𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 828
Підписники
-224 години
-27 днів
-3630 день
Архів дописів
2 828
#maslakh
#part247
مرده با اخم گفت؛
_شما این کفشو پرت کردین؟
دایان سرشو تکون داد و گفت؛
_اره ملیکا بود.
ملیکا_دایان!؟
مرده_ملیکا کدومتونه؟
به ملیکا اشاره کرد و گفت؛
_این دختره.
مسیحا_دایان الان بلند میشه میزنمونا.
دایان که انگار تازه متوجه ماجرا شد رفت سمت مرده و کفششو برداشت و گفت؛
_خیلی شرمندم ما حواسمون نبود، اصلا حالا که اینطوره شامتونو مهمون ما باشید هرچیم خواستید سفارش بدید.
بازم شرمنده.
در گوش مرده یچیزی گفت و اومد سمتمون.
ملیکا_خیلی بیتربیت و بیشعوری.
دایان_خب حالا دیدی که نجاتت دادم، جونتو مدیون منی.
مگه نه الان خشتکتو پاره کرده بود سرتو کرده بود توش.
به زور جلوی خندم رو گرفتم.
مسیحا_اذیتش نکن.
دایان_دو کلمه از گوه خور عروس.
مسیحا_زهرمار.
بیمزه.
_چیزی زدی؟
موهاشو از توی صورتش زد کنار و گفت؛
_بابا توی تاکسی یکی چسید از اونموقع تا الان من گیجم.
بو گوجه و عدس گندیده میداد.
مسیحا_ولی تو با ماشین خودت اومدیا.
خندیدم و گفتم؛
_حتما خودت چسیدی انقدر بو میداده که یادت رفته خودت بودی.
ملیکا_اره توهم زدی به خاطر کوک.
دایان_بابا ناهار ابگوشت داشتیم، نخود داشت هرکدوم اندازه کله ملیکا.
مسیحا_این بده.
ملیکا_از این به بعد بو اومد میفهمیم که تو بودی.
مسیحا_این بده.
دایان_زهرمار و این بده.
برو سفارش بده مردیم گشنگی.
مسیحا_اسکل خان ابکی باید خودشون بیان سفارش بگیرن.
هرچهار نفرمون سکوت کردیم.
کمی بعد یه گارسون اومد و سفارشارو گرفت.
حس دلپیچه بدی داشتم برای همین کفشامو پوشیدم تا برم دستشویی.
مسیحا_کجا میری بچه.
_میرم برینم.
دایان_عه بچه ها اونی که میچسید و پیدا کردم.
_برو بابا چسو خان.
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت اخر رستوران.
وارد دستشویی شدم.
خلوت خلوت بود و هیچکس توش نبود.
بعد از انجام کارم رفتم سمت روشویی تا دستامو بشورم که صدای خر خر اومد.
از توی اینه به پشت سرم خیره شدم، در یکی از دستشویی ها بسته بود و غیر از اون همه باز بودن.
توجهی نکردم و سرمو برگردوندم که صدای گریه زنی رو شنیدم.
یه جوری گریه میکرد انگار داشت درد میکشید.
کمی ترسیدم، چرا باید از توی دستشویی صدای گریه بیاد؟
در سفید رنگ باز شد و یه زن چاق و چادری ازش اومد بیرون.
این داشت گریه میکرد؟
خیالم راحت شد که حداقل جن نیست و انسانه.
زنه مدام دماغش رو میکشید بالا و خیلی پر سروصدا دستاشو میشست.
درحالی که دستام رو میشستم بهش خیره شدم.
نیم نگاهی بهم انداخت و رفت سمت در که صدای تق تق بلند شد.
اخه کی با چادر کفش پاشنه بلند میپوشه.
نگاهم که به پاهاش خورد نزدیک بود سکته کنم.
نه تنها سم داشت بلکه دوتا پای لاغر و پشمالو به رنگ قهوه ای داشت که شبیه پای اسب بود.
دادی زدم و رفتم عقب که برگشت سمتم و بهم خیره شد.
چسبیدم به در یکی از دستشوییا و صلوات فرستادم که انگار قاطی کرد چون مثل اسب شیهه کشید.
دوید سمتم که دوباره داد زدم و چشمامو بستم.
صدای تق تق قط شد و انگار کسی درو باز کرد.
با ترس چشمام رو باز کردم و به در خیره شدم.
یه دختر با مانتو ابی بلند وایساده بود توی چهارچوب در و با تعجب نگاهم میکرد.
سرمو انداختم پایین و بدون حرف از کنارش رد شدم.
رفتم و پیش مسیحا نشستم.
مسیحا_چرا رنگت پریده؟
خوبی؟
دایان_معلومه دیگه بابا، رفته هرچی تاحالا خورده رو ریده ضعف کرده.
مسیحا_بیمزه.
ملیکا خندید و گفت؛
_خیلی بامزست که.
و دست کرد توی موهای دایان و لپاشو کشید.
ملیکا_کیوووت.
خندم گرفت.
مسیحا_به چی میخندی.
رفتم جلو و در گوشش گفتم؛
_نگاه چطور ذوق میکنه دایان بهم میرینه.
خندید و گفت؛
_نه بابا.
چیزی نگفتم.
غذامونو که اوردن بدون حرف مشغول خوردن شدیم.
موقع خوردن همش فکرم پیش سامیار بود.
یعنی الان داشت چیکار میکرد، خوشحال بود یا ناراحت..
بازم با باباش دعواش شده بود و یه گوشه کز کرده بود و نقاشی میکشید؟
سامیار کلا ادم منزوی ای بود و این چندوقت منزوی ترم شده بود.
دایان_مسیحا هول نکن اروم بخور.
بخدا غذات پا در نمیاره.
مسیحا درحالی که روی غذاش دوغ میخورد گفت؛
_خیلی گشنمه، از دیشب چیزی نخوردم.
ملیکا_اره اونشبم اومده بود پیش من از ظهر تا صبح هیچی جز میوه نخورد.
مسیحا_چه ربطی داشت.
_کدوم شب؟
ملیکا_سه روز پیش.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
یهو یادم افتاد که سه روز پیش به مسیحا زنگ زده بودم و گفته بودم بریم بیرون اما به بهونه اینکه حالش بده نیومد و سریع گوشیو قط کرد.
پس پیش ملیکا بوده..
به مسیحا خیره شدم.
با اخم زل زده بود به ملیکا.
حتما ازش ناراحته که چرا گفته و پنهان کاریشو خراب کرده.
نوشابمو تا ته سر کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
مسیحا_کجا؟
_سیر شدم، میرم یکم پیاده روی کنم.
مسیحا_رستا خواهشا بشین غذارو کوفتمون نکن.
2 828
#maslakh
#part246
با چشمک زدن لامپ حموم از توی فکر در اومدم و به سقف خیره شدم.
یه مگس دور لامپ میچرخید و خودشو میکوبید بهش.
لامپ دوباره چشمک زد و برای یک ثانیه خاموش شد..
همینمون کم بود.
رفتم زیر اب تا شامپوهامو بشورم و قبل از کامل خاموش شدن برم بیرون که از پشت در صدای حرف اومد.
با تعجب به در بسته خیره شدم.
یعنی مامان برگشته بود؟
ولی اونکه تازه رفت..
لامپ که دوباره خاموش شد خیلی سریع چشمامو بستم و سرمو شستم.
با نشستن دستی روی شونم جیغی زدم و رفتم عقب که لیز خوردم و سرم با دیوار برخورد کرد.
_اخ..
دستمو گذاشتم روی سرم، خیلی درد گرفته بود.
از سمتی هم سرم گیج میرفت و احساس ضعف میکردم.
صدای شر شر اب توی گوشم میپیچید و باعث میشد حس کنم که دارم توهم میزنم.
با پیچیده شدن دستی دور مچ پام چشمام باز شد و جیغی زدم.
یه دست خیلی لاغر و استخونی از توی راه اب بیرون اومده بود و پامو گرفته بود.
پامو محکم کشیدم عقب که دسته ول شد و همون لحظه لامپ روشن شد.
چسبیدم به دیوار و با ترس به اطرافم خیره شدم.
حموم خالی بود..
از روی زمین بلند شدم که کمرم تیر کشید.
ابو بستم و حوله رو برداشتم و خیلی سریع از حموم زدم بیرون.
حوله رو پیچیدم دور خودم و به حموم خیره شدم.
فضای داخلش پر از بخار بود و حالا که ازش خارج شده بودم چشمام کمی تار میدید.
شاید هم به خاطر ضربه ای بود که به سرم خورده بود.
از ترس و سرما میلرزیدم و سر و کمرم درد میکردن.
مچ پام هم سوز میداد..
این اتفاق واقعا افتاده بود یا توهم بود؟
نکنه جنا دوباره پیداشون بشه؟
باید زودتر برم.
خیلی سریع لباسامو پوشیدم و موهامو خشک کردم.
همش پشت سرمو نگاه میکردم و قلبم تند تر از همیشه خودشو به سینم میکوبید.
احساس میکردم یکی توی خونست که سعی داره اذیتم کنه و منتظره پشتمو بهش بکنم تا بیاد سمتم.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم و صلواتی فرستادم.
رفتم سمت کمد و با ناراحتی به لباسای توش خیره شدم.
همشونو مسیحا بارها دیده بود و دیگه لباس جدیدی نداشتم که بپوشم.
باید برم خرید و لباس بخرم، اما با کدوم پول!
هودی مشکیمو در اوردم و روی تیشرت سفید رنگم پوشیدم و کلاهمو سرم کردم.
بعد از زدن یه گردنبند و ادکلن و برداشتن کلیدا و گوشی از خونه خارج شدم.
یه اسنپ گرفتم و به رستورانی که مسیحا گفته بود رفتم.
بعد از رسیدن به مقصد از ماشین پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم.
یه رستوران سنتی جلوم بود که توی یه فضای سبز خیلی قشنگ قرار داشت.
یه دیوار بزرگ داشت که ازش اب میریخت پایین و جلوش کلی سنگ های بزرگ بود.
یه دریاچه بزرگ پر از اردک روبه روی ساختمون قرار داشت که توش چندتا قایق شنا میکردن و دور تا دور دریاچه کلی ادم ایستاده بودن.
وارد محوطه شدم و رفتم سمت رستوران، باغچه ها پر از گلهای اطلسی و شب بوهای سفیدرنگ بودن و بوی کباب با بوی گل ها مخلوط میشد.
وارد رستوران شدم و به اطرافم نگاهی انداختم.
تونستم مسیحا و ملیکارو ببینم که روی یه تخت سنتی نشسته بودن و سر ملیکا پایین بود و مسیحا پشت به من نشسته بود.
رفتم پیششون و بهشون سلام کردم و با ملیکا دست دادم.
مسیحا از روی تخت بلند شد و اومد سمتم و بغلم کرد.
دستمو کشیدم پشت کمرش و گفتم؛
_چطوری؟
مسیحا_خوبم.
کفشامو در اوردم و کنار مسیحا نشستم.
روبه ملیکا گفتم؛
_چه خبر ملیکا؟
ملیکا_سلامتی.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
دایان_بچه ها یه خبر مهم براتون دارم.
سرمو بلند کردم و به دایان خیره شدم.
مسیحا_چه برایمان اورده ای مارکو.
دایان_من یکی از اردکا اینجارو انگولک کردم الان صاحبش داره دنبالم میگرده انگولکم کنه.
با خنده گفتم؛
_بیا تو کیف ملیکا قایم شو.
ملیکا_اونجا چرا؟
_چون همیشه کیفات اندازه کل هیکلته.
مسیحا زد زیر خنده و ملیکا یه نگاه چپ چپ ساختگی بهم انداخت.
ملیکا_دختره ی بیتربیت.
دایان_بچها حس میکنم انگشت انگولیم داره اتیش میگیره.
مسیحا_چرا؟
سامیار_نمیدونم این اردکا چی میخورن که کونشون انقدر داغه.
حالا خوبه دولمو نکردم توش مگه نه پشمام کز میخورد.
مسیحا_اه حالمونو به هم زدی مرتیکه.
بیا بشین چرت و پرت نگو.
دایان_منو از کفشام میشناسن، باید کفشامو مخفی کنم.
با خنده بهش خیره شدم.
از چشمای خمار و لحن کشیدش معلوم بود که یا مسته یا روی مواده.
_خودتو نمیشناسه کفشاتو میشناسه؟
دایان_اره من دایانلا ام.
کفششو باز کرد و گفت؛
_کفشامو پرت میکنم پیش اون زنه تا فکر کنن کار اونه.
و کفششو پرت کرد اونور که رفت افتاد وسط سفره تخت کناری.
با چشمای باز به روبه روم خیره شدم.
یه خانواده با دوتا زن و دوتا بچه و یه پیرمرد بودن که همشون برگشته بودن و داشتن مارو نگاه میکردن.
خداروشکر کفشه نخورده بود توی غذای یکیشون!
مسیحا_خاک بر سرت کنن دایان.
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#لیتل حشریــ💦یکه #ددیش تنبیهش میکنه🔞
لخت شده بودم و از #ح*شر زیادی رو تخت پاهامو باز کرده بودم و #انگشت #فاکم تو #سوراخم جلو عقب میکردم ♨️
عااه #میکشیدم که ددی وارد اتاق شد
خودمو جمع و جور کردم و #پتو رو کشیدم روم ک
اشاره کرد جلوی پاش #بخوابم پاهامو از هم باز کنم
با این کار #سوراخ قرمز شدمو میدید
https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk
https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk
❌هشدار: رمانی با صحنه های #هااات🥵
رمانش پین نشده بود لفت بده بیب
2 828
Repost from N/a
🔞گپ پ*ورن زدیم 👇🏿
❌ #میسترس هات یجوری ک*صشو داخل دهن اسلیوش جا میده بیا و ببین🤤💦
📤مشـ ـاهـ ـده فـ ـیـ ـلم📤
❌ #مجلس معرفی و تست و خرید #اسلیوبوی ها😈🔥
📤مشـ ـاهـ ـده فـ ـیـ ـلم📤
2 828
Repost from N/a
#𝗗𝗮𝗱𝗱𝘆_𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲𝗯𝗼𝘆👼🏻✨
🌈ددی خشن و شیطون & لیتل مظلوم و هورنی 🌈
#هقددینتنببشید ددی به چشمای پر التماسم نگاه کرد
با دیدن #دیک ددی لبم رو به #دندون گرفتم و پاهامو باز کردم 🫦
_ددی تولوخدا🥺
آروم نصف مردونگی شو #داخلم فرو کرد و با خنده در آورد
چند بار همین کار رو #تکرار کرد و نفسم دیگه بالا نمیومد😣💦
#موهامو گرفت و #سرمو کشید عقب ..
~~~~
- #اییییی ددی #غلط کلدم #ببشید!🥺
لیتلی بویی که هم مامی داره هم ددی🥺🍓🧸
پر از رمان 🤤 گیف 💦 ویدیو های لیتل و ددی 🔥 کیا رمان لیتل بوی میخان🔞
روش های ارض.ا کردن لیتلت👇🏽
https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk
https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk
2 828
Repost from N/a
هورنی هستی🍑 💦
شب جمعه نزدیکه 🙇🏼♀🙇🏼💔
سینگلی دنبال فیلم میگردی 🔞♨️
🏳🌈࿌🏳🌈࿌🏳🌈࿌🏳🌈࿌🏳🌈
👈🏻پنج تا فیلم لزبین بزن روش👉🏻
👈🏻پنج تا فیلم گی بزن روش👉🏻
👈🏻پنج تا فیلم مستر و اسلیوگرل👉🏻
👈🏻پنج تا فیلم میس و اسلیوبوی👉🏻
🏳🌈࿌🏳🌈࿌🏳🌈࿌🏳🌈࿌🏳🌈
🔱برای همه گرایش ها و رول ها🔱
💯|• @films_lgbt_bdsm •|💯
2 828
لزبین❌🍓 اسمات🍓❌
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
_ بخوام زن خودمو #حامله کنم کی میخواد جلومو بگیره؟
روی تخت به عقب هلش دادم.
_ خفه شو چجوری میخوای #حاملم کنی؟
روم خیمه زد و دستامو قفل کرد، زانوش میون #پاهام بود و دوباره داشتم #استرس میگرفتم...
_ کار سختی نیست.
دستش که روی #سینه هام اومد ترسیده زیرش تکون خوردم...
- پریودم الما، #پریودم
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 828
#گی🔞🚫 #خشن🔞🚫
_ #پاهاتو باز کن
#سرخ شده کاری که میگفت رو انجام داد.
_ ژ... #ژل روان کننده اونجاست
_ نیازی بهش نداریم
وحشت زده #زیرش تکون خورد که ضربه آرومی به صورتش خورد...
- یعنی اونقدر #تنگی که بدون روان کننده دردت بگیره؟
چشم هاشو بست نبینه #اشک هایی رو که حلقه زده بودند.
چرا باور نمیکرد اولین بارشه؟
- شاهین من... من #باکره هستم...
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 828
گی🔞 اسمات🔞
-#بدنم درد میکنه
چشم در چشمش لب زد...
-زیر یکی دیگه بودن #درد نداره؟
شایدم فقط رابطه با من فاقد #لذته!؟
حالش بد بود، با حرکت دست شاهین روی بدن #لختش بدتر هم میشد.
-نکن، #اذیتم نکن
_ حالا حالاها مونده تا بفهمی #اذیت چیه.
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 828
Repost from N/a
⛓⊰ پارتنر برای BDSM میخوای ولی نمیدونی شخصی که مشخصات مورد نظرتو داشته باشه رو از کجا پیدا کنی؟🙎🏻♀❗️
⛓⊰ این چنل با فرم پارتنریابی کارت رو راحت کرده👌
https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
بیبیگرلبرت/لیتلگرلحشری/اسلیو/و...🐈🌩
ددی/دام/مستر/لزبین/میسترس/شوگر/و...🐈⬛️🌨
پارتنرت اینجا بردار😉🔥
https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
2 828
#به_اشتباه_فکر_میکنه_همسرش_بهش_خیانت_کرده⛓🔞❌
_ #کمربند دستم رو درد میاره
_ به درک
#پاهاش رو از هم باز کرد و زیپ شلوار خودش رو پایین کشید.
_ حقته که #درد بکشی
ترسیده خودش رو تکون میداد اما دست های پسر بزرگتر روی مچ پاها #اجازه فرار کردن نمی داد
_نمیخوام لعنتی ولم کن
نمیخوام #رابطه داشته باشم
هنوز چند ساعت هم نشده، #بدنم دیگه طاقت #سکسو نداره.
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 828
Repost from N/a
چنل پارتنر یابی ددی و مامی ها🔥
✧ چند وقته که دنبال یه ددی جذاب میگردی 🥂
✧ دلت یه مامی مهربون میخواد ⚡️
✧ اسلیوی میس نداری 👠
✧ یه رل تامبوی و هارد بوچ صصکی میخوای🏳🌈
اینجا با فرم و ناشناس پارتنرت پیدا کن😍🔥
𓏲ּ ֶָ⬩ https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
𓏲ּ ֶָ⬩ https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
𓏲ּ ֶָ⬩ https://t.me/+qj0DWXBqO904NDI0
2 828
❌توجه توجه❌
یه چنل #اسلیو_دونی مخصوص کوبص بازی🍑 ݃𓏲
𖤐 🔱੭࣪•ʾ 𝑩𝑫𝑺𝑴 & 𝑳𝑮𝑩𝑻 🥂💦┅❧🔱🐈⬛🩸 ˎˊ˗
💯 بیا ی حالی به #خودت بده و پاتنرتو پیدا کن 😈👅 ﹆
#بچه_مچه_نیاد +¹⁸⚠️
https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk
https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk
2 828
#دختری که گیر شش تا برادر #دیوونهووحشی میوفته و کلی #اتفاق براش پیش میاد و در اخر #ششعاشقدیوونه که اونو به #مجبور میکنن که هرشب با تو اتاق #یکیشون باشه ..🔞🚫♨️⛔️
بیا ببین #چطوری دخترهه از دوتا #سوراخش پارهه میشهه😱💦🔞
_ #هوووففف این چه ک.. ص #صورتی #تنگی دارهه #داداشش میتونم ساعت ها #داخلش #تلنبه بزنم #گشاد شههه زیرم
_آههه بیا ببین چطوری دارهه برام #ساک #میزنهه زبون خوبی هم دارهه خوب بلده #بخورههه 🙊🔥💦
https://t.me/+9D8UIZL_Uyo0MTA0
https://t.me/+9D8UIZL_Uyo0MTA0
2 828
Repost from N/a
『 متنوعترین چنل #پارتنریـابــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌈 𝐁𝐃𝐒𝐌 ♟✨ 𝐋𝐆𝐁𝐓𝐐 』➳
↬ •° #لزبین ✿💦 .•° ↬ •° #بوچ ✿🏳🌈 .•°
𓋜 #مستر *. ‧₊˚🕯. 𓋜・゚: #میسترس🩸 *. ‧₊˚.
↬ •° #گی ✿❤️🔥 .•° ↬ •° #پارتنر_پولی .•💸°
೫ ⃟ حتـــــــــــــــــــــــــــــــــ فرم های مخصوص #فتیش 🤍داریمـــــــــــــــــــــــــــــــــ🐈⬛️ .
⋇⋆✦⋆⋇❃.✮:▹◃:✮.‧⁺˚*・༓☾☽༓・*
『』➳ https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🖤🍚
『』➳ https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🖤🍚
با بهترین رمان ها🔥🤤
پسره همجنسگراست و خودش نمیدونه 😶 تا اینکه با دیدن همکارش #شق میکنه 🙈💦🔞
+ چرا مال تو انقد بزرگه ؟ 🤕
_ بزرگ دوس داری ؟ 😏🔥
+ ببند بابا خودم بزرگترشو دارم ... 😒
_ در بیار ببینمش ...🤨
+ نمیشه ! سر کاریم ... یکی بیاد تو نمیگه این دوتا مرد گنده با هم چه غلطی میکنن ؟😪💥
+ اگه برات بخورمش چی؟😎👅💦
『』➳ https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🖤🍚
『』➳ https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🖤🍚
2 828
🚫⚠️دلبرسک_سیمن⚠️🚫
با استرس با #لباسعروس روی تخت نشسته بودم و منتظر ددی ها بودم که بلخره اومدن
ددینیما🔥 خوب #بیبیگرل میبینم که حالا کارت به جایی رسیده که بدون اجازه من همچین لباسی میپوشی رادان به نظرت باهاش چکار کنیم
ددیرادان💦هوم باید تنبیه بشه اونم #سخت
با بغض بهشون نگاه کردم
🥺اما ددی امشب شب #عروسیمون بود منم دوست داشتم بهترین باشم امشب .
ددیرادان💦 هوممممممم حالا شاید یکم از #تنبیهت کم کردید
با صورت خیس از #اشک روی پای ددی تکونی خوردم #باسنم از شدت ضربه هاش میسوخت
یهو بلندم کردن و ددی نیما رفت زیرم و ددی رادان اومد روم یهو همزمان با #شدت واردم کردن که نفسم قطع شد و یهو صدای #جیغم اتاق رو پر کرد ولی اونم بی توجه محکم و #عمیق خودشون رو داخلم میکردن که یهو با کار بعدیشون تا مرز #بیهوشی رفتم ....
بیا ببین ددی مستر خشنمون چه بلا هایی سر لیتلگرل مظلوم میارن🔞🚫❌♨️
(لیتلی که تو شب حجله تنبیه میشه😱💦)
(دارای صحنه های خشن⚠️⛔️🚫)
https://t.me/+9D8UIZL_Uyo0MTA0
2 828
تمام زندگیاش را در توهم گذرانده بود ؟
تمام آن شبها روزها ماهها و سالها
همگی دروغ بودند ؟
2 828
Repost from N/a
با #ترس سریع از پله ها بالارفتم و خواستم در اتاق روببندم که #پاشو بین در گذاشت و درو هل دادو #پرت شدم وسط اتاق
با #ترس عقب #عقب میرفتم وبا #گریه گفتم
+ویهان ،ویهان گوه خوردم
دیگه بی اجازت #بیرون نمیرم
#کمربندشو دور دست هاش #پیچید و با #عربده
که چهارستون بدنم #لرزوند گفت
÷خفه شوتخم سگ
مگه من نگفتم حق #نداری پیش اون #بابای حروم زادت بری که از لاشخورم #لاشخورتره هااان وقتی سیاه و کبودت کردم ویه راند جرت دادم میفهمی ادممیشی
صدای #شکافتن هواتوسط #کمربند و.....
#گی_لاو_غیرتی🤤😍
#تاپ_خشن😎
#بات_مظلوم🤤
https://t.me/+XVuc1CZ6Uu05ODc0
