𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 829
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
-3930 день
Архів дописів
2 829
Repost from N/a
♨️مامانم #رقاصهی خان بود و همهی مردم ازمون متنفر بودن اما وقتی #پسر خان منو دید، مامانمو #مجبور کرد که منم...😳😰😱
https://t.me/+jDZtP41Hv3k4ZGU8
❗️❌❌❗️❌❌
_ باسنتو بده بالا #پاهاتو باز کن!!
با ترس و گریه کاری که گفتو انجام دادم...🥺
نوک انگشتشو کشید لای #چاکم که بیاختیار پاهامو بستم.
ناگهان محکم زد تو باسنم.. از درد جیغ کشیدم😭
نوک براق چاقو رو گذاشت رو سوراخ پشتم: میخوای فشار بدم تا پاره شی کوچولو؟!!🍑🔪
_ نه نههه! ببخشییید! غلط کردممم!!
و دوباره به #باسنم کوبید: پس باز کن اون پاهای بیصّاحابو!!!🤬
با گریه پاهامو باز کردم و اون #کلفتشو بهم مالید: خوبه! تکون نخور هرزه!🔥
و ناگهان خودشو وارد سوراخ پشتم کرد و...😭🚷👇🏻
https://t.me/+jDZtP41Hv3k4ZGU8
https://t.me/+jDZtP41Hv3k4ZGU8
رابطه با دختر بچهی پونزده ساله و مامان هرزش😱❌#بیجنبه جوین نده🚷
2 829
#طعمه🎯 #گی #فانتزی #ممنوعه
کم کم رایان به #اوج نزدیک میشد.😖🍑
اکتای این را فهمید و #شدت #ضربههای_انگشتان و #مکش_دهانش را بیشتر کرد و #یک_لحظه قبل از به اوج رسیدن رایان #دهانش را از #آلتش جدا کرد و رایان با صدای #جیغ_مانندی روی #سینهی_خودش ارضا شد.💦🔞😣
🔞⛔💦بچهای که با پیدا شدنش زندگی دو مردی که عاشق همن رو زیر و رو میکنه!💦⛔🔞
https://t.me/+jW8OSv7y-VpiMWE0
https://t.me/+jW8OSv7y-VpiMWE0
2 829
Repost from N/a
پسرعمو هایی که از بچگی عاشق هم هستن و لیتلی رو به سرپرستی میگیرن و وقتی یکی ازشون باردار میشه زندگیشون به کل عوض میشه و... 😍❤️🔥👶🍼🏳🌈
_پس که گفتی از #خشن بودنم #نمیترسی؟!:)سری تکون داد که بی وقفه #عضو #سفت شدم رو از اون #سوراخ #تنگش رد دادم و برای ثابت نگه داشتنش یه دستم رو روی #قفسه ی سینه اش و یه دستم رو روی #شکمش گذاشتم...بلند نالید...+آههه...کامیار تو #نمیرییییی!🍑🔞🍆♨️
گــــ🏳🌈ـــــی امپــــ🍼ـــــرگ ددی لیتلـــ🧸ــبوی
https://t.me/+7AncdaTJZh03MGI8
2 829
🌻☀️خورشید🌻☀️
https://t.me/+jW8OSv7y-VpiMWE0
- آخر...ش...م...من....نفهمیدم....آهههههه....تو کی...ای...اینقدر #زورگو شدی!😖😣
آراد کمی عقب کشید و به #قفسه_سینهی هیراد نگاه کرد.😍💞
آب از لب و لوچهاش آویزان شدهبود.🤤🍒
هر کدام از #سینههایش را در یکی از دستانش گرفت و محکم #چلاند:🍑💥
- آخیییییش....اینا #خواب_و_خوراکو از من گرفته بودن!🍒🍆
⛔🔞#مدلی که #عاشق #رئیس_شرکتشه و از شانسش باهاش #همخونه میشه!🔞⛔
#گی #هات #عاشقانه
https://t.me/+jW8OSv7y-VpiMWE0
2 829
Repost from N/a
اربابش میفهمه توی بار زیر خواب مردای دیگه بوده و یه شب کرایه اش میکنه و در حالی که پسرک نمیدونست برای کی آمادهش میکنن و...
🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥
از دو طرف #پاهاش گرفتم و کمی بالا دادم و دستم رو سمت #لباس زیرش بردم و تو یه حرکت درآوردمش.
#هق هق هاش اوج گرفت.
وقتی دوباره لباش رو با #دندون هام وارد دهنم کردم و پایین تنه ام رو میون شیار #باسنش کشیدم لرزید و به نفس نفس افتاد و وقتی سر #عضوم رو تنها برای #سنجیدن میزان تنگیش به ورودیش فشردم تا از #باکره گیش مطلع بشم به یکباره همه چیز از حرکت وایساد!
سرش به سمتی رفت و #جسمش بی حال و بی حرکت #له عالم #بیهوشی رفت!
🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥
https://t.me/+7AncdaTJZh03MGI8
https://t.me/+7AncdaTJZh03MGI8
2 829
به پسره قول میده فقط یه بار باهم #سکس کنن ولی #عاشقش میشه💦🔞🙈
#زبونم و رو #لبام کشیدم
-میخوام طعم #لبات و حسش کنم، #داغی #دهنت و #زبونت و...
-بعدش انگار نه انگار که اتفاقی بینمون افتاده؟
سرم و تکون دادم انگشتم و دور #نیپلاش کشیدم و تا روی #نافش حرکت انگشتم باعث #تند شدن #نفساش میشد و این یعنی اونم میخواست منو
-این میشه اولین #تجربه تو و قول میدم هیچوقت به روت نیارم که...
دهنم و نزدیک گوشش بردم
-که #کردمت
https://t.me/joinchat/AAAAAEdZGA42li3DubxtUA
2 829
با انگشتم تند تند داخلش #تلمبه میزدم سوراخ بکرش برای دیک بزرگم اماده میکردم
انگشتمو از #سوراخش بیرون کشیدم شلوار #باکسرمو در اوردم #دیک نیمه راستمو جلوی صورتش گرفتم
_بخورش توله سگ از این #پاداشا کمتر گیرت میاد🌈🔞
امیر #دیکمو تو دستش گرفت #کلاهک بزرگشو وارد دهنش کرد تند تند برام سا*ک میزد
طاقتم تموم شد دیکمو ازش بیرون کشیدم روی سوراخ تنگ با*سنش تنظییم کرد با کمی صبر کل دیکمو واردش کردم
_فاااااااکک...... لنتی چه تنگی.....اه دیکم له شد🔞😱
امیر ناله میکرد #هق میزد دیکمو توش #عقب جلو کردم که .....🥺🍫
_میشه منم بیام؟
#گیدام⛓ #تـحـقیــری🔥
~https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 🌈⛓
~https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 🌈⛓
~https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 🌈⛓
2 829
#maslakh
#part262
_چیزیت نمیشه.
بعضی دردا واسه ادم لازمه.
با اینکه تاحالا اینطوری نشدم ولی درکت میکنم، اگه بدتر از تو نباشم بهتر نیستم.
مطمئن باش یه روز میگذره و به این تحملت افتخار میکنی.
با صدای گرفته ای که خالی از بغض نبود گفت؛
_ولی من نمیخوام به خودم افتخار کنم.
میخوام انقدر بکشم که بمیرم.
میخوام با تنها چیزی که توی این دنیا ارومم میکنه باشم.
به چشمای سرخش زل زدم و اروم گفتم؛
_من ارومت نمیکنم؟
مسیحا_میشه انقدر سوال نپرسی؟
واقعا نمیتونم جواب بدم.
با لحنی گرفته گفتم؛
_چرا؟
مسیحا_یچیزی میگم فردا که حالم درست شد میفهمم اشتباه میکردم.
چیزی نگفتم، منظورش رو نمیفهمیدم.
میدونستم که این رفتار تندش به دلیل نسخیشه پس به دل نگرفتم.
سعی کردم حالشو خوب کنم.
لیوان خالی رو از دستش گرفتم و کنارش روی مبل نشستم.
کشیدمش سمت خودم که سرشو گذاشت روی پام و چشماش رو بست.
دستمو کردم لای موهاش که حالا کمی به خاطر رنگ زبر شده بود.
موهایی که بی شباهت به خوشه های گندم نبود.
اما گندم هاش سرحال نبودن.
نامرتب و طوفان زده بنظر میرسیدن.
گندم های دردمند من.
_تحمل کن، فردا برمیگردیم.
مسیحا_هیچوقت برنمیگردیم.
با تعجب نگاهش کردم، خیلی جدی زل زده بود توی چشمام.
_چرا؟
مسیحا_دیگه خیلی دیره، خیلی.
باید زودتر از اینا انتخاب میکردیم.
_مسیحا؟ چی میگی!؟
اب دهنشو قورت داد و زل زد توش چشمام.
یهو زد زیر خنده و گفت؛
_خیلی خنده داری.
چپ چپ نگاهش کردم.
_تو هم خیلی بیمزه ای.
اصلا باید ولت کنم که توی درد بمیری.
مسیحا_رستا، یه سوال.
_بله؟
مسیحا_اگه قرار باشه یه روز منو بکشن، بین من و دریا کدوممون رو نجات میدی؟
_خرس گنده این سوالای بچگانه چیه میپرسی.
مسیحا_بگو.
_خب معلومه که تورو، تو رلمی.
مسیحا_یه سوال دیگه.
_بپرس.
به چشمام نگاه کرد و گفت؛
_تو منو دوست داری؟
صورت رنگ پریده و سفیدش رو از نظر گذروندم.
حس خیلی عجیبی بهم دست داد.
یه گمراهی عمیق همراه با استرس.
باید بهش میگفتم؟
نکنه اون دوستم نداشته باشه و احساساتمو به سخره بگیره؟
نکنه علاوه بر اون شرط یه شرط دیگه با عنوان هرکی زودتر کاری کرد عاشقش بشم بسته باشن و بعد از اینکه فهمید توی شرط برده باهام کات کنه؟
همه این فکرها توی چند ثانیه از ذهنم گذشتن و باعث شدن دلم نخواد چیزی از حسم بهش بگم.
_ازت خوشم میاد.
مسیحا_همین؟
_اوهوم.
مسیحا_اها.
از سر جاش بلند شد و رفت سمت اتاقی که دریا توش بود.
یچیزی به دریا که سرش توی گوشیش بود گفت و دراز کشید روی تخت.
دریا هم از اتاق خارج شد و درو بست.
دریا_این رل وحشیت رم کرده.
درحالی که به در بسته اتاق نگاه میکردم گفتم؛
_داره ترک میکنه، بدن درد داره.
زیاد باهاش بحث نکن.
دریا_طفلک.
گفتم یکم گل بیارم نیاز میشه ها.
_گل میکشه مگه؟
دریا_وقتی نسخ باشی هرچیزی که بتونه ارومت کنه میکشی.
ولی نباید اینکارو کنی.
به خودت میای میبینی به یه مخدر دیگه معتاد شدی.
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_پس خوب شد که نیوردی.
تلویزیون قدیمی گوشه خونه رو روشن کردم و به صفحه برفکیش خیره شدم.
کنترلشو از روش برداشتم و نشستم روی مبل.
در کمال تاسف ماهواره نداشت.
زدم ای فیلم و به فیلمی که پخش میشد خیره شدم.
داشت ستایش میداد.
هیچوقت فکر نمیکردم بشینم ستایش ببینم.
فیلم قشنگی بود.
تا تموم شدن فیلم هایی که پشت سر هم میداد سه ساعتی گذشت و به ساعت که نگاه کردم دیدم نهه.
مسیحا هنوز توی اتاق بود و صداش در نمیومد.
به در اتاق نگاه کردم که دریا گفت؛
_بنظرم تا حالا مرده.
با اخم نگاهش کردم.
_خودت بمیری، چیکارش داری.
دریا_کاریش ندارم ولی از ساعت شیش تا الان رفته صداشم درنیومده.
خوابم که با این وضعیت نمیتونه بکنه.
احتمالا مرده دیگه.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاق.
درو باز کردم و نگاهی به داخل اتاق انداختم.
اتاق تاریک بود و میتونستم مسیحارو ببینم که روی شکم دراز کشیده بود و سرش روی دستش بود.
_مسیحا؟
پاسخی دریافت نکردم.
رفتم جلوتر و نگاهش کردم.
اروم نفس میکشید.
_مسیح؟
مسیحا_هوم؟
_خوابی؟
مسیحا_اوهوم.
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم و درو بستم.
فکر کنم کل ظهر رو از درد چشم روی هم نزاشته بود.
خداروشکر که الان خوابیده مگه نه مجبور بود اونهمه حس بد رو تحمل کنه.
2 829
#maslakh
#part261
جامو کنار جای مسیحا پهن کردم و بعد از در اوردن کاپشنم دراز کشیدم روی تشک.
مسیحا_این تشکا چقدر کثیفن، من عمرا روشون نمیخوابم.
_پرنسس مسیحا میخواید براتون تخت سلطنتی اماده کنم؟
به تشک گل گلی کدر و خاکی اشاره کرد و گفت؛
_نگاشون کن چقدر کثیفن.
ممکنه شپشی کنه ای چیزی روشون باشه.
خارش میگیریم.
_یه روزه بابا.
با صورتی جمع شده به منی که روی تشک لم داده بودم نگاه کرد و با اکراه نشست روی تشک.
با اینکه بیرون سوز میومد اما داخل خونه به طرز عجیبی گرم بود.
_هودیتو دربیار.
مسیحا_اونوقت پوستم کثیف میشه.
پوکر نگاهش کردم، اصلا بهش نمیخورد انقدر حساس باشه.
_حالا که از گرما فقط دماغت موند میفهمی.
اخماش رفت توی هم و بهم خیره شد.
مسیحا_رستا نسخم، نسخ.
میفهمی؟
پوکر نگاهش کردم.
_خب نسخ باشی، مگه چی گفتم.
مسیحا_بدنم درد میکنه، مغزم قفل شده، گرممه، سرگردونم.
نگران کارمم تازه مجبورم روی یه تشک کثیف بخوابم.
ماشین عزیزمم توی کوچه معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد بعد تو اینجا با من شوخی میکنی؟
حرفاش کمی ناراحتم کرد و از سمتی هم باعث تعجبم شد.
چرا مگه چی گفته بودم؟
درک میکردم که حالش بده و کلافست اما خب چرا اینطور باهام حرف میزد؟
علاوه بر اون، همین الان حالش خوب بود.
_باشه اصلا من دیگه چیزی نمیگم.
سرشو تکون داد و دراز کشید روی تشک.
پشتمو کردم بهش و پتومو در اغوش گرفتم.
هرچند ترجیح میدادم الان بدن ظریف و رنجور مسیحا زیر دستم باشه.
اما خب مثل اینکه دل اون معاشقه و نزدیکی نمیخواست.
سعی کردم ازش ناراحت نشم، میتونستم درد و رنج رو از توی چشماش تشخیص بدم.
میتونستم ببینم که توی اعماق وجودش چه حس بدی رو میپرورونه.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
انقدر خوابم میومد که سریع خوابم برد.
ساعت 6:13 دقیقه ظهر.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن"
با شنیدن صدای خر خر نفس عمیقی کشیدم و تکونی خوردم.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن"
حس کردم چیزی صورتم رو لمس کرد اما به خیال اینکه مسیحاست محل نزاشتم.
"انتخاب کن، انتخاب کن، انتخاب کن"
با شنیدن صدای سرفه چشمام رو باز کردم.
نوری که از پنجره کنار راهرو میومد تابید به چشمام و باعث شد چندبار پلک بزنم.
جای مسیحا خالی بود و هنوز صدای سرفه میومد.
برگشتم و به در دستشویی نگاه کردم.
مسیحا سرشو خم کرده بود توی روشویی و سرفه میکرد.
سریع نشستم سر جام و گفتم؛
_مسیحا، خوبی؟
انقدر سرگرم سرفه کردن بود که صدام رو نشنید.
از جام بلند شدم و سریع رفتم سمتش.
دم در دستشویی ایستادم و گفتم؛
_مسیحا!
برگشت سمتم و بهم خیره شد.
چشماش اشکی بود و رنگش مثل گچ سفید شده بود.
خواست چیزی بگه که عوقی زد و سریع سرشو برد سمت روشویی و اورد بالا.
_یا خدا چت شده؟
ابو باز کرد و چند مشت به صورتش اب زد.
انگار دید اینطور فایده نداره چون سرشو کرد زیر اب.
_مسیحا، با توام.
میگم چت شده.
مسیحا_حالم خیلی بده..
نفس عمیقی کشید و با چشمای خمارش زل زد بهم.
_چرا؟
چیشده؟
نکنه مسموم شدی؟
مسیحا_علائمه ترکمه.
_ترک؟
مگه داری ترک میکنی؟
مسیحا_پنج روزه چیزی نکشیدم.
_چیز کن..
هول شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.
دیدنش توی این وضعیت باعث میشد حس کنم به روحم سوهان میکشن.
_میخوای یه دمنوشی برات درست کنم.
مسیحا_نه خوبم.
غذاها یکم روی دلم مونده بودن و چون حالت تهوع داشتم اینطور شد.
مگه نه در حالت عادی اینطور نمیشم.
با نگرانی نگاهش کردم.
اومد بیرون و در دستشویی رو بست و لامپش رو خاموش کرد.
رفتم سمت اشپزخونه و در کشوهاشو باز کنم تا شاید یکم چای پیدا کنم با نبات بهش بدم بخوره.
خداروشکر یکم چای و نبات پیدا کردم.
خدایا توی این وضعیت همینمون کم بود.
بعد از اماده شدنش رفتم سمتش و چای رو گرفتم جلوش.
_بیا اینو بخور.
با چشمای خمار و کم سوش بهم خیره شد و با صدایی که معلوم بود به زور در میاد گفت؛
_این چیه؟
_چای نبات.
مسیحا_نمیخورم، حالم بهم میخوره.
_بخور واسه تهوع خوبه.
شکمت خالی باشه بدتر میشی.
بخور دور چشمات بگردم.
هردومون از این حرفم تعجب کردیم.
انگار موفق شدم خرش کنم چون لیوانو ازم گرفت و کمی چای خورد.
یه سوال بود که ذهنم رو درگیر کرده بود.
میخواستم بدونم که بخاطر حرف من میخواست ترک کنه یا نه.
دوست داشتم بدونم که ایا واسه من بود که اینهمه سختی رو تحمل میکرد؟
_مسیحا؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛
_هوم.
_یه سوال بپرسم.
مسیحا_بپرس.
_واسه من میخواستی ترک کنی؟
مسیحا_اره.
_واقعا!؟
سرشو اورد بالا و با چشمای قشنگ و پریشونش نگاهم کرد.
مسیحا_چه فایده، ببین وضعیتمو.
دارم جون میکنم.
2 829
Repost from N/a
_ جونم عزیزم تحمل کن الان عادت میکنی
#289👅🔥
#اشک هام رو با دستش پاک کرد که #ناله کردم
+ارمین خیلی درد دارم درش بیار🍆💦
دستش رو نوازش وار روی موهام کشید
_ هیشش! زیادی #تنگی یکم دیگه تحمل کن الان بهشت خوشگلت جا باز میکنه🍑🚫
بین پام #میسوخت و #درد شدیدی تو #لگنم پیچیده بود. اشک هام شدت گرفت و با دستم هلش میدادم تا از خودم فاصلش بدم که دو تا دستمو با یه دستش #بالای_سرم برد و نگه داشت.♨️ _ عزیزم میدونم درد داری🔥 پاهات رو بیشتر از هم باز کن تا کامل بره تو. همش چند سانت اولش رو داخلت جا دادی و انقد بی قراری! 🙊💦
و با اون یکی دستش، پای راستم رو بالا آورد و همزمان خودش رو محکم #داخلم فرو کرد🔞👅 #جیغ بلندی زدم که لبام رو تو دهنش گرفت و صدام خفه شد.‼️
https://t.me/joinchat/VKnLC8W3hU2I3Qev
2 829
Repost from N/a
_ پسرت همجنسگرائه !!!
همینجوری قبولش کن .
داد زد : احمق تو با مردای سنبالا رابطه داری! دقیقا رو تخت چه غلطی میکنین ؟😡
_ چه فرقی میکنه پدر من؟ 😠🥺💔
+ واسه من میکنه ! تو بهش میدی یا اون ؟😡
صورتم از فرط خجالت سرخ شد ، زمزمه کردم :
+ نمیگم ... 😪
خندهی #عصبی کرد : #میترسی آره ؟ میترسی #غرورت پیش مادرت خرد بشه اگه بفهمه #زیرخوابی !! 👌
🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞
https://t.me/+PQcQ0oJe1OpjNzY0
https://t.me/+PQcQ0oJe1OpjNzY0
2 829
Repost from N/a
کسرا مستر خشنی ک ددی کاوه رو میدزده و شرط ازادیش سکس سه نفرست😱🔞
#پارت92🧸🍼
#هـــ🔥ـــورتـــ💦ـــاش
#شرتشو پایین کشید و #التشو به دست گرفت..🚫👅
کاوه که با شنیدن #زمزمه های کسرا گیج شده بود سرشو بالا اورد اما ارین #سرش رو گرفت تا #پشتش رو نبینه..🍑💧🤤
کسرا #الت باد کردش رو کمی به #سوراخ تنگ و داغ کاوه کشید و با استرسو #حشر زیاد یک ان به داخل کاوه کوبید که با صدای گرفته و خشداری #عربده بلندی کشید که ارین #باسنش رو نگه داشت ، کاوه به #سرفه افتاد و #اشکاش روانه شد..❌💧
کسرا #ترسیده بدون دراوردن #التش سریع گفت:جان ، جانم ، تموم شد #عزیزم تموم شد ، اروم..☁️💦
ارین #الت ورم کرده کاوه رو #مالید و رو به کسرا لب زد:منم #بکنم توش؟
کسرا سری تکون داد که ارین #اروم کمر کاوه رو #بوسید و زمزمه کرد:#ببخشید عشق ددی..#تحمل کن..🔥🩸⛓
کاوه همچنان #هق میزد و چیزی از حرف های ارین #نمیفهمید..
ارین #التش رو مالید و کنار #الت کسرا گذاشت ، نیم نگاهی ب سوراخ متورم و قرمز کاوه انداخت و محکم #فرو کرد که صدای جیغ گوش #خراش کاوه اتاق رو لرزوند...💦🔞🔥
https://t.me/+VKnLC8W3hU2I3Qev
https://t.me/+VKnLC8W3hU2I3Qev
2 829
Repost from N/a
_ جووونم چه کیونی داری پسر 🙈💦🔥
خندیدم و صورتمو تو بالشت فرو کردم ...
_ این تپلیا مال کیه جوجه ؟ 😈😝
+ انقد حرف نزن بکنش توم ! 😣
بالشت رو از سرم کشید و سیلی ارومی به صورتم زد ، بعد سرشو بین پاهام گذاشت و شروع به لیسیدن تخمام کرد ... همون حین گفت :
_+با این دوتا آلوچه کوچولو انقد زبونت درازه ؟
_ مهم سوراخمه که یه براش لحلح میزنی .😒
+ من لحلح کونتو میزنم توام لحلح پولمو ... چه عیبی داره اگه به هم کمک کنیم ها ؟ 💦🔞
❌لینکرمانطی۲۴ساعتآیندهمنقضیمیشه ❌
🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞
https://t.me/+PQcQ0oJe1OpjNzY0
https://t.me/+PQcQ0oJe1OpjNzY0
2 829
یه جوری برات بخورم ک روکش تختو
پاره کنی🔥🍓💦
دستشو از رون پام نوازش وار کشید روی بهشتم مکس کرد از رو شرت شروع کرد به مالوندن دستشو ثابت نگه داشت نبض زدن بهشتمو حس می کردم
شرتمو داد کنارو لیسی به بهشتم زد ک قوسی به کمرم دادمو دستمو توی موهاش کشیدمو سرشو فشار دادم به بهشتم با وارد شدن زبونش به بهشتم نفسم تو سینم حبس شدو آهی کشیدم
شرتمو از پام دراوردو بالای بهشتمو تند تند مک می زد ک دو انگشتشو فرو کرد توم ک...🔞‼️💧
https://t.me/+JQwwIYPUDdM3ZWIx
https://t.me/+JQwwIYPUDdM3ZWIx
2 829
#صصکی_هات🔥 #ارباب_برده💦
#خشن_دام🔞 #اسلیو_مستری😱
از جاش #بلند شد، همینطور که تو #چشمام نگاه میکرد گفت:
_ شلاق و بیارین.
تنم لرزید
چند لحظه بعد مرد #هیکلی به ارباب نزدیک شد، #شلاق مشکی و #کلفتی رو به دستش داد و عقب رفت😱❌
اشک تو #چشمانم جمع شد، قدمی سمتم برداشت، بازوم رو گرفت.⛓🥀
به طرف #استخر برد:
_ پاتو بزار توش
لرزیدم، #آروم نشستم و پام رو توی آب یخ #استخر فرو کردم🔞✨
سردم بود، هق زدم:
_ ارباب #خواهش میکنم.
خم شد، اروم زیر گوشم گفت:
_ نکنه وقتی من #میکردمت میرفتی زیر بقیه هم #میخوابیدی ! واسه من #تنگ بازی در میاوردی ولی...🍆💧
┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅
https://t.me/+JQwwIYPUDdM3ZWIx •°•シ︎
https://t.me/+JQwwIYPUDdM3ZWIx •°•シ︎
┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅ ┄┅
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
⛓🔞🔞یه چنل اوردم براتون فوق #هات
↬ #𝘽𝘿𝙎𝙈⛓🩸 ↬ #𝙇𝙂𝘽𝙏
#کمربندشو باز کرد و دستامو به هم بست.
_هار شدی ناخون میکشی 😱
#ادمت میکنم😡
#لباسای خودشو دراورد و دوباره روم #خیمه زد حالم داشت بهم میخورد از این همه #نزدیکی 🍆💦
+فرهاد... میشه دستامو بازکنی
_نه نمیشه #ناخون میکشی🔥
+نه نه قول میدم میخام... میخام منم #لذت ببرم... 💦
_جوون بلاخره #آدم شدی
+میشه!
_خیله خب
#دستامو باز کردو دوباره روم خیمه زد
سرشو برد #پایین و شروع کرد به خوردن #بهشتم.💦🔥
از فرصت استفاده کردم و وقتی دیدم #حواسش نیس😱
لیوان ابی که روی میز بود #شکوندم
یه تیکه از #شیشه هاشو برداشتم
دستم بریده بود #شیشه رو گذاشتم روی #رگم 🫀
_چیکار میکنیی دخترر.....⛓🩸
🫀🤍https://t.me/+9BmdFYIwJFE2NTI8
🫀🤍https://t.me/+9BmdFYIwJFE2NTI8
2 829
#پارت_واقعی😱
#میسترس_اسلیوبوی🏳🌈
ضربه های #فلاگر روی کمرم و #باسنم به اندازه ترکه ها قوی نبود. بیشتر از #درد گرمم کرده بود، برای #رها کردن ذهنم کافی نبود، #بیشتر میخواستم، تا حدی که نفس تو #سینم حبس بمونه. 💦🔥
ولی انگار قصد بانو از بازی با #فلاگر دقیقا همین بود، یک #خلسه گرما بخش. یه جور دویدن خون زیر #پوست ، مثل #لپهای گل انداخته تو #اولین قرار عاشقانه. 🔞⛓
اره دقیقا همین بود، #عشق بازی بود، اینو وقتی فهمیدم که بجای #فلاگر دست بانو روی تنم نشست، رد #ضربات رو #دست میکشیدن و بی هوا از #پشت منو به #آغوش کشیدن و دستاشون رو روی #سینه ام گذاشتن...🩸🥀
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 💜🤍
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 💜🤍
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 💜🤍
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#لزبین💜 #هات_لاو🔥
بلاخره #روزش فرا رسید #فیلم مورد نظرمو برداشتم پیش #ربکا رفتم فیلم تو #تلویزیون پلی کردم کنار #ربکا منتظر موندم فیلم لحظه به لحظه #جلو میرفت من بیشتر #خیس میشدم #ربکا محو #فیلم از همه جا بیخبر بود💦🔞🔥
اروم #سمتش رفتم #سینه های گوشتی #خوش دستشو بیرون اوردم با #ولع خوردم🍆💧
ربکا ناله کرد با دستش #چنگی به #بهشتم زد
ازش #فاصله گرفتم که سریع روم #خیمه زد شلوارمو از #پام در اورد
_توله #کوچولو دلت میخاد #بهشت صورتیتو بخورم؟🍑🔥
•°•♡https://t.me/+9BmdFYIwJFE2NTI8 🐥💛
•°•♡︎https://t.me/+9BmdFYIwJFE2NTI8 🐥💛
•°•♡︎https://t.me/+9BmdFYIwJFE2NTI8 🐥💛
