𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Відкрити в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Показати більше2 020
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-2030 днів
Архів дописів
2 020
روزی که بِپَرَد جان از لذتِ بویِ تو، جان دانَد و جان دانَد کَز دوست چِه میبویَد. 🥰
— مولانا
Book... 🐘
2 020
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی...
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد. و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. 😉
— ویکتور هوگو
Book... 🐘
2 020
غرغرکنان گفت: مهم نیست چی میدانی، یا نمیدانی. من که به سن تو بودم، اگر فرصت خواندن نصیبم میشد، خوشبخت بودم. حالا تو داری مینالی که شامت دیر میشود. چه رویی!
گفتم: میمانم و میخوانم. اما فقط نیمساعت. هیچ وقت نمیتوانم سر راست به یکی نه بگویم. اما واقعاً بیشتر از این نمیشود بمانم. پسر بچه که بودم، سر راه مدرسه به خانه سگ سیاهِ گندهای گازم گرفت. از آن به بعد یک کم دیر کنم، مادرم زمین را به آسمان میدوزد.
🔗 Link 📚
2 020
از مارکو پرسید، روزى که تمام نشانهها را بشناسم، عاقبت خواهم توانست مالک امپراطورى خود باشم. ✌️
مرد ونیزى پاسخ داد، عالیجناب، در این فکر نباش، آن روز خودت نیز نشانهاى خواهى بود در میان نشانههاى دیگر. 🤗
— ایتالو کالوینو / شهرهای ناپیدا
Book... 🐘
2 020
🎈 عنوان ویدیو : When you don't score on a regular basis you might celebrate too much || LOL ComediHa!
🔅 کیفیت :
1920x1080
#LOL 😂2 020
دوستانی که علاقه به خواندن داستانهای کوتاه دارند (از روی کتاب نوشته شده) میتونن کانال زیر رو دنبال کنند.
کتابخانهی عجیب
اثر هاروکی موراکامی / ترجمهی مهدی غبرایی
قسمت ۱
کتابخانه ساکتتر از همیشه بود…
کفش چرمی من روی کفپوش خاکستری چوبی غیژو ویژ میکرد. صدای سخت و خشکش به گامهای معمولی من شباهتی نداشت. کفش تازه که میپوشم، مدتی طول میکشد تا به جیرو ویر آن عادت کنم.
زنی که تابحال ندیده بودم، پشت میزپذیرش نشسته بود و کتاب کَتُ و کلفتی میخواند. کتاب زیادی پتُ و پهن بود. انگار که صفحهی راست را با چشم راست میخواند و صفحهی چپ را با چشم چپ.
گفتم: ببخشید.
کتاب را شَتَرق روی میز بست و به من زُل زد.
کتابهایی را که همراه داشتم روی میز گذاشتم و گفتم: آمدم اینها را برگردانم. "اسم یکیش ساختن زیردریایی بود و اسم دیگری خاطرات یک چوپان."
کتابدار جلد کتاب را وا کرد و تاریخ تحویل را دید زد. از تاریخ تحویل نگذشته بود. همیشه وقتشناسم و هرگز دیر نمیکنم. مادرم این جوری یادم داده. چوپانها هم همینجورند. اگر طبق برنامه عمل نکنند، گوسفندها به کل میشوند چوق الف.
کتابدار با پیچ و تابی "مهر برگشت داده شد" را به کارت زد و برگشت سراغ مطالعه.
گفتم: چند تا کتاب هم میخواهم.
بیاینکه سربردارد، گفت: ته پلهها بپیچ به راست. یکراست برو ته راهرو، اتاق۱۰۷.
قسمت ۲
از رشته پلکان درازی رفتم پایین، پیچیدم به راست، در طول راهرو دلگیری پیش رفتم تا، بــله، شک نکنید، رسیدم به اتاقی با شمارهی ۱۰۷. کتابخانه زیاد رفته بودم، اما اینکه زیرزمین داشته باشد، برایم طرفه بود.
در زدم. تقهای بود عادی و روزمره، اما چنان صدایی داد که انگار یکی با چوگان بیسبال کوبیده به دروازهی جهنم. صدا در راهرو انعکاس شومی داشت. برگشتم که پا بگذارم به دو، اما برخلاف میلم پاهایم نمیجنبید. آخر این جوری بار نیامده بودم. مادرم یادم داده بود که اگر دری را زدی، صبر کن تا یکی جواب بدهد.
صدایی از توی اتاق گفت: بیا تو
در را باز کردم.
پیرمرد ریزهای پشت میز تحریر کوچکی وسط اتاق نشسته بود. خالهای سیاه ریزی مثل یک دسته مگس روی صورتش پاشیده بود. پیرمرد طاس بود و عینک ته استکانی به چشم داشت. طاسِ طاس هم نبود، چون موهای سفید فرفری به دو طرف سرش چسبیده بود. مثل کوهستانی بود پس از حریق جنگلی.
پیرمرد گفت: خوشامدی، پسرم. چه کمکی از من ساخته است؟!
با کمرویی گفتم: دنبال یک کتاب بودم. اما میبینم که کار دارید. یک وقت دیگر میآیم…
پیرمرد جواب داد: حرف پرتی است، پسرم. حرفهام همین است - هرگز کار زیاد ندارم! بگو ببینم دنبال چه جور کتاب میگردی، تا من بروم جایش را برایت پیدا کنم.
با خودم گفتم چه مضحک حرف میزند. همهی اجزای صورتش هم عجیب غریب بود. چند تار موی بلند از گوشهاش زده بود بیرون. پوست زیر چانهاش مثل بادکنکی سوراخ آویزان بود.
خوب، دقیقاً بگو ببینم دنبال چی هستی، دوست جوان؟!
گفتم: میخواهم بدانم در امپراتوری عثمانی چطور مالیات میگرفتند. چشمهای پیرمرد برق زد: آها، ملتفتم. گردآوری مالیات در امپراتوری عثمانی. موضوع جذابی است، البته اگر بوده باشد!
🔗 Link
2 020
حقیقت آیینهای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هرکس تکهای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست.
حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود. 🙌
— مولانا / فيه ما فيه
Book... 🐘
2 020
2 020
2 020
واقعیت را نمیشود از نو ساخت... 🤷♀️
همانطور که هست قبولش کن، سرِ جایت محکم بایست، و با آن رو به رو شو.
— فیلیپ راث / یکی مثل همه
Book.. 🐘
2 020
جایی که تو دستت نمیرسد...
خدا شاخهها را پایین میآورد. من این صحنه را بارها دیدهام. 😍
— غاده السمان
Book.. 🐘
2 020
🎈 عنوان ویدیو : Kiss cam gone wrong // Amateurs pris en flagrant délit // LOL ComediHa
🔅 کیفیت :
1920x1080
#LOL 😂
Book... 🐘
