کتابفروشی رزا📕🌸
Відкрити в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Показати більше2 071
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-2930 день
Архів дописів
2 071
"فنتزما، عمارت اهریمن" جایی که کابوس ها آزادانه در آن پرسه میزنند، اما رویای به دست آوردن جایزهای جادویی همچنان رقبا را به درون آن میکشاند!
ولی اوفیلیا با خودش فکر کرد که امکان نداره! عمارت اهریمن فقط شایعهست و وجود خارجی نداره ولی در دنیایی پر از ارواح و شیاطین، عمارتی تاریک و اهریمنی که وعده جوایز جادویی با خود به همراه میورد نمیتونست واقعی باشه؟!
2 071
اما جنویو وقتی اینارو میشنید تعجب نکرد و صرفا عصبی بود و این رفتار از چشم اوفیلیا دور نموند، اون فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسهست و باید متوجه واقعیت ماجرا میشد.و درست در همون زمان بود که صحبت های دو نفرو درمورد همون "چیز عجیب" دوباره شنید! اون دو مرد وقتی داشتن روزنامه ای رو میخوندن و درمورد مسابقاتی حرف میزدن که آخرین بار جون 27 نفرو گرفته باعث شدن توجه اوفیلیا جلب بشه... و گویا قراره دروازه های این مسابقه فردا شب به روی مردم گشوده بشن. اوفیلیا به سمت روزنامه فروشی رفت و اولین روزنامه رو برداشت و شروع به خوندن کرد:
2 071
صبح کله سحر بود که خواهران گریم با صدای کوبیده شدن پیاپی به در عمارت از خواب بیدار شدن، پیش خودشون انتظار داشتن کسی از مشتری های مادرشون پشت در باشه اما وقتی با مامورین بانک رو به رو شدن اوفیلیا فهمید که یه قضیه عجیب پیش اومده بیخیال ادامهی خوابیدنش شد، بهش گفتن که عمارت گریم باید مصادره و تخریب بشه و علتش هم وام هاییه که مادرشون گرفته و قادر به پرداخشون نبوده!
2 071
چیزی خطرناک و عجیب که رفته رفته در بین مردم نیوورلنز درحال پخش شدن بود، به هرحال اینجا شهر جادو و افسانه ها بود اما برای اوفیلیا اهمیتی نداشت و فقط میخواست هرچه سریع تر به خونه برسه برای همین خواهرش رو صدا زد و به خونه برگشتن.
2 071
هرکسی هم نمیدونست، خانواده گریم اینو میدونستن که نباید به تاریکی خیره بشن! و حالا که اوفیلیا میتونست ارواح سرگردون رو هرجایی که پرسه میزدن ببینه علاقه ای به بیرون موندن نداشت.
اما در مسیر برگشت بودن که جنویو با چندتا از دوستاش توی کافهای گرم صحبت شدن و همون موقع بود که اوفیلیا هم زمزمه هایی مرموز و عجیبی درمورد ظاهر شدن "چیزی" در نیواورلنز شنید!
2 071
فردای اون روز کارای خاکسپاری و کاغذ بازی های مربوط بهش رو انجام دادن و اوفیلیا میخواست هرچه سریع تر قبل از تاریک شدن هوا به خونه برگردن؛ چون امشب برای اوفیلیا عجیب بود، میتونست حس کنه که هوای شهر سنگین تر و تاریک تر از همیشهست، یه چیزی درست نبود، امشب یه خبرای بود و برای همین میخواست هرچه سریعتر به خونه برسه.
2 071
سال ها بود که مادرش در شهر نیواورلِنز کار احضارگری ارواح میکرد و از این مسیر درآمد داشت و به مردمی که میخواستن به هردلیلی با مردگان ارتباط برقرار کنن کمک میکرد تا ارواح مورد نیاز رو احضار کنه.
اوفیلیا و جنویو (خواهر کوچیکترش) به این صورت بزرگ شده بودن و مسئله ای نبود که برای این دو خواهر عجیب باشه، اما اوفیلیا کسی بود که باید این مسیر رو ادامه میداد، اون اجازه نمیداد که خواهرش همچین زندگی رو داشته باشه.
2 071
تنها چیزی که حالا اوفیلیا حس میکرد جریان قدرت و جادو بود که در زیر پوستش و کل بدنش امتداد پیدا کرده بود. رنگ چشمای اوفیلیا تغییر کرده بود، دیگه اون رنگ فیروزه ای گرم نبود، حالا چشمان اوفیلیا به رنگ آبی یخی بود! آبی ارواح، رنگ خاندان گریم... اوفیلیا حالا یک احضارگر ارواح بود!
2 071
فرصتش محدود بود و میدونست که اگه دیر بجنبه ممکنه انتقال قدرت صورت نگیره، اون حالا بزرگترین بازمانده خاندان «گریم» بود
اون باید بار قدرتی که سال ها بین زنان این خانواده بوده رو به دوش میکشید و درحالی که به خواهر کوچکترش نگاه میکرد خنجری برداشت و خودش رو زخمی کرد، با خونی که از بازوش سرازیر شد دایرهی افسون رو بین جسد مادرش کشید و شمع های مشکی رو یکی پس از دیگری روشن کرد و ورد های جادویی رو به زبون آورد. وردهایی که از زمان بچگی، از زمان حرف زدن در حال یادگیری اونا بود، اوفیلیا برای این قدرت، برای ادامه سرنوشت خاندان گریم زاده و تربیت شده بود، زمانی که ورد رو به پایان رسوند و مراسم تموم شد به ناگه هجوم قدرت رو در خون و بدن خودش احساس کرد! جیغی از ته گلو کشید و با کشیده شدن بدنش مقاومت نکرد و اندکی بعد؟! سکوت.2 071
«اوفیلیا گریم» از بچگی برای این روز آماده شده بود، برای مرگ مادرش!
اون میدونست زمانی که مادرش دستش از این دنیا کوتاه بشه باید چیکار کنه، برای همین اون شب تعلل نکرد و وقتی خیس عرق و با وحشت از خواب بیدار شد و با جسد مادرش که روی زمین دراز کشیده بود مواجه شد شروع کرد به اجرای مراسم جادویی انتقال قدرت!
2 071
اون مراسم رو به هر نحوی بود انجام دادم درست بعد از تموم شدن مراسم جریان قدرت رو توی بدنم حس میکردم!
حالا من یک احضارگر ارواح بودم...
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
