uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 827
Підписники
-524 години
-127 днів
-6730 день
Архів дописів
من میخوام تو تنها گوشتی باشی که میخورم.

با چشماش حرف میزد و تک تک حرفاش شور بود.

اونقدر بامن باش که وقتی نگاهت میکنم اون دایره‌های زرد رنگ شب جلوم باشه.

+1

Eyes never lie chiko.
+1
Eyes never lie chiko.

photo content
+1

photo content
+1

تو خواب بودی و من بیخواب.

+1
Hot as fucccck.

I dont wanna be your friend I wanna kiss your lips.

Fuck boys, god is a woman.

هوا هوای انجام دادن کارای اداری سه نفره شدنه.

#part164 نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که گوشه لبش کج شد و خندید سرش رو تکون داد. حالا میتونستم دندون های سفیدش رو که زیر لب‌هاش پنهان شده بود ببینم. اراز_چون همه ادمای بی لول داشتن راجبت حرف میزدن. واسه همین میگم. شونش رو انداخت بالا و درحالی که عقب عقبی میرفت‌ گفت؛ _به خودت مربوطه البته. با اینکه واقعا حتی یک درصد هم به ذهنم نمیرسید با کسی با اون مشخصات لاس بزنم سکوت کردم. اگر یکم دیگه عصبی یا حرصی میشدم هرچی خورده بودم رو بالا میوردم. خودم متوجه چرندیات پسره شده بودم. توی کل مهمونی داشت راجبم حرف میزد. نفس عمیقی کشیدم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم. باید میرفت دعا میکرد دیگه نبینمش. چشمام رو بستم و دستم رو تکیه دادم به در. برای یه مدت کوتاه، وقت گذروندن با تینا و دوستاش بهم خوش میگذشت. تا وقتی که کسی مثل خودشون به نظر میرسیدم. اما الان.. همشون میدونستن که چه ادم مزخرف و شاید بی بند و باریم. همیشه همه ازم متنفر میشدن و این باعث میشد حس خیلی بدی به خودم داشته باشم. دستم رو از در جدا کردم و از ویلا خارج شدم. اهورا به موتورش تکیه داده بود و درحالی که سیگار میکشید چیزی به اراز میگفت، اما تا من رو دید ادامه حرفش رو خورد. اراز که متوجه من شد نیم نگاهی بهم انداخت و بعد به دیوار تکیه داد. هوا نسبتا ابری بود و باد ارومی میوزید. صدای جیرجیرک های لای علف‌ها و سگی که کمی دور تر زوزه میکشید سکوت کوچه خاکی رو میشکست. هوا نسبت به عصر خنک تر بود و بوی خاک مشامم رو پر کرده بود. میتونستم صدای بگو بخند کمرنگی رو از توی باغ حس کنم. اهورا_بنظرت اینجا چند میره؟ نگاهم رو به اراز که خیلی بی تفاوت دست به سینه ایستاده بود و نگاهمون میکرد دوختم. اخم کمرنگی بین ابروهاش بود و لب هاش به سمت راست متمایل شده بود. توی اون کت کتون مشکی و شلوار و بوت همرنگش کاملا مثل یه جن بنظر میومد. اراز_چه فرقی میکنه؟ اجاره خونمون رو کم میکنه؟ اهورا_نمیدونم، تا اونجایی که فهمیدم دوست پسر سارینا یه داداش داشت. دارم تحقیق میکنم ببینم وقتشه تو بیوم بزنم امیر یا نه. این رو گفت و سیگارش رو لای لب های برجسته و بی رنگش گذاشت و پکی بهش زد. حالا تموم موهای صورتش رو زده بود و چهرش کم سن‌ تر بنظر میرسید. به قول پایین شهریا، بچه خوشگل شده بود. اراز_خفه شو لطفا. اگر مجبورت کنه تو 206 واسش ساک بزنی؟ از نوع نگاهش مشخص بود از این حرف هیچ خوشش نیومده. در حالی که با اخم ریزی نگاهم میکرد گفت؛ _نه، رابطمون معنوی خواهد بود. با هم علف میزنیم. اراز_البته اون پسره هم که به غزل گیر داده بود پولدار بنظر میومد، ببین اگر ناراحت نمیشه با دوست پسرش بریز روهم. اخمام رفت توی هم و خواستم چیزی بگم که معدم پیچ خورد و هرچی خورده بودم اومد توی دهنم. سرفه ای کردم و خم شدم روی زمین و اوردم بالا. انقدر توی حالت بدی بودم که متوجه نشم نباید وسط خیابون اینکار رو بکنم. حس میکردم مرغ ها توی معدم دزد و پلیس بازی میکنن. موهام رو از جلوی صورتم زدم کنار و بالای سرم نگه داشتم. اهورا_ببین غزل، اگر رو موتورم میوردی بالا خودم و خودت رو همینجا اتیش میزدم. اب دهنم رو تف کردم بیرون و درحالی که خودم رو کنترل میکردم تا بازم عوق نزنم بهش خیره شدم. چسبیده بود به موتورش و با انزجار نگاهم میکرد. اهورا_ماشالا فقط اراز و نخوردی. بدون اینکه بخندم نگاهش کردم و دستمو روی صورتم کشیدم. حالم اصلا خوب نبود. اراز_میخوای ابی چیزی بیارم برات؟ سرم رو انداختم پایین و بدون اینکه نگاهش کنم با لحنی بیحال گفتم؛ _نه. تکیه‌ش رو از دیوار گرفت و درحالی که میرفت سمت اهورا گفت؛ _اول اینو برسون خونه، خانوادش نگران نشن. پوزخندی زدم و بهش نگاه کردم. اگر میدونستی خانوادم کیان هیچوقت دلت نمیخواست من رو تا اونجا ببری. پوفی کشیدم و رفتم سمتشون. برای اینکه متوجه نشن اونجا خونه خودمونه گفتم که میرم خونه دخترخاله مامانم! الان وقت لو رفتن دروغم نبود. از اونجایی که حالم هیچ خوب نبود و ممکن بود توی راه خسته بشم و دستم رو ول کنم وسط نشوندنم. نشستن پشت اهورا و جلوی اراز واقعا سخت ترین کاری بود که توی عمرم انجام داده بودم. وقتی رسیدم خونه، ساعت حدودای دوازده بود و به طرز معجزه اسایی خبری از ابوهادی و انسه نبود و این واقعا متعجبم میکرد. از اونجایی که کلید نداشتم ناچار بودم از دیوار بالکن بپرم تو و این موضوع باعث میشد دلم بخواد بشینم و ساعت ها گریه کنم. بلاخره با اخرین جون هایی که توی تنم مونده بود از دیوار رفتم بالا و پریدم پایین. دلم میخواست تا چندروز فقط بخوابم..

قدرتمند، بی رحم و کثیف، مثل چین.

تنم مثل کاغذ و عقده‌هام برگ و گیاه خشک و مچاله. اتش بزن، بکش و دودم کن.

بامداد امشب انقدر خمار است که به کوری میزند. مثل تقلای موش کوری در قعر چاه که حتی سیر شدن خودش را هم به چشم نمیبیند تورا جست و جو میکنم، و برای نبودت اشک سوگ میریزم. بر تک تک کلاویه ها مشت میزنم، به تارهای صامت گلوی پر بغضم چنگ میندازم و در گوش تمام نازنین های بی مریم ایه یاس میخوانم. اصلا گور پدر ساز، و چون گرامافون را هم بلد نیستم روشن کنم قلم برمیدارم و نقش گوش هایت را میکشم. اول میبوسم و بعد فریاد میکشم و وقتی خسته شدم و لالمانی گرفتم مچاله میکنم و دور می‌اندازم. اخر که یک گوشت در است و دیگری دربسته. حرف های خودت هم درش میماند و فاسد میشود، مال من دیگر پیشکش. اما دندون اسب پیشکش را که نمیشمارند، حرف‌های پرت و پلای من را هم گوش نمیدهند. اصلا به درک. کاغذ تا خورده و چروکیده را باز میکنم و گوشت را میبوسم. و ارام لالایی میخوانم تا به خواب بروی. شاید فردا برای هردویمان روز بهتری بود‌.

انقدر مینویسمت تا روزی اتفاق بیوفتی.

Repost from RAMÉ
میخواهم خدایی که تورا نگارگری کرده را ببوسم گفتی کجاست؟ نزدیم تر از رگ گردنت؟

دوستان دوست داشتید چنل فال تاروتم جوین شید🪶 - @elatarot

بهم پیام بده و بگو زندگیت بدون من تخمی و یکنواخته و میری که خودت رو بکشی.