𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 828
Підписники
-324 години
-17 днів
-4330 день
Архів дописів
2 828
#part198
_خوبم.
تو چطوری؟
سرش رو تکون داد و بدون حرف و با لبخند نگاهم کرد.
خوشحال بودم که توماج رو منتقل کرده بودن یه بند دیگه و دیگه قرار نبود هیچکس رو اذیت کنه.
کاش میتونستم به رئوف کمک کنم اما هیچ کاری از دستم ساخته نبود..
وارد حیاط شدیم و من مستقیم رفتم روی سکوی زیر بزرگترین درخت نشستم.
جایی که توی این چندوقت تقریبا پاتوقم شده بود و یه رنگ و بوی کمی از ازادی و طبیعت به همراه داشت.
حالا انقدر نسخ سیگار بودم که داشت به سرم میزد از یکی به صورت قاچاقی بخرم.
دو ماهی میشد که نکشیده بودم و واقعا برام خیلی سخت بود.
جدای از اون هم دلم برای دایان خیلی تنگ شده بود.
شبا به امید ازاد شدن از پشت میله ها و حبس شدن توی بغلش میخوابیدم.
چیزی که باعث شده بود تا الان سرپا بایستم حرفای چند هفته پیشش و اون لحظه کوتاهی که دستم رو گرفته بود، بود.
هرموقع یاد حرفاش میوفتادم حس قشنگی توی وجودم روشن میشد و فضای زندان رو برام قابل تحمل تر میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم که فکرم رفت سمت هفته پیش که ماریا اومده بود ملاقاتم..
به امید اینکه بعد از مدت زیادی دایان رو ببینم از راهرو گذشتم.
وارد اتاق ملاقاتی که شدیم با چشم دنبال دایان گشتم که نگاهم به ماریا افتاد!
با دیدنش سر جام خشک شدم و نفسم توی سینم حبس شد.
جرعت اینکه برم جلو رو نداشتم و حتی نمیتونستم پلک بزنم.
مامور درو بست و کنارش ایستاد.
ماریا انگار متوجه من شد چون از روی صندلی بلند شد و با لبخند نگاهم کرد.
اخمام رفت توی هم و سرمو انداختم پایین که صدای ظریفش توی گوشم پیچید.
ماریا_سامیار؟
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
سه ماهی میشد که ندیده بودمش و انگار یکم تغییر کرده بود.
شایدم من اینطور حس میکردم.
نگاهم اول از همه خورد به شکمش اما از زیر مانتو و شالش هیچی معلوم نبود.
ناچارا رفتم سمتش و روی صندلی نشستم.
نمیتونستم به چشماش نگاه کنم پس سرمو انداختم پایین.
ماریا_سلام.
سرمو تکون دادم و اروم گفتم؛
_سلام.
نمیتونستم به چشماش نگاه کنم، نه به خاطر اینکه ازش خجالت میکشیدم، واسه اینکه خیلی شاکی بودم.
میترسیدم کنترل خودم رو از دست بدم و چیز بدی بهش بگم.
گذشته از اون، مظلومیت توی چشماش حالمو به هم میزد.
ماریا_نگاهم کن.
سرمو بلند کردم و خیلی جدی گفتم؛
_چرا اومدی اینجا؟
ماریا_اومدم یکم باهات حرف بزنم.
_با مامانم حرف زدی کافی نبود؟
منو مثل اون نمیتونی خر کنی.
ماریا_چرا فکر میکنی میخوام خرت کنم سامیار؟
نوچی کردم و خیره به لبای صورتیش گفتم؛
_چون از لحظه ای که وارد زندگیم شدی تا الان به هر نحوی سعی کردی منو خر کنی.
از همون لحظه اول تا الان درحال گند زدن بودی.
چی ازم میخوای؟
نمیبینی چقدر بدبختی دارم؟
میخوای بدترش بکنی؟
دیگه بلایی هست که سرم نیومده باشه؟
بدون حرف نگاهم کرد و نفس عمیقی کشید.
حالا موهاش بلند شده بود و تا گردنش میرسید.
یکی از رشته هاش رو بافته بود و قاطی بقیه موهای صاف فندقیش از شالش ریخته بود بیرون.
دوتا گیره ابی اسمونی هم دو طرف موهاش بودن که چهرش رو بچگونه تر جلوه میدادن.
مگه اینجا محدودیت و اجبار حجاب نداشت؟
ماریا_سامیار من نمیخوام اذیتت کنم، باور کن.
به چشمای عسلی و مژه های بلند و فرش خیره شدم.
_اما داری میکنی.
ماریا_بخاطر بچه؟
_اره.
گفتم که من اون بچه رو نمیخوام، چرا اصرار داری نگهش داری؟
ماریا_تو درک نمیکنی سامیار.
فقط من میتونم حسش کنم، فقط یه مادر درکش میکنه.
پوزخندی زدم.
_مادر!
ماریا_میتونم توی شکمم حسش کنم.
یه قلب کوچولو که میتپه.
کسی که از وجود من و توعه..
نمیخواستم به حرفش گوش بدم، نمیخواستم بهش فکر کنم.
نمیخواستم نسبت به اون بچه احساس مسئولیت کنم یا دوستش داشته باشم.
اینطوری همه چیز سخت تر میشد.
ماریا_تو دوستش نداری؟
_نه.
ماریا_داری خودتو گول میزنی.
_گیریم که من دوستش داشته باشم، با این موضوع که از تو خوشم نمیاد چیکار کنم؟
حس کردم که با این حرفم دلشو شکوندم.
تغییر نگاهش رو حس کردم و دلم از اینهمه بی رحمیم گرفت.
ماریا_اگه از من خوشت نمیومد نباید باهام میخوابیدی!
_من حالم خوب نبود.
خندید و گفت؛
_میدونی شبیه کیا هستی؟
پسرایی که با دوستت دارم و عاشقتم دوست دخترشونو خر میکنن و باهاش رابطه برقرار میکنن بعد که دختره حامله شد ولش میکنن و بهونشونم اینکه من حالم خوب نبود.
بی مسئولیت و بی غیرتن و بچشون رو گردن نمیگیرن!
تو هم اینجور ادمی هستی سامیار.
نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه کل وجودم پر از حس بد شد.
من واقعا همچین ادم گوه و حرومزاده ای بودم؟
_من اینطوری نیستم!
ماریا_خودتو گول نزن، یکم فکر کن.
_این در حالتیه که من تورو مجبور به رابطه کنم!
اما تو از عمد اینکارو کردی.
توی نوشیدنیم مواد یا قرص ریختی و از فرصت استفاده کردی.
اصلا با برنامه قبلی منو کشیدی اونجا!
از کجا معلوم که کلا قصد حامله شدن نداشتی و از عمد جلوگیری نکردی؟
اصلا نقشت همین بود.
2 828
روی مبل دراز میکشم و سکوت میکنم، شاید صدای شب اسمت را به زبان بیاورد و جرعه ای از تورا به من بنوشاند.
2 828
جدی میگم، من مردم.
حس های من، تمام کسانی که زمانی باهاشون در ارتباط بودم، چیزهایی که میدیدم و توی ذهنم پرورش میدادم، دنیایی که ساخته بودم و توش زندگی میکردم؛ همه از بین رفتن.
فقط میدونم توی یه دنیای سفید گیر کردم. جایی که هیچ لکه سیاهی نیست و تا چشم کار میکنه هیچ چشم دیگه ای کار نمیکنه.
جایی که من تنهام و این همه روشنایی کور کننده من رو میبلعه.
همیشه از رنگ سفید میترسیدم.
سفید ترسناکه، نه میشه توش زندگی کرد و نه اونقدر تاریکه که توش خوابید.
2 828
دلم یه اهنگ لایت و یه صبح سرد زمستونی توی بی ارتیای میخواد که معلوم نیست کجا میره و هیچ مقصدی نداره.
2 828
#part197
من نمیتونستم اینده ای نامعلوم با کسی که هیچ حسی بهش نداشتم و هیچ اعتمادی بهش نبود بسازم!
باید با ماریا زندگی میکردم و کل عمرم رو به فکر دایان میبودم؟
پسری که باید ارزوی یه رابطه عادی رو باهاش به گور میبردم.
اصلا از کجا معلوم عمرم کفاف زندگی و رابطه داشتن با کسی رو میداد؟
مامان با بغض گفت؛
_اگه اعدامت کردن..
هقی زد و اشکاشو با دستمال پاک کرد که نفس عمیقی کشیدم.
واقعا شرایط سختی بود، دیدن گریه مامان درحالی که توی این فاصله کم ازش قرار داشتم و با این حال نمیتونستم اشکش رو پاک کنم..
معلق بودن ایندم و زندگیم و گذروندن تمام عمرم توی زندان!
حالا هم میخواستن دختری که بدترین بلاهارو سرم اورده بود بهم ببندن.
اگر دایان میشنید که من بچه رو قبول کردم دیگه حتی ملاقاتیم هم نمیومد.
اونوقت حتی روزهای اخر زندگیم هم نمیتونستم ببینمش!
درست بود که باید پای کاری که کرده بودم وایمیستادم اما من توی حالت عادی نبودم.
من هیچوقت اونقدری مست نمیکردم که اختیار خودم رو از دست بدم و از شب گذشته چیزی یادم نیاد.
قطعا یه کاسه ای زیر نیم کاسه ماریا وجود داشت!
احتمالا توی نوشیدنیم موادی قرصی چیزی ریخته بود که من اونقدر بی اختیار شده بودم که بخوام باهاش رابطه داشته باشم.
چون من دیگه اون ضعف قبلو نسبت بهش نداشتم و درحالت عادی هیچ جوره حتی راضی نمیشدم بهش دست بزنم.
ماریا باید وضعیت منو درک میکرد و خودش میرفت بچه رو مینداخت.
خودشم به خوبی میدونست که من راضی نمیشم باهاش ازدواج کنم.
درضمن مگه نگفته بود که اگه من قبول نکنم بچه رو میندازه؟
چرا الان لج کرده بود و میخواست نگهش داره؟
به چشمای خیس مامان خیره شدم که گفت؛
_من نباید یه یادگاری ازت داشته باشم؟
کسی که وقتی بغلش میکنم تورو حس کنم و بوتو بده؟
به میز خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.
_به چه قیمتی؟
میخوای به خاطر خودت یه بچه بیچاره رو بدبخت کنی؟
مامان_اون بچه قرار نیست بدبخت شه.
من هستم، بابات هست، مامانش هست..
حتی ممکنه خودتم باشی.
_ماریا دختر خوبی نیست.
مامان_باید قبل از حامله شدنش به این موضوع فکر میکردی!
اخمام رفت توی هم و با صدای بلند گفتم؛
_یبارم اجازه دادین من برای خودم و ایندم تصمیم بگیرم؟
ناسلامتی این زندگی منه!
بیشتر شما دارین توش دخالت میکنین تا خودم.
اون از موضوع سربازی که انقدر به خاطرش بهم فشار اوردین که مجبور شدم برم با اون یاسر احمق زندگی کنم.
اینم از الان که دارین به جای من واسه ایندم تصمیم میگیرین!
مامور اومد سمتم و گفت؛
_وقت تمومه.
از روی صندلی بلند شدم و با همون صدای بلند ادامه دادم؛
_من اون بچه رو نمیخوام!
الانم که زندانم و دستم از همه جا کوتاهه.
اما اگه فردا روزی ازاد شدم انتظار نداشته باشید مسئولیتش رو قبول کنم.
اگرم اعدام شدم شما میمونید و اون بچه یتیم.
فقط یادتون باشه که هیچوقت نمیبخشمتون.
گوشی رو محکم گذاشتم سر جاش و بی توجه به گریه هاش همراه مامور از اتاق خارج شدم.
کل بدنم میلرزید و یه حس عجیب داشتم.
باید هرچه زودتر اون بچه از بین میرفت، حداقل تا قبل از اینکه احساسی بهش پیدا کنم و نتونم با مرگش کنار بیام.
...
روی صندلی کنار رئوف نشستم و بهش خیره شدم.
عینکش رو گذاشته بود روی میز و بدون حرف به ظرف دمپخت روبه روش نگاه میکرد.
نمیدونم از اینکه دوباره قرار بود دمپخت و لوبیا بخوره ناراحت بود یا یاد خاطرات ازاردهندش افتاده بود.
میدونستم که حرف زدن واسش سخته پس ازش راجب حالش و اینکه به چی فکر میکنه نپرسیدم تا به زحمت نیوفته.
کاش انسان برای حرف ها و کارایی که میکرد رنجی رو متحمل میشد، تا شاید کلمات بی ارزش و پوچ رو به زبون نمیورد و کارهای خالی از لطف رو انجام نمیداد.
اینطور کمکی که میکرد و اطلاعی که میداد ارزشمند تر جلوه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و ارزو کردم که کاش میتونستم دوغ بخورم همراه غذا.
به قول بابابزرگ برنج سرخ رو که بدون دوغ یا ماست نمیخورن.
بوفه زندان خیلی وقت بود که دیگه نه دوغ میورد نه نوشابه.
میگفتن که یه نفرو با شیشه نوشابه کشتن و دیگه نوشیدنی های شیشه ای رو جمع کردن.
وقتی پرسیدم خب چرا بطری پلاستیکی نمیارن گفتن که طول میکشه تا بخوان تهیه کنن.
انگار که زندان بالای کوه ساخته شده یا برای اوردن محصولات باید راه زیادی رو طی کرد.
خب یه کامیون بفرستن حل میشه دیگه..
به قولی توی زندان که ادم زندگی نمیکنه.
اگه کسی رو بکشی، درواقع خودت رو کشتی.
البته که هر کار شری که بکنی به خودت برمیگرده..
غذارو در سکوت و به زور خوردم.
من کلا ادم بدغذایی بودم و از اکثر غذاها خوشم نمیومد و دمپخت هم جزشون بود.
همیشه به زور اب میدادمش پایین و حالا از فرط گشنگی مجبور بودم هرچیزی که میزاشتن جلوم رو بخورم.
واقعا زندان جای این لوس بازیا نبود.
رئوف نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_حالت چ..طوره؟
به چشمای مظلومش خیره شدم و حس کردم که اگر هم حالم خوب بود حالا دیگه حس بدی داشتم.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
