𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 832
Підписники
+424 години
-97 днів
-4530 день
Архів дописів
2 832
#part42
درحالی که جوابش رو با گفتن به درک میدادم رفتم توی دستشویی و درو بستم و قفلش کردم.
البته که تنها با قفل شدن بسته میشد.
جلوی اینه شکسته ای که بعضی از قسمتای جیوه پشتش کنده شده بود و بدون انعکاس تصویر به نظر میرسید ایستادم و به خودم خیره شدم.
چشمام سرخ سرخ بودن و قلبم هنوز خیلی تند میتپید.
داشتم از شدت گرما و داغی بدنم از بین میرفتم.
اب دهنم رو قورت دادم و دو مشت اب یخ به صورتم زدم.
نمیدونم چرا اینطور شده بودم، شاید چون توی همه این سالها حتی جرعت پورن نگاه کردن رو هم نداشتم.
چرا که ابوهادی بارها بهم تذکر داده بود که جنهاش همه چیز رو حتی سرچ گوگل منو بهش اطلاع میدن و من واقعا نمیخواستم به خاطر دیدن چندتا فیلم سکسی مسخره محدود بشم، کتک بخورم یا گوشیم رو از دست بدم.
هرچند که همون چندتا فیلم سکسی مسخره چیزهایی بودن که حس میکنم تا ابد قراره توی حسرت های دست نیافتنی و محالم دست و پا بزنن.
همه این ها باعث شده بود که من حالا حتی از لمس و نزدیکی به همچین ادم مسخرهای انقدر واکنش نشون بدم و حالم خراب بشه.
اصلا دلم نمیخواست وضعیتمون ادامه پیدا کنه چون احتمالا کنترل خودم رو از دست میدادم و کاری میکردم که نباید.
جدای از اون قصد و غرض هیوا به هیچ عنوان معلوم نبود و نمیشد بهش اعتماد کرد.
به چهره خیس خودم نگاه کردم.
ابروهام نامرتب شده و مژه هام به هم چسبیده بود.
انگار که سرخ شده بودم، ولی نه از خجالت از گرما.
البته اینکه هیوا با بند به طور وحشیانه ای به جون صورتم افتاده بود هم بی تاثیر نبود.
بلاخره خیلی سریع حالم بهتر شد و به حالت عادی برگشتم.
از دستشویی که خارج شدم خبری از هیوا توی خونه نبود.
اتاقم خالی بود و میتونستم بلاخره با خیال راحت به تخت نه چندان گرم و نرمم پناه ببرم.
لامپ رو خاموش کردم و گوشیمو از توی شارژ کندم.
دراز کشیدم روی تختم و با وجود تمام فنرهای از جا در اومدش احساس راحتی کل وجودم رو گرفت..
...
حور_خب حالا میخوای چیکار کنی؟
سرم رو بلند کردم و نگاهم رو از مارمولک بزرگ قهوه ای رنگ روی دیوار که خیلی سریع حرکت میکرد و میرفت تا پشت خاک انداز قایم بشه گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که با قاشق مخصوص هم زدن خورشت خاک خشک باغچه رو میکندم گفتم؛
_نمیدونم.
من هنوز درست حسابی برای سد لوبیا سوگواری نکردم.
درحالی که به فنچ خشک شده و بی جون توی جعبه جواهر نگاه میکرد گفت؛
_مگه خیلی دوستش داشتی؟
شونمو انداختم بالا و به این نتیجه رسیدم که واقعا از پرنده ها و به خصوص فنچ ها خوشم نمیومد.
موجودات احمقی بودن و خیلی جون میکندن و صدای خیلی گوش خراشی داشتن.
مخصوصا فنچ ها که حتی کوچیکتر از اونی بودن که بشه دستمالیشون کرد و فقط باید براشون کیلو کیلو دونه خرید.
اما خب نمیدونم چرا وقتی که سید لوبیا مرد دوست داشتم براش یه خاکسپاری باشکوه برپا کنم که چشم ابوهادی دربیاد.
بلاخره یکی از اعضای این خونه که قطعا من نبودم باید به ارامش میرسید.
حور درحالی که توپ پلاستیکی چند لایهش رو سمت در حیاط پرت میکرد گفت؛
_بزار من بقیش رو بکنم.
خسته شدی.
از خدا خواسته قاشق بزرگ رو دادم دستش و خودم رو کشیدم عقب.
_کاش میومدی ظرفارو برام میشستی چون اونا بیشتر از کندن زمین خسته و ناراحتم میکنن.
پوست مثل برفم اذیت میشه.
با لبخندی که روی لبای نازک صورتیش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و گفت؛
_ظرفا خونه خودمونو باید بشورم.
سرم رو تکون دادم و سید لوبیای خشک شده رو از توی جعبه جواهر در اوردم و گفتم؛
_اره مامانت که بیچاره نمیدونه ایستادن چطوری بود و نشسته هم که نمیشه ظرف شست.
خواهرتم که فقط بلده دم و دستگاهشو بشوره تا یه وقت زیگیل تناسلی ای چیزی نگیره.
حور که اصلا بابت توهینام به خانواده نه چندان گرامیش ناراحت نشده بود و تازه خوشحالم به نظر میرسید گفت؛
_فکر کنم داشته باشه.
لبخندم از بین رفت و سر جام خشک شدم.
_چی؟
هیوا زیگیل تناسلی داره؟
حور_اره فکر کنم.
قاشق رو محکم فرو برد توی چاله و ادامه داد؛
_اخرین بار که داشت.
دلم میخواست داد بزنم و گریه کنم.
حتی شاید دستام رو قط کنم.
خداروشکر دستم به سوراخ سنبه هاش نخورده بود مگه نه اونوقت باید با زیگیل هم کلنجار میرفتم.
نه که خیلی خوشگل و گوارا بودم، اونم در میوردم.
به زور گفتم؛
_تو از کجا میدونی؟
حور_چندروز پیش داشت با مامانم راجبش بحث میکرد میگفت طلاهاشو بفروشه بره دکتر.
مامانمم گفت برو از عموت که باعث شده از اینا دربیاری پول بگیر.
با صدای گوش خراشی خندیدم و گفتم؛
_کار و کاسبیش کساد شد.
شونش رو انداخت بالا و چیزی نگفت که ادامه دادم؛
_زیگیل تناسلی رو سینه هم در میاد؟
حور_مگه اونجا جز تناسله؟
_نیست؟
چشماش رو چرخوند و سید لوبیا رو از دستم گرفت و گذاشت توی جعبه و درو روش بست.
حور_نمیدونم.
بنظر خودت سینه هات جز تناسلت حساب میشن؟
ضربه محکمی به دستش زدم و گفتم؛
_اه خفه شو شپش.
2 832
چنل vip, پارت 99.
هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@Vipadmind
2 832
#part41
به سینه های شکلاتی و نیپل های قهوه ایش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.
قبلا وقتی که سنش کمتر بود سینه های خیلی قشنگتری داشت.
الان اما کمی شل و افتاده به نظر میرسیدن.
ولی خب فقط یکم، اگر کسی از دور یا بدون دقت زیاد نگاه میکرد اصلا متوجه این موضوع نمیشد.
این به خاطر بزرگتر شدنشون نسبت به چندسال پیش بود..
به خاطر حرکت دستاش روی صورتم، تند تند روم بالا پایین میشد و سینه سمت چپش به بازوم میخورد.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_میخوام بهش دست بزنم.
لبخندی زد که دندون های خرگوشیش نمایان شدن.
با صدای گرفته و سرما خوردش که بخاطر عمل ناموفق دماغش بود گفت؛
_دست بزن.
دستم رو بردم جلو و سینش رو توی مشتم گرفتم.
انگار منتظر همین اتفاق بود چون از کنارم بلند شد و روی شکمم نشست.
داشتم زیرش له میشدم ولی با این اوصاف مشکلی با این موضوع نداشتم.
اب دهنم رو قورت دادم و سینش رو فشار دادم.
خیلی خونسرد و بی توجه بهم داشت کارش رو انجام میداد و بدنش سرد بود.
انگار نه انگار که توی یه موقعیت تحریک کننده قرار داشت.
کاملا بیخیال و بی حس بنظر میرسید.
من اما اون زیر داشتم از شدت گرما و هیجان عرق میکردم و قلبم خیلی تند میتپید.
اخرین باری که توی یه موقعیت تحریک کننده قرار گرفته بودم چهارده سالم بود و درک درستی ازش نداشتم.
اون زمان خود هیوا به من درمورد سکس گفته بود و برام توضیح داده بود که چیه.
اونموقع هر حسی که بهش داشتم به خاطر چیزهایی بود که برام تعریف میکرد و انقدر خوب ازشون حرف میزد که دلم بخواد با خودش تجربشون کنم.
گذشته از اون تنها ادم نزدیکی بود که اطرافم وجود داشت و هیچوقت فرصت نشده بود با ادمهای جدیدی ارتباط برقرار کنم و بتونم بفهممشون و راجب بدن و رازهاشون کنجکاو بشم.
من تا کلاس چهارم توی خونه درس خونده بودم و بعد از اون ابوهادی به زور مدرسه ثبت نامم کرد.
پس به خاطر این موضوع بچه خیلی منزوی و غیر اجتماعی ای بودم و حتی جرعت حرف زدن توی اجتماع رو نداشتم.
به همین دلیل هیچکس توی مدرسه هیچوقت باهام دوست نمیشد و همیشه یه گوشه تنها مینشستم و نون پنیرهای بدون طعم و مزه آنسه رو میخوردم.
علاوه بر اون توی خونه به طرز بدی تحقیر میشدم و ابوهادی و انسه تک به تک مشکلات و ضعفهام رو توی سرم میزدن.
انسه همیشه میگفت سینه ها و پایین تنم کوچیکه و شبیه دخترای نوجوون نیستم.
درمورد رنگ پوستم، حالت چشما و لبام، اندامم و هرچیزی که به بدنم مربوط بود نظر میداد و ابوهادی از اون طرف ضعف های اخلاقی و مشکلات روحی روانیم رو توی سرم میکوبید.
اینکه چرا هیچکاری رو درست انجام نمیدم، چرا به اندازه کافی به بزرگترام احترام نمیزارم، چرا مثل دخترا رفتار نمیکنم و چرا صدام اون ظرافتی که باید داشته باشه رو نداره.
البته این ها فقط توی موقعیت های تنهایی بود، اگر جا داشت کاری میکردن توی جمع یا ملع عام ریش و سیبیل دربیارم و با صدای معین زد حرف بزنم و همه جام صاف و صوف باشه.
کم کم بزرگتر که شدم، توی پیج ها و اینترنت عکس دخترا و مدلهارو دیدم و متوجه شدم که نه تنها فرق زیادی باهاشون ندارم بلکه با خیلیهاشون برابری میکنم.
البته اون کمبود اعتماد بنفسم راجب بدنم همچنان باهام مونده بود و جدای از اون کل بدنم پر از جای تیغ، سوزن و کتک هایی بود که میخوردم.
همین کاراشون باعث میشد که اگر هم شرایطش رو داشتم دلم نخواد با کسی وارد رابطه بشم و اجازه بدم بدنم رو ببینه.
چه دختر چه پسر..
البته که به هیچ عنوان شرایط اینکار رو نداشتم.
کم کم انقدر این حرفاشون زیاد شد که باور کردم که واقعا یه مشکلی دارم و کامل نیستم.
زشت و غیر عادی و بد هیکلم و هیچکس ازم خوشش نمیاد.
هیچوقت نمیتونم وارد رابطه بشم و یا سکس داشته باشم.
به تک به تک اینها ایمان داشتم، تا جایی که الان نظر هیچکس راجع به تیپ و قیافم برام مهم نبود.
به رفتارام فکر نمیکردم، حرفام رو قبل از زدن مزه مزه نمیکردم تا ببینم ایا واقعا درستن و کسی رو ناراحت میکنن یا نه.
بیخیال بودم و هیچ چیزی اونطوری که باید روم تاثیر نمیزاشت و ناراحتم نمیکرد.
فقط الان داشتم جلوی تینا و دوستاش طوری که نبودم رفتار میکردم.
مثل یه ادم پولدار.
به خودم که اومدم دستم از شدت عرق مرطوب شده بود و به قدری داغ بود که گز گز میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاه خمارم رو از بدنش گرفتم و با دست پسش زدم و از جام بلند شدم.
تازه تونستم متوجه وضعیتم بشم، کل صورتم میسوخت و میخارید.
هیوا با تعجب نگاهم کرد و گفت؛
_چیشد؟
با اینکه ابوهادی امشب قرار نبود برگرده به زور گفتم؛
_الان صاحبخونه پیداش میشه.
توهم شرتو کم کن برو بالا که نبینتت سر من خراب بشه.
از تیکهم هیچ ناراحت نشد و حالت چهرش تغییر نکرد، سوتین نسبتا کهنش رو برداشت و درحالی که نخ رو روی زمین مینداخت گفت؛
_خیلی خنده دار شدی، نصف صورتت مونده.
2 832
تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم
نمي شد با تو بد باشم نمي شد از تو برگردم
نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم
نه آن تعميدي رودم نه آن مريم ترين مريم
منم همسقف ديروزي که عطر خانگي دارد
که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد
کمي به من مدارا کن کمي با من مدارا کن
صبوري کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن
اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار
اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار
منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد
که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد
2 832
اما تورا طور دیگری میخواهم، اگر کور شوم با گوشهایم میبینمت، کر شوم با چشمانم میشنوم، درد بکشی با دست هایم میبوسم و لبانم نوازشگر موهایت خواهد بود.
و در اخر؛
اگر نمانی با خیالم چالت خواهم کرد.
2 832
راستیی کینپورش رو از کجا دانلود کردی؟
من هرچی میگردم نمیتونم چنل برای دانلود بیال پیدا کنم جثحثتیاییتیت
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
