلوی روش کاپوچینو میریخت.
اهورا_چرا نمیای تو؟
صداش گرفته و ناراحت بود و چشمهاش هم همین رو میگفتن.
اما حالت جدی چهرهش رو حفظ کرده بود و با چشمهای تنگ شده نگاهم میکرد.
شونم رو بالا انداختم و گفتم؛
_همینطوری.
و بعد بند کفشم رو باز کردم و داخل شدم که گفت؛
_در رو ببند.
برگشتم سمتش و با تردید نگاهش کردم که انگار متوجه حسی که داشتم شد.
اهورا_هوا سرده.
منم هنوز فرصت نکردم بخاری رو درست کنم.
سرم رو تکون دادم و در رو بستم.
چه احمقانه.
مگه کل دنیا بعد از اینکه وارد خونه میشدن در رو نمیبستن؟
چرا فکر میکرد در این باره توضیحی بهم بدهکاره؟ نکنه فهمیده بود؟
اهورا_ازم میترسی؟
این رو گفت و با شک سرتا پام رو از نظر گذروند که اخمام رو توی هم کشیدم.
_نه بابا.
چرا باید ازت بترسم؟
مگه سگ خاصی هستی؟
اهورا_اره خب کسی که باید بترسه منم.
اخرین باری که اومده بودی اینجا بهم تجاوز کردی الان هم با چکش گربهم رو کشتی.
درحالی که حرفش واقعا مسخره و بیمزه بود خندیدم و درحالی که شالم رو از دور گردنم بیرون میکشیدم گفتم؛
_مطمئنی تجاوز حساب میشد؟
اهورا_نمیشد؟
درحالی که سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم به سمت اشپزخونه شدم و بعد از ده بار شستن دستام و خارج شدن ازش روی مبل نشستم.
_نه.
اخه معمولا ادم اگر بهش تجاوز بشه نمیره با افتخار برای همه تعریفش کنه.
اهورا_من از بازگو کردن ضعفم در برابر مستکبرین نمیترسم.
خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
خیلی بحث خجالت اوری بود و ترجیح میدادم زودتر تموم شه.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به گوشیم انداختم تا ببینم ارشیا جوابم رو داده یا نه اما چیزی نگفته بود.
اهورا با دوتا لیوان توی دستش از اشپزخونه خارج شد و با فاصله کمی از من روی مبل نشست و یکی از لیوانهارو جلوم گذاشت که بوی قهوه مشامم رو پر کرد.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و درحالی که کمی از کاپوچینوش میخورد گفت؛
_فردا یکی از دوستام دورهمی گرفته..
چیزی نگفتم و به بازوهای پر و نسبتا عضلهای پر از تتوش نگاه کردم.
پوستش تیره بود و به همین دلیل بنظرم تتوهاش قشنگتر دیده میشد.
اهورا_گفتم اگر دوست داری توهم بیای.
_اراز هم میاد؟
چشماش رو چرخوند و شونش رو بالا انداخت.
اهورا_اره.
اونم میاد.
_چرا خودش بهم چیزی نگفت؟
اهورا_چون خودش هنوز خبر نداره.
تا خواستم بهش بگم مامانش دوباره مرد.
معمولا همیشه اینجور موقعیتهای حساس مامانش یه دور دیگه میمیره.
به زور خودم رو کنترل کردم که نخندم.
_این دوستت که میگی دختره یا پسره؟
اهورا_دختره.
سرم رو تکون دادم و ابروهام رو بالا انداختم.
بنظرم کمی عجیب بود.
نکنه میرفتم اونجا و اراز نمیومد؟
البته اگر اهورا نقشهای داشت همین جا هم میتونست عملیش کنه.
کمی از کاپوچینوم خوردم و به فکرای توی ذهنم خندیدم.
چرا راجبش اینطور فکر میکردم؟
به قول خودش کسی که سری قبلی بهش تجاوز کرده بود و حالا گربهش رو کشته بود من بودم.
اونوقت الان داشتم به چی فکر میکردم؟
همش به خاطر اتفاق چند دقیقه قبل بود.
هنوز هضمش نکرده بودم و باعث استرس و اضطرابم شده بود.
_باشه.
میام.
2 840
#part366
اهورا_خیلی دوست دارم ازت پذیرایی کنم اما توی سوگ گربهم به سر میبرم.
اخمام رو توی هم کشیدم و کمی بهش نزدیک شدم و از لای در به توی حیاط نگاه کردم.
من احساس خاصی به موجودات نداشتم و دیدن عذاب و درد کشیدن گربهها از اتفاقات عادی روزمرهم بود.
اما اهورا خیلی ناراحت و دل شکسته به نظر میرسید.
به صندوق ابزار نارنجی رنگ اشاره کردم و گفتم؛
_خب.
میخوای بکشیش؟
اهورا_فکر نکنم بتونم.
شاید زنگ زدم یکی اومد اینکار رو کرد.
_چرا خودت نمیکنی؟
پک عمیقی به سیگارش زد و با اخمهای توی هم رفته نگاهم کرد.
دودش رو بیرون فوت کرد و اب دهنش رو قورت داد.
اهورا_من نمیتونم.
صداش ناراحت و گرفته به نظر میرسید.
انگار که تلاش میکرد بغضش رو کنترل کنه.
اهورا_خودم بزرگش کردم.
حتی اگه به نفعش باشه و نخوام درد کشیدنش رو ببینم هم نمیتونم اینکار رو بکنم.
هرچیم به دوستم زنگ میزنم برنمیداره.
از دیدن ناراحتیش کمی تحت تاثیر قرار گرفتم، ولی نه خیلی.
هنوز دهن لقیش رو یادم نرفته بود.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
_میخوای من بکشمش؟
حالا اسمون کمی گرفته تر شده و هوا روبه تاریکی میرفت.
بارون دوباره شروع شده بود و ابرهای خاکستری هرچند ثانیه یکبار روشن میشدن و از خودشون صاعقه های بنفش رنگ تولید میکردن.
ابروهاش رو کمی بالا انداخت و با چشمای خمارش نگاهم کرد.
اهورا_شوخی میکنی؟
شونهم رو بالا انداختم.
_نه.
برای من زیاد سخت نیست.
نگاهی به سرتا پام انداخت و بعد از کمی مکث گفت؛
_نمیتونم بدم دست تو.
ممکنه روی روحیهت اثر بزاره.
خندیدم و گفتم؛
_کدوم روحیه بابا.
فعلا که انگار روی روحیه تو بیشتر اثر گذاشته.
چیزی نگفت که ادامه دادم؛
_میل خودته.
برای اینکه درد نکشه گفتم.
سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید و از جلوی در کنار رفت و جعبه ابزار رو برداشت.
وارد حیاط شدم و به گربهای که یه گوشه افتاده و دست و پا میزد خیره شدم و صورتم رو جمع کردم.
اهورا درحالی که تمام تلاشش رو میکرد نگاهش بهش نیوفته خم شد و از توی جعبه چکش بزرگی در اورد.
اهورا_ببین، دقیقا باید بزنی توی قسمت عقبی سرش که درجا بمیره.
خواهشا حواست رو جمع کن که توی اولین ضربه بیهوش شه مگه نه بیشتر درد میکشه.
سرم رو تکون دادم و چکش رو ازش گرفتم و نگاهم رو به گربه قهوهای رنگ که مدام ناله میکرد دوختم.
اب دهنم رو قورت دادم و کنارش روی زمین نشستم که اهورا روش رو کرد اونور و پشت به من ایستاد.
نفس عمیقی کشیدم و سرتا پای گربه رو از نظر گذروندم که دلم ریش شد.
به نظر میرسید همون گربه کوچولویی باشه که وقتی اولین بار اینجا اومده بودم دیدم.
حالا حسابی بزرگ شده بود، و البته اش و لاش.
لبهام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم.
باید قبل از اینکه پشیمون میشدم کارم رو انجام میدادم.
درسته که دلم نمیومد، اما میدونستم حداقل اینجوری کمتر درد میکشه.
اگر من هم بودم دوست داشتم زودتر خلاص شم.
مثل همین الان.
کاش کسی وجود داشت و این لطف رو در حقم میکرد و از تموم زجرها رهام میکرد.
دستم رو بالا بردم و با تمام قدرت پایین اوردم که صدای خورد شدن جمجمه گربه رو شنیدم و برخورد چکش رو با سرش حس کردم.
گربه غرشی کرد و کمی تکون خورد و بعد بی صدا چشماش رو بست.
لبهام رو به هم فشردم و سعی کردم اشکم رو کنترل کنم تا نریزه.
احساس میکردم خونش به صورت و لباسام پاشیده.
چکش رو کنار گذاشتم و بدون حرف روی زمین نشستم.
اهورا برگشت و با ناراحتی و چشمهایی که میشد برقشون رو به خوبی دید به گربهش نگاه کرد.
انگار حالا که بی حرکت و اروم میدیدش خیالش راحت تر شده بود.
اب دهنش رو قورت داد و اومد سمتم و گربه رو از روی زمین برداشت و بردش سمت باقچه و توی گودالی که کنده بود گذاشت.
حتی قبرشم کنده بود.
اب دهنم رو قورت دادم و با دستای لرزونم خودم رو بغل کردم.
حالم خیلی بد بود.
اهورا گربه رو دفن کرد و از روی زمین بلند شد و بعد از کوبیدن دستاش به هم صورتش رو با استین سوییشرتش پاک کرد.
بدون حرف از کنارم گذشت و گفت؛
_بیا تو.
الان بارون میگیره.
2 840
#part365
دست به سینه ایستادم که تماس رو وصل کرد و پاکت چیپفی از توی قفسه در اورد و درحالی که نگاهش میکرد گفت؛
_بله اهورا.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_چه حلالزاده.
اراز_اره. خیلی!
زیاد توجهی به مکالمشون نکردم چرا که اصلا جالب به نظر نمیرسید.
بلاخره تماس رو قط کرد و درحالی که گوشیش رو توی جیبش فرو میبرد گفت؛
_باید یه سر برم سمت اهورا.
_به سلامتی.
اراز_میخوای میرسونمت خونه، اگرم میخوای باهام بیا چون بعدش برنامه داشتم.
_چه برنامهای؟
شونش رو بالا انداخت که چیزی نگفتم.
بلاخره بعد از یکم ول معطل چرخیدن توی فروشگاه و حساب کردن خریدا به سمت ماشین رفتیم و سوارش شدیم.
ساعت طرفای چهار ظهر بود و اسمون طوری بود که انگار خورشید داشت غروب میکرد.
بارون هرچند دقیقه یکبار شروع میشد و بعد از چند لحظه قطره قطره باریدن قطع میشد.
اراز توی ماشین نشست و کمربندش رو بست که خیره بهش گفتم؛
_میخوای بری پیش اهورا چیکار؟
اراز_وسایلش رو بهش بدم.
لاستیک ماشین رو عوض کرده بود وسایلش جاموند پیشم، حالا لازمشون داره.
ابروهام رو بالا انداختم که نگاه کوتاهی بهم انداخت و درحالی که ماشین رو روشن میکرد گفت؛
_میای؟
_باشه.
من تازه از خونه زده بودم بیرون و دلم نمیخواست حالا حالاها ریخت نحس ابوهادی رو ببینم.
گوشیم رو در اوردم که نگاهم به میس کالهای دیروز ارشیا افتاد.
خنده دار و احمقانه بود اما دلم واقعا براش تنگ شده بود.
نمیدونستم پیام دادن بهش کار درستیه یا نه.
اما فقط یه خوبی تایپ کردم و بعد از سند کردنش گوشی رو خاموش کردم.
اراز جلوی در خونه ماشین رو پارک کرد و درحالی که صندوق رو میزد ازش پیاده شد.
چند تقه به در کوبید که اهورا در رو باز کرد.
سوییشرتی هم رنگ شلوارکش روی تیشرتش به تن داشت و موهاش از همیشه کوتاهتر شده بود.
نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و سلام کرد.
مقابل چشمای اراز خیلی ساده جوابش رو دادم که سیگارش رو به دیوار خاموش کرد و از خونه بیرون اومد.
بنظر میرسید دستهاش کمی خونی باشه.
انگار اراز هم متوجه این موضوع شد چون ابروهاش بالا پرید.
_پریود شدی؟
حالا که دستش رو روی صندوق خیس ماشین گذاشته بود کمی رنگ سفیدش رو قرمز کرده بود.
صندوق رو باز کرد و گفت؛
_نه.
هنوز وقتش نشده.
خندیدم که اراز گفت؛
_دستت چرا خونیه؟
کسی رو کشتی؟
اهورا_نه.
ولی یکی از گربه هام رو کشتن.
ابروهام بالا پرید و با یاداوری اون گربه تیکه تیکه شده روی بدنم معدم به هم پیچید.
اگر اهورا اونجا بود و اون صحنه رو میدید قطعا ابوهادی رو سلاخی میکرد.
اراز_کی؟
چرا؟
اهورا_ماشین از روش رد شده.
داخل حیاط داره جون میکنه.
اراز اخمهاش رو توی هم کشید و کمی در حیاط رو باز کرد که نگاهم به گربه توش خورد.
_نمیشه ببریش دامپزشکی؟
اهورا_نه.
دیگه نمیشه نجاتش داد.
باید انقدر جون بکنه تا بمیره.
اراز_راه دیگه ای نیست؟
اهورا_چرا.
باید با سنگی چکشی چیزی بزنم توی سرش.
اتفاقا به همین خاطر گفتم وسایلم رو بیاری.
اراز_میتونی؟
اهورا_دارم سعی میکنم بتونم.
اراز_خب خوبه.
موفق باش..
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد.
نگاه کلافه ای بهمون انداخت و گوشیش رو از توی جیبش در اورد و کمی ازمون فاصله گرفت.
اهورا نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و به دیوار تکیه داد و پاکت سیگارش رو از توی جیبش خارج کرد.
با فندک سیگارش رو روشن کرد و درحالی که مشخص بود حواسش به مکالمه ارازه نگاهم کرد.
اهورا_چه خبر؟
دستام رو توی جیب هودیم فرو بردم و به ماشین تکیه دادم.
_هیچی.
اهورا_ارشیا چطوره؟
با اینکه برام عجیب بود که چرا سراغ اون رو میگیره گفتم؛
_ابادانه.
ابروهاش رو بالا انداخت و پکی به سیگارش زد که اراز خیلی سریع اومد سمتمون و گفت؛
_من دارم میرم پانسیون.
اهورا_مامانت بلاخره بله رو داد؟
اراز نگاه چپی بهش انداخت و بی توجه بهش گفت؛
_یه مشکلی پیش اومده، خیلی ضروریه.
احتمالا امشب کلا گیر باشم.
فکر هم نکنم دلت بخواد بیای اونجا.
شونم رو بالا انداختم که اهورا زودتر گفت؛
_برو به مراسم بله برون برسی.
من میرسونمش خونه.
اراز نگاهی بینمون رد و بدل کرد و سرش رو تکون داد.
خداحافظی کوتاهی کرد و خیلی سریع سوار ماشین شد و راه افتاد.
احساس بدی گرفته بودم.
چرا من رو اینجا پیش اهورا ول کرد؟
نمیترسید کاری بکنیم؟
البته که قطعا قرار نبود کاری کنیم!
اما اون باید میترسید.
اگر دوستم داشت هیچوقت تنهام نمیزاشت.
حالا مگه چی میخواست بشه؟
فوقش مامانش برای دومین بار میمرد.
2 840
#part364
چیزی نگفت و از کنار راهروی بزرگ لوازم خونگی گذشت.
روبه روی قسمت شویندههای بهداشتی ایستاد و درحالی که یه مایع ماشین لباس شویی برمیداشت گفت؛
_اگر اهورا اینجا بود خیلی خوشحال میشد.
_بخاطر دیدن من؟
میدونستم که حرفم معنی و ربط خاصی به مکالممون نداره اما فقط میخواستم شوخی کنم.
نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و درحالی که مایع رو توی سبد میذاشت گفت؛
_به خاطر این قسمت فروشگاه گفتم.
و البته اگر منو کنارت ببینه خیلی ناراحت میشه.
_چرا باید ناراحت بشه مثلا؟
یه شامپو از توی قفسه ها برداشت و گذاشتش توی سبد و نگاه معنی داری بهم کرد.
انگار که باید چیزی رو میدونستم.
اراز_خسته نشدی انقدر خودتو زدی به اون راه؟
از کنار قفسه کاندومها گذشتم و تلاش کردم نخندم که انگار متوجهم شد.
واقعا احمق بودم.
مثل پسر بچههای دوازده ساله راجب هر چرت و پرتی واکنش نشون میدادم.
اخه یاد حرفش درمورد اهورا میوفتادم و از این موضوع که ممکن بود حسودی کرده باشه خوشحال میشدم!
نگاهش کردم.
حالا شالش رو دور گردنش انداخته بود و استینهای ژاکت بارونی مشکی رنگش رو کمی تا زده بود.
_در چه مورد؟
اراز_نمیدونستی اهورا ازت خوشش میاد؟
شدت صراحت حرفش باعث شد کمی جا بخورم.
درواقع خودم متوجه یه چیزای خیلی بی معنی و کم اهمیتی شده بودم اما اینکه حالا روبه روم ایستاده بود و خیلی جدی چنین حرفی میزد کمی غیر قابل هضم بنظر میرسید.
_چیزی به من نگفته بود.
و تلاش کردم خودم رو به این موضوع بی میل نشون بدم که البته چندان هم موفق نبودم!
درواقع منم اون اولا از اهورا یکم خوشم میومد و اینکه الان ازم خوشش بیاد چیزی نبود که بخواد باعث بشه احساس بدی پیدا کنم.
مخصوصا برای منی که خودمم میدونستم تا چه حد عقده توجه دارم!
از سمت دیگهای خوشم میومد متوجه ری اکشن اراز به این موضوع بشم.
یعنی اگر حسی به من داشت قطعا حسودیش میشد.
اراز_مطمئنم لازم نبوده چیزی بگه و خودتم این رو میدونستی.
شونم رو بالا انداختم و درحالی که توی ذهنم به این فکر میکردم که کاش زودتر بریم خونه و بتونم کاری کنم گفتم؛
_نه دقیقا.
هنوز به خاطر حرکتی که توی ماشین زده بود توی رویا و خیال پردازی بودم.
مخصوصا وقتی که راه رفتن و حرکاتش رو میدیدم.
اخماش کمی توی هم بود و درحالی که مثل همیشه محکم و با گارد قدم برمیداشت گفت؛
_توهم ازش خوشت میاد؟
سوالش هیچ رنگ و بویی از حسادت نداشت و لحنش کاملا عادی، خونسرد و بیخیال بنظر میرسید به طوری که حس کردم بیشتر راجع به اهورا حساس باشه تا من!
شونهم رو بالا انداختم و گفتم؛
_بعد از اینکه اون موضوع رو به همه گفت؟
نه.
اراز_مطمئنی؟
طوری صحبت میکرد انگار که داره ازم بازجویی میکنه و خودش از همهچیز خبر داره، فقط نوار ضبط شده صدام رو برای ضمیمه کردن به پرونده لازم داره.
اما با وجود تمام بیخیالیش میدونستم که اگر براش مهم نبود نمیپرسید.
_اره.
اگر از اهورا خوشم میومد اونروز تو سالن با تو کاری نمیکردم..
حالا به انتهای راهروی اول رسیده بودیم و کنار یخچالهای بدون در قرار داشتیم.
سس مایونز چیلی ای برداشت و درحالی که روش رو نگاه میکرد گفت؛
_فکر نکنم ربطی داشته باشه.
با اونم سکس کرده بودی.
سس رو داد دستم که توی سبد گذاشتمش.
_فکر کردم اون موضوع حل شده.
اراز_اره.
البته چیز مهمی نیست که بخواد حل شه.
ابروهام رو بالا انداختم و پوزخندی زدم.
نگاهش رو ازم گرفت و سس کچاپی توی سبد انداخت که طبق انتظار صدای چندان جالبی نداد.
_میتونی به جای من دوستت رو بازخواست کنی.
اراز_من کسی رو بازخواست نمیکنم.
فقط برام جالب بود.
_چیش جالب بود؟
اینکه چندماه پیش یه غلطی از سر مجبوری کردیم که بعدش ابرومون هم رفت؟
درک کدوم قسمتش سخته؟
تو دوروز بعد از س..
زن و مردی از جفتمون رد شدن که صدام رو پایینتر بردم.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و ادامه دادم؛
_دوروز بعد از اون اتفاق تو سالن با دیانا خوابیدی.
اول سعی بکن کار خودت رو درک کنی بعد من رو.
دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که صدای زنگ گوشیش بلند شد.
پوف کلافه ای کشید و گوشیش رو از توی جیبش در اورد.
حالا دوباره با یاداوری چیزی که اونروز دیانا ازش صحبت کرده بود اعصابم خورد شده بود.
چطور میتونست انقدر حق به جانب باشه وقتی هنوز دوروز نگذشته دقیقا وقتی که من گم شده بودم با یه نفر دیگه خوابیده بود؟
2 840
#part363
لبخند محوی روی لباش نشست و کمی چشمهاش رو تنگ کرد.
اراز_برای تو؟
_نه.
برای تو.
لبخندش پررنگتر شد و ماشین رو توی زمین خاکی کنار فروشگاه پارک کرد.
اراز_مطمئنی میخوای بمیرم؟
حالا کاملا برگشته بود سمتم و بهم زل زده بود.
شونهم رو بالا انداختم و درحالی که به خاطر نگاه مستقیمش حالی به هولی میشدم و احساس زشتی میکردم گفتم؛
_اره والا.
نگاهم رو به چشمهای خمار سبزش که حالا توی نور کم ماشین خاکستری به نظر میرسیدن دوختم.
هوا همچنان ابری و اسمون تیره بود و بنظر میرسید زیر سقفی چیزی قرار داریم که نور انقدر کم بود.
صدای بارش قطرات بارون روی ریگهای کف زمین و ساختمون بزرگ کنارمون از دور شنیده میشد و بین صدای نفسهامون طنین مینداخت.
اراز_فکر نکنم بخوای من بمیرم.
سرش رو کج کرد و موهاش رو از توی صورتش کنار زد.
از این نگاهش خوشم میومد، همونطوری نگاهم میکرد که اونشب توی تولد سارینا بهم چشمک زده بود.
اب دهنم رو قورت دادم که متوجه شدم به لبهام نگاه میکنه.
حالا کم کم اون خشم و نفرت درونم میخوابید و جاش رو به گرما و حرارت میداد.
شدتش اونقدر زیاد بود که بتونم توی همین ماشین لباسام رو دربیارم و بی توجه به تعداد ادمهایی که میتونستن اینجا باشن برم روش و ببوسمش.
_کی همچین حرفی زده؟
شونش رو بالا انداخت و با صدایی که حالا بنظر میرسید کمی گرفته گفت؛
_میدونم که نمیخوای.
چیزی نگفتم که کمی جلو اومد و دستش رو دراز کرد.
بدون اینکه لمسم کنه درحالی که با چشمای خمارش بهم زل زده بود کمی روم خم شد و در سمت من رو باز کرد.
لبخند کجی روی لبهاش نشست و درحالی که میرفت عقب گفت؛
_نه.
نمیخوام قبر و کفن بخرم چون تو نمیخوای بمیرم پس نمیمیرم.
اومدم اینجا چون چندوقته انقدر نودل خوردم شبیه نودل شدم.
درحالی که همچنان به خاطر اون فاصله کم داغ کرده بودم و کمی گیج بودم اب دهنم رو قورت دادم.
_اره.
مخصوصا توی دراز و بیمزه بودنت واقعا شبیهشی.
تلاش کردم دوباره به خاطر اینکه در رو باز کرده بود خر کیف نشم و نیشم رو اونقدر باز نکنم که یه خفاشی پرنده ای سوسکی چیزی بره توش.
چیزی نگفت و درحالی که از دیدن وضعیت احمقانم لذت میبرد در ماشین رو قفل کرد و بی توجه به حرکت رمانتیکانه چند ثانیه قبلش سرش رو مثل گاو پایین انداخت و طوری که انگار من وجود ندارم و بین دوتا ماشین ها گیر نکردم به سمت ورودی شلوغ فروشگاه رفت.
به هر بدبختی ای که بود خودم رو از لای دوتا ماشین رد کردم و بعد از اینکه پاهام رو به مقوا های پهن شده دم در سکیوریتی مالیدم وارد فضای بزرگ و نسبتا گرم فروشگاه شدم.
اخرین باری که یه همچین جایی اومده بودم رو به یاد نمیوردم.
ما معمولا همیشه از بازار جمعه یا سوپری سر کوچه خرید میکردیم.
اراز رو از لای جمعیت پیدا کردم و با قدمهایی اروم و درحالی که دستام رو توی جیب هودیم فرو میکردم بهش نزدیک شدم.
یه سبد چرخ دار برداشت و گفت؛
_میخوای بشینی توش؟
_نه.
چرا باید بخوام بشینم توی این؟
اراز_نمیدونم گفتم شاید برات جالب باشه.
_نه.
مگه احمقم که برام جالب باشه.
دوست دختر قبلیاتو اینطوری خر میکردی؟
نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت؛
_نه.
با نشستن روی یه چیز دیگه خرشون میکردم.
بعدم مگه تو دوست دخترمی که بخوام خرت کنم؟
با شنیدن کلمه دوست دخترمی حس خیلی قشنگی گرفتم.
اما حیف که منظورش قشنگ نبود و اتفاقا کاملا هم نکبت وار بود.
_من لازم نیست خر بشم، خودم خر هستم.
اراز_از این لحاظ که عاشقمی؟
سرعت قدمام رو کمی کم کردم و درحالی که تلاش میکردم عادی رفتار کنم تا با رفتارم باعث تایید حرفس نشم گفتم؛
_نه.
از اونجایی که الان اینجام.
2 840
#part362
حرفهایی که درظاهر عملی کردنشون اسون به نظر میرسید اما انقدر بی معنی بودن که هیچوقت حتی فکر انجام دادنشون هم به ذهنم خطور نمیکرد.
اراز_میدونم ثابت کردنش سخته.
اما مگه نمیگی روت دست بلند میکنه؟
و یا اذیتت میکنه؟
نگاهم رو به ابروهای توی هم فرو رفتش دوختم تا حس واقعیش نسبت به حرفهایی که میزد رو بسنجم.
ایا وقتی به این فکر میکرد که ابوهادی ممکنه من رو با کمربند بزنه ارزو میکرد که خودش جای من باشه؟
یا وقتی به این فکر میکرد که ممکنه بهم دست بزنه یا تجاوز کنه..
ایا اون لحظه حس نمیکرد وجودش داره اتیش میگیره و تیکه تیکه میشه؟
ایا با خودش فکر نمیکرد که چقدر داغون میشه اگر کسی غیر از خودش بهم دست بزنه؟
دلش نمیخواست اونجا باشه و بکشتش؟
شاید انتظار داشتم تموم اینهارو در قالب شعلههای سرخ رنگ مشخص توی مردمک چشمهاش ببینم.
اما فقط اخمهاش رو توی هم کشیده بود و به رو به روش نگاه میکرد.
دوست داشتم فکر کنم مشخص بودن رگ دستاش وقتی بنظر میرسید مشتش رو به فرمون فشار میده به خاطر منه نه هالتر هایی که احتمالا صبح توی باشگاه زده بود.
لبم کمی کج شد و برای اینکه بیشتر متوجه حس درونیش بشم گفتم؛
_قبلا که بهت گفتم.
پلیسا معمولا توی اینجور چیزهای ناموسی دخالت نمیکنن چون اگر بخوان حرکتی بزنن یه طایفه ادم رو با خودشون دشمن میکنن.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_در اون حدم اینطوری نیست.
میتونی پرونده بسازی.
اخمام رو توی هم کشیدم و درحالی که تلاش میکردم خودم رو قانع کنم که منظور خاصی نداره و نمیخواد طوری رفتار کنه انگار دارم دروغ میگم گفتم؛
_چه پروندهای بسازم؟
اخرین باری که منو تا اون حد زد وقتی بود که مچمو به خاطر داستان اهورا گرفت.
اگرم منظورت چیزای دیگهست که نمیتونم ثابتشون کنم.
هیچوقت طوری که بشه رفت پزشکی قانونی تا تجاوز رو تشخیص بدن بهم دست نمیزنه.
نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت؛
_تزریق کردن هروئین رو چی میگی؟
خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_کی باور میکنه کسی رو به زور معتاد کنن؟
من قبل از اونم قرص و مواد زده بودم.
نمیتونم ثابتش کنم.
اراز_میخوای چه غلطی کنی پس؟
حس کردم که صداش کمی از حد معمول بلندتر بود.
ابروهام رو بالا انداختم و سرم رو کج کردم.
_چی؟
اراز_میخوای بزاری هرچی خواست بهت تزریق کنه و اخرم یه حرکتی بزنه که حتی اگر بری پزشکی قانونی دیگه فایدهای نداشته باشه؟
حرفاش رو میفهمیدم.
اراز هیچ چیز از زندگی من نمیدونست.
خیال میکرد که مشکل من به همین چیزها منتهی میشه.
اما میدونستم که ابوهادی هیچوقت قرار نبود چیزی که توی فکرش بود رو عملی کنه.
شاید میخواست، اما هیچوقت اینکار رو نمیکرد.
تنها چیزی که تموم این سالها فهمیده بودم این بود که اجازه اینکار رو نداره.
شاید به دلیل شغلش و جنها، و یا اونطوری که خودش میگفت به خاطر قولی که به مادرم داده بود.
هرچند که روزی اینکار رو هم میکرد.
روزی که به قول خودش اگر لازم میبود صیغم میکرد.
اما من نمیتونستم این رو به اراز بگم.
اگر میگفتم که ممکنه صیغه یه مرد پنجاه ساله بشم دیگه حتی نگاهمم نمیکرد.
نمیخواستم از دستش بدم، حداقل تا اونروز..
نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم.
_خیلی چیزها هست که ازشون خبر نداری.
من حتی با وجود شکایت کردن و ثابت کردن همهچیز نمیتونم فرار کنم.
اراز_چرا!؟
_بهت گفته بودم.
به این زودی یادت رفت؟
پوزخند صدا داری زد و درحالی که پشت چراغ قرمز میایستاد برگشت سمتم.
اراز_غزل توروخدا نگو که انتظار داری اون چرت و پرتایی که راجب جنگیری و اون چیزا بهم گفتی رو باور کنم!
حالا کم کم داشت عصبانیم میکرد.
دوباره داشت طوری رفتار میکرد که انگار من دیوانم یا دروغ میگم.
_معلومه که انتظار ندارم.
من اصلا از تو انتظار ندارم بخوای نظری در این مورد بدی یا کمکم کنی.
اولین بار هم خودت راجب این موضوع سوال پرسیدی و مجبورم کردی که جواب بدم.
من هیچ ادعایی در این باره ندارم.
اراز_من نمیگم تو دروغ میگی.
فقط تاحالا چنین چیزهایی نشنیدم و نمیتونم باور کنم.
شونم رو بالا انداختم و درحالی که ابروهام رو توی هم میکشیدم گفتم؛
_خب باور نکن!
انگار حالا از لحن صحبتم داشت کلافه میشد چون گفت؛
_من فقط خواستم کمکت کنم.
_من ازت نخواستم کمکم کنی.
حتی خدا هم بیاد پایین نمیتونه من رو نجات بده.
نفس عمیقی کشید و نگاه طولانی ای بهم انداخت.
چهرش کلافه و عبوس به نظر میرسید.
نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که حواسش به مسیر بود بی توجه به بحثی که چند ثانیه پیش داشتیم گفت؛
_من میخواستم برم یکم خرید کنم، میخوای باهام بیای؟
اخمام رو توی هم کشیدم و درحالی که متعجب بودم که چطور انقدر سریع تغییر مود داده گفتم؛
_اگر میری سنگ قبر و کفن بخری اره!
2 840
نمیدونم که باید یک نوشته را با چه مقدمهای اغاز کنم. حس میکنم چیزی نیست که بتواند جملهام را قابل تحمل و خواندنی تر کند.
انگار کسی روی دستخطم خون بالا اورده.
امشب خیال میکردم که مردهام.
ولی نه، اگر فکر میکنید که منظورم از ان غم های کلیشهای است که دلشان اتمام به دست خاموشی همیشگی میخواهد سخت در اشتباهید.
بیشتر شبیه این بود که روی هوا معلق باشم و همهچیز را ببینم و لمس کنم بی انکه درکی از چیزی داشته باشم.
انگار که باد میخواست با دوز و کلکی نااشکار وارد بریدگیهای تنم شود و انقدر فشار بیارود که اخر سر منفجر بشم و تکه هایم روی سر مردم بریزد.
حاضرم قسم بخورم که حتی وقتی میایستادم هم خط سفید اسفالت حرکت میکرد و بهمن نزدیک تر میشد.
انگار که میخواست دور گردنم بپیچد و مرا حلق اویز کند.
امروز انگار درختها هم حرفهای دیگری داشتند.
امروز خیال میکردم که مردهام، زیرا از همیشه زنده تر بودم و بیشتر میفهمیدم.
2 840
ادمهای نرمال هیچوقت نمیتونن پوچی زندگی رو به طور کافی درک کنن و از تمام حقایقی که میتونست زندگیشون رو نابود کنه و نکرد در امان موندن.
2 840
اینکه به ادمهای دیگه حس بد بدی به مراتب راحت تر از اینه که خودت رو قانع کنی تا حس خوبی داشته باشی و کمتر به خودت نفرت بورزی.
2 840
#part361
احساس کردم حرفش کمی لحن خشک و دلخورانه داره.
انگار که ناراحتش کرده و یا باعث شده بود حس بدی بگیره.
هرچند که خودم هم بلافاصله بعد از گفتنش پشیمون شدم و حالا که بحث به اهورا رسید هیچ حرفی نداشتم که بزنم.
با اینکه حس خوبی گرفته بودم و داشتم خودم رو قانع میکردم که حسودیش شده اخم کردم تا متوجهش کنم که از شنیدن اسم اهورا اصلا خوشحال نشدم.
بلاخره بعد از اینکه وسایلش رو برداشت در سالن رو قفل کرد و همراه هم به سمت انتهای راهرو حرکت کردیم.
وارد اسانسور که شدیم تازه یاد دختری که دیده بودم افتادم.
دوست داشتم یه جوری با اراز راجبش صحبت کنم اما واقعا بی معنی بود.
نمیدونم چرا احساس کردم میشناختش.
چرا بعد از اینکه ماجرارو فهمید دوباره سوار اسانسور شد و رفت؟
از پاساژ که خارج شدیم اراز موهاش رو از توی صورتش کنار زد و خیره به اسمون ابری گفت؛
_کجا بریم؟
هیچ ایده ای نداشتم که باید کجا بریم و چیکار بکنیم.
از سمتی هم مثل همیشه پول نداشتم!
فقط اومده بودم کنارش باشم و با دیدنش تموم اتفاقات احمقانهای رو که اطرافم میوفتاد فراموش کنم.
شونم رو بالا انداختم و درحالی که دستم رو جلوی موهام میگرفتم تا باد خرابشون نکنه گفتم؛
_نمیدونم.
من اومده بودم بهت سر بزنم هیچی هم باهام نیست.
توجهی به حرفم نکرد و درحالی که به اون سمت خیابون میرفت گفت؛
_چرا پریروز بدون خبر رفتی؟
شونم رو بالا انداختم و از اونجایی که نمیخواستم بگم ترسیدم دیر تر برم و کتک بخورم گفتم؛
_مزاحم بودم.
خندید و چیزی نگفت و به سمت 206 گوشه خیابون رفت و با سوییچ درش رو باز کرد که ابروهام بالا پرید.
_ماشین خریدی؟
نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و در سمت کمک راننده رو برام باز کرد و خودش رفت اونطرف.
با اینکه از این لوس بازیا خوشم نمیومد اما حرکتش در کمال تعجب واقعا قشنگ بود.
من معمولا سوار ماشین نمیشدم، اگر هم میشدم باید به زور لگد در رو باز میکردم و وسط سوار شدنم ماشین حرکت میکرد.
لبخندی روی لبم نشست و درحالی که تصور میکردم دختر شاهم توی ماشین نشستم.
اراز_نه.
ماشین بابامه.
درواقع به اسم مامانم بود اما دست اون بود.
طبق وصیت نامه باید مال من باشه.
_مامانت چیزیش شد؟
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_نه.
اما خب کم کم باید رضایت بدم اکسیژنش رو قطع کنن.
واقعا احمقانه و خنده داره اما دیگه نمیتونم هزینههاش رو بدم.
از یه ادم زنده هم بیشترن.
اما بازهم حماقته که بخوام کسی که دیگه هیچوقت بیدار نمیشه رو زنده نگه دارم.
یعنی اگر خودم بودم ترجیح میدادم که بمیرم.
احساس کردم که صداش ناراحته و یا شاید هم کمی بغض داره.
نمیتونستم باهاش احساس هم دردی کنم چون وقتی مامانم مرد من نبودم تا ناراحت بشم.
اما همینکه میدیدم حالش خوب نیست باعث میشد احساس خیلی بدی بگیرم.
_متاسفم.
سرش رو تکون داد و خیلی سریع دستش رو به چشماش مالید و اخماش توی هم فرو رفت.
ماشین رو روشن کرد و بدون حرف راه افتاد.
سرم رو انداختم پایین و گفتم؛
_ارشیا رفت ابادان.
اراز_داداشت رو میگی؟
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_برای همیشه؟
_اره.
احتمالا.
اراز_خب، میتونی بری ببینیش.
پوزخندی زدم.
_اگر باباش بفهمه رفتم دیدنش تیکه تیکهم میکنه.
اراز_چرا باید اینکارو بکنه؟
برادرته.
بعدم خود ارشیا نمیتونه چیزی بهش بگه؟
_نه.
نمیخواد با هم باشیم چون اگر ارشیا بفهمه چه بلاهایی سرم اورده باهام دشمن میشه.
البته فکر کنم تا الان هم یجوری مغزش رو شست و شو داده که راضی شده من رو ول کنه و بره.
اصلا قصد رفتن نداشت و راجبش حرفی نمیزد..
اراز_یه سوال بپرسم؟
نگاهی به دستهاش که روی فرمون بودن انداختم و منتظر نگاهش کردم.
اکثر وقتها چهرهش کاملا جدی بنظر میرسید.
اراز_چرا نمیری پیش پلیس شکایت کنی؟
اگر واقعا..
چند ثانیه مکث کرد و نفس عمیقی کشید.
اراز_اگر واقعا اذیتت میکنه..
_پلیس؟
به پلیس چی میتونم بگم؟
حالا دوباره بحث داشت به جاهای بی معنی میرسید.
2 840
#part360
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد درحالی که میخندید نگاهش رو ازم دزدید.
اراز_خب فقط اسمت رو مینویسم که هم جا بشه هم زیاد رنگ حروم نشه!
با اینکه حرفش میتونست جالب باشه اما حس خوبی بهم نداد.
یعنی چی رنگ حروم نشه؟
اصلا رنگ این وسط چه اهمیتی داشت؟
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به رون سفید دختری که زیر دستش نشسته بود و پوزخند میزد دوختم.
با اون لنزهای مسخره سبز و اون مژههای پر و موهای بلوند عروسکی واقعا شبیه پری ای بود که داشت تتوش میکرد.
سنش زیاد بالا به نظر نمیرسید، شاید حدود 18یا 19سالش بود.
دختره که حالا انگار کم کم از شدت درد داشت کلافه میشد از توی کیف گوشه تخت رول گلی خارج کرد و درحالی که دنبال فندکش میگشت روبه من گفت؛
_نمیکشی؟
دهنم رو باز کردم تا نظر منفیم رو اعلام کنم که اراز قبل از من با لحنی جدی گفت؛
_نه!
غزل چیزی نمیکشه.
و بدون اینکه نگاهم کنه ادامه داد؛
_توهم اینجا نکش بوش میره بیرون دردسر میشه.
حرفش حس خوبی بهم داد، انگار که حواسش بهم بود تا به زندگیم گند نزنم.
تابه حال هیچوقت کسی نخواسته بود چنین کاری برام بکنه.
نگاهم رو به چشماش دوختم که نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و دستکشاش رو در اورد و عقب رفت.
چشماش خمار بود و کمی بی حوصله بنظر میرسید.
اراز_تا سه روز حموم نرو.
مرتب هم بهش پماد بزن.
دختر از روی صندلی بلند شد و درحالی که کنارم میایستاد تا تتوش رو توی اینه نگاه کنه گفت؛
_طرح بعدی چطور؟
هنوز پرینتش نگرفتی؟
اراز دستکشاش رو توی سطل زباله انداخت و گفت؛
_نه.
یه کاری برام پیش اومده باید برم بیمارستان.
بهم پیام بده واسه فردا بهت نوبت میدم.
دختر سرش رو تکون داد و درحالی که پاچه شورتکش رو بالا میزد تا تتوش رو نگاه کنه خندید و گفت؛
_مرسی، خیلی دوستش دارم.
خیلی قشنگ شده.
اداش رو با صدای خفه شده در اوردم که برای یه لحظه نگاه اراز بهم خورد و باعث شد خیلی سریع دهنم رو ببندم.
لبهاش رو توی دهنش کشید تا نخنده و بعد با زبون ترشون کرد و با لبخند کجی گفت؛
_قابلتو نداره.
اگر بالاتر بزنی تخفیفتم بیشتر میشه.
انگار متوجه شده بود که حالت نگاه کردنم عادی نیست و حسودیم شده چون انگار داشت به عمد طوری رفتار میکرد که بیشتر اعصابم خورد بشه.
تا چند ثانیه پیش شبیه برج زهرمار بود و طوری به دختره نگاه میکرد انگار قرار بود قاتلش بشه.
احمق بیشعور.
دختره خندید و شلوارش رو پوشید و شالش رو دور گردنش انداخت.
رفت سمت اراز و بعد از اینکه بغلش کرد خیلی اروم کنار گردنش رو بوسید که نگاهم رو ازشون گرفتم و سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم.
نباید طوری رفتار میکردم که بفهمه بوی سوختگیم بلند شده.
بلاخره در بسته شد که از روی مبل بلند شدم و درحالی که تلاش میکردم اخم نکنم گفتم؛
_خب منم دیگه رفع زحمت کنم.
موهاش رو از توی صورتش زد کنار و ظرف کوچیک رنگ رو از روی میز برداشت و با اینکه سطل زباله اونطرف بود اومد سمتم.
شلوار سفید پارچهای بگی به تن داشت که انتهاش رو توی بوتهای مشکیش فرو کرده بود.
وقتی نزدیکم شد تونستم بوی خنک و ترش عطرش رو حس کنم و دقیقا کنار صورتم خم شد تا طی یک حرکت کاملا احمقانه ظرف رنگ رو توی جعبه ماستی که زیر شلنگ کولر گازی قرار داشت بندازه!
خم شدنش کنار صورتم باعث شد برای لحظهای حس کنم که قلبم توی سینم پودر شد.
اراز_تازه اومدی.
هنوز به اندازه کافی زحمتم ندادی.
همچنان کمی خم شده بنظر میرسید و دستش رو به دیوار براق مشکی رنگ تکیه زده بود.
حالا کمی از موهای مشکی خورد و نامرتبش توی صورتش ریخته بود و با چهره جدی، لبخند کج گوشه لبش که بی شباهت به پوزخند نبود و چشمهای خمار سبزش نگاهم میکرد.
نمیدونستم به چه جرعتی همچنان زنده مونده بودم.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که تکیهم رو از مبل میگرفتم تا بهش نزدیک تر بشم گفتم؛
_خب.
مگه نمیخوای بری بیمارستان؟
اگر بیشتر زحمتت بدم ممکنه دیر برسی کسی که منتظرته فوت بشه.
کمی ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و با لحنی متفکر گفت؛
_مامانمه، دوسالی میشه که فوت شده.
درضمن به دختره دروغ گفتم تا بپیچونمش مگه نه میخواست شب همینجا بخوابه.
ابروهام پرید بالا و درحالی که از روی مبل بلند میشدم گفتم؛
_خوبه خواستی بپیچونیش و خرش کردی بار بعدی بالاتر تتو بزنه و سه ساعت تو بغلت بود.
کمی رفت عقب تا بهم برخورد نکنه و خیلی سریع دستش رو از روی دیوار برداشت.
اراز_خب کی از پول و دیدن لخت این و اون بدش میاد؟
_خب پس توهم یه کیف پول تتو کن، البته با کاندوم توش.
خندید و درحالی که شالش رو از روی صندلی برمیداشت گفت؛
_نیازمون نمیشه.
ابروهام بالا پرید و درحالی که توی دلم ذوق کرده بودم طی یک حرکت کاملا احمقانه گفتم؛
_ولی نیاز من میشه.
نگاه طولانی ای بهم انداخت و درحالی که گوشی و وسایلش رو از روی میز برمیداشت گفت؛
_پس میتونید با اهورا تتوی ست بزنید!
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
