uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 828
Підписники
-124 години
-17 днів
-3730 день
Архів дописів
Repost from N/a
پسری که توی فاحشه خونه کار می کنه و باید به سه تا مرد سرویس بده‼️🥵🔞 روی تخت دراز کشیدم و به سه تا مرد هیکلی که وارد اتاق شدن خیره شدم، #عضله ای و بزرگ بودن و #ک_یر ها شون به قدری بزرگ بود که #سوراخم رو تشنه کنه!🤤🤤 پاهام رو باز کردم و با یه دستم با #سوراخم بازی می کردم و با دست دیگه نوک #سینم رو می کشیدم! یکیشون جون بلندی گفت و سمتم اومد، پاهام رو گرفت و تا ته #باز کرد، #ک_یر یکی دیگه رو توی #دهنم جا دادم و اون یکی هم یرشو دستم داد تا براش #بمالم💦💦 با ورود حجم بزرگ و لیزی توی سوراخم آه بلندی کشیدم! 🔥🫦 #ک_یرم رو می مالوند، #حشری تر شدم و بیشتر #ساک می زدم که.... انقد میکننش تا گشاد شه📛📛📛 🫦🔞🫦🔞🫦🔞🫦🔞🫦🔞🫦🔞🫦🔞 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8 ورود برای هجده نفر مجاز❌❌❌

Repost from N/a
#خوناشامی🩸 #BDSM #ددی‌لیتل🔞🔥 ددی خوناشام خشنی ک اسلیوش رو تو مهمونی تنبیه میکنه❤️‍🔥🧛‍♂💦 ددی روی تخت انداختم و شورتو کشید پایین و به هلوم اسپنک زد🍑🥹 _اخخخخخ ددی غلط کردممم ببخشید +خفه شو توله سگ میخاستی بری استریپر بشی ها؟ ددی ویبراتورو روشن کرد🍆🍑 وبا هق هق گفتم: _#ددی غلط کردم دیگه تکرار نمیشه +اره #توله سگ الان ک بردمت تو جمع کردمت میفهمی که نباید جنده بازی در بیاری🩸⛓ با وحشت گفتم:#ددی نهههه غلط کردم🥺 یهو ددی بلندم کرد و به سمت در اتاق بردم....🔞🔞🔞🔞 https://t.me/+SRUMnILr0V45ZTFk https://t.me/+SRUMnILr0V45ZTFk

#part18 رستا_چه ربطی داره؟ دایان_خیلی پسر خوبی بنظر میاد اخه. رستا_بازم ربطی نداره. مگه پسرای خوب دل ندارن؟ دریا_الان دارید سر اینکه منو حامله میکنه یا نه بحث میکنید؟ مسیحا_حامله میکنم صدرصد تضمینی بچت پسر میشه. فقط یه تومن. دریا_تو که خودت حامله ای بدبخت. بی توجه به بحثشون وارد اخرین اتاق شدم. یه تخت دونفره گوشه اتاق بود و یه فرش سفید روی پارکت ها پهن بود. ساکم رو گذاشتم توی کمد دیواری و از توی اینه گوشه اتاق به خودم خیره شدم. موهام رو که کمی پف کرده بودن مرتب کردم و رفتم دراز کشیدم روی تخت. به سقف خیره شدم، خبری از ترک محبوبم نبود. از اینکه پسر خوبی باشم متنفر بودم، سالها نقش یه ادم مثبت رو بازی کرده بودم و الان دیگه خسته شده بودم. چرا همیشه اونی که عاقله باید من باشم‌؟ در باز شد و دایان که سرتا پاش خیس بود اومد داخل اتاق. مثل اینکه قرار بود اتاقم رو با دایان شریک بشم. _چرا خیسی؟ دایان_مسیح بی ناموس هولم داد توی اب. _خوبت کرد. برگشت سمتم و چپ چپ نگاهم کرد که خندیدم. ساکش رو گذاشت روی زمین و یه تیشرت و شلوار ازش خارج کرد‌. رومو کردم اونور تا معذب نباشه. توی فکر بودم که چیز خیسی پرت شد روم. تیشرتشو از روی صورتم زدم کنار و برگشتم سمتش که دیدم داره با خنده نگاهم میکنه. لباسش بوی یه عطر خنک و سیگار میداد. موهای خیسش رو از صورتش زد کنار. نگاهم لیز خورد روی بدن نیمه برهنش. از هیکلش خوشم میومد، زیاد ورزشکاری و عضله ای نبود و یه سیکس پک خیلی ملایم داشت. از اونجایی که دوربینم کمی ضعیف بود چشمام رو ریز کردم تا بهتر ببینمش. تیشرتش هنوز دستم بود و میتونستم خنکی نم دارش رو به علاوه عطر خوشبوش حس کنم. لباسش رو پوشید و از اتاق خارج شد. منم کمی موندم و از اتاق زدم بیرون. ساعت یازده و نیم رو نشون میداد و هنوز وقت ناهار نرسیده بود. بچه ها توی حیاط بودن و خونه کاملا خالی بود. کمی بوی نم و رطوبت میومد که حس خوبی بهم میداد. عاشق بوی کهنگی و رطوبت بودم. از خونه رفتم بیرون. مسیحا توی اب بود و رستا کنار دریا نشسته بود. دایان هم داشت توی انبار فضولی میکرد. دایان_سامیار. پشت سرش وارد انبار شدم. حسابی تاریک بود و بوی گرد و خاک میومد. دایان_بگرد ببین منقل پیدا میکنی. نگاهم رو به اطرافم دوختم. خیلی تاریک بود، نمیتونستم چیزی ببینم. گوشیم رو در اوردم و فلشش رو روشن کردم. تونستم یه کباب پز از لای وسایل پیدا کنم. رفتم سمتش و روی زمین نشستم. _پیدا کردم. صدام توی انبار پیچید. جوابی دریافت نکردم. _دایان.. کباب پز رو بلند کردم و خواستم برم بیرون که صدایی از گوشه انبار شنیدم. _دایان؟ از روی زمین بلند شدم و رفتم سمتی که صدا میومد. کسی روی زمین نشسته بود. هیکل کوچیک و ظریفی داشت و محال ممکن بود که دایان باشه. کمی بهش نزدیک شدم که تونستم موهای نسبتا کوتاهش رو ببینم. _رستا؟ برگشت سمتم که سر جام خشک شدم. ماریا بود! دادی زدم و رفتم سمت خروجی انبار. انقدر ترسیده بودم که حس میکردم چشمام سیاهی میره و هر لحظه ممکنه بیهوش بشم. با کسی برخورد کردم. از ترس اینکه ماریا باشه هولش دادم عقب. دایان عقبی رفت و پرت شد توی اب. درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم. همه برگشته بودن و با تعجب منو نگاه میکردن. دایان سرشو از توی اب اورد بیرون و گفت؛ _خدا لعنتتون کنه که فقط بلدید منو هول بدید توی اب. با صدایی که میلرزید گفتم؛ _شرمنده. رستا_چیشده؟ چرا داد زدی؟ برگشتم و بهش نگاه کردم. _چیزه، یه موش دیدم. دریا_موش؟ اخه مگه موش ترس داره؟ مسیحا_معلومه که ترس داره، چندشه، زشته، کثیفه. رستا_مطمئنی‌؟ _اره. دایان از توی اب اومد بیرون. دایان_چقدرم زور داری لامصب. ده متر پرت شدم عقب. مسیحا_خدا هم نمیتونست دایان رو جابه جا کنه. باید برات جشن قوی ترین پسر دنیا رو بگیریم. لبخندی مصنوعی زدم و رفتم سمت دایان. _ببخشید هولت دادم تو.. قبل از اینکه حرفم رو کامل کنم پرت شدم توی استخر. اب به شدت سرد بود و یه لحظه انگار یه شوک عمیق بهم وارد شد. سیستم های عصبیم از کار افتادن و قلبم انگار منجمد شد. سرم رو از اب بردم بیرون و نفس عمیقی کشیدم. دایان_بهش فکر میکنم. با اخم نگاهش کردم و بهش اب پاشیدم که جاخالی داد و همش ریخت روی دریا. در کمال تعجب صداش در نیومد و پدر مادرمو یکی نکرد. دریا_شانس اوردی خودم میخواستم بیام توی اب. گوشیش رو گذاشت روی میز و شیرجه زد توی اب. موهام رو از صورتم زدم کنار و درحالی که از سرما میلرزیدم رفتم سمت دیوار استخر تا از اب خارج شم. مسیحا_دایان تو نپری تو اب ها. دایان_چرا؟ رستا_این دریا رو نبین اینطور شیرجه میزنه. نصفتم نیست. تو بخوای اینطور بپری استخر خالی میشه. دایان_خودم قصد نداشتم بپرم. خندیدم و گفتم؛ _ولی خب اینطور یه لطفی در حق چمنا میکردی.

#part17 دایان_نه بابا، بعد کی گفته هم قدیم؟ _کنار هم بایستیم خودت میبینی که هستیم. دایان_بلند شو بایست اگه راست میگی. _الان؟ دایان_بهونه نیار. _ببخشیدا تو ماشین نشستیم. دایان_باختی. _اصلا قدت چنده؟ دایان_هشتاد و یک. _من هفتادو هشتم. دایان_چرا انقدر کوچولو میزنی پس؟ _احتمالا از قیافمه، چون بیبی فیسم. دایان_فکر کنم کلا همه جات کوچیکه. اخمام رفت توی هم. _منظورت از همه جام کجاست؟ دایان_خوبیت نداره بگم، جن مونث نشسته اینجا. _مال خودت کوچیکه. دایان_زکی. کجای مال من کوچیکه. _هست دیگه، الان من دارم نگاه میکنم هیچی نیست. صافه صافه خشتکت. از پشت منم صاف تر‌. با اخم نگاهم کرد. تاحالا اخمش رو ندیده بودم. ماشین رو زد کنار و گفت؛ _دست بزن. پوکر نگاهش کردم. _به چی دست بزنم دقیقا؟ دایان_همونی که اعتقاد داری کوچیکه. هنوز اخماش توی هم بود. خیلی جدی داشت رفتار میکرد، انگار واقعا بهش برخورده بود. البته حقشه، منم بهم برخورده. چرا همه گیر دادن به کوچیک بودن مال من؟ سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم؛ _شوخیت گرفته؟ چرا باید بهش دست بزنم. دایان_که بفهمی سایزش چنده. _هرچند که هست، مبارک صاحبش. دستم رو گرفت و برد سمت شلوارش که سریع کشیدم عقب‌. خندم گرفته بود. _شوخیت گرفته؟ چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛ _تا گواهی ندی بزرگترین چیزیه که تو عمرت دیدی ولت نمیکنم. خندیدم و گفتم؛ _بابا رفتن. الان جا میمونیم. دایان_مهم نیست. زود باش بگو. پوفی کشیدم، عجب گیری کردیم. از اونجایی که حوصله بحث نداشتم گفتم؛ _خیل خب هرچی تو بگی. راه بیوفت. دایان_افرین پسر خوب. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. نمیدونم چرا یهو سر همچین مسئله ای انقدر جدی شد. خودش حق داره با همه شوخی کنه اما کسی اجازه نداره جوابش رو بده. احتمالا همچین شخصیتی داشت. شاید هم من اشتباه میکردم و روی این یه مورد حساس بود. اخه همه پسرا همینطور بودن، حتی خودم. دیگه تا رسیدن به مقصد حرفی نزدیم. هردومون انگار از هم ناراحت بودیم. من بیشتر متعجب بودم از کارش. واقعا قصد داشت بهش دست بزنم؟ دایان واقعا غیر قابل درک ترین ادمی بود که تا حالا دیده بودم. یه پیرمرد سوار ماشین شد تا ببرتمون به باغش. قرار بود اینجا یه باغ اجاره کنیم. نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم، هوا امروز حسابی افتابی بود و حس خوبی بهم میداد. بدی شمال این بود که خیلی کم پیش میومد افتاب رو ببینی، انگار که خورشید و زمین باهم دشمنی دیرینه داشتن. ماشین جلوی در یه ویلا ایستاد. در قشنگی داشت و دورتا دور دیوار درخت بود. انقدر توی ماشین نشسته بودم بدنم درد گرفته بود. در ماشین مسیحا باز شد و بقیه هم پیاده شدن. دریا_اه چقدر گرمه، حالم بهم خورد. پیرمرد گفت؛ _شهرای دیگه رو ندیدی، اینجا شماله. اهواز گرم ترین شهر جهان شناخته شده. دریا_مشکل خودشونه، میخواستن اهوازی نباشن. پیرمرد نگاه معنی داری به دریا کرد و دنبال دایان راه افتاد. وارد ویلا شدیم. جای قشنگی بود و پر بود از درخت های کاج زینتی کوچیک. یه استخر کنار ویلا داشت و یه میز با چندتا صندلی کنار استخر قرار داشت. رفتم سمت صندلی و روی یکیشون نشستم. دایان داشت راجب ویلا با پیرمرد حرف میزد اما پیرمرده با اخم به رستا خیره شده بود. میتونستم ذهنش رو بخونم، حتما داشت با خودش میگفت این چه سرو وضعیه برای خودش درست کرده. با اینکه مسیحا هم همین استایل رو داشت اما انگار پیرمرده فکر کرده بود پسره. مخصوصا که هیچ حرفی هم نمیزد تا از صداش متوجه دختر بودنش بشه. اما رستا گهگاهی یچیزی میپروند. بعد از گرفتن ویلا وارد خونه شدیم. زیاد بزرگ نبود اما تمیز و مرتب بود. یکی از مشکلاتش این بود که کف زمین فرش نداشت‌. البته یه قالیچه کوچیک پهن بود اما خب چیزی رو نمیگرفت. شاید اتاق کم میداشت و مجبور میشدیم توی پذیرایی بخوابیم. اونوقت زیرمون خیلی سفت میبود. مسیحا_سه تا اتاق داره. دریا وارد اتاق وسطی شد و گفت؛ _این یه تخت داره مال منه. دایان_چی چی و مال منه، من بزرگترم. چه از لحاظ سنی چه ابعادی پس مال منه. دریا_رستا و مسیحا یه اتاق برمیدارن. حتما منو سامیار باهم بخوابیم؟ سرمو بلند کردم و به دریا خیره شدم. داشت با اخم دایان رو نگاه میکرد. دایان_باور کن از هممون امن تره. پیش هرکی بخوابی فرداش حامله ای.

عیارسنج رمان پرونده عشق😍 کیا رمان پرونده عشق رو نخوندن همین الان برای خرید vip عجلهه کنید‼️ ژانر: گی، فورسام خلاصه: تکین وکیل ماهریه که وقتی توی دادگاه یه قاضی جدید میاد همراه دوستش شروع می کنه به اذیت کردن قاضی و...🎉 آیدی ادمین فروش: @Vip_boghz

ارباب زاده #پلاگی که دم سوراخم گذاشت و یهو فرو کرد توم. اخ بلندی که گفتم با #اسپنک ساکت شد. از روی مبل دیلدو کلفت تری برداشت و با روان کننده خیس کرد و گفت: -میخوام فقط امشب لذت ببری #توله من از فردا فقط زیر ددیت #جر میخوری ♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️ #گیدام  #ددی_لیتل_بوی https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir

می خواد به #سینه های پسره #ژل تزریق کنه تا درست حسابی لمسشون کنه 💦 _اینطوری فایده نداره #ن*وک سینه هات حتی توی #دهن هم نمیاد🔞 _می خوای چیکار کنی⁉️ _باید #ژل تزریق کنی🤤🔥 چنگی به #باسنش زد و #لب روی #لباش گذاشت تند تند می بوسید #عضوش رو آغشته به روان کننده کرد و #سوراخش رو لمس کرد بوسه ای به #لباش زد و #عضوش رو دم سوراخش قرار داد #عضوش رو وارد #سوراخش کرد خواست ناله ی کنه که #لب_هاش رو روی #لب_هاش کوبید تند تند می بوسید💦💦 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

⊹ چنل پارتنریابی تلگرام با لینک ناشناس 😋 ────── • ∙ ৎ୭ ∙ • ────── ▸ ִֶָ 𖦹[ https://t.me/Chanel_Crush ]⬳ 💛 حتی میتونی علایق و فتیش هات رو بگی‼️ ❤️ #بپاچ اینجا برای خودتــ🙈ـ پارتنر پیدا کن 𝐁𝐃𝐒𝐌 🏴 ━━━━✵•🫐 🫐 •✵━━━━ 🏳‍🌈 𝐋𝐆𝐁𝐓𝐐

#دوتا_ددی_لیتل‌بوی #ددیش_واسش_ج‌ق_میزنه🙊💦 پشت سرش وایسادم و #کاند_وم و روی ک*ی*ر*م میکشیدم گفتم: -برای هم ج*غ بزنید اراد به الت #بیبی_بوی دست زد و براش مالید. بیبی به #مردونگی کلفت ددیش نگاه کرد و زبونش و روی #قارچیش کشید و گفت: -اوووم.ددی من #ابنبات میخوام #کلفتم و توی دستم گرفتم و روی سوراخش گذاشتم که اینقدر #گشاد شده بود همش باز و بسته میشد. یهو توش فرو کردم و گفتم: -#انبات کلفت ددیت و بخور بد #بوی بعد دیلدوی #سیاهو و برداشتم و توی #ک*ون... فوتبال و از #ددیاش میبره تنبیه میشه🤣⚽️ #اناردون🍎 https://t.me/romanasir #گیدام #ددی_لیتل_بوی https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir https://t.me/romanasir

╰►✧ ཻུ۪۪🎀⊶°🌸࿐≼ 💖*ૢʾ ִֶָ៹┻🧸﹅°𝅃━ ⌈ اولین چنل پارتنریابی ص‌ک‌ص‌ی😈⚡️ ⤹ ⌈بیا اینجا پارتنر گی پیدا کن🔥💦 ⤹ 𖤐 https://t.me/+bTnq56uxzl44ZDRh𖤐 𖤐 https://t.me/+bTnq56uxzl44ZDRh 𖤐 ⊹ ִֶָ 🎀 چنل کوبصدونی 𝙇𝙂𝘽𝙏𝙌 ╰►✧ ཻུ۪۪🍓 ⌈ پر از رلای تامبوی 🤤🍯 ⤹ ⌈ لیتلای هورنی 😈🍼 ⤹ ⌈مسترهای رگ دار 🤤💦 ⤹ 𖤐 https://t.me/+bTnq56uxzl44ZDRh 𖤐 𖤐 https://t.me/+bTnq56uxzl44ZDRh 𖤐 ╰►✧ ཻུ۪۪🎀⊶°🌸࿐≼ 💖*ૢʾ ִֶָ៹┻🧸﹅°𝅃━

مرده عاشق پسر عمه اش میشه و میدزدتش اما...😱💦🔞 #کوبوندمش به در و زیر گوشش #غریدم +که با اون مرتیکه لاشی #لاس میزنی؟ _غلط کردم ثامر... #غلط_کردم. پوزخندی زدم و یه ضرب #آلتم رو واردش کردم که #فریادی کشید. +هیسسس...خفه شو تا مثل #سگ_نزدمت. _ثامر توروخدا...درد داره هق هق. +خفه شووووو تندتر #تلمبه زدم که #جیغی کشید و خواستم چیزی بگم اما #در باز شد و... https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk

Repost from N/a
باسن خوش فرم و گردشو بالا برد و رو به روی مسترش،تکونش داد. -به نظرت زیادی تنگ نیست؟..باید گشاد شه! مرد با لبخند،انگشتشو رو سو*راخ کوچیکش کشید و بزور،یک بند انگشتشو واردش کرد. +خب؟من مشکلی ندارم. -من مشکل دارم! رو پسر خم شد و گردنشو بوسید. +خوشت نمیاد بزور داخلت کنم و دردت بگیره؟من از شنیدن صدای جیغ و گریه‌ات خوشم میاد.. رابطه مستر و برت🔥گــــی💦🔞 https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0 https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0

پسری که اسیر مردی مافیایی و بیرحم میشه که بویی از رحم و انسانیت نبرده و هر روز زیر شکنجه هاش بیهوش میشه و... 😱💦🔥 #گک رو به دهنم بست و #لگدی که به #شکمم زد و #غرید: دست هات رو بده جلو #توله سگ! با #ترس دست هام رو جلوی بدنم گرفتم که با طنابی محکم بست جوری که #خون توی #رگ هام سخت #جریان میکرد! پشت سرم رفت و با #لگد دیگه ای باعث شد روی زمین بخوابم و با درد #نالیدم و روی #رون هام نشست و سیلی به هر دو لوپ #باسنم زد و عضوش رو بدون هیچ #رحمی واردم کرد که #جیغی با تمام وجودم کشیدم و #درد عظیمی رو تا مرز #استخوونم حس کردم و سر چندمین ضربه اش چشام #سیاهی رفت و از #فشار زیادی که روم بود #بیهوش شدم! 🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk

اسلیو و لیتلش و با هم تنبیه میکنه🙊💦 ♨️💯♨️💯♨️💯♨️💯♨️💯♨️💯♨️💯 #تریســــام #گــــی #bdsm🔞 سور*اخ جفتشون تو دیدم بود روان کننده رو برداشتم روی هر دو سور*اخ خالی کردم ویبراتور حرارتی و برداشتم و بدون #مقدمه وارد #مقعد سامیار کردم که جیغی کشید و گفت _اییییی ددی ببشیددد تروخدا درش بیار🥺 بی توجه بهش اینبار #زنجیر #کلفتی برداشتم و شروع به وارد کردنش به کیاشا کردم صدای اه و ناله های کیاشام بلند شده هر دو کنار هم خوابیده بودن و #باسناشو بالا بود اماده برای #تنبیه کردن و تربیت مناسب #شلاق و بالا بردم اول سامیار بعد کیا به این ترتیب 50 #ضربه به هرکدوم زدم با دیدن بدن #لرزون سامیار بالاخره دست از زدن برداشتم و... https://t.me/+Ctyw6SAx73AwYTBh بنر ها واقعی هستند❌❌

Repost from N/a
🔞 منبـع داستانک های #فــول‌اسـمـات 🍭💦 🏳‍🌈𝗟𝗚𝗕𝗧 🍷𝗕𝗗𝗦𝗠 🔞𝗙𝗨𝗟𝗟𝗦𝗠𝗨𝗧 🍑𝗕𝗲𝘀𝘁 𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 𝗙𝗼𝗿 𝗛𝗼𝗿𝗻𝘆 𝗕𝗗𝗦𝗠 و 𝗟𝗚𝗕𝗧💦 پــلاگ🔥 خرگوشـی رو وارد دختر کوچولو اش کرد و اسپنـکی محکم به باسنـش🍑 زد. ➖این رو تو خودت نگهـدار و چهار دسـت و‌ پا راه برو.. قوسی به کمـرش داد و #نالـه💦 ای بخاطـر درد زیاد ناشی از سایـز پـلاگ کـرد. ولی ددی ای..این خیلی #بزرگـه🍓، نمیتونم چهار ساعت اونـم اینجوری باهاش راه برم. ➕ بهتره دم نزنـی بیبی‌گرل⛔️ هر*زه فقط حرف گوش کن باش و بگو چشـم. باید منـو اغـوا کنی..🔞 https://t.me/+YamUJb_NGYMxYWQ0 𓏱 https://t.me/+YamUJb_NGYMxYWQ0 𓏱 https://t.me/+YamUJb_NGYMxYWQ0 𓏱 بنر از مجموعه : @Holy_Sense_SM

نوشت تا اخر این جمله دووم نمی..