uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 829
Підписники
+424 години
-97 днів
-4530 день
Архів дописів
#part59 فضاش اصلا سرسبز نبود و تنها چیزی که دیده میشد درخت های کنار کهنسالی بود که بعضیاشون حتی به دیوار خونه ها چسبیده و یه قسمتشون رو تخریب کرده بودن. برام عجیب بود. چرا وقتی درخته به خونشون اسیب میزد قطش نمیکردن؟ ناخوداگاه این سوالم رو بلند بیان کردم. ابوهادی که داشت سعی میکرد روی سنگلاخ ها و ریگ های درشت نره تا لاستیک های ارزون قیمتش خراب نشن گفت؛ _درخت های کنار بزرگ و قدیمی رو نمیشه قطع کرد. _ادما همه درختارو میتونن قطع کنن. هرچند که خودم از این موضوع چندان راضی نبودم، اما از ادما همین انتظار میرفت.. ابوهادی_نه درخت‌هایی که نحسن و جنا روشون زندگی میکنن.. هرکی یه درخت کنار کهنسال رو قطع کنه توونشو خیلی بد پس میده.. چشمام رو چرخوندم و پوفی کشیدم. تنها چیزهایی که برای گفتن داشت هم به جن ها ختم میشد. هرچند که من هم خیلی راجب درخت کنار شنیده بودم. اما خب در هرصورت، به نظرم چرت و پرت محض بود. این قسمت از روستا نسبت به جاهای دیگه ابری تر بود و باد نسبتا خنکی میومد. چون سر ظهر بود کسی توی کوچه های تنگ دیده نمیشد. البته نمیشد اسمش رو گذاشت کوچه، صرفا راه خاکی ای بود که از بین خونه های گنبدی شکل عبور میکرد و استثناعا پر از خار و سنگلاخ نبود. کمتر ماشینی این اطراف دیده میشد و اگر بود، همش پیکان و وانت بودن. فضای اطراف بوی چوب و خاک میداد و خاک های روی زمین انگار تازه بودن چون با حرکت ماشین توی هوا پراکنده میشدن. کمی کنجکاو شده بودم و البته استرس داشتم. چرا باید من و ابوهادی دوتایی به اینجا میومدیم؟ شاید قرار بود برای کسی مراسم جنگیری اجرا کنه. شاید میخواست من رو شوهر بده به یکی از اهالی اینجا. از تصور خودم موقع غذا دادن به گاو و گوسفندا و دوشیدن شیرشون و صد البته خوابیدن با یه مرد پشمالو خندم میگرفت و البته چندشم هم میشد. بلاخره ماشین توی یکی از جاده های خاکی بین خونه های کاهگلی پیچید. اروم حرکت میکردیم و این باعث میشد تا بتونم همه جارو با دقت از نظر بگذرونم. چندتا جوجه و مرغ و خروس توی جاده پخش بودن که با دیدن ماشین خیلی سریع رفتن پشت یکی از دیوار های اجری. بوی گوسفند میومد و هر ازگاهی میتونستم صدای عرعر خر بشنوم. با اینکه درخت ها کم بودن اما صدای جیک جیک گنجشک‌ها و پرنده ها سر به اسمون برده بود. اینجا حتی خبری از اینترنت نبود چون گوشیم اصلا انتن نمیداد. بلاخره ماشین انتهای کوچه ایستاد. اب دهنم رو قورت دادم و به ابوهادی که ماشین رو خاموش میکرد خیره شدم. _چرا من رو اوردی اینجا؟ چیزی نگفت و درحالی که در رو باز میکرد گفت؛ _زود باش پیاده شو میخوام درارو قفل کنم. دندونام رو به هم فشردم و بعد از برداشتن کیفم در ماشین رو بستم. ابوهادی به سمت خونه ای که چندین متر اونور تر پشت یه باغ پر از خار قرار داشت حرکت کرد و منم دنبالش رفتم. همش نگاهم به زمین بود تا اشتباهی پاهام رو روی چیزی نزارم. همه جا پر از حشره بود و میتونستم کلی استخون روی زمین ببینم. حتی چندتا گنجشک و کبوتر مرده و پر های مرغ هم روی زمین افتاده بود و یا بین خار های پر از حشره گیر کرده بودن. اصلا حس خوبی به اینجا نداشتم، واقعا ترسناک بود. بلاخره جلوی یه خونه قهوه ای رنگ و نسبتا کوچیک که زیر یه درخت خیلی بزرگ قرار داشت و سقفش از زیر شاخه هاش معلوم نبود ایستادیم. خبری از هیچ مرغ یا خروسی نبود و تنها چیزی که دیده میشد یه سگ سیاه و زشت بود که خوابیده بود روی زمین و دورش رو پشه ها گرفته بودن. کیفم رو سفت چسبیدم و به پنجره های خونه خیره شدم. جلوی پنجره هارو تخته های چوب کوبیده بودن و یه جورایی انگار پلمپشون کرده بودن. یه سوراخ بزرگ روی تنه درخت که کنار پنجره واقع شده بود قرار داشت. حس میکردم توش سنجاب زندگی میکنه اما از این اب و هوا و بی اب و علفی معلوم بود که هیچی اینجا دووم نمیاره. ابوهادی پشت در فلزی ایستاد و چند ضربه بهش زد. میتونستم ببینم که کمی عرق کرده و توی چشماش رگه های سرخ رنگی شناور بودن. این حس استرس رو از ابوهادی فقط توی جنگیریا میدیدم. غیر از اون راجب هیچ چیز دیگه ای استرس نداشت. گذشته از اون ادم پولکی و دنیابینی نبود که مشکلات مالی یا امور عادی بخوان استرس زده و ناراحتش کنن. برای همین اینت حالتش رو هرموقع و هرجا که میدیدیم میشناختمش. ناخوداگاه منم حس بدی گرفتم. این یعنی کسی یا چیزی توی این خونه بود که ابوهادی ازش وحشت داشت؟ واقعا عجیب بود.. بلاخره تونستم صدای قدم های شل کسی رو پشت در بشنوم. انگار که دمپایی های گشادی به پا داشت چون کفشون به زمین کشیده میشد. بلاخره در با صدای تیکی باز شد اما کسی رو پشتش ندیدم. سرم رو کمی کج کردم که ابوهادی بهم اشاره کرد برم تو. نفس عمیقی کشیدم و پامو توی راهرو تاریکی که بوی یه نوع گیاه تند و تلخ میداد گذاشتم که جسم تیره رنگی رو کنارم دیدم.

Ezafi.mp31.21 MB

نمیدانم باصدای کدام خواننده،باچه آهنگی،با کدام کلمات و جمله ها عمق علاقه ام را برایت بیان کنم؛تو خودت برایم به تنهایی هزاران شعرورمان عاشقانه ای دیگرچه دارم برای گفتن؟

لبانت به ظرافت شعر؛ شعری برای وصال تن قهرآلودمان به یکدیگر.

photo content
+1

تمام مدت چشمانم را بازنگه داشتم و به انتظار گرمای خورشیدماندم،غافل ازآن‌که مردم این دیارتشنه تاریکی‌اندوماه پرستند.

من و اسمون هردو ساکتیم. ماه که نیست، از کی جز تو انتظار روشنایی داشته باشم؟

شرکت کردید؟
Anonymous voting

تموم این شب لعنتی رو بخواب. فردا هنوز زنده‌ست.

تورا نفس کشیدم، روزها و ماه ها و حالا تمام جان این تن برای توست. بگذار تا وقتی زنده‌ام تورا برای بودن و جان دادنت به من بپرستم.

اگه چنل پرایوت فور کردید اینجا بفرستید لینکشو برام در صورتی که ناشناس عکستونو میخواید بفرستید عکستونو همراه اسمتون بفرستید

Repost from Ta𝐿rot
بچه ها امشب برای اخرین بار فال میگیرم بعدش میخوام چنل رو ببندم. اگر فال میخواید پیوی بهم پیام بدین، رو هر دوتا فال تخفیف میدم. _دوتا فال کلی؛ 90 میشه با تخفیف 78 _یه فال کلی یه تک نیت؛ 70 میشه با تخفیف 65. _دوتا فال تک نیت؛ 50 میشه با تخفیف 43 @trionfid

ایگنور نکنید

.

این پیامو فور کنید چنلتون و عکستونو بفرستید تا باهم شیپتون کنیم *فوروارد تا 00:00

#part58 اصلا دلم نمیخواست صورت کریه و فرطوطش رو نگاه کنم. انگار کل زندگی من رو سر کشیده بود و حالا هر خوشی ای که با ظلم و سختگیری ازم میگرفت یه چروک به چین‌های پوست کدرش اضافه میکرد. نفس ارومی کشیدم و نگاه اخم الودم رو بالا بردم. چشمام رو از نظر گذروند و خداروشکر متوجه بغضم نشد. اگر هم شده بود احتمالا براش اهمیت نداشت. نگاهش روی لبای خشکم سر خورد و چشماش رو ریز کرد. دلم نمیخواست بهم نگاه کنه. اصلا دوست نداشتم باهاش توی یه ماشین بشینم. امیدوار بودم وقتی مردم نقش امروز به کلی از ذهنم پاک بشه. لااقل میتونستم با خیال راحت و اسوده و مغز خالی بخوابم. هنوز داشت لبام رو نگاه میکرد. بدون حرف در ماشین رو باز کرد و ازش رفت بیرون و بلافاصله قفلش کرد. خداروشکر ماشینش انقدر خراب و داغون بود که نشه از داخل بازش کرد. شایدم از عمد اینکارو باهاش کرده بود که من فرار نکنم. رفت سمت مغازه و یه بطری بزرگ اب برداشت. نگاهم رو ازش گرفتم و به اطرافم دوختم. توی یه جاده پهن و خاکی بودیم. دورمون بیابون بود و هیچ گیاهی جز خار دیده نمیشد. سعی کردم خودم رو اروم کنم. من هیچکاری نکرده بودم و لازم نبود نگران باشم. ابوهادی به خاطر یه مهمونی رفتن سر منو نمیبرید. اونقدری بهم نیاز داشت که تا یه گوه کاری خیلی بزرگ نکرده بودم اینکارو نمیکرد. تازه معلوم بود چیزی از دیشب نفهمیده. اگر فهمیده بود انسه انقدر با خیال راحت نمینشست سیگار بکشه و با تلفن حرف بزنه چون قطعا پای خودشم گیر بود. به هرحال اصلا حس خوبی نداشتم. در باز شد و ابوهادی نشست توی ماشین. بطری اب و ساقه طلایی ای رو که خریده بود گذاشت بین صندلیا. _میخوای قبل از اینکه سرم و ببری بهم اب بدی که حروم نباشم یه وقت؟ متاسفم ولی چه اب بخورم چه نخورم هستم. پوزخند صدا داری زد اما لبش حتی یه ذره هم کج نشد. ابوهادی_چرا فکر کردی قراره سرتو ببرم؟ مگه کار خاصی کردی که لازم باشه اینطور تنبیه بشی؟ شونمو انداختم بالا و کیفم رو محکم تر توی بغلم گرفتم. _نه کار خاصی نکردم. البته کار خاصی هم نکرده بودم که گیر شما افتادم اما خب الان که وضعیتمو میبینی. نمیدونم حرفام ناراحتش میکرد یا عصبانی.. شایدم میبردش توی فکر چون نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که ماشین رو روشن میکرد گفت؛ _ابتو بخور غش نکنی بیوفتی رو دستم. بطری رو برداشتم و درش رو باز کردم و تا جایی که احساس درد توی گلوم نکردم از حرکت نایستادم. درش رو بستم و برگردوندمش سر جاش. نمیدونم چقدر گذشته بود که کم کم چشمام بسته شد و خوابم برد. همش خواب های ترسناک و چرت و پرت دیدم. توی خوابم یه ادم سیاه پوش میدیدم. موهای بلند سیاه و لختی داشت و انگار کمی هیکلی به نظر میرسید. روبه روم ایستاده بود و من نمیتونستم صورتشو ببینم. با رفتن روی دست انداز و جابه جا شدنم از خواب پریدم و با ترس اطرافم رو نگاه کردم. دور تا دورمون همش بیابون و خار بود و افتاب از روبه رو به ماشین میخورد. باد گرم از پنجره به صورتم میزد و موهام کاملا به هم ریخته بودن. به ابوهادی نگاه کردم. بی توجه به من به صندلیش چسبیده بود و درحالی که از رادیو که همش صدای برفک میداد اخبار گوش میداد و زیر لب چیزهایی میگفت. خودم رو جمع کردم و صاف سر جام نشستم. کیفم رو که تا همین لحظه توی مشتم فشارش میدادم انداختم صندلی عقب و موهای به هم ریخته و شونه نشدم رو با کش بستم. ساعت12و 40 دقیقه ظهر بود و جاده خلوت خلوت بود و فقط صدای باغ و اهن قراضه های ماشین و اخبار بود که سکوت بیابون رو میکشست. بطری اب رو که حالا کاملا داغ شده بود و طعم گرما میداد برداشتم و کمی ازش خوردم. _کی میرسیم؟ ابوهادی رادیو رو خاموش کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _بیست دقیقه دیگه.. به اطرافم خیره شدم و گفتم؛ _کجا میریم اصلا‌؟ ساقه طلایی ای از توی بسته برداشت و گازی بهش زد که تیکه تیکه شد و همش افتاد روی لباسش. خودشو تکوند و بیسکوییت جویده شده رو تف کرد بیرون که صورتم رو جمع کردم. پیرمرد خرفت چندش. نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند کمرنگی روی لب هاش گفت؛ _پیش یه اشنا.. کلمه اشنا رو با حرص و کینه گفت. چیزی نگفتم و دوباره به صندلیم تکیه دادم. دهنم تلخ و خشک بود و شکمم قارو قور میکرد و پیچ میرفت. کمی دستشویی داشتم اما احتمالا میتونستم تا وقتی که برسیم نگهش دارم. کم کم وارد یه روستا شدیم که اولش نوشته بود به روستای شیملار خوش امدید. زیاد سرسبز نبود اما هواش از اهواز خنک تر بنظر میرسید. خونه های کاهگلی گنبندی شکلی داشت که سقفشون انقدر پایین بود که انگار میخواست ادمای توش رو ببلعه و له کنه. حس میکردم که قبلا هم اینجا اومدم و توی تک تک خونه هاش زندگی کردم. خونه هایی که روی سکوهای پله مانند و کنار هم ساخته شده بودن و بعضیاشون انقدر از بقیه فاصله داشتن که به بیابون میرسیدن.

#part57 توجهی به حرفم نکرد و درحالی که میرفت سمت در حیاط گفت؛ _خیلی زود برو لباس بپوش اماده شو. یه کیفی ساکی چیزی هم ببند، داریم میریم جایی. سر جام خشک شدم و بدون حرف نگاهش کردم. حالا از این بالا قد کوتاه و چاق تر بنظر میرسید. اب دهنم رو قورت دادم و یه پله رفتم پایین. _کجا؟ ابوهادی_اونش دیگه بهت ربط نداره. زود باش برو، دیر کنی عصبانی میشم. چیزی نگفتم و بدون حرف از پله ها رفتم پایین و وارد خونه شدم. انسه روی مبل نشسته بود و درحالی که سیگار میکشید با تلفن حرف میزد. درو بستم و رفتم سمتش. توجهی بهم نکرد و کامی از سیگارش گرفت که تلفن رو از دستش گرفتم و خیلی محکم کوبیدمش سر جاش. اخماش رفت توی هم و گفت؛ _خدا لعنتت کنه دختر مگه مریضی تو؟ با اخم بهش نگاه کردم و گفتم؛ _ابوهادی گفت لباساتو جمع کن داریم میریم. انسه_خب به سلامت. _کجا میخواد ببره منو؟ خندید و کامی از سیگارش گرفت و دودش رو فوت کرد سمتم که صورتم رو جمع کردم. _جواب منو بده پیرزن. انسه_شاید میخواد ببرتت توی بیابونی صحرایی چیزی سرتو ببره همونجا خاکت کنه. پوزخندی زدم. _جرعت نداره. بعدم اگه بخواد سرمو ببره لباسام برا چیمه؟ شونشو انداخت بالا و درحالی که میرفت سمت اشپزخونه گفت؛ _شاید میخواد اثرتو از این خونه پاک کنه. حالاهم سریع برو ساکتو جمع کن اعصابشو به هم نریز توی این گرما. حس خیلی بدی بهم دست داد به طوری که به زور تونستم اب دهنم رو قورت بدم. واقعا ترسیده و نگران بودم و قلبم اروم و قرار نداشت. میدونستم که ابوهادی اینکارو نمیکنه. میدونستم که اگر بخواد من رو بکشه بی خبر از همه جا اینکارو میکنه نه الان که به وضوح توی روز روشن به بریدن سرم تهدیدم کرده بود. از اون گذشته اگر میخواست از دستم خلاص شه راه های اسون تری پیش رو داشت. مثلا میتونست من رو بده به معشوقه جنیش. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاقم. حس خیلی بدی داشتم. حتی اگر قرار نبود به دستش بمیرم بازم از مسافرت باهاش ترس داشتم. وقتی میگفت لباس جمع کنم یعنی قرار بود بریم جایی و بمونیم. کیف مشکی رنگ پوسیدم رو برداشتم و چندتا لباس و لباس زیر چپوندم توش. شارژر، کیف پول و شناسنامه و کارت ملیم رو هم برداشتم تا اگر یه وقت مجبور شدم فرار کنم مدرکی چیزی داشته باشم. زیپم رو بستم و پیرهنم رو در اوردم و یه لباس نسبتا بهتر پوشیدم روش. شلوارم رو عوض کردم و تنها شالی که داشتم رو انداختم روی سرم. انقدر ترسیده و ناراحت بودم که حتی وسایل بهداشتی هم یادم رفت بردارم و مجبور شدم دوباره برگردم توی اتاق. داشتم اسپری و شونم رو برمیداشتم که نگاهم به شیشه دلستر کنار میز خورد. برای اطمینان اون رو هم برداشتم و از اتاق زدم بیرون. ابوهادی توی کوچه کنار پراید داغونش ایستاده بود و با دقت اطرافش رو نگاه میکرد. چشماش به خاطر نور خورشید بسته بودن و ریز تر به نظر میرسیدن. بی توجه بهش رفتم سمت در عقب که گفت؛ _من که رانندت نیستم! بشین جلو. چیزی نگفتم و در جلو رو باز کردم و نشستم توی ماشین. فضای اطرافم بوی گرما و خاک میداد و هوا خیلی خفه و داغ بود. اب دهنم رو قورت دادم و کیفم رو به خودم فشردم. خیلی سریع در داشبورد رو باز کردم تا ببینم چاقو یا چیز تیزی که بشه باهاش ترتیبم رو داد پیدا میکنم یا نه. به محض اینکه ابوهادی اومد سمت ماشین در داشبورد رو بستم. سوار شد و نگاهی به کیف توی دستم انداخت. ابوهادی_بزارش توی صندوق عق.. خیلی سریع گفتم؛ _میخوام پیشم باشه. چیزی نگفت و اینه ماشین رو تنظیم کرد. میتونستم بوی عطرش رو حس کنم و همین تشویش و حال بدم رو بیشتر میکرد. نگاهی بهم انداخت. انگار از استرس عرق کرده و سرخ شده بودم چون گفت؛ _ترسیدی؟ جوابش رو ندادم که استارت زد و گفت؛ _خوبه.. ترس خوبه. همیشه بترس. چیزی نگفتم و به کفشام نگاه کردم. بلاخره ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. نه اب داشتم و نه خوراکی و حتی صبحونه هم نخورده بودم. فقط موقع دستشویی رفتن دست و صورتم رو شسته بودم و وضعیتم داغون بود. از توی اینه کناری ماشین نگاهی به خودم انداختم. راست میگفتن. حتی اونقدر خوب نبودم که ردم کنن برم. بهترین راه کشتنم بود. سرم رو انداختم پایین و مشغول کندن پوست ناخنم شدم. باد گرم از پنجره به صورتم میخورد و صدای لاستیک های ماشین توی گوشم میپیچید. در‌های قدیمی و قراضه همش صدا میدادن و داشتن اعصابم رو خورد میکردن. درواقع حالا که حس میکردم به اخر زندگیم نزدیک میشم همه چیز روی مخم بود و عذابم میداد. باعث میشدن حس کنم دیگه حتی همین چیزهای عادی مثل پرایدی که سالهای سال توش نشسته بودمم دیگه قرار نبود ببینم. لبام خشک شده بود و حسابی تشنم بود اما اصلا دلم نمیخواست حرف بزنم. داشتیم تقریبا از شهر خارج میشدیم و تعداد خونه ها و مغازه ها کمتر و کمتر و دکه های بین راهی بیشتر میشد. ابوهادی ماشین رو کنار چند تا مغازه نگه داشت و بهم خیره شد.

#part56 نفس عمیقی کشیدم و دستام رو به هم گره زدم. ناخنام کمی بلند شده بود و میتونستم وقتی با تنفر و حرص ابوهادی رو تماشا میکردم و تصور خفه کردنش رو توی مغزم پرو بال میدادم به پوستم فشارشون بدم. گردن چروک و شل و ولش که پر از دونه های قهوه‌ای بود به خاطر قورت دادن لقمه‌های بزرگی که توی دهنش میگذاشت بالا و پایین میشد. برعکس همیشه، دکمه بالایی پیرهن مشکیش رو باز گذاشته بود و میتونستم موهای سفید و پیچ خورده چندش سینه‌ش رو ببینم. از زیر پوست دستای بزرگ و چروکش میشد رگ‌های سبز دستش رو دید. رگ‌هایی که به لطف تمام کتک‌هایی که بهم زده بود برجسته تر شده بودن. درواقع درد کشیدن من، براش مثل یه ورزش و تفریح میموند. مطمئنا اگر من وجود نداشتم و نمیتونست تمام خشم و عقده‌هاش رو سرم خالی کنه سالها پیش در اثر فشار عصبی سکته کرده بود. اب دهنم رو قورت دادم و ناخودگاه صورتم جمع شد. لبام از فرط تنفر میلرزید و ناخنم هرلحظه بیشتر توی پوستم فرو میرفت. موهای جوگندمیش به طرز مرتبی به سر نسبتا بزرگ و بیضی شکلش چسبیده بودن. گوش‌های بزرگش، بزرگترین دلیل بدبختی من بودن. با همون دوتا سیاهچاله گود، تمام رازهای زندگی من رو گوش داده بود. خیلی سریع متوجه نگاه های خیرم شد چون دست از جویدن سبزی های توی دهنش برداشت و سرش رو بلند کرد. اب دهنم رو قورت دادم و ارزو کردم که کاش میتونستم گردنش رو ببرم و تک تک چیزایی که خورده بود رو از معدش بیرون بکشم و بریزم روی سر بریده شدش. اولین بار بود که به خودم جرعت میدادم وقتی روبه روم نشسته اینطور راجع بهش فکر کنم. میدونستم که این ممکن نیست، اما گاهی میترسیدم حتی افکارم رو بتونه بخونه. با شنیدن صدای محکم و بدون کوچکترین لرزشش حس بدی گرفتم؛ _چیزی میخوای بگی؟ _نه. از روی مبل بلند شدم و خواستم برم سمت اتاق که با تحکم گفت؛ _بشین. سرجام خشک شدم و دندونام رو به هم فشردم. انسه دست از سرد کردن نون ها و تا کردنشون برداشت و سرش رو بلند کرد. روی مبل له شده نشستم و سعی کردم قیافه عادی ای به خودم بگیرم. هیچی نمیگفت، انگار میخواست جون به لبم کنه. شاید میخواست ببینه چقدر استرس میگیرم و اینطوری وادارم کنه خودم رو لو بدم. با اینکه کمی ترسیده بودم، اما تغییری توی حالت چهرم ایجاد نشد. هردوشون بی تفاوت به من داشتن صبحونه‌شون رو کوفت میکردن و من مجبور بودم برای قایم کردن استرسم دست از کندن پوست ناخنم بکشم. بلاخره صبحونش تموم شد و استکان چای و زیره‌ش رو برداشت و به ستون تکیه داد. پوفی کشیدم و نگاهی به ساعت که نه صبح رو نشون میداد انداختم. ابوهادی_داری یه کارایی میکنی! چشمای ریز شدش رو از نظر گذروندم و شونم رو بالا انداختم. _مثلا چی؟ سرش رو تکون داد و چای پررنگش رو هورت کشید. ابوهادی_غزل. اگر متوجه بشم دوباره داری کاری میکنی که باعث بردن ابروی من بشه، بخوای فکر خراب بازی با همسنات به سرت بزنه یا کاری بکنی که بر خلاف چیزهاییه که من مشخص و مقدر کردم زندگیت رو زهرمارت میکنم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بیخیال به نظر برسم. _بنظرت با این پول تو جیبی کم ماهانم، این پیرزن خرفتی که هرروز بالا سرم نگهبانی میده و تموم محدودیتام چطور میتونم به فکر خراب بازی باشم؟ مطمئن باشید اگر بخوام کاری بکنم برنامه ریزی برای فرار از زیر دست شماست. نمیدونم چطور جرعت میکردم این حرفارو بزنم. رفتم سمت در خونه که صدای خونسردش رو شنیدم؛ ابوهادی_غزل! از اینکه اسمم رو به زبونش میورد متنفر بودم. از اینکه ممکن بود تنها چیزی که توی زندگیم برای خودم داشتم رو اون انتخاب کرده باشه بیزار بودم. دستم روی دستگیره قفل شد اما برنگشتم عقب. سکوت سنگینی توی خونه برقرار بود و فقط صدای کولر بود که این سکوت رو میشکست. ابوهادی_اگر بفهمم فکر فرار کردن توی سرته خودم پیدات میکنم و سرت رو میبرم. بعدم اویزونش میکنم توی اتاقم که تا وقتی فقط استخونات باقی مونده من و تمام کسانی که توی اون اتاقن و پا بهش میزارن رو ببینی. حرفش موهای تنم رو سیخ کرد اما اهمیتی ندادم و از خونه خارج شدم و درو بستم. صدای نحسش رو میشنیدم که خطاب به انسه با صدای بلند میگفت که من زشت تر و مسخره تر از اونیم که حتی بخواد شوهرم بده تا رد بشم و برم. بغضم رو قورت دادم و بدون لحظه ای مکث رفتم طبقه بالا. در قفل بود و هیچ خبری از هیچکس نبود. پوفی کشیدم. حتما دوباره داییشون قصد داشت اذیتشون کنه و حور رو ببره و اوناهم فرار کرده بودن. برگشتم سمت پله ها که ابوهادی رو توی حیاط دیدم. عینک مستطیلیش رو گذاشته بود روی چشماش و نگاهم میکرد. دندونام رو روی هم فشردم و گفتم؛ _چه زود اومدی سرم رو ببری. نگران نباش اگر بخوام فرار کنم نمیام یه طبقه بالاتر. تا اخر عمرم ازت دور میشم.

تو تا ابد توی همین قلب میتبی، اما قول بده حالا که داره تجزیه میشه پر بزنی و کنارم توی این قبر نخوابی. چشمای تو باید تا ابد بیدار باشن، تو باید با پروانه های مهاجر پر بزنی و خیال من رو با خودت ببری؛ به تمام جاهایی که یه روز باهم ارزوی رفتن بهشون رو داشتیم.