uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 830
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
-3730 день
Архів дописів
کاش میتوانستیم جایی بیرون از گرمای خانه کنارهم باشیم. تو روی سکو بنشینی و من درحالی که پالتویم را به تو دادم در اغوشت بلرزم و از میان دود سیگار چهره‌ات را تماشا کنم.

#part160 فندکمو گرفت و درحالی که فیلتر گل رو لای لباش فشار میداد گفت؛ _کسی نمیاد، اومد هم میندازمش. روشنش کرد و پکی بهش زد و دودشو فوت کرد اونطرف. نفس عمیقی کشیدم و به زمین خیره شدم. گوشی دریا زنگ خورد. هردومون نگاهمون رو بهش دوختیم. تماس رو وصل کرد و گفت؛ _الو. چندبار این کلمه رو تکرار کرد اما انگار شخص پشت خط قصد جواب دادن نداشت. تماس رو قط کرد و دوباره زنگ زد. _جواب نمیده؟ دریا_خاموشه. چیزی‌ نگفتم و به حیاط خیره شدم. دلم واقعا برای دایان تنگ شده بود. کاش الان جای دریا با اون همچین جایی بودم. خیلی وقت بود که درست حسابی باهاش حرف نزده بودم. بعد از اونشب کمی دور شده بودیم، انگار هرکدوممون به نوبه خودش سعی میکرد با اون قضیه کنار بیاد. نکنه ترسیده و یا پشیمون بود؟ البته من خودم هم همین احساساتو داشتم، دایان چطور میتونست اینطور نباشه؟ نفس عمیقی کشیدم. این لطف دایان رو هیچوقت فراموش نمیکردم. کاری کرد که حتی برادر و یا پدرم هم برام نمیکردن. چرا بهم توی همچین موضوعی کمک کرد؟ چرا شریک جرمم شد و این ریسک رو به جون خرید؟ ممکن بود دایان هم یه حس هایی به من داشته باشه یا صرفا به خاطر اینکه ادم بامعرفتیه اینکارو کرد.. دریا سرشو گذاشت روی شونم و اروم گفت؛ _دلم برات تنگ شده بود. حس عجیبی بهم دست داد و یه نیرویی وادارم کرد بگم؛ _منم همینطور. واقعا دلم براش تنگ شده بود. منم گاهی به اونشب فکر میکردم. البته خیلی کم، وقت هایی که از فکر دایان فارغ بودم. من دریارو مثل یه دوست، دوست داشتم و ازش خوشم میومد. حسی که ادم میتونه به دخترعموش داشته باشه. و اون اتفاقی که افتاده بود هم توی این موضوع دخیل بود. دریا_راست نمیگی.. معلوم بود که حالت معمولی و درستی نداره. چیزی نگفتم و به روبه رو خیره شدم. بادی وزید که تونستم لرزش بدنش رو حس کنم. _بریم تو. دریا_نه. باید حرف بزنیم. _سرما میخوری. سرشو از روی شونم برداشت و بهم خیره شد. به چشماش نگاه کردم، چشم هایی که معصومیت توش با اخمی که به چهره داشت تناقض عجیبی ایجاد کرده بود. چشم هایی که بخاطر خط چشم کشیده تر بنظر میومدن و حالا خمار بودن. اب دهنش رو قورت داد و با صدای خش دار گفت؛ _خیلی شیرینی. سرشو کج کرد و انگشتش رو کشید روی گونم. دریا_خیلی نرم و کیوتی. به دستش خیره شدم که ادامه داد؛ _خیلی ارومی.. دستش رو برد سمت موهام و از جلوی چشمام زدشون کنار. دریا_چرا مال من نیستی!؟ نفس عمیقی کشیدم و خواستم چیزی بگم اما نتونستم کلمات رو درست کنار هم بچینم. دریا_خوشبحال اونی که تو رو داره. میتونه ببوستت، میتونه لمست کنه. میتونه توی بغلت بخوابه. _دریا. شصتشو کشید روی لبم و گفت؛ _میشه یبار دیگه باهم باشیم؟ نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. اگر میمردم هم نباید دوباره همچین اتفاقی میوفتاد. من نباید این اسیب رو بهش میزدم. میخواستم بگم ابدا این اتفاق نباید بیوفته اما میترسیدم ناراحت بشه. دریا_میخوام بخوابم و صبح توی تخت تو بلند شم. شبو باهم باشیم. _دریا. دستشو گذاشت روی گونم و اومد جلو. قبل از اینکه بتونه ببوستم کشیدم عقب و از روی صندلی بلند شدم. _من بهت اسیب میزنم. با بغض نگاهم کرد و کمی بعد تونستم خیسی چشماش رو حس کنم. دریا_انقدر غیر دوست داشتنی ام که همیشه دست رد به سینم میزنی؟ _نه. تو خیلی دوست داشتنی ای. فقط من نمیخوام بهت اسیبی بزنم. نمیخوام وقتی کنار بابات نشستم خجالت بکشم به چشماش نگاه کنم. با صدایی لرزون گفت؛ _تو همین الانشم باید از بابای من خجالت بکشی. _میدونم. اشکش از گوشه چشمش سر خورد پایین و گفت؛ _و بیشتر از اون، از من. سرمو انداختم پایین که گفت؛ _دایان چی داره که من ندارم؟ با شنیدن این حرفش حس کردم که دلم فرو ریخت. سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم. _چی؟ کی بهت همچین حرفی زده؟ دریا_خودت! _من اصلا راجب دایان حرف زدم؟ دریا_گفتی اول اسم کسی که دوستش داری داله! _ولی کی گفت دایانه؟ اصلا چرا من باید یه پسرو دوست داشته باشم؟ پوزخندی زد و گفت؛ _نمیدونم، سوال منم همینه. تا وقتی اینهمه دختر هست چرا یه پسر؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خشمم رو کنترل کنم. اروم باش سامیار. دریا_مثل اینکه تو خودت از صدتا دختر بدتری! با صدای بلند گفتم؛ _مگه من تورو بابت احساساتت مسخره و بازخواست میکنم؟ بلند تر از من گفت؛ _اما من اینکارو میکنم‌! من درکت نمیکنم! _لازم نیست تو یکی منو درک کنی! با گریه گفت؛ _میترسی بهم اسیب بزنی؟ همین الانم داری میزنی! ببین به خاطرت چه بلایی سر خودم اوردم! فکر میکردم شبیه اون دختره خراب بشم ازم خوشت میاد. الان باید برم خودمو شبیه پسرا کنم؟ دندونامو روی هم فشار دادم و بلند گفتم؛ _خفه شو. لب برچید و با بغض نگاهم کرد. همین نگاه مظلومش کافی بود تا از حرفم پشیمون بشم. رومو کردم اونور و نفس عمیقی کشیدم. اعصابم خیلی خراب بود. دریا_خیلی بدی.. این رو گفت و بی توجه بهم رفت سمت خونه.

خیال مرگ من آرام نوازش میدهد روحم را

اشک چشم و ترس جان؟ تو بگو نون شب!

دیشب را تحمل کردم، بدون اینکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم.

دنیا پر از حس‌های عجیبه، انگار که وسط خوردن یه غذای لذیذ و نرم دندون نه چندان بی گناهت رو به وسیله استخون جونور بیچاره‌ای که میخوری از دست بدی و بعد به غیر منصفانه ترین حالت ممکن لعنتش کنی. خب، اینم یه جور انتقامه دیگه؟

کتابی دست نخورده و خاک‌الود، در گوشه ترین کتابخانه زندگی.

خون جاری در خیابانها از مقابل خانه‌ی شما نمیگذرد؟

گفتم قیمت قلبت چقدر است؟ گفت به اندازه‌ی خون تک تک کسانی که قلبم‌را خالی از خون کرده‌اند.

شایع را دوست ندارم. اما به قولش کل پوست گردنم نسخ نفس توعه.

مثل نیاز یک معتاد خمار به مواد، گوش هایم به شنیدن صدای نفس‌هایت نیازمندند.

گاه حس میکنم بسیار نفرت انگیز، پوچ، حوصله سر بر و رسوا هستم. انگار که اسمم را به عنوان یک دیوانه گمشده به دیوار های شهر زده باشند. تنها نشانی که ازم وجود دارد اعلامیه‌ایست که یکی از عکس‌های نه چندان خوبم رویش خودنمایی میکند و خورشید بی رحمانه به وجودش میتابد. من دوبار از بین رفتم و پاک شدم، یکبار هنگام گم شدن و یکبار وقتی خورشید به عکسم تابید و اورا سوزاند.

بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده‌اند که من سر گرم باشم، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتی آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. سال بلوا – عباس معروفی

#part159 _نه بابا. چرا باید به تو تیکه بندازم؟ نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت. دریا_یک، دو، سه، چهار.. صدایی از پشت سرش گفت؛ _چیو میشمری؟ هردومون برگشتیم و به پسری که پشت سر دریا ایستاده بود خیره شدیم. همون پسر قد بلند بود که چهرش به اتفاق ته ریشی که داشت جذاب تر جلوه میکرد. دریا_مامانم میگه هروقت خواستی بزنی دهن مهن یکیو سرویس کنی بشمر تا اروم بشی. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _میخوای بزنی دهن مهن منو سرویس کنی؟ شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت. پوریا از این فرصت استفاده کرد و اومد روبه روی دریا ایستاد. پوریا_چقدر خوب شدی. تا حالا اینطوری ندیده بودمت. دریا_از این به بعد قراره اینطوری ببینی. پوریا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _خیلی هم عالی. بریم برقصیم؟ نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازشون گرفتم. اصلا از این پسره خوشم نیومده بود. دریا_با این کفشا نمیتونم راه برم، ترجیح میدم بشینم. پوریا که یکم ضایع شده بود لبخندی زد و لابه لای جمعیت غیبش زد. دریا_نظرت چیه بریم رقص یادم بدی؟ با تعجب نگاهش کردم. _مگه نگفتی نمیتونی با این کفشا راه بری؟ دریا_بهونه بود‌، البته زیاد هم دروغ نبود. واقعا نمیتونم راه برم. اما اگه تو بخوای چرا که نه. _راستش من بلد نیستم برقصم. دریا_پس میشینیم مثل بچه یتیما بقیه رو نگاه میکنیم. این رو گفت و از سینی شخصی که بهش نوشیدنی تعارف میکرد نوشیدنی برداشت. اعصابم کم کم داشت خورد میشد‌. توی کل این یک هفته اخیر خیلی زود عصبی شده بودم و زودتر از همیشه جوش میوردم. همش توی فکر اون زنی که باعث مرگش شده بودم، بودم و هرکسی که وقفه ای بین افکارم مینداخت مورد ضرب و شتم قرار میگرفت. راست میگفتن که قتل ادم رو خشمگین و عصبی میکنه. انقدر استرس داشتم که دیگه هیچ خلق و خویی برام نمونده بود. توی نمایشگاه اصلا حواسم به کار نبود و هر مشتری ای با لباس سبز رنگ میومد فکر میکردم پلیسه و یه دور شلوارم رو خیس میکردم. دایان چند باری بهم تذکر داده بود که حواسمو به کار بدم و من به تندی باهاش رفتار کرده بودم. همین موضوع باعث شده بود اون صمیمیت بینمون رو از دست بدیم. اصلا دلم نمیخواست توی این مدت دایان ازم سرد بشه یا اتفاقی بینمون بیوفته اما اصلا حالت روحی خوبی نداشتم و نمیتونستم رفتارامو به خوبی کنترل کنم. حتی حرف های رستا راجب بلاهایی که ارسو سرش اورده و اینکه چجور ادمیه هم چیزی از عذاب وجدان و حس بدی که گریبان گیرم شده بود کم نمیکرد. من یه نفرو کشته بودم و هیچ عذری هم پذیرفته نبود! هرکیو که قانع میکردم، خودمو که نمیتونستم گول بزنم. من جون یه ادم زنده رو گرفته بودم. بدترین جرمی که یک نفر میتونست مرتکب بشه! نفس عمیقی کشیدم و لیوان نوشابه روی میز رو برداشتم. دریا_این روزا رستا خیلی مشکوک میزنه. تو میدونی چشه؟ اصلا از سوالش خوشم نیومد. _از رستا بعیده مشکلاتش و درگیری های ذهنیشو با ادمای اطرافش درمیون نزاره. دریا_این یعنی خبر نداری‌‌؟ _تو که بهش نزدیک تری، تو باید خبر داشته باشی. دریا_زیاد باهم خوب نیستیم جدیدا. _چرا؟ موهاشو از توی صورتش زد کنار و گفت؛ _خصومت های شخصی. سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. با صدای زنگ گوشیم از توی فکر در اومدم. عمو صادق بود. حتما دریا بهش گفته بود که باهم اومدیم مهمونی و نگران دریا شده بود. از اونجایی که صدای اهنگ بلند بود جواب ندادم. دریا_بابامه؟ _اره. دریا_به منم چندبار زنگ زد. _جواب بده، حتما کار مهمی داره. خندید و گفت؛ _توی این وضعیت؟ چیزی نگفتم و شونمو انداختم بالا. دختری اومد نشست کنار دریا و بینمون فاصله انداخت‌. دختر_دریا، معرفی نمیکنی؟ دریا_سامیار، دوست پسرم. با ابروهایی بالا پریده بهش نگاه کردم که چشماش رو بست و به هم فشار داد. به خیال خودش میخواست با اینکار بهم ارامش خاطر بده. دختری که چشمای سبز داشت با لبخند نگاهم کرد و باهام دست داد. دختر_نگفته بودی دوست پسر داری. دریا_نپرسیده بودی. _معذرت میخوام. از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت حیاط. نیاز داشتم یکم سیگار بکشم. از خونه خارج شدم و کفشام رو پوشیدم‌. حیاط اینطوری بود که یه راهرو کنارش قرار داشت که خونه رو از دیوار جدا میکرد. دوتا درخت دوطرفش کاشته شده بود و یه تاب ته راهرو قرار داشت. البته نمیدونم که به همچین مکانی میگن راهرو یا نه، اما جای دنجی بود. رفتم سمت تاب و روش نشستم. سیگاری روشن کردم و گوشیم رو از توی جیبم در اوردم. دایان هنوز پیامی که بهش داده بودم رو جواب نداده بود. پیام داده بودم که باهم بریم بیرون اما خب مثل اینکه علاقه ای به دیدنم نداشت. دریارو دیدم که داشت میومد سمتم. رفتم کنار تا بتونه بشینه. هوا یکم خنک بود و قطعا با اون لباس کوتاهی که به تن داشت سردش میشد. نشست روی تاب و دست به سینه بهم خیره شد. پاکت سیگار رو گرفتم جلوش که گفت؛ _من یه چیز بهتر دارم. و از توی کیفش رولی در اورد. نوچی کردم و گفتم؛ _اگه کسی از بچه های دانشگاهت ببینتت چی؟

هرکس کاری را که تمام عمر انجام میدهد حفظ میشود من هم گوشه به گوشه‌ی سقف این اتاق را حفظ بودم سال ها بود که روی این تخت کهنه دراز کشیده و به آن زل میزدم شاید هم آخر سر قرار بود تبدیل به ترکی عمیق روی آن بشوم

#part158 چیزی نگفتم و اب جوش رو گذاشتم روی گاز. برای اینکه یکم متفاوت تر از سری های قبل باشم قهوه درست کردم و بردم گذاشتم روی میز. دریا_مرسی. لبخندی زدم و رفتم روی مبل نشستم. اصلا انتظار این رفتارارو از دریا نداشتم و شاخم داشت در میومد. نکنه فهمیده بود که ادم کشتم و ترسیده خودشم بکشم که باهام مهربون شده؟ دریا_اومدم یه خواهشی ازت بکنم. _چه خواهشی؟ دریا_دارم میرم مهمونی یکی از دوستام. یاسر_عه چه خوب. دریا نیم نگاهی به یاسر انداخت و گفت؛ _میشه باهام بیای؟ بدون اینکه فکر کنم گفتم؛ _فکر نکنم. دلم نمیخواست ناراحتش کنم، اما اصلا توی شرایط روحی مساعدی نبودم. دوست نداشتم توی هیچ جشن و مهمونی ای شرکت کنم، اونم جشنی که هیچکس رو توش نمیشناختم و به صورت مستقیم دعوت نشده بودم. دریا_میدونم ازم ناراحتی، ولی اگه یکم برام ارزش قائلی همراهم بیا. _ارزش رو اینطوری ثابت نمیکنن. یاسر_میاد، خوبشم میاد. مهمونی برای کیه؟ دریا_یک ساعت دیگه. یاسر اومد سمتم و دستم رو گرفت. _چیکار میکنی! یاسر_بلند شو برو اماده شو روی دخترخانم رو زمین ننداز. غیرتت اجازه میده رو خواهش یه دختر نه بیاری؟ خاک بر سر بی رگت کنن. برو یه کت شلواری چیزی بپوش زود باش. نوچی کردم و گفتم؛ _بابا.. هدایتم کرد سمت اتاق و درو روم بست. یاسر_بدون لباس بیای بیرون من میدونم و تو. پوفی کشیدم و نشستم روی تخت. خدایا. چرا هرچی سنگه واسه پای لنگه. چرا نمیتونم واسه چند دقیقه هم که شده ارامش داشته باشم؟ مجبور بودم قبول کنم. واقعا زشت بود اگر با این جریانات حرفش رو رد میکردم. مگه من نمیخواستم ببخشتم؟ بفرما، اینم فرصت! نباید از دستش میدادم. یه پیرهن مشکی با شلوار همرنگش پوشیدم و رفتم سمت میز و اینه کوچیکی که روش بود. هرچی دنبال گردنبندم گشتم پیداش نکردم. بیخیالش شدم و دستبندم رو گذاشتم دستم و یکم ادکلن زدم. از اتاق خارج شدم. دریا با دیدنم لبخندی زد و از روی مبل بلند شد. خوشبختانه ماشین اورده بود و مجبور نبودیم با بنز مشکی رنگ و کف کروکی یاسر بریم. روی صندلی نشستم و به روبه روم نگاه کردم. یه لحظه حس کردم پیرزن برهنه ای رو توی کوچه دیدم اما بیشتر که دقت کردم متوجه شدم چیزی نیست. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. چه اتفاقی داشت برام میوفتاد. دریا سوار ماشین شد و روشنش کرد. دیگه خبری از اون عطر خنک نبود و میتونستم بوی شیرینی رو ازش حس کنم. چطور انقدر تغییر کرده بود؟ دریا_میتونم یه سوالی ازت بپرسم؟ _بپرس. درحالی که رانندگی میکرد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _میتونم بدونم کیو دوست داری؟ _نمیشناسیش. دریا_لااقل اول اسمش رو بگو. بدون لحظه ای مکث گفتم؛ _دال. و بلافاصله از این حرفم پشیمون شدم. اما دیگه دیر شده بود. دریا_اها. دیگه تا رسیدن به مسیر هیچکدوممون حرفی نزدیم. جلوی یه خونه ویلایی قشنگ نگه داشت و از ماشین پیاده شد. به کسی زنگ زد و کمی بعد پسری قد بلند و چشم و ابرو مشکی درو باز کرد. سلام گرمی به هم کردن و همدیگه رو در اغوش گرفتن. سرفه ای مصلحتی کردم که پسر تازه متوجه من شد. باهام دست داد و تعارفمون کرد بریم توی خونه. از حیاط که گذشتیم وارد فضای خونه شدیم. چراغا خاموش بودن و نور بنفشی توی سالن افتاده بود و مدام تغییر رنگ میداد. صدای اهنگ خیلی بلند بود و گوش رو اذیت میکرد. دریا با صدای بلند گفت؛ _وایسا اینجا تا من برم لباسامو عوض کنم. سرم رو تکون دادم و گوشه سالن ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و به دختر پسرهای جوونی که میرقصیدن چشم دوختم. رفتم و روی یکی از مبل های خالی نشستم. غرق در فکر بودم که قامت دریا جلوم نقش بست. یه کراپ تاپ بندی مشکی پوشیده بود با یه دامن چین دار و کوتاه همرنگش. با دیدنش تعجب کردم‌. با اون ارایش چشم ملایم و عجیب غریب و موهای کوتاه دقیقا مثل ماریا شده بود. لبخندی زد و کنارم نشست‌. بهش خیره شدم، لباس مشکیش به پوست سفیدش خیلی میومد و میتونستم شکم باریک و لاغرش رو به خوبی ببینم. دریا_شبیه ماریا شدم، نه؟ _نه. نه، تو شبیه خودتی. دریا_این استایل بهتره یا استایل قبلیم؟ به رژ قرمزش خیره شدم. _دوتاش قشنگه.‌ دریا_اگه قرار باشه با یکی از استایلام وارد رابطه بشی کدوم رو انتخاب میکنی؟ کمی از سوالش جا خوردم. با نگاه سنگینش داشت نگاهم میکرد. _نمیدونم. سرشو کج کرد و لیوان نوشابه رو از روی میز برداشت و کمی ازش خورد. دریا_من هنوز منتظرم.. _این. سرشو تکون داد و ابروهاشو انداخت بالا. دریا_تو از دخترای لوس خوشت میاد. _بله؟ دریا_هیچی، میگم که توهم یکم به خودت تغییر بدی بد نیست. مثلا موهاتو کوتاه کنی یا تیشرت های لانگ و شلوارای بگ بپوشی. مثل پوریا‌. حس بدی از این حرفش بهم دست داد. _پوریا کیه؟ دریا_همون پسره که درو برامون باز کرد. هم دانشگاهیمه. ابروهامو انداختم بالا و با لحنی سرد گفتم؛ _هرکسی تیپ و استایلی داره. همه نباید شبیه هم باشن. دریا_الان به من تیکه انداختی؟

هرکس که کنار شمشیر زندگی کند، با شمشیر هم خواهد مرد.

من خود از آتش بودم و تو مرا از آتش جهنم میترساندی.

نفرت از لبخند تو غریب ترین چیزی که در دلم پنهان بود.

خاکی سردتر از شب اول زمستان‌.