uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 828
Підписники
+124 години
-167 днів
-6230 день
Архів дописів
خیلی خوشحالم، منم از بعضی از نوشته‌ها و شعرا جرقه ذهنی دریافت میکنم

تیکه تکس هایی که می‌نویسی خیلی قشنگن ، منم شعر می‌نویسم.. و گاهی این چیزای کوچیکت برام مثل یه جرقه ذهنی عمل میکنن.

یا هستم.

سلام هرچی شما میگید.

سلام شما واگعی هستین یا کیک

اضافه کردن به گروه👥

همیشه تو دستشویی دچار این فلسفات میشم

و احساس عجیبی بهم دست داد

رفته بودم دستشویی داشتم فکر میکردم سال هشتم این چنل رو زدم و 6 سال از اون روزا گذشته واقعا

چرا انقدر زود گذشت حتی متوجه اش نشدم💔

یه دفترخاطرات داشتم گم شده، و امیدوارم سوخته باشه چون اگر کسی بخونتشون ابروی نسلمون میره.

جدی بعضی وقتا نمیدونم چه سالی هستیم.

شایدم ۹۶

فلش بک به سال ۱۳۹۷؟ t.me/HidenChat_Bot?start=723458371

شیش سال پیش؟

دوستان اخرین بار که اینجا حرف زدیم کی بود؟

اگر روزی طلوع کردم، برام نماز وحشت بخون. من خورشیدی نیستم که به زمین برخورد نکنه.

کاش یکم پیازداغ سرخ شده از مزارع میشیگان بودم که توی یکی از ایالات کالیفرنیا با گوشت خوک و شراب سفید سرو میشدم و یه پیرمرد دچار ویروس HIV و خیانتکار با موستانگ قرمز من رو میخورد.

#part94 نیشش شل شد و خندید. زهرمار احمق تخمی. یجوری میخنده انگار بهش چی گفتم. مطمئن باش اگر چهل تومن داشتم بندازم جلوت طوری میریدم بهت که با همون پول بری بنزین بخری خودسوزی کنی بلکه تعداد ادمای زشت و احمق جامعه رو کاهش بدی و من به عنوان برترین دختر سال انتخاب شم. پسر_تا شبی چند؟ لبخندم از بین رفت و خیلی جدی گفتم؛ _تو نمیتونی پولش رو بدی. خندید و گفت؛ _از کجا میدونی؟ _چون همین الان قراره 40 تومن ازم بگیری. پاکت سیگارم رو از توی پلاستیک در اوردم و یه نخ روشن کردم. امیدوار بودم دودش نپره توی گلو یا چشمم تا اونهمه کلاسی که گذاشتم با خاک یکسان شه. پسر_حرفشم نزن، من اصلا راننده تاکسی نیستم چون ازت خوشم اومد سوارت کردم. _بعد اون کدی که پشت ماشینت نوشته تعداد بارهاییه که پشت فرمون دست تو دماغت کردی؟ دوباره خندید و گفت؛ _شایدم تعداد بارهاییه که توی همین ماشین ترتیب دخترارو دادم. دوست داشتم بگم اخه احمق سگ تو دهن تو نمیشاشه بعد توی این ماشین ترتیب دخترارو میدی.. دستم رو کردم توی جیبم تا ببینم کسی بهم زنگ نزده باشه که یهو یادم افتاد من اصلا گوشی ندارم و واسه اولین بار توی عمرم بابت این موضوع خداروشکر کردم. توی کل مسیر مجبور بودم گنده گوزی هاش رو تحمل کنم و باهاش لاس بزنم. اخرم شمارم رو که الان معلوم نبود هنوز زندست یا نه دادم بهش و پیاده شدم. سرش رو از پنجره اورد بیرون و گفت؛ _بهت زنگ میزنم. _منتظرم. قیافم رو جمع کردم و نگاهی به اطرافم انداختم و سعی کردم به یاد بیارم خونشون کدوم بود. توی همین فکرا بودم که به خاطر اوردم روبه روی یه مشاور املاکی بود. بلاخره بعد از پنج دقیقه جست و جو تونستم پیداش کنم و چون در باز بود مثل گاو سرم رو انداختم پایین و رفتم تو. با دیدن 206ش مطمئن شدم که خودشه و لبخندی روی لبم نشست. همچنان ضعف داشتم و به زور راه میرفتم و واقعا ترسیده بودم. حتی میترسیدم که ابوهادی تا همینجا دنبالم اومده باشه. اونوقت ابروم رو جلوی تینا و اوا میبرد و تا ابد نمیتونستم دیگه ببینمشون. سوار اسانسور شدم و دکمه رو فشردم. از توی اینه به خودم نگاه کردم. موهام نامرتب و شلخته بود و رنگم کمی سفید شده بود. لبام رو به هم فشردم و موهام رو بالای سرم بستم تا مرتب نبودنشون کمتر پیدا باشه. با ایستادن اسانسور نگاهمو از اینه گرفتم و رفتم سمت در خونه. صدای خاصی نمیومد و بنظر میرسید خونه نباشن، اما یه جفت کفش دم در بود. زنگ رو زدم و کمی منتظر موندم. امیدوار بودم خونه باشه مگه نه به معنای واقعی کلمه باید شب توی کوچه میخوابیدم. خداروشکر هم که پول برگشتن به محله خودمون رو نداشتم و اینبار معلوم نبود مجبور میشدم با کی لاس بزنم و چه بلایی سرم میومد. صدای قدم های کسی اومد و در باز شد. با دیدن چهره اراز کمی تعجب کردم و هول شدم. اونم با تعجب داشت نگاهم میکرد. سرتا پاش رو از نظر گذروندم. یه کراپ تاپ مشکی تنش بود و میتونستم بازوهای نسبتا عضله ایش رو ببینم. لبخند کجی روی لبم نشست که گفت؛ _سلام. جوابش رو دادم و دوباره به بازوهاش زل زدم. اراز_اگه با تینا کار داری صداش کنم؟ و بعد به کیفم که فقط ماوا رو توش جا نداده بودم خیره شد. کفشام رو در اوردم و طوری که بخورم بهش از در رفتم تو. _نه، با خونش کار دارم. میتونستم حس کنم که بدون حرف همونجا ایستاده و نگاهم میکنه چون در رو نسبت. کیفم رو گذاشتم روی مبل و نفس عمیقی کشیدم. هوای خونه خنک بود و حس خیلی خوبی بهم میداد. تینا_بدو دیگه الان بی حسیم میره. اراز درو بست و بی توجه بهم رفت سمت اتاق. به دستکش های مشکیش خیره شدم و یه لحظه هنگ کردم؟ موضوع چیه؟ نکنه بمال بماله؟ با این فکر خیلی سریع رفتم سمت اتاق که دیدم تینا روی زمین دراز کشیده و کنارش کلی رنگ و دستمال سیاه هست. لباس تنش نبود و نیم تنش رو کمی زده بود بالا. نیم نگاهی بهم انداخت و نشست سر جاش. انگار از دیدنم کمی تعجب کرده بود. تینا_سلام. جوابش رو دادم و بدون حرف روی تخت نشستم. متاسفانه خبری از بمال بمال نبود و فقط داشت واسش تتو میزد. تینا_تعجب کردم دیدمت، چیشده؟ به طرح ظریف برگ زیر سینه هاش خیره شدم و گفتم؛ _با بابابزرگم دعوام شد از خونه فرار کردم جایی به ذهنم نرسید اومدم اینجا. دوتاشون با تعجب بهم خیره شدن. میتونستم ذهنشون رو بخونم. تینا میگفت عجب گوهی خوردم اونروز تورو بردم رستوران کوفت بهت دادم و اراز میگفت به به این چه خوبه بزار یکم بمال بمال کنیم. البته به قیافش نمیخورد چنین فکری داشته باشه اما خب چیز دیگه ای انتظار نمیرفت. تینا_اوکیه، خوشحال شدم اومدی. معلوم بود که اصلا خوشحال نشده ولی اونقدر بدبخت بودم که خوشحالیش برام مهم نباشه. دراز کشید سر جاش و اراز دستکشاش رو درست کرد و موهاش رو از توی صورتش زد کنار. با پنبه رنگ و خون هارو پاک کرد و دستگاهش رو روشن کرد و مشغول طرح زدن شد‌.

از اینکه اتفاقات اطرافم از کنترلم خارجن متنفرم.