کتابفروشی رزا📕🌸
Відкрити в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Показати більше2 070
Підписники
-124 години
-67 днів
-3030 день
Архів дописів
2 070
قلم نویسنده این کتاب به شدتت خفن و روونه به طوری که میتونم بگم محوه جزئیات و نوشته های کتاب میشید👀✍🏻
2 070
قلم نویسنده این کتاب به شدتت زیبا و روونه به طوری که میتونم بگم محوه نوشته هاش میشید👀✍🏻
2 070
+1
«نورفام» فقط یک کتاب مستقل نیست؛ جلد اول یه مجموعهای چندجلدیه که با هر جلد، جهان داستانی گستردهتر و رازهای تازهتری آشکار میشه. این یعنی تنها به یک ماجراجویی کوتاه محدود نمی شه داستان ما.
2 070
«نورفام» توی تیکتاک به شدت معروفه، توی لیست پرفروشها قرار گرفته و حتی حق ساخت فیلمهاش فروخته شده. همه اینها نشان میده که با یک داستان جریانساز روبهرو هستیم.
2 070
دنیای «نورفام» روی یک جزیرهای اسرارآمیز که هر صد سال یکبار از دل مه بیرون میاد و فقط به مدت صد روز باقی میمونه بنا شده.
همین زمان محدود، بستر مسابقهای مرگبار به اسم «سده»ست که سرنوشت شش قلمرو رو تعیین میکنه.
2 070
+1
نورفام👁⚡️
اگه یک کتاب با ژانر فانتزی و عاشقانه میخوای که خاص باشه و محبوب پس این کتاب رو از دست نده...😮💨🙂↔️🌒ناشر:ایران بان 🌓ژانر:فانتزی،عاشقانه،هیجان انگیز 🌔 تعداد صفحات:۵۰۴صفحه 🔥۴۹۰تومان/چاپ اول🔥 @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 070
مردم شبآگین منفور و ترسناک بودن، درست به اندازهی مردم بومین! با اینحال، چرا باید بهم کمک میکرد؟ توی رقابت سده، که صد روز طول میکشید، پنجاه روز اول هیچ یک از فرمانروایان حق کشتن همدیگه رو نداشتن، اما آیا من بعد از این پنجاه روز، جون سالم به در میبردم؟ آیا گریم قصدش کمک به من بود، یا میخواست فریبم بده و ازم سوء استفاده کنه؟ طلسم زمانی شکسته میشد که یک فرمانروا کشته شده، و چهار رقابت قبل، تمام فرمانروایان زنده بیرون اومده بودن.
یعنی این رقابت، قرار بود کشته داشته باشه؟ آیا اون کشته من بودم؟ یا میتونستم طلسم رو بشکنم و مردمم و خودم رو نجات بدم؟2 070
من به لباس احتیاج داشتم و باید به فکر غذا هم میبودم، درست در همون لحظه، گریم سر راهم ظاهر شد و از اونجایی که مقصدمون یکی بود، مجبور شدم تن به همراهیش بدم. اون آدمِ عجیبی بود، مرموز و در عینحال، شوخ طبع! قبل از اینکه به خیاطی برم، من رو به شیرینیفروشی برد. ازم پرسید به جز قلب، میتونم شکلات هم بخورم؟ چه جوابی میتونستم بدم، یکبار شکلات رو امتحان کرده بودم و مزهی بینظیرش هنوز روی زبونم بود. اون برام انواع مختلف شکلات رو خرید و زمانی که امتحانشون میکردم، با لبخند نگاهم میکرد.
این رفتار چه معنایی میتونست داشته باشه؟ وقتی که داشتیم از همدیگه جدا میشدیم، بهم گفت که به فکر خریدن سلاح و زره باشم. چونکه اولین آزمون رقابت سده، مبارزهست! اون برای چی داشت اینها رو بهم میگفت؟
2 070
من مثل مردم سرزمینم قلب آدمیزاد نمیخوردم و معشوقهام رو نمیکشتم، اما زاده شدن به عنوان یک فرمانروای بدونِ قدرت، دستهکمی از یک طلسم مرگبار نداره! حالا من اینجا بودم و باید این راز بزرگ رو پنهان میکردم. نباید اجازه میدادم هیچکس بویی ببره، همونطور که ترا و پاپی، تمام طول عمرم من رو توی اتاقم محبوس کردن که مبادا مردم سرزمین بومین متوجه این بشن که فرمانرواشون خالی از قدرت هست. فردای اون شب کذایی، از قصر آفتابین بیرون رفتم.
2 070
و من پیروی کردم و با کارد و چنگال بخشی از قلب رو بریدم و توی دهنم گذاشتم. طعم گس خون روی زبونم پخش شد و بوی آهن توی بینیم پیچید.باقیِ غذام رو رها کردم و شب وقتی به اتاقم برگشتم، تا صبح خون بالا آوردم! بله، من بدون طلسم بومینها به دنیا اومده بودم.
مقصر این اتفاق مادرم بود، اون قانون رو شکسته بود؛ عاشق شده بود و نتونسته بود عشقش رو بکشه! به همینخاطر پدرم بعد از تولد من مادرم رو کشته بود و اینطور بود که من بدون هیچگونه قدرتی به دنیا اومده بودم.
2 070
اما حالا خبری از تحسین توی نگاهش نبود! من رو بابت دیر رسیدنم سرزنش کرد. وقتی که پشت میز نشستم، خدمهها بشقابی رو جلوم گذاشتن. قلبی خونین، خوراکِ مردم بومین! ازشون خواستم که اجازه بدن غذام رو توی خلوت بخورم، اما فرمانروای آفتابین رد کرد و دستور داد که مشغول خوردن بشم.
2 070
فکر میکردم همهچیز تموم شده و مردم، اما وقتی چشمهام رو باز کردم، توی اتاقم بودم. موهام خیس بود و با چند سرفه، مقدار زیادی آب رو از ششهام بیرون دادم. دیر شده بود، ناقوس به صدا دراومده بود وقت کمی برای اماده شدن داشتم،پس زیباترین لباسم رو تن گرفتم و به ضیافت پیوستم. همه اونجا بودن و من برای دومین بار نگاهم به فرمانروای آفتابین افتاد. کسی که مدتی پیش برای آوازم دست زده و تشویقم کرده بود!
2 070
اون به استقبال ما نیومده بود، که کاملاً قابل انتظار بود. طلسم مردم آفتابین، اونها رو از قرار گرفتن در زیر نور آفتاب منع میکرد. عجیب اما واقعی بود! هر پنج فرمانروا به اتاقهامون راهنمایی شدیم.بعد از اینکه مستقر شدیم، قرار بود که برای ضیافت شام خودمون رو آماده کنیم. من که احساس تنهایی و هیجان داشتم، روی بالکن اتاقم شروع به آواز خوندن کردم. آواز مردم بومین درست مثل ندای سایرنها بود، اغواکننده! زمانی که آوازم تموم شد، صدای دست زدن کسی من رو به خودم آورد. اونقدر وحشتزده شدم که به عقب پریدم و تعادلم رو از دست دادم و از بالکن اتاقم پایین افتادم. سقوط کردم، میون آبهای متلاطم دریا.
2 070
مردمِ بومین به اغواگری و طلسمهاشون مشهور بودن، درست بود که ما اجازه نداشتیم توی نورفام از قدرتهامون استفاده کنیم، اما بههرحال، جونِ اون به سادگی توی دستهای من بود. کمی نگذشت که فرمانروایان سرزمینهای سپهرین، مهتابین و اخترین هم از درگاه بیرون اومدن و به ما پیوستن. شاید من و سلست، فرمانروای اخترین، جوانترین شرکتکنندههای رقابت سده بودیم. باقیِ فرمانروایان بیشتر از پانصدسال سن داشتن. و تنها یک فرمانروا باقی مونده بود، فرمانروای آفتابین که ترجیح داده بود توی نورفام باقی بمونه.
2 070
وقتی که مقابل نگاههای منتظر مردمم، بهشون قول دادم که طلسم رو میشکنم و پا به درگاه گذاشتم، در یکآن خودم رو بالای یک صخره دیدم. بیرون اومدن از درگاه همیشه برای من دشوار بود، و لحظهای که داشتم تعادلم رو از دست میدادم و تلو تلو میخوردم، دستی جلو اومد و بازوم رو گرفت. سرم رو چرخوندم تا ناجی خودم رو ببینم. از لباسهای سر تا پا مشکی، موها و چشمان به سیاهیِ شب اون شخص، میتونستم راحت حدس بزنم کیه!
مردی که ناجیِ من بود، گریمشا بود، فرمانروای سرزمین شبآگین!
2 070
حالا زمان شرکت توی رقابت سده فرا رسیده بود و درگاه جادویی بعد از صدسال باز شده بود تا من رو به نورفام ببره. اجازه نداشتم هیچ چیزی رو با خودم ببرم، تمام سلاحهام، توی قصر بومین جا موند، به جز یک چیز! قلم ستارین! مدتها پیش این قلم جادویی رو میونِ وسایل مادرم پیدا کردم، قلمی که درگاههایی به سرزمینهای مختلف باز میکرد و من رو از قفسی که توش گیر افتاده بودم، نجات میداد. قطعاً بردن این قلم به نورفام جرم محسوب میشد، اما من راز مهمتری داشتم که از همه پنهانش کرده بودم، حتی مردم سرزمین خودم!
2 070
من، آیسلا کرون، فرمانروای سرزمین بومین بودم! طلسم ما رو به هیولاهایی وحشتناک تبدیل کرده بود. ما طلسم شده بودیم تا هر کسی که عاشقش میشیم رو بکشیم و برای زنده موندن، از قلب انسانها تغذیه کنیم! این طلسم لعنتی، مردم بومین رو به سمت انقراض میکشوند. عشق ممنوع شده بود، زاد و ولد به حداقل رسیده بود و خیلی ها کشته شده بودن. من باید به رقابت سده میرفتم، تا بتونم مردمم رو از این فلاکت نجات بدم.
2 070
هر صدسال یکبار، نورفام از میون طوفان و مه بیرون میاومد و فرمانروایان شش قلمرو مجبور بودن به مسابقهای که به "رقابت سده" مشهور بود برن، تا بلکه بتونن مردمشون رو از طلسمی که گرفتارش شده بودن نجات بدن. من از زمانی که راه رفتن رو یاد گرفتم، شمشیر دستم دادن و لباس رزم تنم کردن تا برای این رقابت اماده بشم.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
