𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 842
Підписники
Немає даних24 години
-167 днів
-7430 день
Архів дописів
2 842
#part286
نوک سینش رو مک زدم که دستاش رو توی موهام فرو برد و نالهای کرد.
با اینکه ابدا هیچ طعمی نداشت، اما خیال میکردم که دارم خامه توت فرنگی میخورم.
بدنش بوی خوبی میداد.
بوی ادکلن نبود و از خود پوستش نشات میگرفت.
انگار که بخاطر شامپو بدن یا لوسیونی چیزی باشه، با عطر گردنش متفاوت بود.
سرم رو به خودش فشرد و نالهش کمی بلندتر شد.
حالا تند تر از قبل نفس نفس میزد و بدن لختش با هر دم بیشتر باهام برخورد میکرد و میتونستم پوست داغ و لطیفش رو روی شکمم حس کنم.
دستم رو از سینش جدا کردم و اروم گذاشتم پشت کمرش و بیشتر به خودم فشارش دادم.
حالا پاهاش دو طرفم قرار داشتن و هرچی بیشتر به خودم فشارش میدادم بهتر میتونستم گرمای لای پاش رو حس کنم.
اگر وضعیتم ازش بدتر نبود، بهتر هم نمیشد.
این هیجان رو از سکس با ینفر فقط اوایلی که با سارینا رابطه داشتم تجربه کرده بودم.
بعد از اون هیچکدومشون اون حسی که باید رو بهم نداده بودن.
بدنم داغ کرده بود و دیگه کم کم تحملم داشت تموم میشد.
اما نمیخواستم خیلی سریع برم سراغ اصل مطلب، چرا که اگر به اندازه کافی خیس نمیشد ممکن بود زخم بشه یا دردش بگیره.
چرا که ناخنام هم اونقدری که باید کوتاه نبودن.
نفس کم اورده بودم، بنابر این گاز کوچیکی از نوک سینش گرفتم و کشیدم عقب.
حالا موهاش توی صورتش ریخته و چندتا تار خیس به پوست سرخ و نسبتا صاف و لبهای نسبتا کبودش چسبیده بود.
نیم نگاهی به سینهش انداختم، قسمتی ازش کمی تیره شده بود و بنظر میرسید کبود شده باشه.
خم شدم و درحالی که توی چشمای خمارش زل زده بودم کبودی کنار نوک سینش رو مک زدم و رفتم سراغ اون یکی چرا که بنظر میرسید این سر شده باشه.
زبونم رو روش کشیدم و اروم لبهام رو بهش چسبوندم که دستش رو روی کمرم کشید و برد زیر نیم تنم.
لبهام رو روی نیپلش کشیدم و شروع به مک زدن کردم و انگشتام رو به کمرش فشردم و اروم جلو عقبش کردم.
حالا لای پاهاش بیشتر بهم مالیده میشد و دقیقا میتونستم حسش کنم.
اروم خودشو بهم مالید و صدای نفسش رو کنار گوشم شنیدم.
دستش که رفت سمت سینههام مچش رو گرفتم و از زیر نیمتنم بیرون کشیدم.
چسبوندمش به تخت و جام رو باهاش عوض کردم.
دستم رو خیلی سریع بردم سمت دکمه شورتش که نالهای کرد و با صدای گرفته و خنده گفت؛
_گاییدمت.
دستش رو بالا اورد تا دوباره روی سینم بزاره که مچش رو گرفتم و دوتا دستاش رو روی شکمش قفل کردم.
حالا با این شدت از مست بودن حتی اگر تمام زورش رو هم میزد نمیتونست دستاش رو ازاد کنه.
سرم رو خم کردم روی صورتش و اروم تلاش کردم دکمهش رو با یه دست باز کنم.
درحالی که تند تند نفس میکشید زل زد تو چشمام و دوباره با صدای گرفته خندید.
زیرم بود و نمیتونست هیچ غلطی بکنه، اما جوری رفتار میکرد که به تمسخر گرفته بشم.
کمی نزدیکتر شدم و اروم گفتم؛
_فعلا که قراره گاییده ش.
لبام به لباش برخورد کرد و نتونستم جملم رو ادامه بدم چون بوسیدم و کمرش رو کمی بالا اورد که بهم چسبید و دستم لای پاش فشرده شد.
لبم رو مک زد و کمی کشید عقب.
حالا نفسهای داغش به صورتم میخوردن.
بلاخره خیلی محکم و با کلافگی دکمش رو باز کردم و زیپش رو پایین کشیدم.
پاهاش رو باز کرد و به محض اینکه دستم رو توی شورتکش فرو کردم و از روی شورت لای پاش گذاشتم بدنش کمی از تخت جدا شد و تکون ریزی خورد.
نمیدونستم این حد از خیسیش به خاطر اب استخر بود یا همش از اون سوراخ تنگ و داغ بیرون میومد.
انگشتم رو از روی اون تیکه پارچه مسخره روی کلیتوریسش گذاشتم و اروم مالیدمش که ناله ای کرد و خودش رو به انگشتم فشرد.
خم شدم روش و بوسیدمش که برای لحظهای صدای در اتاق اومد و خیلی سریع متوجه شدم کسی در رو باز کرده.
غزل زیاد متوجه شرایط نبود، به همین دلیل فقط تکون ریزی خورد و من اولین لباسی که دم دستم اومد چسبوندم بهش.
اخمام رفت توی هم و خیلی سریع نگاهم به ارشیا افتاد که توی چهارچوب ایستاده بود و متعجب بودن حالت نگاهش رو حتی از همین فاصله هم میشد تشخیص داد.
خواستم حرفی بزنم که نگاهش رو ازمون گرفت و و دهنش رو کمی باز کرد تا چیزی بگه اما صداش در نیومد.
غزل که انگار تازه متوجه داستان شده بود روی تخت نیم خیز شد و خیلی سریع زیپ و دکمش رو بست.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_میشه بری بیرون!؟
بدون اینکه نگاهش رو از دیوار بگیره با لحنی کاملا جدی گفت؛
_غزل.
بابام الان زنگ زد.
میدونه باهمیم، حتی میدونه دقیقا کجاییم.
گفت تا نیم ساعت دیگه خونه نباشیم سر دوتامونو میبره.
ابروهام کمی بالا پرید و به غزل که بدون حرف مانتویی که بهش داده بودم رو به خودش میفشرد نگاه کردم.
اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که حالا میشد متوجه شد کمی میلرزه گفت؛
_برو بیرو..ن.
منم الان میام.
ارشیا سرش رو خیلی سریع برگردوند و بدون اینکه نگاهمون کنه از اتاق خارج شد و درو بست.
2 842
#part285
کمی بهش نزدیک شدم که یه قدم عقب تر رفت و بلاخره وقتی توی فاصله مناسب از تخت قرار گرفتیم هولش دادم روش.
افتاد روی تشک و درحالی که نفس نفس میزد و موهاش دورش پخش شده بود نگاهم کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و خیره به چشمای خمارش چندتا نفس پشت سر هم کشیدم تا ضربانم به حالت عادی برگرده.
نور ملایم چراغهای توی حیاط از پنجره وارد اتاق میشد و میتونستم بدنش رو ببینم.
دقیقا مثل موهاش، شورتکش هم روی مخم بود و نیاز داشتم درش بیارم.
حالا که نگاهش میکردم از تصور اتفاقی که قرار بود بیوفته کمی هیجان زده میشدم.
نفس عمیقی کشیدم که سرش رو کج کرد و لب پایینش رو مک زد.
پاهاش رو کمی از هم فاصله داد و با همون چشمای خمار وحشی زل زد بهم.
نگاهم رو از لای پاش گرفتم و خم شدم روی تخت و لبام رو روی لباش گذاشتم.
دستاش حالا کنار سرش قرار داشتن و بدون حرف کمی به بالا متمایل شده بود و لبهام رو میبوسید.
صدای نفسهامون و لیز خوردن لبهاش روی لبام توی گوشام زنگ میزد.
دستش رو از کنار سرش برداشت و درحالی که اروم ولی محکم میبوسیدم روی شکمم کشیدش و رفت پایین.
میدونستم میخواد چیکار کنه، اما جلوش رو نگرفتم.
دستش رو به دکمه شلوارم رسوند و تلاش کرد بازش کنه.
صد البته که نمیتونست، انقدر خمار و شل بود که حتی نتونه از زیرم تکون بخوره.
برای اینکه کاری کنم نفسش بیشتر بگیره و موفق به باز کردن دکمه نشه دستم رو اروم روی پوست و گودی گردنش کشیدم و انگشتام رو روی گلوش گذاشتم.
پوستش انقدر داغ بود که نوک انگشتام رو میسوزوند.
کمی رفتم بالا و محکم تر لبهاش رو مک زدم.
به طرز باور نکردنی ای نفس نفس میزد و مدام تلاش میکرد با یه دست کارش رو انجام بده.
بلاخره انگار نفس کم اورد چون بیخیال شلوارم شد و هولم داد عقب.
حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید، انگار که تمام الکلهایی که خورده بود تازه داشتن اثر میکردن.
برام عجیب بود که تا این حد تحت تاثیر قرار گرفته، واقعا بنظر بی تجربه میومد.
سرم رو کردم توی گردنش که تونستم بوی عطرش رو به خوبی حس کنم.
از اونجایی که ممکن بود خانوادش ببینن، گردنش رو مک نزدم و فقط لبام رو روش کشیدم و بعد زبونم رو بهش چسبوندم.
دستش رو توی موهام فرو برد و کمی تکون خورد.
احساس خوبی داشتم.
وقتی گردنش رو لیس میزدم انگار اولین کسی بودم که اینکارو میکرد.
حتی اگه واقعا اولین نفر نبودم، چنین حسی داشتم.
باورم نمیشد با اونهمه افکار بدی که راجبش توی ذهنم بود یه روز چنین حسی بهم دست بده.
از اونجایی که من بزرگتر بودم و قطعا کسی نبود که تا این سن با ادمهای مختلفی سکس نکرده باشه، کمتر کسی این حس دنج بودن رو بهم میداد.
انگار بدنش بکر بود.
کمی رفتم پایین و لبه های تاپش رو زدم بالا که نگاهم به شکمش که تند تند بالا پایین میشد خورد.
خم شدم و زبونم رو توی نافش فرو کردم.
حالا برای اینکه دوباره این حرکت رو تکرار کنم، اما با سوراخ لای پاش لحظه شماری میکردم.
از سمتی هم استرس داشتم که نکنه کسی در رو باز کنه و وارد بشه.
ناله ای کرد و کمرش رو کمی از تخت فاصله داد.
غزل_اراز..
صداش خمار بود و حالت ناله و التماس داشت.
برعکس همیشه که طوری صحبت میکرد انگار باهات دعوا داره.
توجهی بهش نکردم و زبونم رو دور نافش چرخوندم که دستاش رو دور تاپش گذاشت و از تنش درش اورد.
میخواستم التماس کنه.
مثل سری قبل که التماس میکرد انگشتام رو بکنم توش.
زیر نافش رو مک زدم و کمی رفتم بالا که به زور دستاش رو گذاشت روی تخت و نیم خیز شد.
نگاهم رو از شکم لختش که اروم بالا پایین میشد و جای کش تاپ روش به حالت یه خط سرخ چاپ شده بود گرفتم و اروم رفتم بالا.
جلو اومد و لباش رو روی لبام گذاشت که خیلی سریع سوتینش رو از تنش در اوردم.
دستم رو بالا بردم که وسط راه گرفتش.
انداختم روی تخت و جاشو باهام عوض کرد.
روی تشک نشستم و دستم رو از پشت توی موهای نم دارش فرو کردم و سرم رو کنار گردنش بردم.
نفس عمیقی کشید و کت لیم رو از تنم در اورد.
لاله گوشش رو مک زدم و دستم رو روی سینش گذاشتم.
میتونستم نوک برجستهش رو به خوبی لمس کنم.
انگشتاش رو روی پهلوم گذاشت و برد سمت لبههای تاپم که موهاش رو کمی کشیدم.
چون انتظارش رو نداشت سرش به سمت عقب متمایل شد.
درحالی که نفس نفس میزد و حالا زیر چشماش کمی سیاه بود زل زد بهم و با صدای گرفته و لحنی کشیده گفت؛
_دهنتو ببند و کار خودت رو بکن.
سرش رو کج کرد و لبههای تاپم رو برد بالا که موهاش رو بیشتر کشیدم.
مشکلی با در اوردن لباسم نداشتم، اما از اینکار خوشم میومد.
مخصوصا که انگار باعث عصبی شدنش میشد، اما حالش بدتر از این بود که بخواد کاری کنه.
تاپم رو کشید بالا و از تنم درش اورد که سرم رو کردم توی گردنش و رفتم پایین.
نیم نگاهی به سینش انداختم و زبونم رو دورش کشیدم که نالهای کرد.
نوک سینش رو مک زدم و با دست ازادم اونیکیش رو توی مشتم فشردم.
2 842
#part284
با اخم نگاهش کردم و نفس عمیقی کشیدم.
من با خودم لباس نیورده بودم!
_تقصیر خودته.
مگه مریضی یهو هولمون میدی تو اب؟
خوب شد گوشیم بیرون بود مگه نه تیکه تیکت میکردم.
این حرف رو زدم و تمام تلاشم رو کردم نگاهم رو پایین تر نبرم.
دستاشو روی لبه استخر گذاشت و از اب بیرون اومد.
حالا شورتکش بیشتر بهش چسبیده بود.
پوزخندی زد و با همون صدای گرفته و شل گفت؛
_نه بابا؟
تیکه تیکم کنی؟
تو؟
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
حسم کاملا پریده بود و کمی کلافه بودم.
_یه مشت بخوابونم تو صورتت در جا بیهوش شدی.
صدای خنده خمارش رو شنیدم و بعد دیدم که خم شد و جنازه گوشیش رو از روی زمین برداشت.
نگاهم روی ساق براق پاهاش سر خورد و بالا رفت.
غزل_اصلا میدونی چیه؟
موهای مرطوب کوتاهش رو از جلوی چشمش زد کنار و بلند شد.
ابروهام کمی بالا رفت و به بدن خیسش و لباسای چسبیده شده بهش نگاه کردم.
غزل_گور پدر گوشیم.
بریم نشونم بده چطور میتونی بیهوشم کنی.
حرفش باعث شد ابروهام بالا بره و توی چند صدم ثانیه تمام حسی که زیر پوستم خاموش شده بود روشن بشه و ناخوداگاه به زیر نافش که از زیر کراپش به خوبی مشخص بود زل بزنم.
روبه روم ایستاد و درحالی که گوشیش رو توی دستش گرفته بود زل زد بهم.
انگار خودش هم میدونست که توی این شرایط چقدر دیدنیه.
زبونش رو توی لپش فشرد که لبخندی روی لبم نشست و ابروم رو بالا انداختم.
_جدا؟
حالا صدای خودمم به خاطر نفس های عمیقی که کشیده بودم گرفته بود.
غزل_میتونی امتحان کنی.
باورش نداشتم.
میدونستم یه برنامهای داره یا کرمی میخواد بریزه.
اما با وجود این پوست گندمی براق و خیسش بهم چشمک میزد و نمیتونستم نه بگم.
نهایتا چی میخواست بشه؟
بکشه عقب؟
زورم رو نداشت.
وقتی حرف میزد مجبور بود عمل کنه.
به چشمای خمار قهوهایش زل زدم و توی یه حرکت بازوش رو گرفتم که صدای خندش بلند شد.
درحالی که پشت سرم میومد و بازوی خیس و داغش رو توی دستم میفشردم در رو باز کردم و از راهرو گذاشتم.
به پلهها که رسیدیم خیلی سریع دستش رو ول کردم و گفتم که جلوتر از من بره بالا چرا که حالا کاملا توی دید همه بودیم.
نگاهم به اهورا که روی مبل نشسته بود و با لبخند گل میکشید و نگاهمون میکرد خورد.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم و پشت سر غزل از پله ها بالا رفتم.
نگاه اهورا هنوز هم روی مخم بود.
اصلا دلم نمیخواست چنین صحنه ای رو ببینه.
نه غزل رو، نه خیس بودنمون و سمت اتاق رفتنمون رو.
از فردا شلوارم رو از پام درمیورد.
به دردسرش نمیارزید.
کاش بهش میگفتم خودشو خشک کنه و برگرده پایین، منم میرفتم و صاف جلوی چشم اهورا مینشستم تا بفهمه دنیا دست کیه.
البته با این کار میکشیدم عقب و غزل رو دو دستی تقدیمش میکردم.
غزل نیم نگاهی بهم انداخت و در یکی از اتاقارو باز کرد.
نگاهی به توی اتاق انداخت و با دهن باز خندید و سریع بستش.
با اینکه این اتفاق خیلی سریع افتاده بود اما تونستم دوست پسر سارینا رو روی یه دختر دیگه تشخیص بدم.
دهنم باز شد و با تعجب به در بسته اتاق زل زدم.
حالا هردومون سردمون شده بود و داشتیم کمی میلرزیدیم.
حالا موهاش خیس بود و مژه هاش به هم چسبیده و چشماش سرخ بود.
خندید و لبش رو روی دندونش فشار داد و دستگیره در اتاق کناری رو گرفت.
غزل_ارشیا و تینا؟
در اتاق رو خیلی سریع باز کرد که با یه تخت خالی پر از لباس مواجه شدیم.
همون اتاقی بود که لباسامونو توش عوض کرده بودیم.
خیلی سریع وارد شد و کنار در ایستاد و بلافاصله بعد از وارد شدنم بستش.
گوشیش رو پرت کرد روی تخت و درحالی که بهم خیره شده بود لامپ رو خاموش کرد.
دستش رو روی شکمم گذاشت و خیلی سریع چسبوندم به در.
کمرش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم که چسبید بهم و با چشمای خمار زل زد بهم.
درحالی که تند تند نفس میکشید انگشتاش رو اروم روی پهلوم کشید و زبونش رو به لبش چسبوند که بیشتر کشیدمش سمت خودم و خیلی سریع لبامو روی لباش گذاشتم.
صدای نفس و خندش خفه شد و بیشتر خودش رو بهم فشار داد و لبم رو مک زد.
لب پایینش رو بوسیدم و دستم رو پشت گردنش گذاشتم که موهای مرطوب یخش به پوستم برخورد کرد.
کمرش رو از روی لباس مالیدم و به خودم فشارش دادم که کمی خودش رو بالا کشید و دستاشو دور گردنم به هم گره زد.
دستم رو اروم زیر تاپش بردم و روی کمرش گذاشتم.
پوستش به خاطر رطوبت لباسش خیس بود، اما وقتی لمسش میکردی میتونستی گرمای وجودش رو حس کنی.
کمرش رو لمس کردم و درحالی که لبش رو مک میزدم و تند تند نفس میکشیدم به خودم فشارش دادم.
حالا کل بدنم گر گرفته بود و حتی توی اون لباس نم دار هم احساس گرما میکردم.
دستم رو لای موهای کوتاه خیسش فرو بردم و گرفتمشون توی مشتم که کمی خودش رو کشید عقب تا نفس بکشه.
لبش رو با دندون فشردم که ناله کوتاهی کرد و دستش رو روی شکمم گذاشت.
2 842
ای کاش باد میبودم و میدانستم که باید وزید، سم میبودم و میدانستم که باید کشت، قبر میبودم و میدانستم که میباید بپوسانم و انسانی نبودم که نمیداند چرا زندگی باید کرد.
2 842
بچه تر که بودم دوست داشتم نقاش باشم و حالا از نظرم موسیقیدان بودن هیجان انگیز تر است.
دلم میخواهد ادم بدی باشم، اما قسمتی از وجودم هنوز خوبی پیشکش شده از معبود را بههمراه دارد.
گاهی خشمگین که میشوم به ذهنم میرسد خون بریزم، اما چه میشود اگر نبضم را بگیرند تا دیگر هیچ احساس نکنم؟
اکثر اوقات خیال میکنم انقدر محکمم که میتوانم کوه را به سجده وادار کنم، گاهی هم انقدر باظرافت میایستم که باد قطعا مرا خواهد شکست.
من میخواهم همه چیز و همه کس باشم، زندگی برای یک نفر بودن زیادی حیف است.
به من گفتند نمیشود و برای همین است که اخر سر نویسنده شدم.
2 842
بچه تر که بودم دوست داشتم نقاش باشم و حالا از نظرم موسیقیدان بودن هیجان انگیز تر است.
دلم میخواهد ادم بدی باشم، اما قسمتی از وجودم هنوز خوبی پیشکش شده از معبود را بههمراه دارد.
گاهی خشمگین که میشوم به ذهنم میرسد خون بریزم، اما چه میشود اگر نبضم را بگیرند تا دیگر هیچ احساس نکنم؟
اکثر اوقات خیال میکنم انقدر محکمم که میتوانم کوه را به سجده وادار کنم، گاهی هم انقدر باظرافت میایستم که باد قطعا مرا خواهد شکست.
من میخواهم همه چیز و همه کس باشم، زندگی برای یک نفر بودن زیادی حیف است.
به من گفتند نمیشود و برای همین است که اخر سر نویسنده شدم.
2 842
گفت؛ انتظار نداشتم بیشتر بمانی، یا حتی سعی کنی انطوری که باید، اما نداشتی دوستم بداری.
فقط بهتر بود به احترام خاطراتمان، تمام ان لحظاتی که فکر میکنم فقط برای من شیرین بود خداحافظی میکردی!
خواستم بگویم نامه خدحافظی را کسی که خودکشی میکند مینویسد، نه کسی را که عمدا به قتل میرسانند.
اما من مردهام و قطعا صدایم به تو نمیرسد.
ای کاش لحظات اخر نفس کشیدنم دست از دوست داشتنت میکشیدم و به فکرم میرسید مرا خواهی کشت، تا نامه تورا به خوشی و مارا به سلامت بنویسم!
2 842
فرق من با ادمایی که از زندگیم میرن اینکه اونا وقتی باهام اشنا میشن تبریک میشنون، من وقتی حذف شدن.
2 842
#part283
چشماش رو کمی تنگ کرد و با پوزخند گفت؛
_یعنی میگی اگر دو سه سال دیگه یه نفر بهم خیانت کرد چون دیگه 19 سالم نیست میبخشمش؟
خواستم بگم موضوع من و سارینا فرق داره، اما قطعا براش قابل درک نبود.
چرا که نه هوشیار بود که بفهمه و نه اصلا نیاز به تعریف این مسئله کاملا شخصی داشتم.
در هرصورت یه جورایی درست میگفت، من هم هیچوقت کسی که بهم خیانت میکرد رو نمیبخشیدم.
لبخند کمرنگی در اثر فشردن لبهام ایجاد شد و به قفسه سینش که اروم بالا پایین میشد زل زدم.
یک قدم جلوتر اومد که وادار شدم نگاهم رو بالاتر ببرم و به چشماش بدوزم.
غزل_تو رو نمیدونم.
اما اگر یه روز یه نفر به من خیانت کنه، چه 19 سالم باشه و چه 70، از همون قسمتی که باهاش بهم خیانت کرد تیکه تیکهش میکنم و میندازمش جلو سگا تا بخورنش.
ابروهام رو بالا انداختم و انگشت اشاره و وسطیم رو به لبهام فشردم.
_افرین.
کار خوبی میکنی.
کمک خواستی من رو هم خبر کن.
به چشمای خمار جدیش زل زدم و سرم رو کمی کج کردم.
حالا لبهاش رو به هم میفشرد و احساس میکردم پوستش کمی رنگ گرفته تر شده.
اما اینجا که زیاد گرم نبود..
نگاهش روم چرخید و سرش رو نزدیکم کرد که کمی متعجب شدم.
حرکاتش سست بودن و انگار با انرژی خیلی کمی انجامشون میداد.
نفس عمیقی کشیدم که خیلی اروم کنار گوشم گفت؛
_حالا از کدوم قسمت باید تیکه تیکهت کنم؟
ناخوداگاه لبخند کجی روی لبم نشست و حالم کمی دگرگون شد.
دستم رو بلند کردم و بلاخره دسته موی لخت قهوه ای رنگ رو از جلوی چشمش کنار زدم و پشت گوشش فرستادم.
چون نزدیکم بود نمیتونستم درست ببینم، اما حالا گردنش کاملا روبه روی صورتم قرار داشت و احساس کردم میتونم به خوبی گرمایی که ازش ساطع میشه رو حس کنم.
پوستش انگار جلز ولز میکرد، البته که صداش لابه لای نجوای اروم و عمیق نفسهای پی در پیش گم میشد.
من نمیدیدم، اما انگار دسته ای از موهاش با هر بازدم گرمش به پوست گردنم برخورد میکرد و قلقلکم میداد.
دستم کنار شقیقش متوقف شد و با نوک انگشت اشاره لاله گوشش رو لمس کردم.
سرم رو کمی کج کردم به طوری که به صورت و هرم بدنش نزدیک تر شدم.
نفس مقطعی کشید که لبخندی روم لبم نشست.
چهرهش رو نمیدیدم اما مطمئن بودم که از این زاویه و توی این شرایط واقعا جذب کنندست.
وقتی که چشماش خماره و نفسهاش به طور پیاپی از لای لبهای درشت و براقش خارج میشن.
به زحمت اب دهنم رو قورت دادم و برای لحظهای فکری به ذهنم رسید.
_فرض کن بوسیدتم.
برای چند ثانیه کوتاه صدای نفس هاش قط شد و گرمای لب هاش رو روی گردن و پشت گوشم حس کردم.
انگار که کاملا اتفاقی بهم برخورد کرده باشن.
سمت چپ بدنم مور مور شد و اون برق از گوش تا پایین پهلوم ادامه پیدا کرد.
دستم رو از گوشش جدا کردم و به صورت یه خط روی بازو و ارنجش کشیدم و اروم روی کمرش گذاشتم.
گرمای پوستش رو حتی از روی لباسش هم میشد به خوبی احساس کرد.
کمرش رو کمی به خودم فشردم که سرش رو از توی گردنم خارج کرد و با چشمای خمار براقش بهم خیره شد.
کاملا بیحال و شل بنظر میرسید و انگار اگر برای ده ثانیه دستم رو جلوی دهنش میگرفتم تا نتونه نفس بکشه میمرد.
نگاهش رو کمی پایین برد و به لب هام دوخت و برای لحظه ای لبش رو بین دندوناش فشار داد.
کم کم بدنم داشت گر میگرفت و شمار نفسهام از دستم خارج بود.
کمرش رو کمی بیشتر به خودم فشردم که گرمای شکمش رو حس کردم.
جلوتر اومد و اروم چشماشو بست که برای یه لحظه گرمای لباش رو روی لبام حس کردم.
اروم لب داغ و نرمش رو بوسیدم.
نفس عمیقش لای لبهام خفه شد و با نالهای خیلی خفیف از سر حبس شدن نفسش لبم رو مک زد و برای لحظهای کوتاه دستاش بین قفسه سینم نشست و هولم داد که تعادلم رو از دست دادم و به عقب پرت شدم.
از اونجایی که دستم پشت کمرش بود و تاپش رو توی مشتم میفشردم همراه بامن لیز خورد و باهم توی اب افتادیم.
چون خیلی اتفاقی بود و انتظارش رو نداشتم موقع فرود اومدنم داد زدم و به همون دلیل دهنم پر از اب شد.
اب گرم بود و شوک زیادی بهم وارد نشد.
خیلی سریع سرم رو از توی اب بیرون بردم و نفس عمیقی کشیدم که غزل هینی کشید و خیلی سریع دستش رو کرد توی جیبش و گوشیش رو از توی اب خارج کرد و گذاشتش روی سکو.
غزل_فاک فاک فاک بیچاره شدم.
من هم دستامو به شلوارم فشردم که متوجه نبود گوشیم شدم و به یاد اوردم که توی حیاط روی میز جاش گذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم و اخمام رفت توی هم.
_روانی!
مگه مریضی؟
نگاه چپی بهم انداخت و موهای خیس به هم چسبیدش رو فرستاد پشت گوشش و تلاش کرد گوشیش رو روشن کنه.
حالا تاپ سفیدش به بدنش چسبیده بود و میتونستم پوستش رو از زیرش ببینم.
قبل از اینکه بخوام غر دیگهای بزنم لبهام رو به هم فشردم و رفتم سمت لبه استخر و از توی اب خارج شدم.
غزل_گوشیم روشن نمیشه!
2 842
#part282
نیم نگاهی به زمین انداخت و درحالی که سرش رو کج میکرد و شونه هاش رو کمی بالا میبرد با لحنی بی تفاوت گفت؛
_اره.
جای خوبیه.
برای فرار کردن!
صداش انگار گرفته بود و کمی خمار و کشیده صحبت میکرد.
مشخص بود که دوباره بیشتر از جنبهش خورده.
من از الکل و مشروب متنفر بودم، اما دخترای مست مثل نقاشیهای سکسی داوینچی توی سبکهای پیچ در پیچ و بی محتوا میموندن.
واقعا ازشون خوشم میومد.
چیزی نگفتم و دستم رو از روی دستگیره در برداشتم.
دقیقا روبه روی در ورودیِ سالن، قسمت پر عمق استخر قرار داشت.
بعد از اون توپهای شناور روی اب، عمق کمتر میشد و دقیقا سمت راست سالن به یه دیوار بزرگ شیشهای میرسید که با پرده پلاستیکی ابی ضخیمی پوشیده شده بود.
فضای توی سالن گرم بود و میتونستی بوی نم اب و کلر رو به خوبی استشمام کنی.
میشد صدای خفه موسیقی رو از پشت تمام درهای بسته پلاستیکی و به زحمت شنید.
اب حرکت نمیکرد و موج نداشت، اما احساس میکردم میتونم صداش رو بشنوم.
انگار توی گوشهام گیر کرده و سنگین شده بود.
با اینکه حتی به اندازه یک لیوان هم مشروب نخورده بودم کمی حالت گرما و گیجی داشتم.
البته که به هیچ عنوان از این حس شل بودن خوشم نمیومد.
کمی بهش نزدیک شدم و نگاهم رو از چشمهای خمار و ابروهای به هم گره خوردش گرفتم.
حالا قسمتی از موهاش رو پشت گوشش زده بود و میتونستم گوشه گردنش رو به خوبی ببینم.
قسمت انتهایی موهاش با شونههای لختش برخورد میکرد و به جای خودش باعث مور مور شدن من میشد.
تاپ سفید رنگ کبریتیش به بدنش چسبیده و در انتها زیر شورتک لی و کمربندش غیب میشد.
اینکه نسبتا لاغر بود باعث نمیشد که شورتکش به رونهاش نچسبه.
احساس میکردم اون قسمت از پوست شفاف و گندمی رنگ رونهای نسبتا پرش قراره بر اثر انتهای پاچههای تا شده و تنگ اون پارچه زغالی رنگ سرخ بشه.
نگاهم پایین تر رفت و به زانوها و بعد ساق پا و مچش که زیر بوتهای مشکی رنگش مخفی شده بود رسیدم و نفس عمیقی کشیدم.
غزل_اکس بازی خوش میگذشت؟
برای لحظهای از خلسه مسکوت خودم بیرون اومدم و نگاهم رو از پوست براقش گرفتم و به چشماش دوختم.
حالا صداش توی سالن خالی پیچیده بود و خیال میکردم اب کمی لرزید.
_وقتایی حرف نمیزنی جذابتری.
به چشمهای خمار و مژههای پرپشتی که حالا اجازه نمیدادن برق مردمکهاش رو خوب ببینم نگاه کردم.
بدون حرف بهم خیره شده و لبهای درشتش رو به هم میفشرد.
قفسه سینش اروم بالا پایین میشد و توی اون سکوت میتونستم صدای نفسهای سنگینش رو بشنوم.
غزل_من توی همه موقعیت ها جذابم، مخصوصا وقتی که میکنمت.
ابروهام بالا پرید و نفسمو با خنده فوت کردم بیرون.
انتظار این حرف رو نداشتم، اونهم از یه دختر بچه دبیرستانی که هفته پیش زیرم بود.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که به اطرافم نگاه میکردم گفتم؛
_نمیدونم.
شایدم از بالا جذابتر باشی.
من اهل تعریف کردن از کسی نبودم و حتی همین الان هم نیت اینکار رو نداشتم.
صرفا داشتم بحث رو ادامه میدادم، چون این هیجان انگیز ترین کاری بود که میتونستم توی این تولد نکبتی بکنم.
چند ثانیه با چشمهای خمار نگاهم کرد و دسته موی لخت و قهوهای رنگی که توی صورتش افتاده بود کنار زد.
لبخند گشاد الکی ای زد و با لحنی ساختگی و کنایه امیز گفت؛
_نه ممنون.
فکر میکنم اکست از اون زاویه جذابتر باشه.
بلاخره..
لب هاش رو به هم فشرد و ابروهاش رو بالا انداخت.
حالا دستهاش رو توی جیبهای شورتکش فرو کرده بود و با حالتی حق به جانب نگاهم میکرد.
نمیدونم چرا اما از این حالتش خوشم میومد.
اینکه رفتاراش لوس و برنامه ریزی شده و به منظور جلب توجه نبود.
اگر با کسی لاس میزد یا میخواست از اینکارا بکنه، به طرز لوس و حال به هم زنی انجامش نمیداد.
متوجه شدم که حواسش به من و سارینا بوده، البته دیدم که چندباری داشت نگاهمون میکرد.
وقتی که پیش اهورا ایستاده بود.
_منظورت ساریناست؟
شونه و ابروهاش رو بالا انداخت و با چشمهای خمارش زل زد بهم.
چهرهش جدی و کمی سرخ بود.
میتونستم ببینم که گونههاش کمی رنگ گرفته و احتمالا این به خاطر گرما و حجم بالای الکلی بود که خورده بود.
مجبور نبودم برای کسی چنین چیزی رو توضیح بدم و روابط من به هیچکس مربوط نبود.
سارینا اما فرق داشت، واقعا اعصابم رو خورد کرده بود و درست و حسابی رفتار نمیکرد.
به همین دلیل حوصله دفاع کردن ازش و یا اینکه اجازه بدم باعث خراب شدن روابطم و شک و شبهه بشه رو بهش نمیدادم.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که به زور خودم رو کنترل میکردم دسته موی جلوی صورتش رو کنار نزنم چون داشت اعصابم رو خورد میکرد گفتم؛
_سارینا فقط دوستمه.
و درضمن داشت راجب دوست پسرش باهام صحبت میکرد.
غزل_جالبه.
چون اگر یه نفر به من خیانت کنه محال ممکنه دوست خطابش کنم.
اون دشمن خونیمه.
_چون تو 19 سالته و این چیزارو درست نمیفهمی.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
