uk
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Відкрити в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Показати більше
2 835
Підписники
-324 години
-57 днів
-7130 день
Архів дописів
تو وسوسه همان صبحی هستی که میخواهم به طلوعش بمیرم، به عصرش شسته شوم و احتمالا بامدادش را دفن خواهم شد.

و در اخر روزی شد که وقتی خورشید بالا می‌امد تورا بیدار نشدم، بادی وزید که بوی عطر تو در ان معلق نبود. گنجشکان اواز لبخندت نمیخواندند، چه غم‌ها که دیگر به هنگاهم خیال تو روا نبود و چه فکر‌هایی که به یاد چشمانت دیگر از سرم بلند نشد. نمیدانم کجا بودی که پشت پلکانم نیامدی، چشم بستم و دیگر لبخندت به من زل نمیزد، باز کردم و تصویرت در اینه نگاهم نیوفتاد. باران گرفت و تو معشوق مناسبی برای درمیان گذاشتن در محفل باران و گریه اسمان نبودی. ندانستم از کی شروع شد که بوسیدن معشوقه‌های دیگرت چشمه اشکم را بیدار نکرد، قلبم به اغوشت که به کسی غیر از من باز میشد نتپید و خونی که میرفت تا مردنم را به تعویق بندازد برای تو نمیجوشید. درست مثل همان یکتا شبی که نفهمیدم چرا نتوانستم به غمت درست بخوابم روزی بیدار شدم و تو دیگر نبودی. بوی تو از دستان و پیراهن و وجود سردم پریده بود. همانطور که هیچگاه درنیافتم که چطور قبل از تویی وجود نداشت، متوجه نشدم که اصلا از کی دیگر متعلق به تو نیستم. تو رفته‌ای و من با جسم خود تنهام.

"و من مدام از خود میپرسم که چرا سرنوشت تورا به من رساند و به من فرصت زندگی با تو را نداد." نزار قبانی.

هوامی، بگذار حوات باشم.

تو همون سیبی بودی که خوردم و به خاطرش به جهنم تبعید شدم.

آن پاسخ‌های بی رحمانه را فراموش نکن؛ به یادشان بیاور تا دلتنگ نشوی. -محمود درویش

و بعضی از انسان‌ها چه بیهوده‌ان، انگار که متولد از فلاکتی تحمیل شده باشند.

photo content
+1

مدادم را روی کاغذ کشیدم تا از نبودت بنویسم، از میان تک به تک خط های دفتر جوانه زدی.

به عشقی که تو مسیر شاهرگته.

فکر کنم باید به توصیه دبیر ادبیات سال سومم گوش کنم و دیگه شعر ننویسم؛)

کجایی تا بگریی، به محفل بی جانم از اشیانه‌ای سرد، به حسرت سوزانم نماندی تا نبینی ماتم بغض سردم کجایی که شبم شد، دلیل مرگ جانم تو رفتی تا بمانم، به سوگت اشک ماتم نماندی تا ببینی رسوایم بی تو هردم کجایی که بی تو اتش، بارید هر دم به جانم هرچه از من نشناختی، قسم به آینه آنم سرم بالای دار بود، تو فکر کردی حرامم کجایی که غروبت، سوزاند تمام جانم.

#part205 دهنم رو باز کردم تا گازش بگیرم اما دستش رو توش فشرد که لبام درد گرفت و نتونستم کاری بکنم. طعم شور پوستش داشت حالم رو به هم میزد. معلوم نبود کجاها رفته و کدوم ور رو خارونده. بازوم رو گرفت و درحالی که دستش رو روی دهنم میفشرد هدایتم کرد سمت خونه. ارشیا_ولش کن بزار زرشو بزنه. بی توجه بهش در رو باز کرد و هولم داد تو که برگشتم سمتش و با صدای بلند گفتم؛ _چه غلطی میکنی؟ اگر جرعت نداری کسی از کارات باخبر بشه چرا انجامشون میدی؟ حتی خودتم با شنیدنشون از خودت متنفر میشی‌، نه؟ در رو قفل کرد و جلوش ایستاد و با اخم گفت؛ _غزل جلوی این پسره دهنتو ببند! پوزخندی روی لبم نشست و بغضم رو قورت دادم. موهام رو که حالا به طرز نامرتبی توی صورتم ریخته بود زدم بالا و با صدایی که میلرزید نالیدم؛ _چرا؟ میترسی پسر عزیزت ازت متنفر بشه؟ انقدر بهش علاقه داری!؟ من حسودی نمیکردم. اصلا برام مهم نبود که این مردک بوگندوی گنده چه رفتاری با بقیه داره. من برای گذشته و رفتارایی که باهام شده بود افسوس میخوردم. دلم برای خودم و تمام بدبختی و کمبود و عقده‌هام میسوخت. نمیدونم حرفم رو چطور برداشت کرد یا پای چی گذاشت که گره ابروهاش کمی باز شد و یه قدم اومد سمتم. اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم که جلوم ایستاد. ابوهادی_من هرکاری کردم برای صلاح خودت کردم. لحنش حالت ترحم داشت. و چه بسا بدتر، حس خیلی بدی رو بهم القا میکرد. انگار داشت زنش رو قانع میکرد که به چه دلیل شب‌ها خونه نمیاد. دندونام رو به هم فشردم و سرتاپاش رو از نظر گذروندم. حالا چشم‌های روشن زشتش قرمز بودن و میتونستم حس کنم که قبل از اومدن من چقدر عصبی بوده. ابوهادی_زنه برات نگفت‌؟ لبام رو کمی از هم فاصله دادم. هم صحبتی باهاش حالم رو به هم میزد. _گفت. سرش رو کج کرد که ادامه دادم؛ _برید خودتون رو خر کنید. ابوهادی_نمیخوام خرت کنم. چون میدونم نمیشی. نگاهم رو ازش گرفتم و به فرش دوختم که ادامه داد؛ _بیشتر شبیه اسبی هستی که باید رام بشه. خیلی سریع نگاهش کردم و اخمام رفت توی هم. دست به سینه ایستاده بود و سرتاپام رو از نظر میگذروند. داشت حالم رو به هم میزد. الان باهام لاس زد؟ قیافم حالت منزجری به خودش گرفت. طرز نگاهش عصبیم میکرد. قطعا حرفا و خشمم رو طور دیگه ای برداشت کرده بود. _اگر حرفات راست باشه، پس اینم راسته که داییات میبردنت تو جنگل و ک.. حرفم رو ادامه ندادم و به جاش لبخندی روی لبم نشست. از دیدن حرص خوردنش لذت میبردم. نگاهم رو به چشماش دوختم که دستش توی موهام نشست. چشمام رو برای لحظه ای کوتاه طی حرکتی کاملا ناخوداگاه بستم اما سریع باز کردم و پوزخندم پررنگ تر شد. درحالی که لبم کج شده بود از حرص نفس نفس میزدم. دستم رو روی دستش گذاشتم که با خشم گفت؛ _خوب میدونم با زنایی مثل تو چجوری رفتار کنم. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _مطمئن باش اگر چنین بلاهایی سرم اومده باشه خوب بلدم روی تو یکی پیادشون کنم. نفسش بوی سیگار میداد. موهام رو ول کرد که لبم رو با زبونم تر کردم. _مطمئن باش منم خوب بلدم جهانیش کنم. همونطور که امار دستمالی شدنای تو در رفت. پس من رو تهدید نکن. البته، اگر نگرانی که اون موش کور نزنتت زمین. کلید رو توی در چرخوند و گفت؛ _تو دهنت رو ببند. منم ردش میکنم بره. این رو گفت و رفت بیرون و در رو به هم کوبید. دستام رو روی موهام کشیدم و بالای سرم نگهشون داشتم. حالا خوب میدونستم باید چیکار کنم.

میگویند؛ هرچیز که در جستن آنی، آنی. پس من تو هستم که مدام از خودم فرار میکنم.

Repost from RAMÉ
نوازش نسیم روی گونه هایت، در پیچ موهایت، روی گردنت.. همه را با لبخندی خرسند میپذیری؟ میشود بپذیری؟ چو آن منم در جلد نسیم جهان را تاب میخورم، بی قرار و بی تابِ نارپوست تو..

گفته بودی که چرا محو تماشای منی انقدر مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.

داریم 250تایی میشیم.🪄 چنل vip, پارت 302, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارس
+1
داریم 250تایی میشیم.🪄 چنل vip, پارت 302, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @vipadmind

photo content
+1

میترسم زندگیم یه فیلم باشه و تو جز نقش‌های اصلیش نباشی.

I dont wanna know If you playin' me keep it on the low Cous my heart can't take it anymore ,and if you creepin pleas dont let me show