𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Відкрити в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Показати більше2 280
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-3930 днів
Архів дописів
2 280
در قرون وُسـطا کشيشان، "بهشت" را به مردم میفروخـتند و مردم نـادان هـم با پـرداخت مقـدار زیـادی پول قسـمتی از بهشـت را از آن خود میکردند.
فـرد دانايـی که از ايـن نادانی مردم رنج میبرد دست به هر عملی زد نتوانست مـردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکـری به
سرش زد…
به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:
قيمت "جهنم" چقدره؟
کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله "جهنم".
کشيش بدون هيچ فکری گفت: ۳ سکه.
مرد سراسيمه مبلغ را پرداخـت کرد و گـفت: لطفاً سند جهـنم را هـم بدهيد. کشيش روی کاغذ پارهای نوشت: سند جهنم.
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کليسا خارج شد.
به ميـدان شـهر رفت و فريـاد زد: من تمام جهـنم رو خريـدم اين هـم سند آن است و هيچکس را به آن راه نمیدهم. ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچکـس را داخل جـهنم راه نمیدهم.
اين شـخص "مارتين لوتـر" بود که با اين حرکت، توانـست مردم را از گمراهی رها سازد.
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است و تنها یک گناه و آن جهل است...!
شاید اگر ایران ما هم مالک چند سرزمین دیگر بود، امروز این همه مشکل نداشتیم.
Book... 🐘
2 280
پدری نوشته است…
"دختر" من امروز توی اتوبوس برای اولین بار "پریود" شد.
یه "پسری" که یک سال از خودش بزرگتر بوده دخترمرو میکشه کنار و در گوشش بهش میگه: ببین یه لکه افتاده روی شلوارت.
هول نشو، سویشرت منو دور کمرت ببند و برو خونه.
من امروز خواستم از "مادر" این پسر تشکر کنم برای بزرگ کردن چنین بچهای و بگم ممنون بابت این تربیت درستت.
خواستم تو دنیایی که همش داریم خبرای بد میشنویم یه نکته مثبترو باهاتون اشتراک بذارم.
— Dad
Book... 🐘
2 280
مزرعه حیوانات…
حیوانات مزرعه همیشه باید کارمیکردند. نه شیرِ گاوها به گوسالههایشان میرسید و نه تخممرغها منجر به تولد یک جوجه!
همهی دسترنج حیوانات متعلق به آقای"جونز"، صاحب بیرحم مزرعه بود.
غذای حیوانات مزرعه اندک و در حد بخور و نمیر بود. تا جان داشتند از ترس چوب و ترکه کار میکردند.
وقتی حیوانی از کار افتاده میشد، یا کشته میشد و یا در دوردست رها...
در این مزرعه زاغی بود که رابطه خوبی با آقای جونز داشت. او برای حیوانات مزرعه از دنیایی دیگر حرف میزد.
میگفت ما حیوانات وقتی بمیریم به سرزمین "شیر و عسل" میرویم. آنجا دیگر نیازی به کار کردن نیست.
میگفت سرزمین شیر و عسل آن بالاهاس، بالای ابرها!
حتی ادعا میکرد در یکی از پروازهایش آنجا را به چشم خود دیده است.
بسیاری از حیوانات مزرعه حرف او را باور میکردند...
— جرج اورول
Book... 🐘
2 280
مردم اینجا چقدر مهربانند…
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند.
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند.
و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند.
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند.
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز.
⁃ روزگار جالبیست، مرغمان تخم نمیگذارد
⁃ ولی هر روز گاومان میزاید!
حسین پناهی
2 280
وارد مغازه میشوم...
یک سرى استكان نعلبكى و قورى زردرنگ اسباببازى انتخاب مىكنم.
فروشنده میگوید: خانم صورتیشو ببرید دخترونهتره.
میگم: برا پسرم مىخوام.
با تعجب به من نگاه میكنه و میگه: اگه پسره ماشین بگیرید یا جعبه ابزار، هواپیما یا چراغقوه. پسر كه آشپزى نمیكنه.
با خودم مرور میكنم در دنیایى كه زنهایش پا به پاى مردها كار مىكنند، مردهایش باید یاد بگیرند خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند. در دنیایى كه زنهایش با مفهوم چک و قسط و وام عجین شدهاند، شرم دارد مردهایش با دستور قورمهسبزى و تهدیگ ماكارونى بیگانه باشند.
من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو میكنم. زنى كه تنها دغدغهاش نهار ظهر و شام شب نباشد. زنى كه تمام لذتش در خرید خلاصه نشود.
زنى كه سیاست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنیاى اطرافش بىخبر نباشد.
براى آنکه پسرم شایسته چنان زنى باشد باید یاد بگیرد چاى دارچینی درست كند. یاد بگیرد آشپزى كند. لالایى بخواند. نوازش كند و جملات عاشقانه بگوید.
پسر سه سالهام استكان اسباببازى زرد رنگ را به طرفم مىگیرد. من نگاهش مىكنم و او مىگوید: بخور، چاى دارچینی برات پختم.
Book... 🐘
2 280
من همینم که هستم…
گفته میشود خطرناکترین جمله این است:"من همینم که هستم"
دراین جمله کوتاه میتوانیم غرور، لجاجت، خودرایی، خودخواهی، درجا زدن و به تدریج راندن آدمها از اطراف خود را حس کنیم.
پس مراقب باشیم، هر روز فرصتی هست برای یه قدم بهتر شدن.
Book... 🐘
2 280
مراقب آدمهاے "آرام" زندگیتان باشید،
آنهایے که "گوش" میدهند،
دیرتر "غمگین" میشوند،
"سخت عصـــبانے" میشوند،
طولانے "دوستتان" دارند،
کم "عاشـــق" میشوند،
"مهربانے" را بلدند،"حواسشان" به شماست...
"درد" را به "جان" میگیرند تا شما را "نرنجانند"،...
آنها همانهایے هستند که اگر "دلشان بشکند"!
دیگر"نیســـتند"!
نه اینکه "کم" باشند، دیگر "نیستـــند...
Book... 🐘
2 280
معذرت خواهی…
تا سوار تاكسی شدم راننده گفت: تو كه سواد نداری چرا مینويسی تو روزنامه هم چاپ میكنی؟
گفتم: شما از كجا میدونين من بیسوادم؟
گفت: اين چی بود هفته پيش نوشته بودی؟
گفتم: چی نوشتم؟
راننده تاكسی گفت: شعر صائب را غلط نوشته بودی. اصل شعر اينه كه:
يک عمر میتوان سخن از زلف يار گفت...
در بند اين نباش كه مضمون نمانده است...
ولی تو به جای مضمون نوشته بودی موضوع.
به مسافرهای تاكسی نگاه كردم، يک آقای حدوداً ۶۰ ساله، يک خانم حدوداً ۳۰ ساله و پسر جوانی كه به نظر دانشجو میرسيد توی تاكسی بودند و هر سه داشتند به منِ بیسواد نگاه میكردند. حس خوبی نبود. خواستم از زير بار اين نگاههای سرزنش بار بيرون بيايم. گفتم: بله تو خيلی از نسخهها مضمونه ولی تو بعضی از نسخهها هم موضوع ثبت شده.
مرد ۶۰ ساله گفت: تو هيچ نسخهای از ديوانهای صائب موضوع نيومده.
گفتم: مگه شما همه نسخهها را خوندين؟
مرد گفت: بله
گفتم: مگه میشه؟
مرد گفت: بله
گفتم: شما چه كارهايد؟
مرد گفت: استاد دانشگاه... ادبيات فارسی
با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسیای بشم كه رانندهاش صائبخوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسی دانشگاه، آن هم دقيقاً روزی كه هفته قبلش شعری از صائب را اشتباه نوشته بودم... چارهی نبود، گفتم: ببخشيد... اشتباه كردم.
راننده خنديد و گفت: اين شد... همه اشتباه میكنن اشكالی هم نداره به شرطی كه بعدش معذرت بخوان و اصلاح کنن...
با خودم فكر كردم كاش برای بقيه اشتباهات زندگیام هم معذرت خواسته بودم ولی ديدم خيلی وقتها حتی نفهميدم كه اشتباه كردهام، مثل همين هفته قبل و كسی هم نبود كه بگويد اشتباه كردهام... حيف…
Book... 🐘
everbook… 🦉
2 280
آهن و فولاد از یک کوره میآیند برون…
آن یکی شمشیر گردد، دیگری نعل خر است.
گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن…
روی دریا کف نشیند، قعر دریا گوهر است.
— صائب تبریزی
2 280
مشخصات انسان الهی…
– از مشخصات انسان الهی این است که دیدار او انسان را به یاد خدا، زیبایی و خوبی میاندازد.
– در مواقعی که دیگران عصبانی میشوند او نمیشود و جاهایی که دیگران بخاطر منافعشان شروع به غیبت میکنند او نمیکند.
– انسان الهی غیب است و به ظاهر در کنار ما نشسته ولی در واقع بر قله انسانیت تکیه زده.
الهی بودن انسان به ظاهر انسان نیست، چون هر کسی میتواند ظاهرش را به آن شکل در بیارورد.
— دکتر الهی قمشهای
2 280
وانوف در کلاس درس تاریخ…
استاد از من پرسید که پطر کبیر، سنپترزبورگ را چطور بنا کرد.
پاسخ دادم با خون و شلاق. اخراجم کردند.
فهمیدم افشای ظلم و ستم کافی نیست. برای مقابله با ظلم باید جانت را نثار کنی.
— عادلها / آلبر کامو
2 280
📚
دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید...
خطر متفاوت بودن را بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید. ☺️
— پائولو کولیو / ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
Book... 🐘
2 280
سه پرندهی کوچک روی پله خانهی من فرود آمدند، سرودهای دلنشین خواندند، نغمههای ناب و حقیقی میگفتند، این است پیامِ ما به تو " نگرانِ هیچ چیز نباش " . 😮💨
— باب مارلی
Book... 🐘
2 280
📚
کسی پیروز خواهد شد که وقت شناس باشد، بداند چه موقع باید تلاش کند و چه زمانی دست از تلاش بردارد. 😏
— سان تزو / هنر جنگ
Book... 🐘
