مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه
Відкрити в Telegram
"پایگاه تخصصی مدح و مرثیه" منتظر نظراتتان هستیم 💌 📬 http://t.me/marsiat?direct 📝 instagram.com/marsiat_poem
Показати більше1 061
Підписники
Немає даних24 години
+187 днів
+5630 день
Архів дописів
#حضرت_زینب سلام الله علیها
#غزل زبان حال از قول آن حضرت به جناب سیدالشهدا علیه السلام
کدام قصه دهم شرح و زارزار بنالم؟
ز جور شمرِ دَغا یا ز هجر یار بنالم؟
کدام سرو به بالای نازنین تو مانَد
که من به سایهی آن سروِ جویبار بنالم؟
هزار سال گَرَم باشد عمر، ای گلِ رعنا
به یاد روی تو هر لحظه چون هَزار بنالم
چو از کنار تواَم دور داشت چرخ جفاجو
شَوَم به یادِ کنارت، به هر کنار بنالم
کجا روم؟ چه کنم؟ درد خویشتن به که گویم؟
بهجز تو پیشِ که -ای شاه تاجدار- بنالم؟
گرم زمانه رهایی دهد ز قیدِ مخالف
روم چو آهوی وحشی به کوهسار بنالم
نداد شمر امانم که در برِ تو زمانی
به روزگارِ خود از جورِ روزگار بنالم
گرم حیات بماند، روم به تربت مادر
ز دست شمر جفاجوی نابکار بنالم
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#مثنوی - آمدنِ طایفهی بنیاسد در صحرای کربلا برای دفنِ شهدا (بخش دوم)
گفتند که این جوان کدام است؟
کآب از پسِ مرگ او حرام است
صدپاره تنش کبابمان کرد
زآب مژه غرقِ آبمان کرد
مادَرْش مباد با چنین سوز
تا کشته ببیندش بدین روز
چون چشمِ سوار بر وی افتاد
آتش بگرفت و از پی افتاد
میگفت و ز دیده اشک میریخت
وز دیده به رخ دو مشک میریخت:
کاین پارهپسر که ریزریز است
در پیش پدر بسی عزیز است
این نوگلِ گلشنِ امام است
فرزند حسینِ تشنهکام است
از نسلِ مِهینپیمبر است این
ناکام، علیّ اکبر است این
جمعی دگر آمدند جوشان
رخساره پرآب و دل خروشان
گفتند: تنی به پای آب است
کآب از لبِ خشک او کباب است
دست از سرِ دوشها گسسته
پس دست به خونِ خویش شسته
چون دیده به دام پای بستش
مرگ آمده و گرفته دستش
قد سرو و تنی چو سروِ صدچاک
چون سایهی سرو، خفته برخاک
از زخم سَنان و خنجر و تیر
صدپاره تنش شده زمینگیر
بگسسته میان و یال کتفش
از جای نمیتوان گرفتش
گفت این تنِ میرِ نامدار است
عبّاسِِ دلیر نامدار است
میگفت ز هر تنی نشانی
گِردش عربان به نوحهخوانی
هر گوشه نشان ز شاه میجُست
در خیلِ ستاره، ماه میجُست
تا بر تنِ شه گذارش افتاد
رفت از خود و در کنارش افتاد
گفت: ای تن بیسر! این چه حال است؟
ای کشتهی خنجر! این چه حال است؟
ای پیکر پاک! این چه روز است؟
ای خفته به خاک! این چه سوز است؟
ای کشته! سرت کجا فتادهست؟
بیسر بدنت کجا فتادهست؟
بر تن ز چه پیرهن نداری؟
پیراهن چه؟ که تن نداری!
نه دست و نه آستین، نه جامه
سرداده به خصم با عمامه
Marsiatشیخ مفید میرزا محمد #داوری_شیرازی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#مثنوی - آمدنِ طایفهی بنیاسد در صحرای کربلا برای دفنِ شهدا (بخش اول)
چون قومِ بنی اسد رسیدند
یک دشت تمام کشته دیدند
شَه کشته، همه سپاه کشته
یک طایفه بیگناه کشته
صحرا همه لالهزار گشته
یک کشته دو صد هَزار گشته
باغی گل و سرو بار داده
گل ریخته، سروها فتاده
گلها همه خونِ ناب خورده
افسرده و آفتاب خورده
هر گوشه تنی هزارپاره
صدپاره یکی هزارباره
هر سوی که شد کسی خرامان
خون شهدا گرفت دامان
سرها ز بدن جدا فتاده
سرگشته به پیش پا فتاده
صحرا تنِ کشته سربهسر بود
از تن سرِ کشته دربهدر بود
گفتند که یا رب! این چه حال است؟
این واقعه خواب یا خیال است؟
اینان که ز سر گذشتگانند
آدم نه، مگر فرشتگانند؟!
گر آدمی، از چه سر ندارند؟
ور خود مَلَک، از چه پر ندارند؟
بیدست نبوده این بدنها
با اینهمه چاکِ پیرُهنها
این پا که ز تن جدا فتادهست
یا رب، بدنش کجا فتادهست؟
این جسمِ بریده بر کدام است؟
تا کیست پدر، پسر کدام است؟
شه کو؟ به کجاست شاهزاده؟
وآن تازهخطانِ ماهزاده؟
زین چاکتنیّ و بیلباسی
کند است نظر ز حقشناسی
ماندند به کارِ خویش حیران
یک چاک به دل، یکی به دامان
کز دور، بلند گشت گردی
آمد ز میانِ گرد، مردی
دیدند به ره شترسواری
خورشیدوَشی، نقابداری
ماتم زدهای سیاهجامه
آشفته به سر یکی عمامه
پیش آمد و زارزار بگریست
چون ابر به نوبهار بگریست
گفت ای عَرَبانِ میهماندوست
مهمان نشناختن نَه نیکوست
این تشنهلبانِ پیرُهنچاک
نشناخته چون نهید در خاک؟
اکنون که به خاک میسپارید
من دانمشان، برِ من آرید
گفتند چُنین که ره نمودی،
وین عقده ز کارِ ما گشودی،
ایزد به تو رهنمای بادا!
ای مزد تو با خدای بادا!
هرگز نشوی چو این عزیزان
در داغِ عزیز، اشکریزان
خویشانِ تو این بلا نبینند
این قصّهی کربلا نبینند
رفتند و ز هر طرف دویدند
هر یک بدنی بهبر کشیدند
بردند تنی به پیش رویش
جسمی، شده چاک چارسویش
خونش به دلِ فَگار بسته
وز خون به کَفَش نگار بسته
تن: کوفته، سینه: چاکگشته
نارفته به خاک، خاک گشته
سر: کوفته، پا: به گِل نشسته
تا فرق به خونِ دل نشسته
گفتند که این شکستهتن کیست؟
این نوگلِ چاکپیرُهن کیست؟
گفت: این تنِ قاسم فگار است
پورِ حسن است و تاجدار است
کس دیده ز چرخِ آبنوسی
یک روز چه مرگ و چه عروسی؟
دیدند تنی چو نونهالی
بر خاک فتاده پایمالی
باریکمیان، سطبربازو
با شیرِ سپهر، همترازو
تیر آژَده پای تا به دوشش
گلگون تنِ ارغوانفروشش
پیکان به برش به سر نشسته
تیر آمده تا به پر نشسته
شمشیر نموده در دلش راه
از سینه دریده تا تهیگاه
دل جَسته برون که جای من نیست
این خانه دگر سرای من نیست
Marsiatشیخ مفید میرزا محمد #داوری_شیرازی
#حضرت_سکینه سلام الله علیها
چند #دوبیتی زبان حال از قول آن حضرت به جناب #علی_اکبر
برادر، ایمنم با تو در این دشت
چو نالانبلبلی بر طَرفِ گلگشت
خوشم با تو کنون، اما دریغا
که باید رفتن و واهِشتن این دشت
برادر، چون کَشَم تنگت در آغوش؟
که خود زخم است از پا تا بناگوش
همه پیکان و تیر آید به خوابم
چو شب گیرم خیالت را در آغوش
برادر، گلشن از تو، گلخَن از من
ره شام و جفای دشمن از من
به گلگشتِ جِنان بالیدن از تو
به کنج بیکسی نالیدن از من
برادر، غم یکی بودی، چه بودی؟!
اگر درد اندکی بودی، چه بودی؟!
غریبیّ و یتیمیّ و اسیری
از این سه گر یکی بودی، چه بودی؟!
برادر، خواهری کِش باب دلسوز
به دامن پرویدستی شب و روز
چنان دور از تو پاکوب بلا شد
که خون گرید به حالش دشمن امروز
برادر، از جهان دل در تو بستم
ز دنیا رشتهی الفت گسستم
گلی ناچیده زین باغ، ای دریغا!
ز دامان تو ببریدند دستم
برادر، دردها در سینه دارم
که بر خود سوزم و گفتن نیارم
برادر، رفتی و آخِر ندیدی
که چون شد کشته باب غمگسارم
برادر، طاقتم باللَّه سر آمد
بنای صبرم از پای اندر آمد
سری بردار و یکدم در برم گیر
که قاتل در کف اینک خنجر آمد
برادر، چون مرا در دل نشیند،
که سروی چون تو پا در گل نشیند؟
سری بردار و بنگر خواهرت را
که چون بعد از تو در محمل نشیند
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#حضرت_زینب سلام الله علیها
#غزل زبان حال از قول آن حضرت
آغشتهبهخون پیکر شاه مدنی بین
دُرّهیْ نجفی رنگ عقیق یمنی بین
چون پردهی بادامْ کفن در تن اکبر
گلگونکفنی بنگر و گلپیرُهنی بین
هر گوشه کمین کرده به وی سختکمانی
صیاد خطاییّ و شکارش خُتَنی بین
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#حضرت_زینب سلام الله علیها
#غزل زبان حال از قول آن حضرت
برادر، بیتو در چشمم جهان تنگ است، مینالم
فلک را بیسبب با من سر جنگ است، مینالم
به صیدِ آشیانگمکردهمرغِ بیپر و بالی
ز هر سو دامن قومی پر از سنگ است، مینالم
نه زنجیر جفا بر گردنم تنگ است، از آن گویم
که عَنقا را ز طوق آهنین ننگ است، مینالم
بنالد بلبل از هجران گل، اما من از وحشت
هنوزم دامن وصل تو در چنگ است، مینالم
به جانان درد دل ناگفته ماند، ای اشک، امدادی!
که دل در اضطراب از نالهی زنگ است، مینالم
برادرمرده را با ناله دمسازی کنند، اما
سلامتبادِ من نای و دف و چنگ است، مینالم
بیابان دور و مقصد ناپدید و رهزنان در پی
جهان تاریک و ره پُرسنگ و پا لنگ لست، مینالم
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#شام_غریبان
#غزل
میکشد سنگ به دل ناله به کُهسار امشب
که غزالان حرم گشته گرفتار امشب
طُرفهشوریست در این پردهی زنگار! مگر
خیمهی سلطنتی گشته نگونسار امشب؟
مانده در دست عدو قافلهی راه حرم!
رفته در خواب مگر قافلهسالار امشب؟!
سیل خون راه فروبسته به سیاره مگر
که فرو مانده همی ناقه ز رفتار امشب؟
پرزنان زآتش دل بضعهی زهرای بتول
همچو پروانه به دور سر بیمار امشب
بانوان حرم عصمت و اِعزاز و عفاف
همه در فکر سر کوچه و بازار امشب
زینبِ زار در اندیشهی بیدادِ سَنان
غافل از حالت جمّال جفاکار امشب
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#غزل در آمدن اهل بیت به مصرع شهدا و زبان حال از قول #حضرت_زینب به حضرت سیدالشهداء
چون گرفتند ره کوی شهادت در پیش
زمرهی خیل اسیران به هزاران تشویش،
هر یکی نعش شهیدی به بر آورد چو جان
کرد با همدم خود شرح پریشانی خویش
زآن میان زینب دلسوخته با ناله و زار
از ستمکاری آن طایفهی کافَرکیش،
روی بر پای برادر بنهاد از سر شوق
گفت کای سینهی مجروح مرا مرهمِ ریش!
به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند
بر سر سفرهی سلطان چو نشنید درویش
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم بیتو گرفته ره صحرا در پیش
تو سفر کردی و در کار دلآزاری من
آسمان تیر جفا پاک بپرداخت ز کیش
هجر با صبرِ من آن کرد که بادی به غبار
خصم با جان من آن کرد که سِیلی به حشیش
تو و مِنبَعد نگهداری این قومِ عزیز
من و مِنبَعد پرستاری این جمع پریش
چارهی هجر، شکیب است، ولیکن چه کنم
که بود درد فراق تواَم از حوصله بیش؟
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#غزل از قول #حضرت_سکینه سلام الله علیها با ذوالجناح
نیکپی اسب! چرا بی رخ شاه آمدهای؟!
پیل بودی تو، چرا مات ز راه آمدهای؟!
برگبرگشته و تنخسته و بگسستهلگام
هوشِ خود باخته با حال تباه آمدهای!
ای فرس، قافلهسالار تو کشتند مگر
که تو با قافلهی آتش و آه آمدهای؟!
اندکی پیش، تو را بالِ هما بر سر بود
چه شد آن سایه که اینجا به پناه آمدهای؟!
چون شد آن شاه و سپاهی که به میدان بردی؟!
که تو تنها همه بی شاه و سپاه آمدهای
با رخ سرخ برفتی ز بَرِ ما، تو کنون
چه خطا رفته که با روی سیاه آمدهای؟
یا همان شاه که بردی تو به میدانِ بلا
بیگنه کشته عدو و تو گواه آمدهای؟
شه ما را مگر افکندهای -ای اسب- به خاک؟
عذرجویان ز پی عفو گناه آمدهای؟
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
چند #دوبیتی - مناجات زبان حال از قول آن حضرت
الهی، اکبر از تو، اصغر از تو
بهخونآغشتگانم یکسر از تو
اگر صد بار دیگر بایدم کشت
حسین از تو، سر از تو، خنجر از تو
قضای تو چو بر وفق تقاضاست
به زشت و خوب دادی آنچه خود خواست
الهی، حنجر از من، خنجر از شمر
نصیب خود برد از تو کج و راست
چنان سرگرم صهبای الستم
که سر از پا ندانم، بسکه مستم
همین دانم که از بهر نثارت
به دست انگشتری ماندهست و دستم
بلائی کز تواَم -ای داور- آید
مرا از نکهت جان خوشتر آید
به میدان وفا من بیسر آیم
به سویت عاشقان گر با سر آید
تماشا پای شوقم برده از جا
سراپا گشتهام غرق تجلّیٰ
در اثباتت ز نفیِ "لا" گذشتم
شدم خود عین استثنای "الا"
برای قتل من خصم کجاندیش
کشیده لشگر کین از پس و پیش
یکی سر میبُرد از من، یکی دست
من از ذوق تجلّی رفته از خویش
به دل تا سر خط مهرت نوشتم
همه بود و نبود از دست هِشتم
ز تو بود آنچه در راه تو دارم
که من از خویشتن تخمی نکشتم
الهی، با تو آن عهدی که راندم
بحمدالله به سرمنزل رساندم
هر آن دُرّی که در گنجینهام بود
یکایک بر سر راهت فشاندم
صبا، از من برو سوی مدینه
بگو با مادرم کای بیقرینه!
بیا یک دم به بالین حسینت
تسلّی ده به کلثوم و سکینه
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#غزل - زبانحال از قول حضرت ابیعبدالله در قتلگاه است:
«تا خبر دارم از او، بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم»
پیرُهن گو همه پُر باش ز پیکان بلا
«که وجودم همه او گشت و من این پیرُهنم»
باش یک دم که کنم پیرُهن شوق قبا
ای کمانکش که زنی ناوک پیکان به تنم
عشق را روزِ بهار است، کجا شد رضوان
تا بَرَد لاله به دامن سوی خلد از چمنم؟
روز عهد است، بِکَش اِسپَرَم -ای عقل- ز پیش
تا تصور نکند خصم که پیمانشکنم
مینیاید به کفن راست تنِ کشتهی عشق
خصمِ دون بیهُده گو باز ندوزد کفنم
هاتفم میدهد از غیب ندا، شمر کجاست؟
گو شتابی که به یاد آمده عهد کهنم
سخت دلتنگ شدم، همتی ای شهپر تیر!
بشکن این دام، بکَش باز به سوی وطنم
دایهی عشق ز بس داد مرا خونِ جگر
میدمد آبلهی زخم کنون از بدنم
گوی مطلع چه عجب گر بَرَم از فارِس فارس¹؟
تا به مدح تو شها «نیّر» شیرینسخنم
Marsiatمیرزا محمدتقی حجةالاسلام مامقانی #نیر_تبریزی ۱. مشرفالدین مصلح #سعدی_شیرازی
#حضرت_عباس علیه السلام
#غزل
جامی که شاه تشنهلبان بود مست از او
هر کو چشید از آن، ز غم خویش رَست از او
عباسِ نامدار که کس دست از او نبرد
چون خورد از آن پیاله، به خون شُست دست از او
افتاد نخل قامتش از پا، نخوردهآب
از ضربتی که پشت امامت شکست از او
بیخواب شد سکینه و در خواب شد عدو
چون خوابِ مرگ چشم جهانبین ببست از او
موجی به جنبش آمد و آبش ز سر گذشت
ابری به بارش آمد و از پا نشست از او
تسلیم شاه تشنهلبان کرد با دو دست
جامی که خورده بود شراب الست از او
چشمی به سوی دشمن و چشمی به روی دوست
بگذشت، ماند یاد به گیتی دو دست از او
Marsiatمیرزا محمدتقی حجة الاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#ترکیب_بند (بند ۲۴ تا ۲۷)
قتل شهید عشق نَه کار خدنگ بود
دنیا برای شاه جهان دار ننگ بود
عصفور هرچه باد، هماوردِ باز نیست
شهباز را ز پنچهی عصفور ننگ بود
آیینه خود ز تاب تجلّی بههم شکست
گیرم که خصم را دلِ پرکینه سنگ بود
نیرو از او گرفت، برآویخت تیغ کین
قومی که با خدای مهیّای جنگ بود!
عهد الست اگر نگرفتی عِنان او
شهد بقا به کام مخالف شَرَ نگ بود
از عشق پرس حالت جانبازی حسین
پای براق عقل در این عرصه لنگ بود
احمد اگر به ذروهی قوسین عروج کرد
معراج شاه تشنه به سوی خدنگ بود
از تیر کین چو کرد تهی شاه دین رکاب
آمد فرا به گوش وی از پرده این خطاب:
کای شهسوار بادیهی ابتلای ما!
بازآ که زآنِ توست حریم لقای ما
معراج عشق را شب اَسراست، هین! بران
خوشخوش براقِ شوق به خلوتسرای ما
تو از برای مایی و ما از برای تو
عهدیست این فَنای تو را با بقای ما
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست
هرگز زیان نبرد کس از خونبهای ما
جانبازیَت حجاب دوبینی بههم درید
در جلوهگاه حُسن، تویی خود به جای ما
بازآ که چشم ناز ازل بر قدوم توست
خود خاکروب راه تو بود انبیای ما
هین! زآنِ توست تاج ربوبیّت از ازل
گر رفت بر سِنان سرت اندر هوای ما
گر زآتش عطش جگرت سوخت، غم مخور
از توست آب رحمت بیمنتهای ما
ور سفلهای بُرَد ز تو دستی، مشو ملول
با شهپر خدنگ بپرّد همای ما
گستردهایم بال ملائک به جای فرش
کآزار بر تنت نکند کربلای ما
دلگیر گو مباد خلیل از فِدای دوست
کافیست اکبر تو ذبیح منای ما
کو نوح؟ گو: به دشت بلا آی بازبین
کشتیشکستگان محیط بلای ما
موسی ز کوه طور شنید ار جوابِ "لَن"
گو: بازشو به جلوهگه نینوای ما
گر زنده جان ببُرد ز دار بلا مسیح
گو: دار کربلا نگر و مبتلای ما
منسوخ کرد ذکر اوائل حدیث تو
ای داده تن ز عهد ازل بر قضای ما!
زینب چو دید پیکر آن شه به روی خاک
از دل کشید ناله به صد درد سوزناک
کای خفته خوش به بستر خون! دیده باز کن
احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن
ای وارث سریر امامت، بهپای خیز
بر کشتگان بیکفن خود نماز کن
طفلان خود به ورطهی بحر بلا نگر
دستی به دستگیری ایشان دراز کن
بس دردهاست در دلم از دست روزگار
دستی به گردنم کن و گوشم به راز کن
سیرم ز زندگانی دنیا، یکی مرا
لب بر گلو رسان و ز جان بینیاز کن
برخیز، صبحْ شام شد، ای میر کاروان
ما را سوار بر شتر بیجَهاز کن
یا دست ما بگیر و از این دشتِ پُرهراس
بار دگر روانه به سوی حجاز کن
پس چشمهسار دیده پر از خون ناب کرد
با چرخ کجمدار به زاری خطاب کرد:
کای چرخ سفله، داد از این سرگرانیا!
کردی عزیز فاطمه خوار و ندانیا!
خوش در جهان به کام رسید از تو اهل بیت
تا حشر در جهان نکنی کامرانیا!
این کِی، کجا رواست که دونان دهر را
در کاخ زر به مَسند عزّت نشانیا؟!
قومی که پاس عزّتشان داشت ذوالجلال
تا شامِشان به قید اسیری کَشانیا
بستی به قیدْ بازوی سجّاد و هیچ رحم
نآمد تو را بر آن تن و آن ناتوانیا!
کُشتی به زاری اصغر و هیچت نسوخت دل
زآن شمعِ روی دلکَش و آن گلفشانیا!
از پا فکندی اکبر و مینآمدت دریغ
ای چرخ پیر، از آن قد و آن نوجوانیا!
سودی به حلق خسرو دین تیغ و هیچ شرم
نآمد تو را از آن نگه خسروانیا!
هرگز نکرده بود کس، ای دهر سفلهطبع!
بر میهمان خویش چنین میزبانیا
آتش شو -ای درون- و بسوزان زبان من
ای خاک بر سر من و این داسِتان من!
Marsiatمیرزا محمدتقی حجة الاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#ترکیب_بند (بند ۲۱ تا ۲۳)
دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد؟
روزی که طرح بیعت "منّا امیر" شد
واحسرتا که ماهی بحر محیط غیب
نمرود کفر را هدف نوک تیر شد
باد اجل بساط سلیمان فرو نوشت
دیو شَریر، وارث تاج و سریر شد
مولود شیرخوارهی حِجر بتول را
پیکان تیر حرمله پستانِ شیر شد
از دور خویش سیر نشد تا نه چرخ پیر
از خون خنجر شه لبتشنه سیر شد
در حیرتم که شیر خدا چون به خاک خفت
آن دم که آهوان حرم دستگیر شد؟!
زنجیر کین و گردن سجاد؟ ای عجب!
روباه چرخ بین که چهسان شیرگیر شد!
تغییری، ای سپهر، که بس واژِگونهای
شور قیامت از حرکاتت نمونهای
ای در غم تو ارض و سما خون گریسته
ماهی در آب و وحش به هامون گریسته
وِ ای روز و شب به یاد لبت چشم روزگار
نیل و فرات و دجله و جیحون گریسته!
از تابش سرت به سِنان چشم آفِتاب
اشک شفق به دامن گردون گریسته
در آسمان ز دود خیام عفاف تو
چشم مسیح، اشکِ جگرگون گریسته
با درد اشتیاق تو در وادی جنون
لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته
تنها نه چشم دوست به حال تو اشکبار
خنجر به دست قاتل تو خون گریسته
آدم پی عزای تو از روضهی بهشت
خرگاه درد و غم زده بیرون، گریسته
گر از ازل تو را سر این داستان نبود
اندر جهان ز آدم و حوا نشان نبود
بی شاه دین چه روز جهان خراب را؟
ای آسمان، دریچه ببند آفتاب را!
جلبابِ نیلگون شب از هم گشای باز
یکسر سیاهپوش کن این نُه قُباب را
اشک شفق ز دیدهی آفاق کن روان
در خون کش این سراچهی پرانقلاب را
نی نی! کز این پس ار همه خون بارد آسمان
بیحاصل است خوردنِ مستسقی آب را
آب از برای حلق شه تشنهکام بود
چون رفت، گو به لاوه نریزد سحاب را
خور گو دگر ز پردهی شب برمدار سر
کافکند زینب از رخِ چون مه نقاب را
ای کاش بوالبشر نکشیدی سر از تراب
زین آتشی که سوخت دل بوتراب را
تنها نه زین قضیه دل بوتراب سوخت
موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت
Marsiatمیرزا محمدتقی حجة الاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#ترکیب_بند (بند ۱۸ تا ۲۰)
عَنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود
جایی که خورده بود می، آنجا نهاد سر
دُردیکشی که مست شراب شبانه بود
یکباره سوخت ز آتش غیرت هوای عشق
موهومپردهای اگر اندر میانه بود
در یک طبق به جلوهی جانان نثار کرد
هر درّ شاهوار کش اندر خزانه بود
نآمد بهجز نوای حسینی به پرده راست
روزی که در حریم الست این ترانه بود
باللَّه که جا نداشت بهجز نی نشان در او
آن سینهای که تیر بلا را نشانه بود
کوری نظاره کن! که شکستند کوفیان
آیینهای که مظهر حسن یگانه بود
نی نی، که وجه باقی حق را هلاک نیست
صورت بهجاست، آینه گر رفت باک نیست
ای خرگه عزای تو این طارم کبود
لبریزِ خون ز داغ تو پیمانهی وجود
وی هر ستاره قطرهی خونی که عِلویان
در ماتم تو ریخته از دیدگان فرود
گریهست بیتو هرچه نوازنده را نواست
نالهست بیتو هرچه سراینده را سرود
تنها نه خاکیان به عزای تو اشکریز
ماتمسراست بهر تو از غیب تا شهود
از خون کشتگان تو صحرای ماریه
باغیّ و سنبلش همه گیسوی مشکبود
کی بر سِنان تلاوت قرآن کند سری؟!
بیدار مُلک کهف، تویی دیگران رقود!
نَشْگِفت اگر بَرند تو را سجده سروران!
ای داده سر به طاعت معبود در سجود!
پایان سیر بندگی آمد سجود تو
برگیر سر که او همه خود شد وجود تو
ثاراللَّهی که سرّ اناالحق نشان دهد
دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد!
وآن سر که سرّ نقطهی طغرای بسملهست
کورانه جاش بر سر میمِ سنان دهد!
عیسیدمی که جسم جهان را حیات ازوست
اللَّه چهسان رواست که لبتشنه جان دهد؟!
چرخ دنی نگر! که پی قتل یک تنی
هرچ آیدش به دست به تیر و کمان دهد
نفساللَّهی که هر زمان او را به کوی وصل
هاتف ندای "اِرجِعی" از لامکان دهد
ای چرخ سفله، باش که بهر لقای دوست
تاج و نگین به دشمن دین رایگان دهد
آن طایری که ذروهی لاهوت جای اوست
کی دل بر آشیانهی این خاکدان دهد؟!
مقتول عشق، فارغ از این تیرهگلخن است
کآن شاهباز را به دل شه نشیمن است
Marsiatمیرزا محمدتقی حجة الاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#ترکیب_بند (بند ۱۶ تا ۱۸)
ای چرخ سفله! تیر تو را صید کم نبود
گیرم عزیز فاطمه صید حرم نبود
حلقی که بوسهگاه نبی بود روز و شب
جای سِنان و خنجر اهل ستم نبود
انگشت او به خیره بریدیّ پی نگین
دیوی سزای سلطنت مُلکِ جم نبود
کی هیچ سفله بست به مهمانِ خوانده آب؟!
گیرم تو را سجیّهی اهل کرم نبود
داغ غمی کزو جگر کوه آب شد
بیمار را تحمّل آن داغ غم نبود
پای سریر زادهی هند و سر حسین؟!
در کیش کفر، سفله چنین محترم نبود!
ای زادهی زیاد که دین از تو شد به باد!
آن خیمههای سوخته بیتالصنم نبود
آتش به پردهی حرم کبریا زدی
دستت بریده باد! نشان بر خطا زدی
زین غم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت
با عترت رسول ندانم چهسان گذشت
نمرود، ناوَکی که سوی آسمان گشاد
در سینهی سلیل خلیل از نشان گذشت
در حیرتم که آب چرا خون نشد چو نیل
زآن تشنهای که بر لب آب روان گذشت؟
آورد خنجر آب زلالش، ولی دریغ
کآب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت
شد آسمان ز کرده پشیمان در این عمل
لیک آن زمان که تیرِ خطا از کمان گذشت
اللَّه! چه شعله بود که انگیخت آسمان؟
کز وی کبوتران حرم ز آشیان گذشت
در موقعی که عرض صواب و خطا کنند
کاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت
خاموش «نیرّا» که زبان سوخت خامه را
خون شد مداد و قصه ز شرح بیان گذشت
فیروز بخت من نهد ار سرخط قبول
بر دفتر چکامهی من بضعهی رسول
چون تیرِ عشق جا به کمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل وَلا کند
در حیرتند خیرهسران از چه عشق دوست
احباب را به بند بلا مبتلا کند؟
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوقْ نازِ خود همه بر آشنا کند
تنپرور از کجا و تمنای وصل دوست؟!
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند!
آن را که نیست شور حسینی به سر ز عشق
با دوست کی معاملهی کربلا کند؟
یکباره پشت پا به سر ماسوا زند
تا زآن میان از این همه خود را سوا کند
آری، کسی که کشتهی او این بوَد، سزاست
خود را اگر به کشتهی خود خونبها کند
باللَّه اگر نبود خدا خونبهای او
عالم نبود درخور نعلین پای او
Marsiatمیرزا محمدتقی حجة الاسلام مامقانی #نیر_تبریزی
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
