𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 828
Підписники
-224 години
-27 днів
-3630 день
Архів дописів
2 827
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
شوهرم کفشش رو روی ک🔞سم کشید و پوزخند زد:
-ببین هنوز دست نزده چجوری خودش و خیس کرده
آتوسا نوک سینه هام رو نیشگون گرفت و با تمسخر گفت:
-این نشون میده زنت #جنده ست عزیزم
عادت داره واسه ک🔞ر له له بزنه
ببین چجوری مثل یه سگ نفس نفس میزنه
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
2 827
Repost from N/a
#پارت1
کلا*هک مرد🍆ونگیشو اروم رو چاک به🔞شتم مالید و با خماری چکی رو سی🍒نههام نشوند.
با شهوت چکی رو #سین*نه هام زد و #مر*دونگیشو دم سوراخ #با*سنم گذاشت و تفی رو #کلا💦هکش انداخت.
_صدات در نیاد جا باز کنه!
لنگامو رو #شونش انداخت و با فشار #محکمی تموم #سالار #کلفتشو تو #سوراخم فرو کرد...
_اروم تر مهراب....ج🔥ر خوردم لعنتی...
مر*دونگیش از سوراخم تنگم لیز خورد و بیرون اومد و دوباره با دستش مر*دونگیشو مالید و دوباره فرو کرد توم.
♨️💦https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
♨️💦https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
2 827
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
رابطه با سگ جلوی ارباب💦🙊
+تو و داداشت فعلا به #سگای من سرویس میدید
بعد به جک و جیل دستور داد :
-غداتون و بخورید پسرا
اگه دوست داشتید واسه جفتگیری از سوراخ این دو تا #توله ی نر استفاده کنید
سامیار هم مثل من حال خوبی نداشت و هر بار که #سگ آلت یا سوراخش و #لیس میزد اه میکشید.
زبون زمخت جیل رو که روی آلتم حس کردم ناله هام بلند شد.
حتی #سوراخم نبض میزد.
امید پاش رو روی کیرم کشید و گفت:
-#بکنش پسر
سوراخش واست #نبض میزنه
جیل که #ک🔞ر قرمزش زده بود بیرون خودش و جلوی سوراخم تنظیم کرد و یهو واردم شد.
اونقدر کارش تحقیر آمیز بود که اشکم در اومد.
تحقیر میشدم و در کنارش یه #لذت فوق العاده حس میکردم.
جیل دستاش و دو طرفم گذاشت و تند تند تلمبه میزد.
سامیارم داشت ناله میکرد.
فقط امید بود که با پوزخند تحقیر آمیزی بهمون نگاه میکرد.
وقتی پاش رو روی #ک🔞رم تکون داد دیگه نتونستم تحمل کنم و با فشار زیادی آبم روی شکمم ریخت.
#کما.
#فصل_۸
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
2 827
Repost from N/a
.اوه اوه بیا ببین چطوری تنبیهش میکنه😰😰
#گی #مستراسلیوبوی
#پارت واقعی🤩
🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞
کوای #جیغ کشید. هانزو یهو همه #ک*ر #بزرگش رو یکجا واردش کرد. کوای #فریاد کشید اما هانزو #سیلی محکمی روی یکی از #کپل هاش زد:
_خفه شو. نشنوم صداتو!
کوای #جیغ کشید و با #گریه #التماس کرد:
_نه نه.. هانزو درش بیار... خواهش میکنم😫
_زود بیا خیسش کن! وگرنه خشک خشک جرت میدم😠
🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞
https://t.me/+e4XUeQ5L-RAyNjM0
2 827
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
#پارت_۷۶. #اولین_بار_لیتل_بویش_تحریک_شده_فکرمیکنه_سرطان_گرفته
با چشمای #اشکیش نگام میکرد
-آروم دستشو به سمت #پوشک گرفت و یه قسمت از چسبش کنده شده بود🍼🥺
-م #مامان هقققق سلطان💉 گلفتم دالم میمیلم🥺🍼
بایالک دلد میتنه 😂🥺😈
تازه توش سلطان لفته بزلگ شده هققق😭😭
مامانننن دالم میمیلمممممم هقققق ماماننن قول بده نزالی به #پشتونکام دشت بزنن خو؟🍼
هنگ کرده بهش نگاه میکردم😳😐 با نگرانی زود پوشکشو باز کردم با دیدن اینکه #آل-ت کوچولش #تحریک شده به شدت زدم زیر خنده +#مامانییی نخندد هقق مواظب پشتونکام باش هق بهشون بوگو بایال دوشتون داله🥺😭😭🍼
https://t.me/+Vytn3Z72lww1Mzcx
2 827
Repost from N/a
مستر و اسلیو با هم مغازه لباس زیر فروشی و اونجا... 🍆🍑💦
اوه اوه پارت واقعی رمانه بیا ببین چکار میکنن اوففففف🤤😁
#گی🔞 #اسمات🔞 #مستراسلیوبوی🔞 #پارتواقعی✒️
#پابلیکسکس🔞🤭
🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞
#کپل های #باسنشو تو مشت #فشرد... کوای آروم #ناله کرد.. هانزو #ویبراتوری که تو #سور*اخ کوای بود رو گرفت و عقب جلوش کرد. #آه #ناله کوای شروع شد اما #دهنش رو روی شونه هانزو فشار داد تا صداش نشه... همون لحظه صدای در اتاق پروو اومد:
_قربان همه چیز مرتبه؟
هانزو زیر لب فحشی به فروشنده داد:
_الان کارمون تموم میشه.
ولی یهو #شلوار کوای رو کامل پایین کشید که کوای گفت:
_ارباب چکار میکنین😨
_اگه نمیخواهی همینجوری راست کرده ولت کنم خفه شو😈
🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞
چیزی نمونده که تو اتاق پروو سکس کنن ولی یهو صاخب مغازه میاد در میزنه😐😂
https://t.me/+e4XUeQ5L-RAyNjM0
https://t.me/+e4XUeQ5L-RAyNjM0
2 827
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
#لیتل_بوی_مظلوم💦🔥
#پارت_۱۲۶🔥🔥
دستمو از #سوراخش بیرون کشیدمو
سرشو روی #سینه هام #فشار دادم🥺🤫
+پاندا #کوچولوی مامان سرشو میندازه #پایین میمی هاشو میخوره 🤐🤤
#مامانم کاری میکنه بایار کوچولوش پرواز کنه
نبینم سرتو بلند کنیا و انگشتامو #عمیق تر تو #سوراخش کوبیدم😵💫🤤🤤🥺
که چشاش از لذت بالا رفت و #ناله هاش اتاقو برداشت💚🥺🥺
https://t.me/+Vytn3Z72lww1Mzcx
https://t.me/+Vytn3Z72lww1Mzcx
2 827
#maslakh
#part257
دریا_راستی شدو و لنی تو خونه تنها میمونن.
نونارو گذاشتم توی یخچالو گفتم؛
_خب تنها بمونن، همو که نمیخورن.
دریا_نمیگم همو میخورن، اونوقت کی قراره بهشون غذا بده؟
_بابا ما میریم عصری برمیگردیم.
دریا_یه وقت دیدی ماشین خراب شد، یا طرفو پیدا نکردیم.
یا اصلا راهمون نداد تو خونه گفت وقت ندارم برین فردا بیاین.
راست میگفت، حالا باید چیکار میکردیم؟
اگه مثل بچه ها دنبال ما راه نمیوفتاد و میموند توی خونه ازشون مراقبت میکرد بهتر میشد.
اصلا نمیدونم اون کجا میخواد بیاد.
دریا_سامیار میتونه بگیرتشون؟
_وایسا زنگ بزنم ببینم.
زنگ زدم به سامیار و بهش گفتم که قراره با مسیحا و دریا بریم بیرون شهر و ایا میتونه گربه هارو بگیره یا نه.
اولش گفت که مامانش از گربه میترسه و نمیتونه نگهشون داره ولی بعدش بهش گفتم که میریم و کلیدو میدیم بهش تا بهشون سر بزنه و براشون غذا بزاره.
تماس رو قطع کردم و رفتم اماده شدم.
یه کیف برداشتم و یه دست لباس گذاشتم توش و از اتاق خارج شدم.
با صدای زنگ گوشیم متوجه شدم که مسیحا اومده.
در خونه رو قفل کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم.
به مسیحا سلام کردم و بهش خیره شدم.
صورتش خوابالو بود و معلوم بود که تازه بیدار شده.
از بین منو مسیحا و دریا فقط دریا کاملا سر حال بود و معلوم بود که خوشحاله.
احتمالا فکر میکرد این موضوع شوخیه و بهش خوش میگذره.
خبر نداشت که من توی این چندماه چی کشیده بودم.
از اونجایی که خیلی خوابم میومد بعد از دادن کلیدا به سامیار و بی توجه به بحثی که دریا و مسیحا راه انداخته بودن و صدای موزیک و تکون های ماشین خوابیدم.
داشتم خواب همون جنگل و زن چادری و مرد سوخته رو میدیدم و یه صدایی مدام توی گوشم میگفت "انتخاب کن."
با رفتن روی دست اندازی چشمامو باز کردم.
به اطرافم خیره شدم.
افتاب در اومده بود و داشت به صورتم میتابید.
دریا خواب بود و مسیحا داشت رانندگیش رو میکرد.
نگاهمو به ساعت دوختم، نه صبح بود.
مسیحا_بیدار شدی؟
_اوهوم.
هنوز نرسیدیم؟
مسیحا_والا اینطور که تابلوها میگن یک ساعت دیگه میرسیم.
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_صبحونه خوردی؟
مسیحا_اره یچیزایی خوردم.
تو چی؟
_اره منو دریا باهم خوردیم.
برگشت و دریارو نگاه کرد و با صدای اروم گفت؛
_اصلا از این دختره خوشم نمیاد.
_اروم حرف بزن میشنوه.
مسیحا_خب بشنوه.
برام مهم نیست.
_چرا؟
خوبه که.
مسیحا_این یه چیزیش هست.
بنظرم اصلا ادم درستی نیست.
_قضاوت نکن.
مسیحا_قضاوت نیست، حقیقته.
من ادمارو خیلی سریع میشناسم، چون از سن کم بین ادمای زیادی بودم خیلی زود میفهمم طرف چه کارست.
از توی اینه به دریا که خواب بود خیره شدم و چیزی نگفتم.
باهاش موافق نبودم.
درسته که دریا یکم رکه و اخلاقیات عجیبی داره، اما خب دلیل بر اینکه ادم بدی باشه نبود.
مسیحا داشت به خاطر نفرتی که بهش داشت قضاوتش میکرد.
کمی بعد ماشین توی یه پمپ بنزین نگه داشت و گفت؛
_دستشویی ندارین؟
دریا_اگه داشته باشیم همینجا کارمون رو میکنیم.
مسیحا چپ چپ دریا رو نگاه کرد و از ماشین پیاده شد.
خندم گرفت، انگار این تنفر دوطرفه بود.
ولی من از هردوتاشون خوشم میومد.
راستی مگه دریا خواب نبود؟
نکنه حرفامون رو شنیده باشه..
در داشبورد جادویی مسیحارو باز کردم و یه ادامس از توش در اوردم و خوردم.
مسیحا بعد از بنزین زدن وارد ماشین شد و گفت؛
_تاحالا انقدر رانندگی نکرده بودم، گشنم شد.
شما گشنتون نیست؟
_چرا، سه ساعت از اخرین باری که یچیزی خوردم میگذره.
دریا_یه جوری حرف میزنین انگار تاحالا شب گشنه نخوابیدید.
_تو خوابیدی؟
شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
مسیحا روبه روی یه پارک کوچیک ایستاد و سه تامون از ماشین پیاده شدیم.
خداروشکر با خودم لباس گرم اورده بودم مگه نه الان یخ میزدم.
اینجا واقعا سرد بود، انگار نه انگار که وسط بهاریم.
وارد پارک شدیم.
همه جا پر از درختهای بلند بود و همه الاچیقها خالی بودن.
مسیحا و دریا داشتن میرفتن سمت الاچیق ها.
از اونجایی که نشستن روی چمن رو به یه چهاردیواری دایره ای شکل ترجیح میدادم گفتم؛
_بیاید روی زمین بشینیم.
انگار مسیحا باهام موافق بود چون برگشت و کنارم روی چمن ها نشست.
دریا_چرا مثل گداها نشستین اونجا، خب بیاید تو الاچیق.
مسیحا_تو اگه میخوای میتونی مثل پولدارا توی الاچیق بشینی.
دریا_همینکارو میکنم.
و رفت و توی الاچیق نشست.
پوفی کشیدم و گفتم؛
_چیکارش داری بیچاره رو.
مسیحا_کاریش ندارم خودش دیوانست.
چیزی نگفتم و به گل های کوچولوی بنفش رنگی که دوروبرم بودن خیره شدم.
مسیحا_از دیشب تاحالا دوساعت بیشتر نخوابیدم.
_چرا؟
مسیحا_همش کابوس دیدم.
_چه کابوسی؟
مسیحا_توی یه جنگل بودم.
تو داشتی ازم فرار میکردی و جنگل انگار داشت تموم میشد.
یه تاریکی بزرگ بود که همه جارو میگرفت.
با تعجب گفتم؛
_منم همین خوابو دیدم!
مسیحا_واقعا؟
_اره.
ولی یکم فرق داشت.
دو تا ادم ترسناک هم دنبالم بودن.
2 827
#maslakh
#part256
25 فروردین 1401, ساعت 3:18 صبح.
توی یه باغ بزرگ گیر افتاده بودم و یه پیرزن چادری قد کوتاه هم دنبالم میکرد.
هوا سرد بود و از زمین دود بلند میشد و پامو که میزاشتم روش میسوختم.
از ترس نفس نفس میزدم و نمیدونم چطور با وجود سرما اونهمه عرق کرده بودم و تنم خیس بود.
پام به یه سنگ گیر کرد که افتادم زمین و همه جا سیاه شد.
3:39 دقیقه صبح.
چشمام رو باز کردم و با ترس به اطرافم خیره شدم.
هنوز توی اون باغ بزرگ بودم.
حس میکردم که درختای اطرافم حرکت میکنن و از همه جا صدای پچ پچ میشنیدم.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن."
4:09 دقیقه صبح.
صدای خرچ خرچ برگ های پاییزی زیر پامو به خوبی میشنیدم.
قلبم هنوز هم تند میزد و انگار عرق گرم رو توی خونام پمپاژ میکرد.
سوزاننده، بدبو، غیر زنده.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
یه پیرزن با چادر بلند دنبالم راه میرفت.
از بین درختا و روی اب عبور میکرد و هرلحظه بهم نزدیک تر میشد.
4:44 دقیقه صبح.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن."
با دیدن مردی سوخته که روبه روم ایستاده بود مسیرم رو عوض کردم.
زن چادری از سمت راست و مرد سوخته از سمت چپ دنبالم میکردن.
صدای پچ پچشون گوشام رو پر کرده بود.
انگار داشتن التماسم میکردن بایستم.
5:37 دقیقه صبح.
به پشت سرم نگاه کردم، با هرقدمی که برمیداشتم پنجاه قدم عقبتر سیاه میشد و تصویر درختا از بین میرفت.
صدای یورتمه اسب گوشام رو پر کرده بود و میدونستم که از اون زن چادریه.
هرلحظه بهم نزدیک تر میشدن و احساس میکردم که با نزدیکیشون به پیشواز مرگ میرم.
5:59 دقیقه صبح.
به یه دره بزرگ رسیدم که تهش سیاه بود و هیچ چیز از اونورش پیدا نبود.
نگاهمو به دو طرفم دوختم.
زن و مرد داشتن بهم نزدیک میشدن و روبه روم داشت سیاه میشد.
دوتاشون ایستادن.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن"
باید یه مسیر رو انتخاب میکردم.
اما کدوم طرف رو؟
زنی که همه جا دنبالم بود و به همراهش صحنه به دار اویخته شدن پدرم رو دیده بودم.
مرد سوخته ای که قصد داشت من رو بکشه و کابوس شب هام شده بود.
اولین چیز ترسناکی که دیده بودم و دلیل اغاز این ماجراها.
یه زن، نماد یه مادر دلسوز و مهربون.
یه مرد، نماد یه پدر زحمتکش و تکیه گاه محکم.
کدوم تکیه گاه؟
کدوم پدر؟
زنی با بدن و صدای شبیه اسب که نماد نجابت و ارامش بود.
مردی با بدنی سوخته و خونی، خون و اتیش که نماد سیاهی و ترس بودن.
سیاهی هرلحظه بیشتر پیش میومد و بهم نزدیک میشد.
درحالی که نفس نفس میزدم و از ترس میلرزیدم به دورو برم نگاه کردم.
قسمت مرد سوخته زمین داشت میسوخت و سمتی که اون زن ایستاده بود پر از اب زرد و کدر بود و ازش بوی ادرار بلند میشد.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن"
نفس عمیقی کشیدم و بلاخره انتخاب کردم که به سمت کدومشون برم.
_رستا. رستا.
با حس کردن تکون های پی در پی کسی چشمام رو باز کردم.
با دیدن تصویر ترسناک رو به روم دادی زدم و هولش دادم عقب که گفت؛
_احمق، منم دریا.
درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم.
_دریا؟
سرشو تکون داد و رفت سمت لامپ اتاق و روشنش کرد.
تونستم ببینمش.
راست میگفت، دریا بود.
دریا_چت شده؟
چرا انقدر نفس نفس میزنی؟
_خواب خیلی بدی دیدم.
دریا_ازت معلومه.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_چرا بیدارم کردی؟
کاری داشتی؟
دریا_زده به سرت؟
امروز ساعت هفت قراره بریم تنوران.
الان ساعت شیشه، یه ساعت دیگه اون دوست دختر بد ترکیبت میاد دنبالمون.
تازه متوجه شدم موضوع از چه قراره.
انگار توی خوابم گیر کرده بودم و یه صدایی همش توی ذهنم میگفت؛
انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن.
چیو، دقیقا چیو باید انتخاب میکردم؟
نشستم روی صندلی و به پنجره توی اشپزخونه خیره شدم.
صدای گنجشکا ازش میومد اما هوا هنوز تاریک بود.
دریا میز صبحونه رو چید و کنارم نشست.
موقع خوردن صبحونه همش درمورد جنا ازم میپرسید.
کین چه شکلین چیکار میکنن اولین بار کی دیدمشون وقتی میبینمشون چیکار میکنم ایا خانوادم یا اطرافیانمم میبیننشون یا به کسی گفتم.
به معنای واقعی کلمه صبحونه رو کوفتم کرد.
2 827
Repost from N/a
#خشن😈 #رابطه_هات🔥 #BDSM⛓
#پارت_واقعی♨️
رادوین بهم نزدیک شد و #همونطور که با نگاه شیطونی بدنم رو #برانداز می کرد گفت:
_ که اینطور! میخوای #مقابل من وایسی!
دست هام رو #مشت کردم.
_ تو حق اینکه بهم #دستور بدی رو نداری تو هیچی نیستی! #هیچی!
خواستم از اتاق #بیرون برم که دستم رو از پشت گرفت خودش رو بهم #چسبوند.
عصبی دم #گوشم گفت:
_ ببین خودتو هم بکشی بازم جنازت تو این عمارت خاک میشه فهمیدی؟!
خواستم #حرکتی کنم که من رو به #سمت تخت برد.
سریع شروع به #تقلا کردم که جسم #سنگینش رو ردم انداخت و #شروع به بوسیدن کرد و #همزمان لباس هاش رو #هم در می آورد.
دستش رو به #سمت ... 🔥🔞
https://t.me/+2ATPc8BXkAk5M2Q0
https://t.me/+2ATPc8BXkAk5M2Q0
داستان درمورد پسریه که زندگی بسیار سختی داشته و به خاطر گدشته ی تلخش روح و روان درست و حسابی نداره و دنبال رابطه های خشن میگرده که با دلارام آشنا میشه و ...♨️☄
ورود افراد زیر 20 سال ممنوع❌⚠️
2 827
Repost from "تبادل شبانه "🎀
❌پسررو داره #زنده به گور می کنه که #بهوش می اد
بزن روی لینک بخون🔗🔗🤍
#part249
❤سوم شخص
پیرمرد با خیال اینکه سرنگ پر از مواد #بیهوشی به کیوان زده
و پسرک #غرق خوابه روی صندلی روبه روی #قبرها نشست
ولی نمی دونست که #سرنگ رو اشتباه از موادی پر کرده که اثر بیهوشی رو از بین می بره !!!!
#تابوت رو اروم داخل #قبر گذاشتن خواستن خاک بریزن
که #صدای تیر اندازی توی فضا پیچید
همه با ترس نگاه پیرمرد #خونسرد کردن
-خاک بریزین چتونه #احمقا !
https://t.me/+_tIheoK2cF05OTQ0
2 827
Repost from N/a
🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈
اگه رمان های👇🏻🙇🏻♀️
(چاپی) (فروشی) (جدید)👈🏻 PDF شده میخای و هیچ جا پیدا نمیشه فقط کافیه روی لینک آبی کلیک کنی 👇🏻💙
🥶https://t.me/+d6cu_bSrYkxkN2Zk🥶
داخل اینجا جدیدترین رمان ها رو درخواست بده و در کمترین زمان دریافت کن دلبر🥰🍭
منتظرتونیم💃🏻
https://t.me/+d6cu_bSrYkxkN2Zk
🍭🦋🏳🌈
🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈
🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈🍭🦋🏳🌈
2 827
بیشتر رمانای #استریت میخونی یا #الجیبیتی؟🥺🏳️🌈
ژانرای #گی رو میپسندی یا #لزبین؟🤭💗
https://t.me/+TXbtAC4PDV4Ip0pg
حالا فکر کن تمام اینارو تویه رمان پیدا کنی😌🌸
https://t.me/+TXbtAC4PDV4Ip0pg
سریع جوین شید،این آخرین باریه که لینکشو میزارم(+18)🤬🔞
2 827
Repost from N/a
🐶💗🐶💗🐶💗🐶💗🐶💗🐶💗
🐾👼🏻🍼🍬#پی_دی_اف🐾👼🏻🍼🍬
🗣👀خبر خوب برای رمان خون ها🙊
❌رمانهات ته کشیده!!!
از بس منتظر پارت موندی کلافه شدی!😑💔
دنبال رمانهای به روز و خفن تلگرامی!
دوست داری رمانهای pdf شده جدید بخونی ولی چنل خوب سراغ نداری!
بیا اینجا لاوم♥️👣
دنیای رمانهای pdf شده با تمامی ژانرها🫀
https://t.me/+d6cu_bSrYkxkN2Zk
💆🏻♀تازه کنارشم رمان انلاین داره که فصل اولش به پایان رسیده و میتونی رایگان بخونیش😍😎
🐾👼🏻🍼🍬
🐶💗🐶💗🐶💗
🐾👼🏻🍼🍬🐾👼🏻🍼🍬🐾
🐶💗🐶💗🐶💗🐶💗🐶💗🐶💗
2 827
Repost from N/a
#فلوموکس_پارت_60🏳️🌈🔞
با دیدن عضوم آب دهنش و قورت دادو چشماش رو گرد کرد
+همش یکجا میره تو سوراخ باکره و بیچارهی من؟🍑💢
آروم خندیدم و خیمه زدم رو جسمش
دستم و بردم بین کپلای نرمش و آروم ماساژش دادم📛
چشمش رو بوسیدم و به چشمای نگرانش لبخندی زدم
+مواظب سوراخ باکره و قشنگم باش
#دوتاازانگشتامروواردشکردم و خندیدم🍑💦
-پاهاتو حلقه کن دور کمرم
کاری که گفتم رو انجام دادو
روتختی و بین انگشتاش فشرد
#آلتمتورموصفتشدمروبهچاکباسنشمالیدمکهنالهریزیکرد💦
لبامو کوبیدم رو لباشو بایه حرکت تمامش رو واردش کردم که نالهی درد ناکش اتاق رو پرکرد..📛
https://t.me/+TXbtAC4PDV4Ip0pg
https://t.me/+TXbtAC4PDV4Ip0pg
قبل اینکه لینک باطل شه جوین شید😋🍑2 827
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
ددیه میخواد با لیتلش بازی کنه 🤤🙈
#امپرگ ... #ددی_لیتل_بوی .. #پارت272
💋🤤💋🤤💋🤤💋🤤💋🤤💋🤤💋🤤
شهیاد همیشه از این بازی #لذت میرد . ارام انگشتش را روی #زبان الیاس کشید . الیاس با فهمیدن کاری که ددی میخواهد انجام دهد ، ماهیچه های گلویش را شل نگه داشت وچشمانش را بست
_ اروممم ...
الیاس ملافه را در #مشتش گرفت
_ هیشششش ...
انگشتش به ته حلقش رسید که الیاس عوق ارامی زد .
_ اروم #فندقم ...
کمی انگشتش را نگه داشت که اینبار #عوق محکمی زد و چشمانش را #محکم به هم #فشرد .
S⃠🍑T⃠❤️O⃠🏳🌈P⃠
اشک هایش از گوشه چشمانش جاری شد که سریع انگشتان شهیاد از #دهانش خارج شد .
الیاس سریع سرش را بلند کرد و #نفس #عمیقی کشید .
_ هیشششش #جونمم ...
https://t.me/+TXi4vEMQEkA5MjA0
https://t.me/+TXi4vEMQEkA5MjA0
2 827
2 827
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
خب، بلاخره لیتلم حرف جدیدی برای گفتن داره و میخواد با یک نامه بهم بگه، ببینم چیه😁
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
🩸#میم های جردهنده از میسترس ها 🗝🥂 ᮫࣭﹆ֹ 🩸اینـجا هــر روـز #تکست های فان بخون ꒦꒷
• • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • •
• • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • •
💥⫶ میم درخواســتي امپذیرا هســتیم 💦
💥منبــع کامل #توییت و #اخبار 𝘽𝙙𝙨𝙢 تلگرام 🥃⧝
2 827
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
از #خواب بودن #پارنترش استفاده میکنه و با #دوست ددیش #عشقبازی میکنه🤯⛔️
#وحشیانه لبامُ میمکید . #گرسنه اش بود🥵
دستامُ انداختم دور #گردنش .
#باسنمُ چلوند🍑🔥
+اهههههه
_جون #جون .
خواستم دست ببرم زیر #تیشرت که یاد #ددی افتادم .
#ترسیده عقب رفتم 😰
+بسه . بسه #میلاد الان آزاد بیدار میشه .
https://t.me/+Wn9ljuw9dLEzMDFh
https://t.me/+Wn9ljuw9dLEzMDFh
2 827
خب، بلاخره لیتلم حرف جدیدی برای گفتن داره و میخواد با یک نامه بهم بگه، ببینم چیه😁
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
🩸#میم های جردهنده از میسترس ها 🗝🥂 ᮫࣭﹆ֹ 🩸اینـجا هــر روـز #تکست های فان بخون ꒦꒷
• • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • •
• • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • •
💥⫶ میم درخواســتي امپذیرا هســتیم 💦
💥منبــع کامل #توییت و #اخبار 𝘽𝙙𝙨𝙢 تلگرام 🥃⧝
