𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 841
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-7530 день
Архів дописів
2 838
#part237
نیم نگاهی به چشمهام انداخت و نوشابش رو سر کشید و درحالی که از روی صندلی بلند میشد گفت؛
_زودتر کارمون رو شروع کنیم.
یه کار مهم دارم بعدش.
لبام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
احساس کردم از دیدن دستم کمی ناراحت شد و این کمی قلقلکم میداد.
چرا که این به این معنی بود که براش مهم بودم؟
و یا چون قولم بهش رو شکستم اینطوری نگاهم کرد و گفت زودتر کارمون رو تموم کنیم؟
اخه چیز مهمی نبود، جای کلید بود و تا فردا کاملا ناپدید میشد.
درضمن غیر از اون چه کار مهمی جز من میتونست داشته باشه؟
خودشو اون خراب خانمای دورشو تیکه تیکه میکردم.
نزدیک میز شد و بدون اینکه نگاهم کنه دوتا دستکش مشکی رنگ برداشت و با لحنی معمولی گفت؛
_معمولا برای کامل شدن تتو یا همون روز باید کل کار انجام بشه یا بیست روز بعد چون تا یه هفته رنگش میریزه.
تو که انگار دستتو کردی تو وایتکس انقدر پوستت کم رنگ گرفته.
چیزی نگفتم که در جعبه ای رو باز کرد و از بین چندین بسته سوزنی که توش بود دوتا سوزن خارج کرد.
توی ظرف کوچیکِ سفید رنگ ریخت و صندلیش رو بهم نزدیک کرد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛
_دراز بکش.
کاری که میگفت رو انجام دادم که خم شد و نیم نگاهی به دستم انداخت.
با اینکه دستکش دستش بود اما برخوردش با پوستم حس خوبی بهم میداد.
گوشیش رو برداشت و صدای اهنگش رو زیاد کرد.
تموم مدت بدون حرف اجزای صورتش رو از نظر میگذروندم و مدام روی لبهاش قفل میشدم.
از بازوهای تو پرش شروع میکردم و تا انگشتاش که زیر دستکش قرار داشتن ادامه میدادم.
واقعا داشت گرمم میشد.
نیم نگاهی به چشمام انداخت و دستگاهش رو روشن کرد.
حالا از این فاصله کم میتونستم قسمتی از ترقوه های برجستهش رو که از زیر کراپش بیرون زده بودن ببینم.
نگاهم رو از چهرش گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم.
سوزنش رو به پوستم چسبوند که چشمهام رو از شدت درد بستم.
درحالی که اروم سوزن رو روی دستم حرکت میداد شروع کرد همراه اهنگ خوندن؛
_I feel so unsure
As I take your hand and lead you to the dance floor
As the music dies, something in your eyes
Calls to mind a silver screen and all its sad goodbyes
به لب هاش خیره شدم و دندونام رو به هم فشردم.
نور همچنان به پوستش میخورد و میتونستم بعضی از روزنههای روش رو ببینم.
لبهاش به وسیله یه خط محو سفید از پوست لطیف صورتش جدا میشد و انگار در اثر فشار ریزی که بهشون میداد کمی بیرون تر از حالت طبیعی بودن.
نیم نگاهی به چشمام انداخت.
حالا قلبم از همیشه تند تر میزد.
الان که توی این فاصله کم ازش قرار داشتم..
دلم میخواست دستم رو توی موهاش فرو ببرم.
یا با لب هام اون خط سفید محو رو لمس کنم.
دوست داشتم پوست لبش رو که بدجوری توی دیدم بود با زبون تر کنم و مکش بزنم.
انقدر زیاد که کنده بشه.
_ Im never gonna dance again, guilty feet have got no rhythm
Though it’s easy to pretend, I know you’re not a fool
I should have known better than to cheat a friend
And waste a chance that I’d been given
So I’m never gonna dance again the way I danced with you.
_خیلی درد داره.
دست از خوندن همراه اهنگ برداشت و بهم نگاه کرد.
اراز_من با بی حس کننده کار نمیکنم.
_اهورا چیکار کرد که تونست توی صورتش تتو بزنه؟
نگاهش رو ازم گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا و با خونسردی گفت؛
_چت میکنه.
سرم رو تکون دادم و در سکوت به چهرش نگاه کردم.
کامل کردن تتوم خیلی زود تموم شد، انگار فقط چندتا خط رو جا انداخته بود.
یعنی به این زودی مجبور بودم برم؟
دستمال مرطوب رو روی پوستم کشید که گفتم؛
_بنظرت برای زیر ناف چه طرحی جالبه؟
دست از فشردن دستمال روی پوستم برداشت و بعد از کمی مکث نگاهم کرد.
حالت نگاهش سنگین بود و باعث میشد قلبم رو احساس نکنم.
انگار که توی یه ترن هوایی بودم.
احساس کردم کج شدن لبش رو کنترل کرد.
کمی کشید عقب و با خونسردی گفت؛
_میخوای بزنی؟
شونم رو انداختم بالا و درحالی که خودم رو بابت گوش دادن به توصیه های احمقانه هیوا فحش میدادم سرم رو تکون دادم.
اراز_هفته پیش واسه یه نفر ابتدای شروع رونش یه توت فرنگی قرمز زدم.
کمی طول کشید تا متوجه بشم ابتدای شروع رون همون گوشه واژن حساب میشه.
به زور خودم رو کنترل کردم تا ابروهام نره توی هم.
پس هفته پیش روی همین تخت یه نفر پاش رو براش باز کرده بود.
دوست داشتم بگم اوکی پس برای من ابتدای رحمم یه موز تتو بزن اما به جاش خیلی خونسرد گفتم؛
_متن یا کلمه میخوام.
لبخندی زد و نگاهش رفت پایین و دقیقا به لای پام زل زد.
هرچند که از زیر شلوار چیز خاصی مشخص نبود.
احساس کردم که بدنم گرم شد و چیزی توی وجودم تکون خورد.
اراز_باید ببینم تا بتونم نظر بدم.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_خیلی درد داره؟
سرش رو کج کرد.
اراز_علف لازمه.
2 838
#part236
نیم نگاهی از توی اینه به خودم انداختم و شیر اب رو باز کردم و صورتم رو به علاوه لب و لپام چندین بار شستم.
دوست نداشتم دست اراز به اونهمه سیاهی و زشتی بخوره.
دلم میخواست وقتی دستش بهم میخورد خودم رو لمس میکرد، نه جای انگشتای اون پیرمرد احمق رو.
با دستمال صورتم رو خشک کردم و کاملا بیشعورانه انداختمش روی زمین.
کلیدارو توی جیبم فرو کردم و استینم رو پایین کشیدم.
از دستشویی زدم بیرون و سوار اسانسور شدم.
دکمه طبقه سه رو فشردم و از توی اینه به خودم نگاه کردم.
خیر سرم میخواستم یکم کرم بزنم.
یه قسمت از پوستم کمی سرخ شده بود و مطمئنا دوتا جوش گنده قرار بود از زیرش در بیاد.
همینطور هپلی بلند شدم اومدم سر قرار.
از فکر خودم خندم گرفت.
اراز اگر میفهمید به این میگم قرار خودش رو از پنجره مینداخت پایین.
اسانسور که ایستاد نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم از حالت چشما و استرس و حس بدم مشخص نباشه که قبل از بیرون اومدن از خونه چه بلایی سرم اومده.
راهرو خلوت بود.
همه جا پر از درب های اینه ای بود و زمین با سرامیک براق شیری پوشیده شده بود.
قسمت انتهایی راهرو اول یه پنجره بزرگ و خاکی قرار داشت که نور زیادی ازش وارد فضا میشد.
پیچیدم سمت چپ راهرو و پشت در مشکی رنگ ایستادم.
میتونستم صدای اهنگ رو از پشت در بشنوم.
امیدوار بودم کسی غیر از اراز اون تو نباشه.
حوصله دیدن اهورا یا تینا و سارینارو نداشتم.
هرکدومشون به نوبه خودشون حالم رو بد میکردن.
چندبار به در کوبیدم و دستام رو توی جیبم فرو بردم.
طولی نکشید که در باز شد.
هولش دادم و رفتم داخل که تونستم اراز رو ببینم.
با دیدنش احساس کردم که پاهام به زمین چسبید و خون و اب بدنم خشک شد.
یه شلوار کارگو شیش جیب سبز رنگ تنش بود که از انتها توی بوت های مشکیش فرو رفته بود و به لطف کمربند محکم به کمر باریکش چسبیده بود.
کراپ کبریتیای همرنگ شلوارش به تن داشت و میتونستم قسمتی از پوست سفید شکمش رو ببینم.
به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا ریاکشن خارج از تصوری نشون ندم و عادی برخورد کنم.
کاش واقعا اون ست توری قرمز رو از هیوا میگرفتم، یا حداقل روی اون دوتا جوش گندهم کرم میزدم.
کاش به جای دوبار چهاربار موهام رو شونه میکردم.
نکنه هودیم رو در میوردم و میدیدم یادم رفته پشمای زیر بغلم رو بزنم.
رفت سمت صندلی چرخ دار کنار تخت تتو و به صورت برعکس روش نشست، به طوری که پشتی صندلی اجازه نمیداد درست بدنش رو ببینم.
لبش به عنوان یه لبخند خیلی کوچیک جمع شد و گفت؛
_سلام.
گردنبند مشکی ای به برامدگی روی گردنش چسبیده بود و باعث میشد مجبور شم اب دهنم رو قورت بدم.
موهاش حالت دار تر و فر تر از همیشه دورش ریخته بودن و با چشمهای سبزی که برعکس همیشه به وسیله سرمه مشکی احاطه نشده بود زل زده بود بهم و لب های خوش حالتش رو به هم میفشرد.
در رو بستم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
کمی جلوتر رفتم و بدون دادن جواب سلامش گفتم؛
_مطمئنی مردم میان اینجا تتو میزنن؟
سرش رو کمی کج کرد و با همون لبخند کج قشنگ و صدای بمش گفت؛
_تا الان که اینطور بوده.
دلم میخواست وقتی حرف میزد لبام رو به گلوش میچسبوندم و لرزش تارهای صوتیش رو موقع حرف زدن حس میکردم و پوست سفید و صاف گردنش رو لیس میزدم.
اراز_در رو پشت سرت قفل کن.
کاری که میگفت رو کردم که ادامه داد؛
_واسه امنیته، به هرحال تتو غیر قانونیه.
لبم کمی کج شد و سرتا پاش رو بر انداز کردم.
_برای امنیتته.
لبام رو به هم فشردم و روی صندلی زیر پنجره نشستم.
پلاستیک خوراکی روی میز رو برداشت و یه نوشابه از توش خارج کرد و داد بهم و درحالی که مال خودش رو برمیداشت گفت؛
_من جام امنه.
در نوشابم رو باز کردم و نگاهی به دور و اطرافم انداختم.
جای خیلی باحالی بود.
حس خوبی بهم میداد، مخصوصا که سرتا سرش پر بود از تابلوهای نقاشی قشنگ.
کمی از نوشابم خوردم و نگاهی به میز ترولی کنار تخت انداختم.
باند کوچیکی کنار تخت وجود داشت که اهنگ بی کلام جالبی ازش پخش میشد.
بهش نگاه کردم، نوشابش رو گرفته بود دستش و درحالی که روی دسته پشتی صندلی خم شده بود نگاهم میکرد.
چشمای سبزش توی نور میدرخشیدن.
چطور میتونست انقدر خواستنی باشه؟
مطمئنا قبل از من روی همین تخت هزار تا دختر دیگه همین رو با خودشون گفته بودن.
احمقای بیچاره، کاش میدونستن که مال منه.
و یا شاید خیلی زود مال من میشد.
هرچیزی که توی زندگیم نداشتم، این دختره شلخته باید مال من میبود.
لب های صورتیش رو از هم باز کرد و گفت؛
_گرمت نیست؟
احساس میکردم همه بدنش با رنگ روغن کشیده شده.
کاملا با ظرافت و نقشه کشی قبلی.
همه چیز قرینه و اندازه گیری شده بود.
_هست.
نگاهش رو از هودیم گرفت که نوشابم رو گذاشتم روی میز و هودیم رو از تنم خارج کردم.
قبل از اینکه بخوام به خودم زحمت بدم و دست بگا رفتم رو پشتم قایم کنم توجهش بهش جلب شد و بدون حرف زل زد بهش.
2 838
+1
چنل vip, پارت 335, رمان مونارک.
هزینه ورود:50t (#بچهها جون ویایپی فقط امروز و فردا با قیمت قبلیه بعدش قراره یکمقدار بیشتر بشه.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@vipadmind
2 838
#part235
دندونام رو به هم فشردم و چشمام رو بستم.
تصورش هم چندش بود.
حتی اگر ارشیا برادرم نبود چطور میتونست راجبمون همچین فکری کنه؟
ابوهادی_زندگی من رو به گند کشیدی بست نبود دخترهی..
خیلی سریع چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم که حرفش رو ادامه نداد.
باورم نمیشد داشتم چنین حرفی رو میشنیدم.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و گفتم؛
_من زندگی تورو به گند کشیدم؟
چطور بعد از تموم کارهایی که کردی میتونی همچین حرفی بزنی؟
تموم بدنم از شدت عصبانیت میلرزید.
حالا میتونستم رگ کنار گوشش رو به خوبی ببینم.
وقتی عصبانی میشد انگار پوستش چروکیده تر بنظر میومد و سرخ میشد.
نگاهی به سرتا پاش انداختم و کمی رفتم عقب.
نزدیک بودن بهش حالم رو به هم میزد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم که گفت؛
_تو نازل شدی روی سر ما که ابرومون رو ببری و گمراهمون کنی.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده.
واقعا نمیدونستم از شدت حرص چیکار کنم.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و غریدم؛
_اولا که من با پسرت هیچکاری ندارم.
اگر بخوام با کسی باشم یه درصد نمیتونه از خون تو باشه.
دوما..
دندونام رو به هم فشردم و سر تا پاش رو از نظر گذروندم.
امیدوار بودم چشماش توی همین لحظه اتیش میگرفت، نگاه خیره حق به جانبش حالم رو به هم میزد.
_یه بچه سیزده ساله از گناه چی میدونست که به بهونه تنبیه و کتک هرکاری دلت میخواست باهاش میکردی؟
حتما باید هروقت کتک میخوردم..
اب دهنم رو به زحمت قورت دادم و حرف نیمه تمومم رو کامل کردم؛
_حتما باید هروقت کتک میخوردم لخت میبودم؟
مردمک چشماش لرزید و اخماش بیشتر رفت توی هم که شالم رو از روی تخت چنگ زدم و درحالی که میرفتم سمت در اتاق ادامه دادم؛
_گناهکار بودن خودت رو تقصیر من ننداز.
من هیچکاری نکردم، اونی که همیشه دنبال سواستفاده و فرصت بوده خودت بودی.
مگه نه من هیچ علاقه ای ندارم بخوام تو رو بکشم سمت خودم یا گولت بزنم.
همسن پدربزرگمی بیچاره.
در بسته اتاق رو باز کردم که دستم از پشت کشیده شد.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
دوباره شروع شد.
دیگه کلا به کتک خوردن و دستمالی شدن به هر بهونه ای عادت کرده بودم.
برگشتم سمتش و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم درحالی که دست پر از مو و بزرگش رو برانداز میکردم با حرص گفتم؛
_خوشت میاد از اینکه جوابت رو میدم اره؟
دلیل پیدا میکنی که به بهونه کتک زدن یا دعوا کردن و عصبانیت هرکاری میخوای بکنی؟
بازوم رو محکمتر توی مشتش فشار داد و فکم رو گرفت و صورتم رو برگردوند سمت خودش.
دوطرف گونم رو فشار میداد و باعث میشد دردم بگیره.
مخصوصا که همیشه پوست پشت لب و لپم رو با دندون میکندم و مرتبا زخمی بود.
به چشماش زل زدم که گفت؛
_تو هم بدت نمیاد نه؟
مگه نه چرا با وجود اینکه همه اینارو میدونی هی دست از پا خطا میکنی و گنده تر از اون دهن کوچیکت حرف میزنی؟
دندونام رو به هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم که ادامه داد؛
_مطمئن باش اگر میخواستم گناهکار باشم اصلا نوبت اون پسره مادرخراب نمیشد.
اونم یه روز پیداش میکنم و میکشمش.
فقط کافیه راجب همه اینا چیزی به ارشیا بگی.
اونوقت گناهکار و متجاوز بودن رو نشونت میدم.
دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و هولش دادم عقب و زیر لب از همون فحشای عربی که خودش همیشه بهم میداد دادم.
از خونه خارج شدم و در رو محکم به هم کوبیدم.
جوری محکم و با حرص قدم برمیداشتم انگار که میخواستم انتقام اون رو از زمین و اسفالت بگیرم.
قبلا حداقل زیر بار نمیرفت که تموم کارهایی که میکنه عمدا و منظور داره، الان راست راست توی چشمام نگاه میکنه و میگه که واقعا چه قصدی داره و منتظر فرصته.
از شدت عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم.
اینکه واقعا کاری که میخواست رو میکرد و من هیچی نمیتونستم بگم.
حتی انسه که زنش بود هم میدونست چه جونوریه و نمیتونست هیچ گوهی بخوره.
نمیدونم چطور کل مسیر رو پیاده طی کردم.
توی راه حتی یه ماشین موقع ترمز بهم برخورد کرد و اگر نمیرفتم عقب واقعا میمردم.
اشکالی نداشت، من که دیگه از هیچی نمیترسیدم.
میخواست کتکم بزنه، بکشتم یا بخواد تجاوز کنه.
حداقل مثل اهورا راه نمیوفتاد توی خیابون جارش بزنه.
به هرحال تاوان همه اینکاراش رو یه روزی پس میداد.
یه روز واقعا میکشتمش و تیکه تیکش میکردم.
اون دستاش رو اتیش میزدم.
درست اومده بودم، همون پاساژی که گفته بود روبه روم قرار داشت.
از اونجایی که ظهر بود و پاساژ بسته بود از سراشیبی پارکینگ پایین رفتم.
قبل از اینکه بخوام سوار اسانسور شم رفتم سمت دستشویی و در فلزیش رو بستم.
از توی اینه به خودم خیره شدم و لب هام رو به هم فشردم.
استین هوویم رو زدم بالا و نگاهی به دستم که توسطش لمس شده بود انداختم.
کاملا ناخوداگاه دستم رفت سمت جیبم و دسته کلیدم رو از توش خارج کردم و نوک کلید خونه رو تا تونستم روی دستم کشیدم.
به حدی که وقتی متوقف شدم پوستم پر از خط های سرخ بود.
2 838
بله من همیشه درحال یاد گرفتنم و الان دقیقا متوجه شدم ضرب المثل جواب ابلهان خاموشیست دقیقا کجا استفاده میشه.
2 838
دوستان، علاقه دارید گاهی براتون اموزش و نکته های ریز نویسندگی و بهتر نوشتن بزارم؟
2 838
ما هیچوقت برای هم نبودهایم، اما چرا دیگر برای خودم زندگی کردن را به یاد نمیاورم؟ انگار که هیچوقت متعلق به این وجود نحیف نبوده ام و به حرمت وجود تو تا به امروز زیستهام.
2 838
اگر روزی به من خیانت کردی از تو بیزار نازنین نخواهم شد، چرا که تو هیچگاه درک نخواهی کرد که چقدر به بند بند وجود تو حساس و حسودم و حتی نگاه منظور داری به تبسم گوشه لبان چال شدهات را تحمل نخواهم کرد.
اما الله که میداند، تا ابد از او شاکی خواهم ماند که دانست و هیچ نکرد.
2 838
شاید انسانی روزی معشقوقش را از او دزدیده که اینگونه بی رحم و خشمگین به تماشای زجر ما نشسته.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
