uk
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Відкрити в Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Показати більше
2 072
Підписники
-124 години
-77 днів
-2830 день
Архів дописів
+2
وقتی تو ذهنمون مرگ رو یک موجود زشت و ترسناک در نظر می‌گیریم ولی خبر نداریم زیر اون شنل سرد تاریک اون لباس تمام مشکی چی پنهان شده آیا اون شبیه اسکلته یا یک موجود ترسناک:) باید بگم خیر زیرا اون بقدر زیباست که میتونه به راحتی شمارو عاشق خودش کنه ولی مرگ عاشق دختری می‌شود که نامیراست و قدرت خاص در خود دارد

کتابی که قرار دلیل آفرینش انسان رو زیر سوال ببره کتابی که خودش نماد یک شکستن پیمانی اسمانیست عشقی ممنوعه و خطرناک بین انسان و مرگ و مرگی که هیچ کس نمیتونه لمسش،کنه ولی پرنده کوچولوش در آغوش سرد محکمش میگیره🫂🫀✨️

کتاب بلادونا🥀✨️ جلد کتاب با طراحی خاصش🦋 آدم از خود بی خود میکنه داستانی مثل دیو و دلبر 🪔 ولی این‌دفعه دیو ما مرگه و دلبرمو
+2
کتاب بلادونا🥀✨️ جلد کتاب با طراحی خاصش🦋 آدم از خود بی خود میکنه داستانی مثل دیو و دلبر 🪔 ولی این‌دفعه دیو ما مرگه و دلبرمون دختری هست که نامیراست یک داستان هیجانی و معمایی معمایی مثل راز یک قتل در دل یک قلعه ☠️ حال کردن معما با مرگ با کسی که خودش دلیل مرگ میلیون ها آدمه دختر قصه ما خیلی کمیابه و تو هرکتابی نمیتونید به راحتی پیداش کنید🕯✨️

وقتی کتاب خفن باشه برای گرفتنش هم جنگ میشه😌🤌 بایدم بگه بخاطر درخواست های زیاد هدیه ها محدود شدن و تعداد کمی ازش باقی مونده�
+1
وقتی کتاب خفن باشه برای گرفتنش هم جنگ میشه😌🤌 بایدم بگه بخاطر درخواست های زیاد هدیه ها محدود شدن و تعداد کمی ازش باقی مونده🫠

باید اعلام کنم که زیبایی دو صفحه اول و آخر اصلا خودش یک هدیه نابه چرا چون بقدری زیباست که شمارو محو خودش می‌کنه
+3
باید اعلام کنم که زیبایی دو صفحه اول و آخر اصلا خودش یک هدیه نابه چرا چون بقدری زیباست که شمارو محو خودش می‌کنه

کتاب بلادونا🥀✨️ کتاب لبه رنگی یک رنگ خاص به تن بنفش بادمجانی با کاوری خاص و زیبا ✨️ ولی اصل کار خود جلد کتاب که به شدت زیبا
+3
کتاب بلادونا🥀✨️ کتاب لبه رنگی یک رنگ خاص به تن بنفش بادمجانی با کاوری خاص و زیبا ✨️ ولی اصل کار خود جلد کتاب که به شدت زیبا و خاصه میتونم قسم بخورم که همچین کتاب لبه رنگی فانتزی با همچین طرحی تاحالا نبوده😌🤌 جلدی زیبا حالت شنی برجسته و تن رنگی که بکار رفته بشدت خاص هست🦋✨️

شماها خبر ندارم ولی خودم بشخصه عاشق باکس و کارت های تاروت شدم جوری که زیبان و خاصن تاحالا همچین زیبایی های ندیدم حالت دارک و
+3
شماها خبر ندارم ولی خودم بشخصه عاشق باکس و کارت های تاروت شدم جوری که زیبان و خاصن تاحالا همچین زیبایی های ندیدم حالت دارک و حس مرگی که اینا میدن ولی باید بگم که از کارت نترسین شاید حس حال مرگ میدن ولی متن های روشن تری و معنا های زیبا تری دارن🔮✨️

هدیه های خاص این کتاب جوری هستن انگار خود مرگ اونارو براتون طراحی کرد🥀✨️ ۷ کارت تاروت که میتونید باهاش از اتفاقات ایندتون خبردار بشین🎴✨️ کتابی که از دل مرگ میاد☠️🪔 با باکسی که از دل قبرستان میاد⚰️ تابوتی که درون خودش راز هایی نگه داشته و یادگاری هایی از دل کتاب برای شما🪔✨️

اگه یک کتاب با وایب گوتیک و فانتزی رومنس میخوان پیشنهادم کتاب بلادوناست🥀✨️ کتاب با داستان کاملا متفاوت و جذاب کتابی با وایب دارک و گوتیک🪔 عشقی عجیب و زیبا بین دختر انسان و الهه مرگ🦋✨️

معرفی روز دوم کتاب بلادونا☠️🥀 و خب یه راه بیشتر نداشت برای اینکه بتونه مطمئن بشه برای همین دونه های بلادونارو چید، خورد، و م
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا☠️🥀
و خب یه راه بیشتر نداشت برای اینکه بتونه مطمئن بشه برای همین دونه های بلادونارو چید، خورد، و مُرد و دوباره با مرگ رو به رو شد! صدای اون مثل دفعه قبلی سرد و عمیق بود که پرسید "دوباره اومدی به من چاقو بزنی، پرنده کوچولو؟! " سیگنا نمیخواست با مرگ ارتباط داشته باشه ولی شرایط اونو مجبور به این کار میکرد، یا شاید هم فقط شرایط تنها دلیلش نبود؟؟!🥀✨️

معرفی روز دوم کتاب بلادونا🦋🕯✨️ و اونجا بود که فهمید این روح لیلیانه.🦋 سیگنا میدونست ارواح به چند دلیل میتونستن هنوز توی دن
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا🦋🕯✨️ و اونجا بود که فهمید این روح لیلیانه.🦋 سیگنا میدونست ارواح به چند دلیل میتونستن هنوز توی دنیای واقعی سرگردون باشن، گمراهی، انتقام، خشم، عشق و و و
ولی نمیدونست لیلیان چرا روحش توی این دنیا گیر کرده تا اینکه اون شب اون روح هرجوری که میشد به سیگنا فهموند که باید به باغ شخصی لیلیان بره، تا بتونه دخترخاله‌ش یعنی بلایت رو نجات بده!
اونجا بود که سیگنا فهمید یه کاسه ای زیر نیم کاسه‌ست خصوصا وقتی به فردای اون شب به باغش رسید و با بوته بلادونا رو به رو شد! لیلیان به قتل رسیده و یه نفر سعی داشت که دخترش رو هم بکشه! پس مرگ به همین دلیل حضورش بیشتر حس میشد؟! برای همین بود که مسیرش به این عمارت رسیده چون باید جلوی وقوع این قتل و مرگ رو بگیره؟!

معرفی روز دوم کتاب بلادونا☠️🥀 مدتی گذشت که سیگنا فهمید توی این عمارت میتونه حضور مرگ رو خیلی بهتر از همیشه حس کنه، با خودش ف
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا☠️🥀
مدتی گذشت که سیگنا فهمید توی این عمارت میتونه حضور مرگ رو خیلی بهتر از همیشه حس کنه، با خودش فکر کرد شاید اینم جزوی از نقشه های اون موجود پلید باشه، اما نمیدونست حقیقت چیز دیگه ایه! یه شب که سیگنا توی عمارت نمیتونست بخوابه با روحی سرگردون برخورد کرد ولی نه هر روحی زنی که رنگ چشماش متفاوت بود، یکی عسلی و یکی آبی درست مثل چشمای خودش!🕯✨️

معرفی روز دوم کتاب بلادونا☠️✨️ اما... اما سیگنا اون سرما رو حس کرد، هرچی میگذشت اون گزش سرما و تاریکی مرگ رو توی این عمارت هم
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا☠️✨️
اما... اما سیگنا اون سرما رو حس کرد، هرچی میگذشت اون گزش سرما و تاریکی مرگ رو توی این عمارت هم حس میکرد انگار که اون سایه ها توی تاریکی گوشه و کنار عمارت کمین کرده باشن...
طولی نکشید که سینگا متوجه شد دختر خاله ش "بلایت" فرزند لیلیان بیماره و به همون مرضی مبتلا شده که جون لیلیان رو ازش گرفته بود... نه نه نباید اینطوری میشد، سیگنا اجازه نمیداد با ورودش به عمارت جون کسی گرفته بشه اونم نه به این سرعت... تصمیمش رو گرفته بود، میتونست دوباره مرگ رو احضار کنه و باهاش حرف بزنه، یا خودش دست به کار بشه و توی این عمارت سروگوشی آب بده به هرحال، خود مارجوری بهش گفت آزاده که اینجارو بگرده دیگه مگه نه؟!🕯✨️

معرفی روز دوم کتاب بلادونا🥀✨️ باهم به سمت داخل عمارت رفتن تا اتاق سیگنا رو بهش نشون بدن حدس سیگنا درست بود جشنی در حال برگزا
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا🥀✨️ باهم به سمت داخل عمارت رفتن تا اتاق سیگنا رو بهش نشون بدن
حدس سیگنا درست بود جشنی در حال برگزاری بود ولی نمیتونست صبر کنه و تماشا کنه چرا که مارجوری بهش میگفت وقت کافی برای شرکت توی جشن و مهمونی هست
از پله های عمارت بالا رفتن و بالاخره به اتاقی بزرگ و زیبا رسیدن سیگنا از زیبایی اتاق حیرت زده شده بود و خوشحال بود که توی این عمارت قراره زندگی کنه و با خودش عهد کرد که هر اتفاقی افتاد نذاره مرگ مثل دفعه های قبلی زندگیش رو خراب کنه و افراد اینجارو به کام خودش بکشونه...☠️🥀

معرفی روز دوم کتاب بلادونا🦋✨️ همنگامی که به در ورودی رسید متوجه شد که آقای هاثورن به استقبالش نیومده و کسی که بغل سرخدمتکار
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا🦋✨️
همنگامی که به در ورودی رسید متوجه شد که آقای هاثورن به استقبالش نیومده و کسی که بغل سرخدمتکار بود خودش رو پسر خاله سینگا، فرزند الیجا و لیلیان هاثورن معرفی کرد
پسری حدودا 20 ساله با رنگ مویی عجیب؛ چیزی مابین نارنجی و برنجی. اسمش پرسی بود و فرصت آشنایی تنگ بود چون گویا جشنی درحال تدارک و برگزاری بود همون لحظه بود که خانمی خوش پوش و زیبا خودش رو معلم سرخانه دختر خاله سیگنا معرفی کرد، مارجوری؛ کسی که به زودی قرار بود آداب و رسوم سلطنتی و خانومانه رو به سیگنا آموزش بده؛✨️

معرفی روز دوم کتاب بلادونا🕯✨️ توی مسیر اومدن به عمارت آقای سایلاس بهش گفته بود که "لیلیان هاثورن" نوه خاله مگدا چند وقتی بود
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا🕯✨️ توی مسیر اومدن به عمارت آقای سایلاس بهش گفته بود که "لیلیان هاثورن" نوه خاله مگدا چند وقتی بود که بیمار شده بودن و از دنیا رفتن! سینگا اون لحظه نمیدونست چیکار کنه؛ با خودش فکر کرد دوباره بازی مرگ شروع شده، لابد قولی که مرگ بهش داده بود با رسیدن سیگنا به عمارت قرار بود انجام بده و دوباره مرگ رو با خودش به جای دیگه ای میبرد...

معرفی روز دوم کتاب بلادونا🕯✨️ وقتی سیگنا نامه رو میخوند روح مگدا غرغرکنان هی درمورد این نوه‌ش میگفت، که با یه آدم پولدار ازد
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا🕯✨️
وقتی سیگنا نامه رو میخوند روح مگدا غرغرکنان هی درمورد این نوه‌ش میگفت، که با یه آدم پولدار ازدواج کرده و دیگه بعد یه مدت مقرری که بهش میداده رو هم قطع کرده
سیگنا با خودش فکر کرد که تنها کسی که میتونست بیشتر از خاله مگدا غر بزنه، روحش بود... بالاخره روز رفتن رسید و کالسکه ای برای بردن سیگنا اومد به همراه یه اسطبلبان که خودش رو "سایلاس تورلی" معرفی کرد از خدمه عمارتی که قرار بود برن. وقتی که سیگنا به عمارت "ثوورن‌گرو" رسید، دهنش از تعجب باز مونده بود یه عمارت باشکوه و بزرگ، با خودش فکر کرد که حتما خودشون و مادرش هم توی همچین عمارتی یه زمان زندگی میکردن چون ثروت و شهرت خانواده سینگا هم زبان‌زد بود!

معرفی روز دوم کتاب بلادونا🕯✨️ بعد از گذشت چند روز نامه ای به دست سیگنا رسید که نوه خاله مگدا و همسرش آقای هاثورن میخواستن که
+2
معرفی روز دوم کتاب بلادونا🕯✨️
بعد از گذشت چند روز نامه ای به دست سیگنا رسید که نوه خاله مگدا و همسرش آقای هاثورن میخواستن که سرپرستی سیگنا رو قبول کنن و به عمارتشون دعوتش کردن و گفتن که به زودی کالسکه ای برای بردنش میاد و میتونه باقی زمانش رو تا تولد 20 سالگیش و اگه دلش خواست بیشتر رو اونجا بگذرونه.

وقتی پای نشر مجازی در میان باشه دیگه نمیشه نه گفت چون نشر مجازی همیشه با بهترین کیفیت کتاب رو به چاپ می رسونه و با هدیه های خاص که واقعا طراحی های خاصی داره🙂‍↔️🌸 کتاب بلادونا با نفیس ترین نشریه یعنی نشریه مجازی چاپ شده تا تقدیم شما عزیزان بشه📚🕯✨️ و فقط فقط یک روز دیگر زمان دارید تا این کتاب رو خریداری کنید با هدیه های قشنگش و آفری که هست‼️📣

+2
طوری که این کتاب در تیک تاک معروفه عشقی عجیب که مطمعنم تو هیچ کتابی نخوندین عشقی بین انسان و مرگ تاحالا رمان های زیادی خوندین عشق های متفاوت..‌ ولی مرگ رو نه چرا چون هیچ کس فکر نمیکنه مرگ بتونه عاشق بشه وقتی هم عاشق بشه حاضر باشه بخاطر اون دختر دنیا رو به آتیش بکشه☠️🦋✨️