uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 834
Підписники
+324 години
-67 днів
-4630 день
Архів дописів
،

چنل vip, پارت 62. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipad
چنل vip, پارت 62. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

#part22 خیلی سریع چشمام رو بستم تا خون گرم و روشنش که توی نور انگار رنگی دیده میشد و حباب حباب شده بود نره توی چشمم. حالم داشت به هم میخورد و دستام خیس خالی بودن و خر خر موجود زیر دستم رو با تک تک سلول های بدنم حس میکردم. بی وقفه دست و پا میزد و خودش رو به زمین میکوبید و این حرکاتش لرز بدی به بدنش که هر لحظه از جون خالی تر میشد مینداخت و باعث میشد بیشتر از قبل خونریزی کنه. چشمام رو باز کردم و با انزجار به محتویاط گردنش نگاه کردم. سرم داشت گیج میرفت و حالت تهوع گرفته بودم. ابوهادی لیوان اهنی ای رو زیر رگ گردن گوسفند گرفته بود تا از خون پر بشه و بعد از اینکه سرش رو به طور کامل برید و از روی زمین بلند شد. اب دهنم رو قورت دادم و به زور خودم رو کشیدم عقب. کل حیاط پر از خون شده بود و چند قطره خون روی کفشام دیده میشد. دستام کاملا خیس بود و لیز خوردن چیزی رو روی صورتم حس میکردم. حتی جرعت نداشتم دهنمو باز کنم تا مبادا خون بره توی دهنم. سر گوسفند چند سانت دور تر از بدنش افتاده بود و دهن و چشمای موجود بیچاره باز بودن. انگار تا لحظه اخر منتظر رسیدن یه ناجی بود و با زبون بی زبونش صداش میزد. بدنش هنوز داشت جون میکند و دست و پاش میلرزید. ابوهادی چاقو رو با اب لوله شست و دوباره تیزش کرد و گفت؛ _تا کامل نمرده باید قلبش رو در بیاریم. بیا اینجا. به زور گفتم؛ _نمیتونم.. سرم داره گیج میره. و اب دهنمو چند بار قورت دادم تا از استفراغ کردن جلوگیری کنم. ابوهادی_گفتم بیا اینجا! به زور خودم رو کشیدم روی زمین و به گوسفند نزدیک شدم. ابوهادی درحالی که اخماش توی هم بود، خیلی با دقت و ظرافت سعی میکرد سینه گوسفند رو بشکافه و قلبش رو بکشه بیرون. حالا دیگه خبری از دست و پا زدن و صدای بع بع نبود و فقط میتونستم لرزش ریزی رو توی بدنش حس کنم‌. با دیدن قلب گوسفند که هنوز خیلی اروم باز و مچاله میشد عوقی زدم و از روی زمین بلند شدم و خودمو رسوندم به راه اب و بعد از باز کردن درش صبحونه صبح رو اوردم بالا. البته به خاطر اینکه شکمم خالی بود فقط زرد اب از دهنم خارج میشد. چند بار سرفه کردم و اشکامو پاک کردم. دستام خونی بودن و جاشون روی زمین باقی مونده بود. ابوهادی نگاه بدی بهم انداخت و نوچی کرد. ابوهادی_خودتو جمع کن برو تو خونه. دختره لوس. نگاه بدی بهش انداختم و از روی زمین بلند شدم. رفتم سمت خونه و کفشامو به زور در اوردم و مستقیم رفتم سمت حموم. دل و رودم هنوز به هم میپیچیدن و حس میکردم که بدنم بی حسه و سرم کمی گیج میره. از بچگی از رنگ خون و تموم این چیزا میترسیدم. با اینکه ابوهادی معمولا با خون و این چیزا زیاد سرو کار داشت اما نشون من نمیدادشون و امروز اولین بار بود. کمی که زیر اب ایستادم حالم بهتر شد. حولم رو پوشیدم و از حموم رفتم بیرون. آنسه توی اتاقم بود و داشت کمدم رو زیر و رو میکرد. استرسم شدت گرفت و درحالی که مینشستم روی تخت به زور گفتم؛ _دنبال چی میگردی؟ انگار متوجه بیرون اومدنم از حموم نشده بود چون پرید هوا و برگشت سمتم. آنسه_هیچی. چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و درحالی که میرفت سمت در اتاق گفت؛ _زود اماده شو بیا بیرون کلی کار داریم.. لباسام رو که‌ پوشیدم دیگه کار ابوهادی تموم شده بود و بهم گفت که برم حیاط و خون هارو بشورم. وقتی وارد حیاط شدم هیچ خبری از گوسفند و اثارش روی زمین نبود و فقط خون لخته شده باقی مونده بود. کاش اهورا اینجا بود و موقع خرحمالی میدیدم تا اونوقت شاید از اینکه بهم گفته بود بچه مایه منصرف میشد. ساعت طرفای سه و چهار ظهر بود که مهمون های ابوهادی اومدن. شالم رو سرم کردم و رفتم توی اشپزخونه. آنسه درحالی که چادر گل گلیش رو دور خودش پیچونده بود مدام وول میخورد. به کابینات ها تکیه دادم و دست به سینه ایستادم. از دریچه اشپزخونه دیدم که پیرمرد خیلی هیکلی‌ای وارد خونه شد که انگار بچه ای توی بغلش بود. کمی که دقت کردم متوجه همون پسر بچه ای شدم که چند روز پیش کل اتاقم رو ریخته بود به هم و ابوهادی برای جنگیری اورده بودش. با تعجب گفتم؛ _مگه این پسره جنگیری نشده بود؟ چرا دوباره اومده؟ آنسه استکان های چای رو توی سینی چید و خیلی بی تفاوت گفت؛ _پدرو مادرش نزاشتن جن گیری بشه و ابوهادی فقط براش دعا نوشت. الان تازه فهمیدن که مشکل بچشون با این چیزا حل نمیشه. ابروهام پرید بالا و چیزی نگفتم. شیرینی ای از توی قندون برداشتم و خوردمش. آنسه_غزل وای به حالته حرف اشتباهی بزنی یا کار اشتباهی بکنی. ابوهادی رو عصبانی نکن. درحالی که شیرینی نارگیلیم رو میجویدم دوباره از دریچه بیرون رو نگاه کردم که دیدم پسر بچه با اخم زل زده بهم. خودمو کشیدم عقب و به زور گفتم؛ _چی میخوام بگم مثلا؟ بعدم یه مشتریه دیگه مثلا میخواد چیکار کنه. آنسه_دوست ابوهادیه. اگه چیز بدی بگی ابوهادی خیلی عصبانی میشه. سرم رو تکون دادم و سینی چای رو برداشتم و از اشپزخونه زدم بیرون.

#part21 کل وقت ارزشمندم به پاک کردن سبزی‌ها گذشت. انقدر گشنم بود که دلم میخواست بشینم نون پنیر ریحون بخورم. از صبح که از خونه زده بودم بیرون تاحالا چیزی نخورده بودم و اینطور که پیدا بود از ناهار خبری نبود و احتمالا مجبور بودم به ابگوشت دیروز پناه ببرم. البته بعد از اینکه خر حمالی کردم.. آنسه ادمی بود که اکثرا جلوی ابوهادی کار میکرد تا بگه من خیلی زن کارکنیم اما در غیاب اون همه وظایفش رو مینداخت گردن من و البته این موضوع زیادم فرقی به حال ابوهادی نداشت. آنسه امروز خیلی هول بود و هی دور خودش میچرخید و چندبار نزدیک بود بیوفته زمین. منم چون بیکار بودم نشسته بودم روی اپن و نگاهش میکردم. اینترنتم تموم شده بود و پول نداشتم بخرم و حالا داشتم فکر میکردم که باید چه غلطی بکنم. بسته ها انقدر گرون شده بودن که حتما باید سگ شخصی صاحب ایرانسل میبودم تا بتونم بسته بخرم. درحال حاظر پولم فقط به ارتباط با دود اتیش و از پشت کوه هو هو کردن میرسید. که البته اونم اگه ابوهادی میدید دارم روی کوه داد میزنم و نامحرما میشنون میومد با کتک جمعم میکرد. مثل اینکه باید دوسه جلسه پیش حضرت سلیمان پاس میکردم تا لااقل با گوسفند توی حیاط حرف بزنم و حوصلم سر نره. البته فکر نمیکنم گوسفندا چیزای خوبی برای گفتن داشته باشن.. در باز شد و ابوهادی اومد توی خونه. وارد اشپزخونه شد و در کابینت رو باز کرد و بزرگترین چاقویی که توی خونه پیدا میشد رو از توش در اورد. کاش خودش رو با همین چاقو تیکه تیکه میکرد. درحالی که یه ظرف چینی برمیداشت روبه من گفت؛ _یه قابلمه بیار و بیا توی حیاط. یه لحظه پشمام به خاطر این حرفش ریخت. نکنه جدی جدی میخواست سرمو ببره. نیم نگاهی به آنسه که خیلی بی تفاوت داشت کارهاشو انجام میداد انداختم. اگر میخواست سرم رو ببره توی حموم میبرید نه حیاط که همه ببینن. یه قابلمه بزرگ برداشتم و از خونه رفتم بیرون. ابوهادی با زانوهای خم شده روی زمین نشسته بود و دستش رو به سر گوسفند توی حیاط میکشید. تازه فهمیدم که میخواد سر حیوون بدبخت رو ببره و حس بدی بهم دست داد. قابلمه رو گذاشتم کنارش و خواستم برم توی خونه که اسمم رو صدا زد و گفت؛ _بمون همینجا، کارت دارم. نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمتش. پیرهن ابیش هنوز توی تنش بود و احتمالا تا چند دقیقه دیگه قرمز قرمز میشد.. باد میزد و موهای موج دار جوگندمیش رو توی هوا تکون میداد. با اخمای توی هم رفته و صورتی که انگار تنفرش رو توش ریخته بود نگاهم میکرد. گوسفندی که به راهپله بسته شده بود انگار با دیدن چاقو یه بوهایی از اینکه مرگش نزدیکه برده بود چون مدام از خودش صدا درمیورد و کمی بی قراری میکرد. برگشتم سر جام و کنار قابلمه نشستم. ابوهادی داشت سر گوسفند رو ناز میکرد و دونه های گلی رو که لای پشماش بود میکشید بیرون. با اینکارش پشم های اون قسمت هم کنده میشد و میتونستم صدای از هم باز شدن موهای بدنش که از پوستش بیرون کشیده میشدن رو بشنوم. بلاخره به خودم جرعت دادم و گفتم؛ _توی یخچال که گوشت داشتیم. ابوهادی_برای خوردن نیست. این رو گفت و کاسه رو برداشت و شروع کرد به مالیدن چاقو بهش تا تیزش کنه. صداش انگار به روحم سوهان میکشید. حس میکردم که میخواد سر منو ببره تا‌ سر گوسفنده رو. باید از همون اول میفهمیدم مهمونی بساط خاله بازی نیست و احتمالا یه جنگیری مهمه. ابوهادی سرشو بلند کرد و گفت؛ _قبله از کدوم طرفه؟ به پله های گوشه حیاط اشاره کردم که پشتش رو کرد بهشون. خب مرد حسابی اگه میخواستی پشت کنی بهش باید میگفتی قبله از کدوم ور نیست. _چرا رو به قبله نمیبری؟ ابوهادی_چون باید گوشتش حرام باشه. نفس عمیقی کشیدم و به چشمای معصوم موجود بیچاره نگاه کردم. _ابم بهش نمیدی؟ نوچی کرد و گوسفند رو به زور خوابوند روی زمین و پاهاشو گذاشت روی دست و پاهاش. حیوون پشمالو ترسیده بود و بی قراری میکرد و صدای بع بعش کل حیاط رو برداشته بود. حس بدی گرفته بودم و تند تند نفس نفس میکشیدم. گوسفند مقاومتی کرد و خواست بلند شه که ابوهادی با صدای بلند گفت؛ _کمرشو بگیر بچسبونش به زمین. دلم نمیخواست اینکارو بکنم و توی مرگ حیوون بیچاره دخیل باشم. هنوزم با حس بدی به گوسفندی که پهن زمین بود و دست و پاهاش زیر کفشای ابوهادی داشت له میشد خیره شده بودم که ابوهادی با داد اسمم رو صدا زد. خیلی سریع خم شدم و روی زمین نشستم. ابوهادی درحالی که زیر لب چیزی میگفت چاقو رو برد سمت گردن گوسفند و به صورت رفت و برگشت و خیلی محکم کشیدش روش به طوری که پوست و گوشتش از هم باز شد و محتویاط صورتی و استخونای گردنش پدیدار شدن. صورتمو جمع کردم و گوسفندو محکم تر به زمین فشار دادم. ابوهادی حرکات دستش رو تند تر کرد که صدای پاره شدن رگ گوسفند اومد و چند قطره خون قرمز فواره زد توی صورتم.

تو به اندازه تموم متن‌هایی که نیمه های شب موقع خواب به ذهنم میرسن و فردا به یاد نمیارمشون زیبایی.

photo content
+1

Shahin-Najafi-Taghdir-320 (1).mp37.31 MB

تو درد داری و من خود دردم.

کاش میتوانستم تمام گره های کوری که سد راهت میشوند را باز کنم و تک تک نخ های امیدت را به هم ببافم. شاید جاده ای به وسعت رویا جلوی راهمان را بگیرد.

عشق برای یه نویسنده، همون کسیه که به نوشتن وادارش کنه.

#part20 تونستم صدای بسته شدن در شیشه‌ای خونه و بعد از اون قدم های سنگینی که ابوهادی به سمت اتاقم برمیداشت رو بشنوم. بعد از چند ثانیه توی چهارچوب در قرار گرفت که تونستم بوی عطرش رو حس کنم. عطری که همیشه ازش متنفر بودم. انگار از گیاه های عطاری بود و بوی سنگین و حال به هم زنی داشت. یه عطر عربی که تقریبا همیشه همه جای خونه حسش میکردم. به هیکل نسبتا درشتش که با یه پیرهن ابی اسمونی چرک پوشیده شده بود خیره شدم. موهای جوگندمی و سفیدش به حالت نامرتبی در اومده بودن و میشد از مدلشون فهمید که توی باد خیلی تند قدم برداشته. شاید فهمیده بود که من تازه اومدم خونه به خاطر همینم انقدر عجله کرده بود. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از چشمای سبزش گرفتم. انگار میخواست مطمئن بشه هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چیز سر جاشه. نفس صدا داری کشید که پره های دماغش گشاد شد‌. رو به آنسه گفت؛ _سبزی‌هارو خورد کردی؟ آنسه خیلی سریع گفت؛ _الان با غزل خورد میکنیم. سرشو تکون داد و قفل شد روی من. اب دهنم رو قورت دادم و صاف نشستم سر جام. همیشه از اینکه زل بزنه بهم حس بدی میگرفتم. اما اون انگار از این کار خیلی خوشش میومد و از حس بدی که بهم منتقل میکرد لذت میبرد چون اکثر وقتا همین کارو میکرد. ابوهادی_امشب برام شب مهمیه. به تک تک حرفام گوش میدی و خرابش نمیکنی مگه نه حسابتو میرسم. چیزی نگفتم و اخمام رفت توی هم. وقتی این جمله رو بهم میگفت یعنی انتظار انجام کار های خیلی سختی رو ازم داشت. ابوهادی_فهمیدی؟ با اخم سرمو‌ تکون دادم و چیزی نگفتم. با همون صدای زمختش گفت؛ _خوبه. فضای اتاق رو از نظر گذروند و بعد از خارج شدن ازش درو بست. هم من و هم آنسه نفس عمیقی کشیدیم. هرکدوممون به دلایل خاص خودش از ابوهادی وحشت داشت و‌ مجبور بودیم یه طوری از حرفاش حساب ببریم. اون از ترس ابروش و من از ترس جونم. البته اینطور نبود که خیلی جدی بخواد من رو بکشه اما خب تنبیه هایی که میشدم از مرگ واقعا بدتر بود و برای ارامش خودمم که شده باید به حرفش گوش میدادم. آنسه رفت سمت در اتاق و گفت؛ _زود بیا بیرون باید سبزی خورد کنیم واسه شام. با اینکه میدونستم نمیبینه سرم رو تکون دادم و به پنجره نیمه باز اتاقم که باد گرمی ازش وارد میشد خیره شدم. ناخوداگاه ذهنم رفت سمت امروز. رفتارای آوا یکم ضایع بود و ازش معلوم بود که عاشقم شده. البته بیچاره حق داشت.. هرچند که من زیاد ازش خوشم نیومده بود و خواهرش رو ترجیح میدادم. هیچوقت با هم سنای خودم حال نمیکردم و آوا تازه یکسال هم از من کوچیکتر بود. با شنیدن اسمم پوفی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون. آنسه روی زمین نشسته بود و داشت سبزی پاک میکرد. روبه روش نشستم و به ساقه های سبزی و حجم سبزشون که با یه نوار پلاستیکی صورتی بسته شده بودن خیره شدم. میتونستم بوشون رو از این فاصله حس کنم. آنسه_زود کمک کن تمومشون کنیم بعد باید خرد بشن. چیزی نگفتم و مشغول پاک کردن شدم. چندروزی میشد که حور رو ندیده بودم، حتی توی کوچه و حیاط هم نمیپلکید. احتمالا رفتن جایی. آنسه اسفناج های توی دستش رو پرت کرد توی قابلمه و گفت؛ _صبح پیش کدوم دوستت بودی؟ خیلی سریع اسم تنها دوست دوران دبیرستانم رو که البته حالا شوهر کرده بود و مدت ها بود که ازش خبر نداشتم رو‌ گفتم. آنسه_داداش که نداره؟ باباش خونه بود؟ با اخم نگاهی بهش انداختم. _اینکه برادر داشته باشه یا باباش خونه باشه چه فرقی به حال من میکنه دقیقا؟ مگه میخوان بیان بخورنم؟ آنسه_نباید با مرد نامحرم تنها زیر یه سقف باشی. پوزخندی زدم و اسفناج هارو‌ پرت کردم توی قابلمه. _تو خودت تاحالا با مرد نامحرم تنها زیر یه سقف نبودی؟ رنگ از صورتش پرید و با ترس دوروبرش رو‌ نگاه کرد و با صدایی اروم که کمی حرص هم چاشنیش بود گفت؛ _زبونتو گاز بگیر دختره چشم سفید. اگه ابوهادی بشنوه چی؟ شونمو انداختم بالا. آنسه_بعدش من با تو فرق میکنم. دندونامو به هم فشار دادم و با لحن بدی گفتم؛ _چه فرقی میکنی؟ و خودم توی دلم جواب خودم رو دادم. از من زشت تر و بی‌ مصرف تر و پیر پاتال تر بود. به چشمای سورمه کشیده نسبتا ریزش خیره شدم. لباش مثل یه خط صاف بود که وقتی رژ میزد خیلی خنده دار میشد. البته کم پیش میومد ارایش کنه، فقط واسه عروسی ها.. آنسه_تو دختری. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. همیشه برام سوال بود که چرا با وجود این اوضاع و عقاید مسخرشون حرف از شوهر دادن من نمیزنن. البته که بابت این موضوع روزی هزاربار خداروشکر میکردم چون اگر ابوهادی میخواست شوهرم بده یه روزه اینکارو میکرد و مکث نمیکرد. اما خب این قصد رو نداشت و هیچوقتم تا حالا حرفش رو نزده بود. همیشه طوری راجب اینده حرف میزدن که انگار قرار بود تا اخر عمرم پیش خودشون بمونم. البته که من نمیخواستم شوهر کنم، ولی گهگاهی فکر فرار کردن و رفتن به سرم میزد. البته جواب همه سوالاتم مشخص بود. چون من براشون سود داشتم.

4_5913326615403695741.mp311.43 MB

در پستوی افکارم تو تنهاچیزثابتی هستی که به آن فکرمیکنم و خیال تو در بین تمام گره های کور زندگی تنها چیزیست که درست مثل گرمای خورشید میتابد و دلگرمم میکند.

photo content
+1

حرف زدن راجب رمان برای پارت های بیشتر؟ @elahenashenas

#part19 لبخند الکی ای زدم و فیلتر سیگارم رو روی چمنا خاموش کردم. اهورا بعد از اینکه تلفنش تموم شد به درخت تکیه داد که تینا گفت؛ _هوس مرغ سوخاری کردم. بریم یچیزی بخوریم؟ خب مثل اینکه وقتش بود برم خونه چون با پولی که‌ من داشتم پای مرغ هم بهم نمیدادن و مجبور بودم مثل گداهای بدبخت به غذا خوردن اینا نگاه کنم. اهورا_من یه کاری دارم الانا دیگه باید برم. گشنمم نیست. دندونامو روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. نگاهی به شماره آنسه انداختم و از روی زمین بلند شدم. از بچه ها دور شدم و بلاخره وقتی مطمئن شدم صدامو نمیشنون تماس رو وصل کردم. قبل از اینکه بخوام چیزی بگم صدای مضطرب و عصبیش رو شنیدم. آنسه_کدوم گوری رفتی تو دختر. مجبور شدم به ابوهادی بگم خوابی. میخواست بیاد اتاقت چک کنه ببینه خونه ای یا نه. لبمو گاز گرفتم و سنگ جلوی پام رو شوت کردم اونطرف. _چیزه. همین اطرافم. یکی از دوستای دبیرستانم زنگ زد گفت که میخواد کتابی که پیشم داشت رو بگیره. الان خونشونم. آنسه_زود باش برگرد خونه. امروز مهمون داریم. پوفی کشیدم و نگاهی به بچه ها انداختم. _نمیشه بهش بگی خونه دوستشه؟ آنسه_دختر میخوای بکشتت؟ دوست داری کتک بخوری دوباره؟ زود برگرد تا نفهمیده نیستی. مهمون داریم اعصابشو خورد نکن. خیلی سریع گفتم؛ _الان میام. تماس رو قط کردم و رفتم سمت بچه ها. درحالی که سعی میکردم استرسم توی چهرم دیده نشه گفتم؛ _من دیگه باید برم. آوا چتری هاشو از جلوی صورتش زد کنار و گفت؛ _تازه میخواستیم بریم یه چیزی بخوریم. تینا_راست میگه، تازه اومدی کجا میخوای بری. درحالی که سعی میکردم پوست خشک شده کنار ناخنم رو بکنم رفتم سمتشون و درحالی که با تینا دست میدادم گفتم؛ _نمیتونم، مهمون داریم باید یکم خرید کنم. یه روز دیگه میام. اهورا هنوز به درخت تکیه داده بود و بدون حرف داشت نگاهمون میکرد. انگار که از رفتنم خوشحال شده بود چون هیچ اثاری از غم و سوگواری توی چهرش دیده نمیشد. فکر کنم بدبخت مشکل عقلانی داره که دوست نداره با من وقت بگذرونه. _چیزه بچه ها ادکلن یا اسپری دارین؟ تینا_اره من تو ماشین دارم. آوا خیلی سریع از روی زمین بلند شد و گفت؛ _بیا بهت بدم. سوییچ ماشین تینا رو ازش گرفت و جلوتر من حرکت کرد. با بچه ها خدافظی کردم و دنبال آوا راه افتادم. پارکینگ خیلی خلوت بود و حتی مسئولینش هم توش نبودن و 206 تینا تنها ماشینی بود که توش وجود داشت. آوا در ماشین رو باز کرد و از داشبورد ادکلنی در اورد و گرفت سمتم. درشو باز کردم و بدون اینکه بوش کنم چند پیس به سر و صورتم و دستام زدم که بوی شیرین شکلاتیش توی دماغم پیچید. آوا_دوست دختر داری؟ _تاحالا نداشتم. ابروهاش پرید بالا و نشست روی صندلی کمک راننده. آوا_تا حالا با کسی نبودی؟ خواستم بگم مگه کری تازه گفتم دوست دختر نداشتم اما متوجه شدم از یه جنبه دیگه میگه. _متاسفانه نه.. سرشو تکون داد و دستاشو به هم گره زد. پوستش به اندازه تینا نبود و هیکل نسبتا پری داشت. انگار که استخون بندیش یه مقدار درشت تر بود یا یه همچین چیزی. موهاش قرمز بودن و اینکه توی صورتش بودن و باد که میزد میرفتن توی چشمش داشت حرصمو در میورد. نمیدونم چطور میتونست توی این گرما تحملشون کنه. انگار حالا حالا ها قصد خدافظی کردن نداشت پس خودم خیلی سریع باهاش دست دادم و خدافظی کردم. از اونجایی که وقت سوار اتوبوس شدن و یا پیاده رفتن رو نداشتم یه تاکسی گرفتم. نه که خیلی پول داشتم مجبور بودم همشو به خاطر نیم ساعت بیرون بودن بدم. اگه کار خاصی میکردیم حداقل میارزید ولی فقط نشستم و سیگار کشیدن اینارو نگاه کردم. بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و فضای خیابون تا خونه رو دویدم. ابوهادی رو دیدم که توی سوپری سر نبش ایستاده بود و داشت با فروشندش صحبت میکرد. امیدوار بودم منو ندیده باشه. بعد از اینکه آنسه درو باز کرد خیلی سریع رفتم توی اتاق و درو بستم. لباسام رو در اوردم و پشت بقیه لباسا قایمشون کردم و کمی روشون اسپری زدم تا بوشون نپیچه. آنسه درو باز کرد و با ابروهای توی هم گفت؛ _اول صبحی چرا بدون خبر دادن میری بیرون؟ اگه یکی ببینتت به ابوهادی بگه چی؟ میخوای ابرومون رو بریزی؟ گوشیم رو زدم به شارژ و با لحن بدی گفتم؛ _اگه ابروتون با بیرون رفتن من میره همون بهتر بریزه. آنسه_زبون در اوردی. معلوم نیست با کدوم سگ و سوتکایی میپلکی که اینطوری پرروت کردن. خودمو انداختم روی تخت و گفتم؛ _ولم کن حوصله ندارم. آنسه_باید بهش بگم تا ادمت کنه.. میدونستم که در هر صورت و خیلی زیر زیرکی بهش میگه و من نمیتونستم کاری کنم و جلوشو بگیرم پس چیزی نگفتم. فقط دنبال یه اتو بودم تا باهاش تهدیدش کنم و یکم از خودم بترسونمش. قبلا یه اتو ازش داشتم اما ابوهادی فهمیدش و حالا دیگه نمیتونستم با اون گولش بزنم.

« »

بیچاره تمام استخوان هایی که زیر بار نبود تو خورد میشوند. کاش حداقل بار دیگر در کنار تو راه میرفتند و به دست هایت گره میخوردند. کاش لااقل تو زیر خاک دفنشان میکردی.

photo content

Siavash-Ghomayshi-Ashegh-128.mp34.40 MB