uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 25 253 підписників, посідаючи 1 274 місце в категорії Книги та 13 395 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 25 253 підписників.

За останніми даними від 25 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -629, а за останні 24 години на -19, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 11.33%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 3.77% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 861 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 952 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 26 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

25 253
Підписники
-1924 години
-1197 днів
-62930 день
Архів дописів
زن داداش، فاطی #زن_داداش سلام .نوید هستم و 24سالم و مجردم هنوز و تنها برادرم اسمش امیر و کنار بابام مشغول کارای فروش فرش شرکت هستن و یجورایی عاملیت فروش و مسئول بازار یابی و به همه جای ایران هم ماموریت میرن ولی همزمان نمیرن به صورت دوره ای و بگذریم فاطی خانوم یه دختر 27ساله و بدن شاداب و پوست سفید و گمونم قدش از من که 178 هستم یکم کوتاه تره و وزنش هم زیاد چاق نیس ولی بدنش پر و گوشتی و کون برجسته و رونای به هم چسبیده و همه جوره از خوشگلی خوشگله و تقریبا شش ماهی از زدگی مشترکشون میگذشت که با امیر کنتاکت کلامی زیاد داشتن و و امیر از لحاظ سنی 32سالشه و قدش یکم از فاطی کوچیکتره و ولی زن ذلیل و جلو ما که میان یه خودی نشون میده و همه جوره افسارش دست فاطی و طبیعتا هم با این زیبایی که فاطی داره همینطورم باید باشه و طبقه بالا خودمون اسکان دارن و بیشر اوقات که اونا سر کارن منم میرم آموزشگاه کامپیوتر و اونجا یه جوری نمیچه استاد هستم و به صورت تایم رسمی نمیرم و به خاطر عشقم به کامپیوتر و سفارش بابا اونجا مثلا شاغلم و اصلا نیاز مالی نیس فقط به گفته بابام به خاطر اینکه به حسابدارای شرکت نزدیکتر بشم و فن اصلی کار دستم بیاد یجورایی و منتظر بازنشست شدن یکی از پرسنلشون بودن تا من جایگزین بشم و … اینارو گفتم از بابت کارو بار خودمون و مامان هم بیشر اوقات در نبود ما فاطی و بچش میان پیشش و کنارشن ک تنها نباشه مثلا و چند وقتی بود زوم کرده بودن رو من و چرا ازدواج نمیکنی و چرا مجردی و تا کی میخوای مجرد بمونی و از این حرفا و منم زیاد تو نخ فاطی نبودم و یه نیم نگاهم دنبالش بود ولی خیلی ریز که کسی متوجه نشه دیدش میزدم و میخواستم زیاد کشش ندم و بفهمم اونم حسی داره بهم و لباسای آزاد میپوشید و بچشو تازه از شیر گرفته بود هنوز سینه هاش ورم داشت و گنده بودن و و دنبال یه جایی میگشتم بدنش ببینم و بیشتر دخترش بقل میکرد و به اون واسطه میکشیدمش سمت خودم بیشتر و و با شوخی میگفتم زن من باید زیبا ترین دختر باشه چون من زیبا ترین پسرم و با لحن حسودی میگفت منتظر باشین زنگتون میزنن و با مامان سر به سرم میزاشتن و فاطی میگفت ما خوشگل بودیم امیر چه گلی به سرمون زده و منم هی به شوخی میگفتم چشمت نکنن و معلومه همش امیر میناله و یواش رو کرد به من و مامان تو آشپزخونه بود و گف غلط کرد حالا درسش میکنم و اومد نشست کنارم و گفت عمت زشته و اون زنی ک میخوای در آینده بگیری و حرفش قطع کردم و گفتم ترجیحا دختر میگیرم و با پاش زد رو پنجه پام و گففف میبینمت و پاشد رفت پیش ماما و یکم با هم حرف میزدن و بچش بقل میکردم و میگفتم دختر خوشگل به باباش میره و خوبه ب مامانش نرفته و میخاسم بکشمش سمت خودم دوباره و زیر چشمی هی نگام میکرد و دست سوگند بلند کردم و با دسش اشاره کردم و گفتم مامان زشتش بیااااا و گف نگا کن چقد روانییه این پسرت و اومد سمتم و گفت به خدا یه بار دیگه بگی زشت و با مشت زد رو رون پام و گفتم درسته ازم پیر تری و احترام مسن سالا واجبه و یواش نگاه کردم به ماما و حواسش ب غذا پختن بود و سرم بردم جلو و فکر کرد میخام بوسش کنم اخم کرد و گفت چیه هااا و گفتم گوشت بیاررر و رفتم سمت گوشش و تو گوشش یه داد زدم و سریع بچه دادم بغلش و رفتم آشپزخونه و با سوگند اومد دنبالم و گف خیلی پروو شدی و نمیگی پرده گوشم پاره میشه و با مشت دستش میخواست بزنم و مامان گف زشته و بشینین و سوگند بقل کرد و برد و گفت حالا هر غلطی خواستین بکنین و فاطی نگاه کرد به من و گفت یه راه داره که طلب بخشش کنی و تموم بشه و گفتم وگرنه و یه لیوان آب پر کرد و گفت خودت میدونی و دستم ب

sticker.webp0.09 KB

کردیم سوار ماشین شدیم تو راه خیلی تشکر کرد که بعد چند مدت بهش خوش گذشته و معذرت خواهی کرد که زود ارضا شده منم فرصت طلبی کردم گفتم هروقت شرایط داشتی بیا یه صفایی کنیم باهم که از اونجا ماجرا به بعد چند سال باهم بودیم و واقعا هم لذت بخش بود و هم منم خیلی چش و گوشم باز شد در ارتباط گرفتن با خانومای سن بالا. کم و کاستی بود ببخشید داستان اولم بود ممنون که تا اینجا خوندید امیدوارم لذت برده باشید اگه حمایت بشه و دوست داشته باشید از تجربیات دیگه خودم بیشتر می نویسم هر عیب ایرادی داشت تذکر بدید برای بعدا اصلاح کنم ممنون... نوشته: سامی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ود بدبخت دکت کرد برو پی کارت من که شانس ندارم چند روز بعدش آومد مطب برای سهمیه انسولین شوهرش خیلی سرسنگین باهاش برخورد کردم که متوجه شد تو جمعیت مطب پیام داد به گوشیم زود بفرستم داخل بیام بیرون برات سورپرایز دارم قند تو دلم آب شد باکلک از بین همه مریضا فرستادمش داخل که زود کارش تموم شد آومد پشت میزم گفت اینارو ثبت کن شب چیکاره‌ای گفتم بیکارم گفت باشه بهت پیام میدم. دیگه مال خودم بود انگار نصف شهرمال من بود طرفای هشت و نیم پیام داد بیا بیرون فلان جا ماشین همراهمه مطبم شلوغ بود هنوز چند نفری مونده بودن یه بهانه جور کردم برای دکتر زدم بیرون رفتم پیشش گفت خیلی وقت نداره به بهانه بنزین زدن و خرید برای فردا که قراره بچه هاش بیان آومدم بیرون جایی بلدی بریم خلوت باشه گفتم باغ خودمون هست یه ربع از شهر فاصله داره که رفتیم کلید رو از خونه کش رفتم و رفتیم تو راه همش میگفت رسیدیم زود کارمون و تموم کنیم عجله دارم من همونجا راست کرده بود از روی شلوار چشش افتاد گفت جون چه بزرگه اینو بکنی توم تا یه ماه درد دارم بعد دستشو برد سمت کیرم وهی میمالوند و جون میگفت که تقریباً رسیدیم باغ ماشین و پارک کرد منم زود موتور برق و بخاری رو وصل کردم دستیم به خونه کشیدم که آومد تو تا رسید خودمو نتونستم کنترل کنم پریدم بغلش کردم بلندش کردم و پاشو دور کمرم حلقه زد منم کمرش محکم گرفته بودم لباشو با لبام گرفتم و زبون همو میخوردیم یکم صورتش دور کرد مانتوشو دربیاره زیر مانتوش یه پیرهن راحتی بود اونم درآورد رسید به یه سوتیین مشکی طرح توری خوشگل که خواستم از پشت بازش کنم همین که بازش کردم جا خوردم ممه های 70 خوش فرم و خوشبو کامل چسبوندمش به خودم که کامل ممه هاش رو دهنم بود و فقط خوردمشون که نوک سینه هاش مث سنگ سفت و محکم شدن و هی اه میکشید و لذت میبرد آوردمش پایین از بغلم تا آومد پایین کمربند شلوارمو باز کرد منم دکمه های شلوارمو باز کردم و شورت و کشیدم پایین سیخ سیخ بود وقتی حجمشو دید خیلی خوشش آومد وهمش بوسش میکرد و تا ته کرد دهنش آنقد حرفه‌ای ساک میزد که زانوهام سست شده بودن قشنگ خیسش کرد آخرین میک‌م زد بلند شد شلوار خودشو کشید پایین یه شورت مشکی هم ست سوتیین ش که کشید پایین یه کص همرنگ پوست بدنش سبزه و پر آومد منو نشوند خودش جلو صورتم وایساد با دوتا دستش صورتمو کامل برد بین پاهاش منم کامل زبونمو بردم تو کص‌ش کاملاً خیس و مرطوب بود زبونمو کامل بین پوست کص‌ش میچرخوندم همه لبمو صورتم خیس شد با رون هاش انقد سفت صورتمو بین کص‌ش گرفته بود سیاه و کبود شدم نفس بهم نمیرسید با انگشتام که باسنش گرفته بودم کم کم نزدیک میکردم به سوراخ کونش انقد سفت گرفته بود تو نمیرفت که یه دفعه آب زیادی جاری شد دهنم پاهاش شل شد منم سریع بلند شدم گرفتمش کشوندمش سمت کاناپه راحتی دستاشو گرف تاج مبل کمرشو داد بالا کامل آماده دادن منم سیخ و خیس آماده شلیک که کامل کردم تو کص‌ش یه آه بلندی کشید شل شد رومبل همش میگفت ای جون ای جون تروخدا جرم بده منم تلمبه های آروم و عاطفی که طولی نکشید پاهاش کامل لرزید خودش کشید جلو با شکم خوابید رومبل آبش فوران شد بیرون دیگه واقعا نا نداشت بلند شه همش تشکر میکرد منم گفتم هنوز ارضا نشدم که همین شکل خوابیده بود دهنشو باز کرد با دست کیرمو کشید جلو دهنش خیلی ساک رفت بیچاره با کل خستگیش تا آبم آومد کامل قورت داد آبمو تا قطره آخرش بعد منم ولو شدم روش همه بدنموم عرق بود خیلی خسته بودیم نا نداشتیم بلند شیم یه نگاه کردم بهش دیدم نیمه خواب بیداره گفتم دیرت نشه که بیچاره یهو پرید ازجاش خودمونو جم

س.ک.س با میلف سرحال #منشی #میلف سلام، سامی هستم 27 سالمه و این اولین تجربه داستان نویسی خودمه اینجا. امیدوارم بتونید ارتباط برقرار کنید با موضوع و اگر طولانی شد ببخشید، من سامی هستم 27 سالمه و تشنه سکس و رابطه با خانوما خودم استیلم ورزشکاری و سکسی مردونه هستم و قد بلند خلاصه تو رابطه کم نمیارم فقط ارتباط برقرار کردن با خانومای سن بالا یا میلف برام سخته خجالت میکشم حرف دلمو بزنم باهاشون و درخواست سکس کنم ازشون خلاصه کوتاه کنم من چند سال پیش منشی یه دکتر داخلی بودم که تو شهرمون کاربلد و نامدار بود و همیشه بیشتر از دکترای دیگه ویزیت داشت هر روزه خانومای خوشگل و سکسی رفت آمد داشتن تو مطب ولی سن بالاها عالی بودن وبا من گرم میگرفتن که نوبت زودتر بدم بهشون و درددل از زندگی هاشون که خوبه یا بد از بچه هاشون میگفتن بخصوص یه خانوم بود بازنشسته آموزش و پرورش فول کیسم بود اندام باریک و متوسطه باسن پرگوشت ران های خوش فرم و یکدست و از همه مهم تر سینه های خوش تراش که از مانتو یکم گشاد زده بود بیرون پوست یکم سبزه و موی پرپشت و خرمای طبیعی بدون رنگ و لبای طبیعی و خوشرنگ یه میلف نچرال خوش فرم و محترم همیشه یه مانتو یکم گشاد با کفش های پاشنه بلند با جوراب توری با یه بوی ادکلن زنانه شیرین که هروقت از در مطب میومد صندلی مراجعین کنار من اگه خالی بود میشست اگر پر بود منتظر میشد که خالی بشه بشینه به خاطر مشکلات شوهرش که هم دیابت داشت و قلبش تنگی شریان داشت تو هفته سه بار یا حتی چهار بار میومد مطب انسولین و قرصای فشار و اینا مینوشت دکتر ما ساختمان پزشکان بغل ماهم دکتر قلب میرفت خلاصه همیشه بامن گرم حرف میزد که جونی دعاکن برام شوهرم از این بیشتر عذاب نکشه بمیره نجات پیدا کنه خودشم ناراضیه از این وضع منم فقط به چشمای خسته و خمارش نگاه میکردم و بعضی وقتا توذهنم باهاش رابطه داشتم ویکم خیس میشدم امان از زیبایی و محترمی این میلف. چند مدت پیدا نشد منم ترسیدم شوهرش مرده باشه دیگه نیاد مطب انقد کد ملی شوهرش و خودشو زده بودم تو سیستم تامین اجتماعی حفظ بودم کد ملی خودشو زدم شمارشو آورد ترسیدم نکنه شماره موبایل شوهرش باشه دل‌و زدم به دریا پیام زدم که منشی فلانی هستم و پیدات نیست ترسیدم مشکلی برات پیش آومده بعده یه روز جواب داد با سلام و احوالپرسی گرم که ممنون ازم خبر گرفتی خواهر شوهرم فوت شده روستا بودیم و ازاین حرفا منم اعصاب م داغون شد چرا شوهرش نمرده حرف دلمو زدم که دوس دارم بیشتر آشنا شیم و ببینیم همو یکم حرف بزنیم اونم همه جوابش این بود بابت چی آخه من سن مادرت تو سن پسرم همو ببینیم چی بشه خلاصه هی طفره رفتم که مسئله‌ی مهمیه قرار شد از روستا و عزا بزنه با ماشین خوشون بیاد یه پارک معروف شهر وقتی همو دیدم خیلی میترسیدم حرف اصلی رو بزنم یه جوابی بده تا ابد تو دلم بمونه ولی به ترسم غلبه کردمو گفتم من عاشق زنای سن بالام و از وقتی آومدی مطب و باهام حرف میزنی همش یا توذهنمی یا تو خوابام میبینمت خیلی دوس دارم باهم رابطه داشته باشیم و در ارتباط باشیم اولش فقط سکوت کرد الکی بحث عوض میکرد که تو پسر به این خوشتیپی و خوش هیکلی من پیرزن و میخوای چیکارو ولکن کسی بفهمه شهر کوچیکه مجبوریم دوتامون فرار کنیم به فکر آبروی منم باش که منم نخواستم طفره بره گفتم این راز بین خودمونه و کسی خبردار نمیشه توکه همیشه به خاطر شوهرت بیرونی منم از کارم میزنم مکان خودمم دارم و ازاین حرفا تارسیدیم به این که شمارتو دارم بهت خبر میدم منم خیلی وقته شوهرم دیابت زده به دمودستگاهش از کار افتاده ولی ببینم چی میشه بهت خبر میدم خداحافظ. تو ذهنم همش این ب

sticker.webp0.09 KB

جلوعه و صدام بم تر شده بود و گفت یه لحظه میرم پیش بهروز و پاشد و گمونم رفت کلید کشید بیروون و دوباره گذاشتش سر جاااش و سریع برگشت پیشم و گف خواب خوابه و به کسی نگیااا باااش و گف منم دلم بچه میخواست و بهروز زیااد عمیق انجام نمیده و هی با لبش بازی میکرد و گفتم یعنی کوچیک و خندش گرفت و پای راستش آورد بالا و کف پاش گذاشت لبه تخت و گففف نننن و کامل برگشت رو شکم خوابید و منم پاشدم ایستادم لبه تخت و هی کیرم میمالیدم از زیر شلوار و سرش تو گوشی بود و رفت لامپ خاموش کردم دوباره ایستادم پسرش و کونش نگاه میکردم و دوتا پاش رو خم کرد جوری که کف پاهاش رو به سقف بود و فقط پیراهن چارخونه رو باسنش بود و و یواااش شلوارم کشیدم پایین و بعدش شرتم یهو مرضیه برگشت و نشستم لبه تخت کنارش و کیرمم شق شق بود و دوباره برگشت رو شکمش و چند باررر باسنش منقبض کرد و یواااش گفتم جووون دسم بردم و پیراهنش دادم بالا و اوووف شچمم خورد به یه شرت قهوهای سوخته یا شایدم توسی بود و سرش داد سمت چپ و با کنار ر چشم نگام میکرد و کیرم چند بار با دستم از نوکش تا بیضه هاام کشیدم و قشنگ میدید و دست راستم گذاشتم کنار پهلو پاهاش دوباره صاف کرد و کیرمم با دست چپ تنظیم کردم سمت کونش و یوااش گفف جااانم و با نوک کیرم ضربه زدم ب کونش و یکم آوردش بالا تا چسبید به کیرممم و با دوتا دستش کشیدش پایین و و گففف وصفش از شادی زیاد شنیدم و و دسش آورد گف آب دهنت بریز کف دستم و یواااش یه تف آبکی با اینکه گلوم خشک بود ریختم کف دسش و شروع کرد ب مالیدن و فشار دادنش و و گفتم ناخن نزنیاااو کونش حالت داگی کرد و خواستم بزارم تو کصش گففف نننن بزاار بخولمش واست اول و برگشت جوری یباره کردش تو دهنش و گففف پرووو لیدوکایین زدیییی و دهنم سر شد و خم شدم و کاندوم از جیب شلوارم کشیدم بیرون و دادم دستش و سریع کشید روش و چند بااار لیسش زد و گفت جرش بده برااام و سریییع با چندتا تلمبه داغی کصش و گرمای بدنش حس کردم و همش میگفت بززززن و محکم تر بزننن و منم پهلوهاششش گرفته بودم و هی میزدم و رعشه خفیف میکرد و و دستم بند سینه هاااش شد و میگفت کصم پاره کن مال خودته و منم هی پشت گوشش قربون صدقش میرفتم و گوشش میخوردم و و برگشت و پاهاش گذاشت رو شونم و گفت با تماممم وجووود بکن و و لرزش سینه هاااش و باعث شد نفسام منقبض بشه و آبم داشت میومد و کشیدم بیروون و خودش پاشد و چند بااار برااام جلق زد و با تموم فشار ریختم تو صورتش و رو زبونشش و افتاااد رو تخت و مایه سفید از کصش اومد بیرووون و نفسای بلند زد و لرزید و منم یکم موهاش نوازش کردم و چندتا لب آبدار ازش گرفتم و زدم بیروون ... نوشته: متین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

فتم بفرمایید و مرضیه رفت و درو قفل کرد و خندم گرفت و گفت خانومم ناخن کاشته و چندتا حرکت هست کمکم کنین ممنون میشم و گفتم چشم و چند باری پاهاش جمع کردم تو شکمش و مرضیه هم با ناخونش نیشکونش میزد و اذیتش میکرد و یه چسب گمونم چسب درد بود و یه نمه کمرش داد بالا و مرضیه گفت اینجوری بچسبونش و با انگشتش با موهاش ور میرفت و گفت وجهه خوبی نداره خانواده ببینند این صحنه رو فهمیدم با عمو و زن عمو و گفتم لطفا تعارف نکنین و و چسب زدم پشت کمرش و گفت ممنونم و مرضیه یواش یواش اومد کنارم ایستاد و گرمای تنش رو هس میکردم و دلم میخواست رونای گوشتی رو گاز بزنم و گفتم من برم و راحت باشین و چرخید سمتم و تشکر کرد و مرضیه هم تشکر کرد و میرفتم بیرون یه بوس برام فرستاد و دو سه دیقه بعد من اومد بیرون و با اشاره گوشی گفت گوشیت کجاس و و گوشی گرفتم دستم و گف نمیدونم چیکار کنم و همه چیزش خوبه فقط این کمر دردش ک دل منم سرد میکنه و نگام میکرد و نوشتم دلت یا زیر دلت و پاشد رفت تو اتاق خاب دیگه و منم گرم ماهواره بودم و دوباره اومد بیرون و پیام اومد خب واست دارم و چندتا استیکر خنده فرستاد و زن عمو رفت پیش عمو و عمو نگاه کرد به من و گف چشم میریم و منم فهمیدم میخوان برن بیرون و جلوتر خدافظی کردم و رفتم و خونه خودمون و منتظر جواب از مرضیه بودم و کوچه ما کلا یه کوچه بنبست با چهارتا خونه وار ولی بیس ساختمان و موقعیت مکانی خوبی دارند و پیام از مرضیه اومد میای خونمون و ماما و بالا رفتن خونه سمیه خواهرش و با مرضیه گویا قهر کرده بودن و شب واسه شام بیارن و آشتیشون بدن و گفتم حتما بیام گفت آره و سرییع لیدوکااایین زیر تخت برداشتم و زدم به کیرم و یه کاندوم گذاشتم تو جیبم و رفتم بیرون و پیامش دادم ریموت بزن و از پارکینگ رفتم بالا و قلبم داشت با هر قدمم به در خونه بیشتر کنده میشد و نوشتم در باز کن و سلام کرد و رفتم داخل و اوووف یه تاپ تنش بود و با علامت هیس گفت یواااش و رفتم داخل وو اومد نشست کنارمم و دست انداخت گردنم و لپم بوس کرد و خیلی دلم واست تنگ شده و منم گفتم منم همینطور و گفتم بهروز بیدار میشه و گفت درب قفل کردم و زندانیه و امیدوارم سمیه نیارن و تا بیارنش یه ساعتی میشه و گفت یه لحظه و پاشد رفت اون اتاق خواب و دوباره برگشت و اینباررر اصلا ساپورت پاش نبود و سفیدی روناش و همون پیراهن آستین دار تا زیر باسنش تنش بود و یه لیوان آب گذاشت رو اوپن و گفت بفرمایید و رفتم آب بخورم و برگشت سمت یخچاال چشمم خورد ب رونای سفیدش و آب خوردم و الکی یکم در یخچال این پا و اون پا کرد و با یه قر خاصی رفت سمت اتاق خواب و پیام اومد یلحظه میااای متین و کیرم راست راست شده بود و رفتم در نیمه باز بود و نشسته بود لبه تخت و تا خاسم حرف بزنم گف مامان لطفا نیارش و گف حالا کی میاین و منم با دیدن پاهاش یواش داشتم کیرم میمالیدم و گف باشه و قطع کرد و ریلکس گف بیا بشین کنارم و پای راستش رو گذاشت رو چپش و محو روناش بودم و سرش تو گوشی بود و دلم میخواست روناش دست بزنم و نوازشش کنم ولی اصلن ریسکش بالا بود و یهو مرضیه دست گذاشت رو رون پام و یکم فشار داد و گف اییی ما هم دیگه زن مردم شدیم و موهاش دادم پشت گوشش و گف درو چفت میکنی شاه پسل و منم پاشدم که در بستم و کیر ۱۷سانتیم شق شق بود و یوااش فشارش میدادم ولی میترسیدم برگردم سمتش و گففف بیا دیگه و یکم چرخیدم سمتش و دسش گرف جلو دهنش و گففف خوبییی متییین و جلو خنده خودش گرفت و نشستم با هزار ترس و لرز کنارش و گفت چخبرا دیگه شادی خبری ازش نداری و گفتم ازدواج کرده و یه بچه داره و از شما یه قدم

کسشعرا گفت و منم الکی تایید میکردم و یهو مرضیه رفت و با یه بلوز و شلوار که از ساپورت هم تنگ تر بود اومد و زن عمو اشاره کرد بهش با چشم که این چیه پوشیدی و مرضیه گفت بهروز ،یعنی اون چیزی نمیگه توهم ساکت و کلا به خاطر زیباییش دهن همه رو بسته بود حتی بهروز و نگاه کرد ب من و تحصیلاتم پرسید و گفت ظاهرا خدمت کذنرفتید و تو دلم گفتم با کسری کسکش خان 11ماه خدمت کردم البته نیم ساعتی خونه و گفتم نه متاسفانه و همه زدن زیر خدمت و گفت علاوه بر پرورش اندام به پرورش افکارهم توجه کن و از این فلسفیات کسشعر و بگذریم همش یه نگاهم به مرضیه بود و عمو اومد و با چندتا پلاستیک میوه و غذا و از این مخلفات و رفتم کمک زن عمو و عمو گرم صحبت بود با داماد و دختر و منم با زن عمو پذیرایی کردیم و میز ناهار و ناهار صرف شد و مرضیه روبرو من نشسته بود و زل زده بود به من جوری ک فقط خودم و خودش میفهمیدیم و واقعا هم از زمان دختریش بهتر شده بود و جا افتاده تر و انگااار استاد تو کارش استاااد بود و نفهمیدم چطوری ناهار صرف شد و هر کی مشغول کاری شد و مرضیه هم سرش تو گوشی بود و یهو پیام داد نظرت در مورد آقای استاد چیه و گفتم استاد واقعا در کارش استاد بوده و خخخخ فرستاد و گف نه و بحث ماشین کشیدم وسط و عمو گف عصری یکسر حتما میبرم و شاید فردا خواستیم بریم بیرون جنگل خیالمون راحت باشه و بهروزم گفت کار منطقی هست و منم با عموم رفتم و چرخ بازوبسته کرد و گفت مشکل خاصی نیست و برگشتیم خونه و رفتم خونه خودمون و دو دیقه نشد مرضیه گف چرا نیومدی متین و گفتم راحت باشین و گفت نکنه شادی و خوشی زده زیر دلت و علامت !؟فرستادم و گف هیچی هر جور مایلی جوابش ندادم و سریع بر شادی گفتم مگه قرار نبود کسی بویی نبره. و مرضیه چرا بهش گفتی و گفت چون واقعا دوست دارم بهت میگم و اصن خودش منو راغب کرد بیام سمتت و از این حرفا و گفتم از رابطه هم چیزی میدونه و گفت نه و گفتم مطمئن باشم و گفت گیرمم که بدونه میخواد چی بگه آخه و چندتا استیکر فرستاد و دیگه پیامش ندادم و تقریبا ساعت نزدیک ۶عصر بود عمو زنگ زد و گف بیا خونه و رفتم و خودش تنهاا بود و گفتم عمو بریم خونه خودمون گفت نه بقیه خوابن و بیشر اوقات با هم تخته میزنیم و رفتم دوتا چایی آوردم و نشستیم پای بازی و خیلی با عموم جورم و اونم چون پسر نداره منو دوست داره و یهو مرضیه اومد و گف خوب سرتون گرمه و بابا بهروز کمرش درد میکنه بازم و میبریم داروخونه و چشمم ب بدنش بود و هی رون پاش میخارید و زل زده بود ب من و گف چشم این دست تمووم بشه و مرضیه گفت لطفا باباااا و گفتم ظروری تر هست و برید و رفت اتاق لباسش عوض کنه و بیاد و مرضیه نشست روبروم و گف هنوزم کوچولوی خودمی و چشمم خط سینشو میدیدم و هی پاهاش باز و بست میکرد و گفتم قدیما مهربون تر بودی و گف الانم هستم و بهروز رو من حساس و و گفتم شما یا دیسک کمرش و گف چیبگم و عمو اومد و رفتن و منم میخاصم برم خونه خودمون ک بهروز اومد و گف کسی نیست و گفتم رفتن داروخونه و گف ممنون و رفت دستشویی و پیام دادم مرضیه نوشتم سریع بیایین بهروز بیدار شد و نوشت باشه و دسم رو کیرم بود و هی میمالیدمش و اومد بیرون و زن عمو هم بیدار شد و چایی آورد و مشغول خوردن بودیم و عمو اومد با مرضیه و گفت با یه عشوه دوره نرمش انجام دادی و گف فعلا خوبم و دسش گرفت و بردش اتاق خاب و یکم بعد زن عمو رفت و گفت آقا بهروز کارتون داره و یهو گفتم نکنه فهمیده و بگامون بده و آبرو ریزی کنه و رفتم و در زدم و با یه لباس راحتی بود و اوووف مرضیه هم یه پیراهن گشاد تنش بود و همون ساپورت نازک مشکیش و گ

دختر عموم مرضیه #زن_شوهردار #دختر_عمو سلام .متولد 76هستم و تا همین یکی دوسال پیش که ریش و سبیلم درست نداشتم و تقریبا خوش فیسم و تو فامیل هر موقع اسم متین بیاد ناخوداگاه نگاه ها رو من زوم میشه و قدم 177و وزنم 68 و تقریبا نرمالم و چند سال پیش که من دبیرستانی بودم و دختر عموم مرضیه متولد 71هنوز خونه عموم بود و بخاطر نزدیکی خونه ها زیاد میرفتم و میومدم و مرضیه هم از همون دوران بچگی زنای فامیل دنبالش بودن و میخواستن عروسشون بشه و همیشه میخواست بره بیرون میومد و منو با خودش میبرد و واسم کلی چیز میخرید و میگفت تو متین منی …طنین منی و از این شعرا ورد زبونش بود و منم خوشم میومد ازش یه دختر هم قد خودم و داخل ناز و نعمت و زیبایی خاصی داشت و از دم ب فامیل جواب رد میداد و میگفت قصدم ادامه تحصیل و خلاصه رفت دانشگاه و کمتر باهاش در ارتباط بودم و یکم روابطش باز تر شده بود و گمونم باشگاه بدنسازی هم کارش کرده بود و ب زیباییش چند برابر افزوده بود و همش وقف اتاقش بود و چون ما سه تا برادر بودیم خونه ما زیاد نمیرفتن و ما هم کمتر میرفتیم بجز منکه از کوچیکی هم واسشون خرید میکردم و میگفتن این مثل بچه خودمونه و اصلا احساس غریبی نمیکردم و حس میکردم وقتی شرایطش پیش میومد بهم نزدیکتر میشد و بازوهام فشار میداد و منم همه چیز میفهمیدم ولی نمیشد بی گدار به آب زد و محتاط بودم و کلا مد شخصیتیم این بود که اصلا به دوستی با دختر خودم پیشدستی نمیکردم و یجورایی هول نبودم و بگذریم اصل ماجرا از پارسال شروع شد و من رفتم خدمت و برگشتم و تو حین خدمت مرضیه هم عاشق ی استاد میشه از دانشگاهش و تا چشمی ب هم خورد عروسی کرد و منم با شادی دختر همسایشون ریختم رو هم و با اینکه شوهر داشت هر موقع اوکی میشد میرفتیم خونه خالی و سیر دل از کص میکردمش و انگار وابسته من شده بود و باید حداقل یبار به من میداد و میگفت لاشی عرضه نداره بکنه کی بهتر از متین و هم آقایید و هم بکن و هم راز نگهدار و خلاصه خودمم ته دلم حال نمیکردم و زیاد وابسته خودم نمیکردمش و جواب زنگ و پیامش نمیدادم و مقرر شده بود یه روزی از هر هفته با هماهنگی من از شب قبلش میومد و سکس داشتیم و همش میگفت آرزوی هر دختریه زیر تو بخوابه و بهت میخوره 18سالت باشه و منم با لیدوکایین آلتم سر سر میکردم و بدنش داغ داغغغ و بر حسب اتفاق رفتم خونه عموم و دیگه اون وجهه قدیم نداشتم و با عموم داشتیم ماشینش رو چرخش چک میکردیم و میگفت حس میکنم چرخ عقب لق میزنه و خطریه برم تا تعمیر گاه و تو این صحبتا بودیم گوشی عموم زنگ خورد و گف چشم بفرمایید و ریموت پارکینک زد و استاد دانشگاه که اسمش بهروز بود و کنار دسشم مرضیه اومد و بعد از چند وقت چشمم خورد به مرضیه و همونجا پیاده شدن و حال و احوال پرسی و گفتم واقعا به هم میایین و خوشبخت بشین و مرضیه یه نگاه به بهروز کرد و با یه نگاه سنگین گفت عمرا و زد تو گوش من یواااش و گففف دلم تنگت شده بود حتما با بابا بیا بالا و زمانی که زد تو لپم …بهروز گف خااانوووم خودت کنترل کن و به یورشم حسابش نکرد و رفتن بالا و عموم گف برو بالامیرم خرید و خلاصه رفتم بالا و دلم یجوری میشد همش و در زدم و سلام و احوال پرسی و نشستم و مرضیه همش سوال و حرف و هر جوری که میشد با من اععم از ارتباط چشمی و کلامی ب بدنش ناز میداد و کلا مخاطبش من بودم و ماما هم با بهروز حرف میزد و تقریبا لاغره و دراز بهروز و چهره جذابی نداره ولی خیلی با کمالات و خوش صحبت و متشخص هست و یه لحظه خواست پا بشه یه دست به کمرش گرفت و سریع گفتم بزار کمکت کنم و گفت به خاطر ایستادن حین تدریس سیاتیک و یکسری از دیسک کمر و علائم و این

sticker.webp0.09 KB

گرفته بود گفتم چشم اشکان کو از مسافرت بیاد باید فرش و مبل بشوره چشمش کور تا اون باشه دیگه منو تنها نزاره.گفت راستس چیه جریان خالت یه چیزایی گفت.گفتم همونا که خاله گفته زن بازی می کنه روزابه بهونه کار میره سراغ زن دختر جنده به من که میرسه یا خستس اگرم بکنه دوتا نزده ابش میاد .گفت راهش پیش منه الان دیره استراحت بکن حالت جا اومد میزنگم برات میگم ولی خوب شد یه کونی ازت میخوام تا کون گفت یه دردی زد تو سوراخ کونم گفتم وای نه اصلا از کون جر میخورم گفت نترس بسپارش بمن یه چندتایی تروال دراورد گذاشت لای پام با تعجب برداشتم گفتم خجالت بکش اینا چیه .انگشتشو گذاشت رو دهنش و درو باز کرد هی اروم صداش کردم بیخیال رفت بیرون رفتم تو اتاق افتادم رو تخت ندونستم کی خوابم برد.با صدا زنگ گوشیم بیدار شدم بی حال برداشتم داود بود بعد سلام گفت هنوز خوابی گفتم اره کاری که تو کردی هرکی بود دو روز می خوابید هی حرفیدیم تا راه حلش گفت چیکار کنم چی نکنم چی بدم شوهرم چی بزنه به کیرش .اخرش گفت فقط کون یادت نره گفتم خوب بشه تو ننه مارو هم گاییدی باشه خندید گفت وای نگو طفلی مامانت که اصلا زیرم بیهوش میشه .گفتم اره خدایی خرکیری لنگه نداری چون مشتری داشت قطع کردیم راه حلی که گفته بود انجام دادیم و شوهرم بهتر شد ولی نه مثل داود آخرش یه کونم دادم بهش چون طولانی میشه نمیگم .بعد اون دیگه نکردیم لو می رفتیم بدبختی داشت ولی جمع یا جایی باهم باشیم عشوه و ناز میکنم اونم یواشکی میماله .شبش حسابی به شوهرم میدم و صبحش میزنگم خالم اونم طبق معمول میگه آره نمی تونم راه برم می فهیم خالو به عشق من گاییده.فقط شرمنده به خاطر بد نوشتن و غلط املایی ... نوشته: سارا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ورد.دودستی گرفتم از کیرش وبا جوووونی انداختم دهنم داودو نگاه کردم دیدم چشماشو بستهو دندوناشو فشار میده.یه دوسه تایی خوردم منو هول داد عقبو رو زانو نشست جلوم پاهامو انداخت رو شونه هاشو گرفت از بند شلوارکم و کشید بالا واز مچ پام دراورد .شورتمو دراورده بودم همون خونشون و انداخته بودم تو کیفم.داود با جونی گفت شیطون شورتتو خونه ما دراوردی ؟گفتم اره چطور فهمیدی .گفت هم سر کیفت گذاشته بودیش هم سرناهار کوست قلمبه زده بود بیرون و شلوار کت خیس بود معلوم بود شورت نداری.گفتم ای عوضی چشم هیز.دستامو برد بالا تاپمو هم درآورد حالا جلوش لخت لخت بودم افتادم روم شروع کرد از لبام و گردن و سینه هام رفت سراغ کوسمتا زبونشو زد انگار برق قوی گرفتتم لرزه ای به جونم افتاد نگو .شوهرم کی از این کارا بلد بود .با زبونش کوسمو می لیسید انگار بستنی لیس میزنه.با دستم سعی می کردم نزارم انگار جونمو از کوسم می کشیدن بیرون.افتادم نفس زدن و بریده بریده گفتم بسه عوضی بیا بالا آخرش کار خودتو کردی.یه دستی ممه هامو چلوند و لنگامو برد بالا و و جلوم زانو زد کیرش مثل موشک سیخ سیخ رو هوا بالا پایین میشد.سرشو چسبوند به کوسم دستم بردم جلو گفتم تورو خدا یواش بزار من نمی تونم.با یه دستش دستمو گرفت و یه دستشم کیرشو گذاشت رو کوسم تو چشماش نگاه کردم انگار میخواست منو بکشه اینقدر حرص داشت.گفت نترس اروم میزارم بگیر بالا پاهاتو تا پاهامو گرفتم بالا وایییی دردی از کوسم بلند شد زد کونم نتونستم تحمل کنم یکی صدا دار گوزیدم گفتم بدبخت شدم وسط کوس و کونم پاره شد جیغی کشیدم بنفش .فوری دودستشو گذاشت رو دهنم و خوابید روم و تکون نخورد یکم اروم شد دردش نفسم بنده اومده بود دستشو از رو دهنم برداشت نفس زنان گفتم عوضی مادر جنده چه خبرته کوسم جر خورد.واییی واییی سوختم تکونش نده ویلانتو. شروع کرد سینه هامو خوردن و با گوش و گردنم بازی کرد.یه تکون به خودم دادم دیدم نه یکم خوبه با تکون من دونست دردش کم شده آروم کشید بیرون دوباره کرد تو درد داشت ولی زیاد.تکیه ام به پشتی مبل بود ولنگام به هوار می دیدم لبه های کوسم دور کیرش می اید بیرون دوباره میره تو درد کوسم دیگه رفته بود شروع کرد تلمبه زدن .به هوای اینکه مثل شوهرم زود ابش میاد گفتم نریزی تو گفت نترس حواسم هست .کو تا ابم بیاد دیشب خاله جون ابمو کشیده حالا حالا نمیاد هی تلمبه میزد کشید بیرون گفت قمبل کن رو مبل .زانو زدم رو مبل و کونمو دادم بالا قشنگ تا کمر و کیرش بود کوسم سرمو بروم پایین مبلمان تختخوابشو بود راحت جام شده بود هی زد تو کوسم و کشید بیرون کوسم باز شده بود و جرت جرت صدا می داد تا حالا شوهرمو این کار نتونسته بود بکنه یه فشاری داد انگار یه دروازه دیگه باز شد کیرش رفت تو رحمم کشید بیرون دوباره یه برقی از کوسم شروع کرد وبندم مور مور شد دندونامو فشار می دادم دیگه هیچی برام مهم نبود زدم رو مبل گفتم محکم تر بکوب واییییییی یه آب داغی ازم زده بیرون و ریخت رو مبل و فرش جلوش خودمو شل کرده بودم بریزم کشید بیزون دوباره اب زد چند باری تکرار کرد تا اخرش پاهام دیگه جون نداشت و هی می لرزیدم مچاله خوابیدم رو مبل با دست گفتم بسه دیگه نای حرف زدن هم نداشتم .یه دو دقیقه تو خلسه بودم چشمامو باز کردم دیدم داره لباس می پوشه گفتم پس ریختی تو .گفت نه نیومد گفتم پس نمی کنی گفت نه دیگه دیشب ریختم باشه برای کونت یه بوسه از کونم زد من بلند شدم نشستم تموم زیرم خیس بود نگاه کردم پاگذاشتم وایی فرشم خیس شده بود گفتم خدا لعنتت کنه همه جارو به گند کشیدم گفت عیب نداره یه روز میام کمکت می شوریم.خندم

رف میزدیم .پرسید سارا مشکلی دارید با اشکان؟گفتم چی بگم خاله چیزی نگفته ؟گفت چرا یه چیزایی گفته همونه مشکلمون .خندید گفت من درستش می کنم ولی یه شیرینی توپ میخوام .منم به شوخی گفتم شما درستش کن من دوتا توپ میدم و سینه هامو نگاه کردم تو دل خودم منظورم سینه هام بود فکر کنم داودم خوب فهمید منظورمو .جلوشو نگاه کردم اووف سیخ کرده بود .تو این صحبتا بودیم خالم اومد تو هال .به شوخی گفتم به به عافیت باشه همیشه به حموم.خالم گفت سارا دیگه بدجنس نشو غذامون نسوخته باشه.داود رفت اتاق و خالمم رفت آشپزخونه.باز شیطون وسوسم کرد.انگار که حواسم نیست داود تو اتاقه در و باز کردم اوووف چی دیدم داود با شورت وایساده بود و کیرش سیخ سیخ از بغل شورتش بیرون بود. فکر کرده بود خالمه بعد اینکه فهمید منم با معطلی پی جامو رو گرفت جلوش و من قشنگ دیدمو زدم و با یه ببخشید در رو بستم.سفره رو باز کردیم ورفتم وسایل بیارم داودم نشست یه سمت سفره من رفتم رو به روش طوری چمپاته نشستم قشنگ لای پام و کوسم قلمبه معلوم بود .داشتم وسایلی می چیدم زیرچشمی دیدم دست داود رو کیرشه و سیخ کرده.خالم اومد دامنو کشیدم جلو پام.خالم گفت بشین سارا دیگه چیزی نیست .منم نشستم اول زانو وران رو انداختم بیرون بعد دامنو کشیدم رو پام.دیگه پیش خالم زیاد تابلو نکردم.موقع خوردن گفتم عزیز بعد ناهار من برم .مادر شوهرم زنگ زد میخواییم بریم خونه فامیلشون نرم زشته.خالم و داود یکم تعارف کردن و خالم گفت پ بزار داود برسونه پیش اونا زشته بفهمن تنها و با تاکسی رفتی .منم نقشه داشتم با کمی تعارف قبول کردم.ناهارو خوردیم وباعجله چایم روش داود رفت شلوار و لباس بیرون پوشید گفت من میرم پایین ماشینو در بیارم. راستی الناز دیگه برنمی گردم خونه از اونجا میرم جایی کار دارم.منم لباس پوشیدم و بعد خدافظی رفتم پایین.در جلوی باز کردم نشستم راه افتادیم.گفتم آقا داود چقدر پول اب میاد براتون .؟فکر کرد من همین طور بی منظور پرسیدم .گفت کم میاد برای چی.خندیدم گفتم اخه ماشاالله هرروز حمومید.خندید گفت ای بدجنس.خونمون نزدیک بود زود رسیدیم جلو درنگه داشت پیاده شدم.با یه طرز خاصی گفتم بریم تو یه شربتی چیزی بدم بخور هوا گرمه .نمیدونم چطور شد قبول کرد قاعدتا نباید می اومد و تعارف می کرد.از جلو رفتم کلید انداختم یواشکی رفتم تو تا مادر شوهرم اینا نفهمند خونه هستم داودم یواشکی اومد تو رفتیم داخل.گفتم بشین تا بیام.رفتم اتاق مانتومو در اوردم یه چادر خونگی انداختم سرشونم رفتم اشپزخونه و دو تا شربت ریختم و اومدم بیرون.یه دستم سینی بود و یه دستم به چادرم نیفته.داود رو مبل سه نفره نشسته بود رفتم جلوش شربتو بگیرم خم شدم سینه هام از یقه تاپم افتاده بود بیرون چادرم طوری گرفته بودم از وسطش معلوم بود.داود نگام کرد و دستشو اوردم جلو سینی رو با یه دستش گرفت و گذاشت رو میز و یدفه یه دستشم انداخت پشت گردنم منو کشید طرف خودش اونقدر شل بودم تلپ افتادم روش.باسعی الکی میخواستم از بغلش در بیام گفتم نکن اقا داود زشته یکی میاد بد میشه.کو گوش شنوا تو دلم از خدام بود ولی الکی ناز میکردم.منو گذاشت کنارش رو مبل و چادر م افتادم زیرم با تاپ و شلوارک بودم .لباشو انداخت رو لبام نفهمیدم چطور شد همراهیش کردم سرمو کشیدم کنار گفتم بزارلااقل درو قفل کنم.بلند شد گفت خودم می بندم.من همون طور رو مبل ولو بودم اومد جلوم بلند شدم نشستم تا کمر بند و زیپشو باز کنه امونش ندادم گرفتم از کیرش وای چی می دیدم نذاشتم ادامه بده گرفتم دو طرف شلوار و شورتشو باهم کشیدم پایین کیرش مثل خرطوم وفنر افتاد بیرون وتاب میخ

سارا و شوهرخاله #زن_شوهردار #شوهر_خاله سلام دوستان من اسمم ساراس و سی سالمه و متاهل هیکل توپر و باسن گنده ای دارم .از بخت بد شوهرم میرفت ولگردی و با زن و دخترا دیگه شب که پیش من می اومد فسش می خوابید دو دقیقه نشده ابش میومد .من می ماندم تو خماری.دیگه کم کم اذیت میشدم شیطون وسوسم میکرد کاری بکنم ولی از عاقبتشم می ترسیدم .دو تا خاله دارم و یه زن دایی که از نظر سنی نزدیک هستیم و همین باعث شده باهم راحت باشیم و با هم شوخی بکنیم و از دادن و کردن حرف بزنیم وسربه سرهم بزاریم بخصوص با خاله بزرگم.می دید ناراحتم و تو خودمم. ازم پرسید سارا چته چند مدتیه تو خودتی؟با اصرارش جریان شوهرمو گفتم .گفت ناراحت نمیشی با شوهرم مشورت کنم یه راهی براش پیدا کنیم بی سرو صدا قضیه رو حلش کنیم.از اونجا که شوهرشو قبول و بهش اطمینان داشتم قبول کردم .با این خالم و شوهرش خیلی راحت و خودمونی بودیم پیش شوهر خالم دیگه روسری سرم نمی کردم و با شلوار و تیشرت بدون دامن می گشتم .حتی موقع احوال پرسی دست می دادیم.یه روز خانوادگی جمع بودیم و با خاله هام و زن داییم سربه سر میگذاشتیم زن داییم به خاله بزرگم گفت الناز رس داودو کشیدی ببین طفلی چه لاغر شده .خاله کوچیکم گفت اره هرچی اون لاغر میشه الناز کونش گنده تر میشه فکر کنم دو سه باری از کون نکنه ولت نمیکنه.خاله الناز گفت کون چیه همون بتونم از جلو جواب گوش باشم ویلانش ازبس گندس و آبش دیر میاد نمی تونم تحمل کنم.زن داییم گفت ای بدبخت دیگران خداشونه چنین شوهری داشته باشند مال ما بالا نرفته میاد پایین .من و خاله کوچیکم هم حرفشو تایید کردیم .از بس شوخی کردیم و حرف زدیم شب خواب دیدم داود داره منو میکنه و ابم امد بیدار شدم دیدم شورتمو خیس کردم از قضا اون شبم شوهرم نبود لااقل بکنه .افتادم بجون کوسم و مالیدم تا ریختم.بعد اون هر وقت داود رو میدیدم حشری میشدم و اگه پا پیش میزاشت نه نمی گفتم اخه از نگاه کردن و حرفاش میدونستم روم کراش داره.گذشت تا شوهرم برا یه هفته با دوستاش رفتن مسافرت .واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم بازم خواب داود رو دیدم صبحش ساعت نه بیدار شدم طبق معمول یه زنگی به خالم زدم وبعد حال و احوال فهمید تنهام گفت بیا پیش ما اگه نمی تونی داود رو بفرستم دنبالت .گفتم نه خودم میام.رفتم دوش بگیرم تا دست اوردم لا پام و کوسمو بشورم یاد خواب دیشبم افتادم وبدتر حشری شدم .هی رفتم تو فکر داود. شیطون رفت تو جلدم و گفتم سنگ مفت گنجشک مفت یه نخی میدم گرفت چه بهتر نشد هم نشد.دیگه جق زدنو بیخیال شدم.اومدم بیرون یه ارایش خفنی کردم شلوار جین مو پوشیدم و با رکابی و مانتو راه افتادم سمت خونه خالم.وقتی رسیدم شوهرش هنوز نبود .حال و احوال و نشستن بعد کمی خالم گفت حواست به غذاباشه من یه دوش بگیرم .گفتم پس دیشب آقا داود به فیض رسیده .خالم خندید گفت سارا نگو از پشت دارم میترکم دیگه راه نمیتونم برم.اخ این مرد چقدر دله کونه.گفتم اوخ نوش جونش کم کفر نعمت کن به روز من بیفتی اونوقت قدرشو میدونی .خالم گفت بیا مبارکت باشه همش مال تو.گفتم خاله دروغگو شو بگام.اونم خندید بلند شد رفت حموم بلند شدم شلوارک خالمو پوشیدم شرتمو دراوردم گذاشتم تو کیفم درشو نبستم انگار دلم میخواست داود شورتمو ببینه و با تاپ رفتم اشپزخونه سر غذا . یدفعه در خونه باز شد دیدم داود اومد تو با کون و لمبرای گنده ام دویدم اتاق دامن بپوشم.اونجا دامن خالمو پوشیدم و اومدم بیرون با داود دست دادم و اوخ چه دستای داغی داشت دستشو ول نمی کردم اون مجبور شد دستشو بکشه.از شوهرم پرسید .با حالت دلخوری گفتم رفته ولگردی با دوستاش رفتن ارمنستان.خالم نبود راحت باهم ح

sticker.webp0.09 KB

اهک رو کامل توی کصش نگه داشتم ، آیلار باز تحمل کیرم براش سخت بود و کمی به جلوتر خم شد به دنبالش رفتم تا خوابیدن کاملش روش افتادم و روی روناش نشستم و کلاهک کیرمو توی کصش تلمبه زدم ، گر چه معلوم بود درد براش لذت بخش بود ولی نتونست تحمل کنه و فریاد زد «آتیلا از کون » نه دلم میومد کس تنگشو ول کنم نه طاقت فراق کونش رو داشتم و با درآوردن کیرم روی سوراخ کونش تمرکز کردم و فشار کیرمو هر ثانیه به سوراخ کونش بیشتر کردم ، آیلار به ملحفه تشک چنگ و دندون میزد که حس کردم کیرم داره میره داخل و با صدای خفه شده آه آیلار کلاهک کیرمو داخل کونش دیدم و فرصت ندادم و تمام وزنمو پشت کیرم انداختم که صدای جیغ آیلار گوشمو کر کرد و کیرم تا ته توی کونش جا گرفت ، همین که خواستم کیرمو عقب بکشم آیلار در اون هپروتی که بود گفت« داداش تکونش نده» ، روی بدنش افتادم و با خودم به بغل چرخوندمش و دستم رو از روی بادی به سینش رسوندم ، چند ثانیه بعد دوتا تلمبه توی کون گشادش زدم و بدنش رو روی بدنم کشوندم ، قبل از اینکه کیرم از کونش بپره بیرون آیلار پشت به من روی کیرم نشست و شروع کرد به ور رفتن با کصش ، نزاشتم خیلی طولش بده که ازش خواستم برگرده و به ناچار کیرمو از کونش در آورد و قبل از اینکه سوراخ کونش بسته بشه پاهاش رو کنارم ستون کرد و کیرمو آروم روی کونش تنظیم کرد و شروع به داخل کردنش کرد ، همزمان دستی بادی رو کنار میزد و دستی رو روی کصش گذاشته بود و میدیدم که ناخن لاکیش رو توی کص کوچولوش فرو میکرد و میلرزوند ، همین که بالا رفت و از کیرم فاصله گرفت خودم شروع به تلمبه زدن کردم ، هر ثانیه سرعت تلمبه هام رو بیشتر میکردم ، تخمام از پرت شدن به بالا و پایین درد گرفته بودن و جفتمون توی آسمون ها بودیم که گره به چشمای آیلار افتاد و جیغش مدام کشیده تر میشد ، نای تلمبه زدن نداشتم و فقط چند ثانیه بیشتر تلمبه زدنم رو کش دادم تا آیلار کنترلش رو از دست داد و با مکثم دیدم که دست آیلار کاملاً خیس شده بود و با آروم زدن چند تلمبه چوچولش رو برای آروم شدن نوازش میداد ، آیلار خودشو از روی کیرم بلند کرد و من بلند شدم و روی سینه‌هاش زانو زدم که آیلار کیرمو بالای سرش توی دستاش گرفت و شروع به جق زدن کرد یک دقیقه بعد تمام صورت و دهنش رو پر از منی کردم و کنارش دراز کشیدم ، قاطی شدن آرایش و اشک منی دیدنی بود ، کنار هم دوش گرفتیم و عشق بازی میکردیم و نوید یک کادو بهش دادم ، وقتی برگشتیم از توی کمد ی جعبه بهش دادم که میدونستم با دیدنش برای همیشه کنارم میمونه ، یک ست بی دی اس ا... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

زش خواستم که بغلم بشینه و اومد و با سکوت روی رونم نشست و دستم رو دور کمرش حلقه کردم و دست دیگرم رو روی مقدار کم شکمش گذاشتم و رو به پایین حرکت دادم و تا زیر شکمش کشوندم و گفتم آب کردن همین یک ذره شکم شش ماه طول میکشه ، آیلار با شرمندگی گفت میدونم ، گفتم من هفت سال صبر کردم این شش ماه هم روش ، نگاه صورت ناراحتش کردم گفتم نمیخواد شرمنده باشی و قراره از این به بعد فقط خوش بگذرونیم ، سکوت دوباره آیلار اذیتم میکرد که گفتم اگه آماده نیستی میتونیم بیخیالش بشیم که زود جواب داد نه میخوام زود شروع کنم ، خوشحال شدم که چنین کیس گوش به فرمانی دارم و گفتم پس من آماده میشم ، وقتی از حمام بر میگشتم آیلار روی تختخواب بود و بادی توری مشکی تنش بود و نوک قهوه ای سینه های هفتاد و پنجش به خوبی نمایان بود که بلند شد و اومد گوشه تختخواب و نزدیک من ، اتاق از بوی لاک مشکیش و ادکلن پر شده بود خط چشم سکسیش به شقیقه‌ش رسیده بود و رژ آبیش منو وحشی میکرد ، دستم رو گرفت و گوشه تخت خواب نگهم داشت و دستاش رو روی سینم گذاشت و خودش رو به لبام رسوند و لبهای بستم رو بوسید ، دستام رو با حسرت زیر گلوش گرفتم و فشار دستام رو تا به سرفه افتادنش نگه داشتم ، اشک از چشماش سرازیر شده بود و خط چشمش‌ روی گونه قرمزش خط می انداخت ، آب از دهنش روی چونش افتاده بود دستام رو توی موهای بلند مشکیش بردم و بعد از جمع کردنشون توی یک دستم گرفتم و به جهت عقب و پایین کشیدم صورتش کاملاً آماده سیلی های مداوم و نه چندان آرومم بود که بعد از سرخ کردن یک سمت صورت و گردنش حالا دلم برای خوردنشون لک زده بود ، سراغ خوردنش رفتم که دست آیلار به بند حمامیم رفت ، هنوز از خوردن گردنش سیر نشده بودم که دستای گرمش کیرمو نیم خیز میکرد ، با یک سیلی صورتش رو رها کرد و به بالای تخت خواب رفتم و ایستادم ، آیلار رو به بالا دهنش رو باز کرد ، چهره زیبا و لبخند توی نگاهش می خواست که بهم بفهمونه هنوز چیزی یادش نرفته ، تفم رو توی دهنش انداختم و آیلار از دهنش روی کیرم انداختش و شروع به سیخ کردن کیرم کرد ، طولی نکشید که کیرمو توی دهنش برد و قبل از اینکه من بخوام کیرمو توی حلقش برد و برای چند ثانیه نگه داشت، هیچکس به زیبایی آیلار نمیتونست این کار رو انجام بده ، دستام رو کمکش بردم و اینبار‌‌ تا سیاه و گرد شدن چشماش کیرمو توی حلقش نگه داشتم ، یکی پشت دیگری و حالا وقت بوسیدن دهن پر آبش بود ، مثل همیشه خوشمزه و پرآب و لبهای گوشتی که باید میمکیدم ، در حال خوردن لبهای هم بودیم که گره از بادی باز کرد نذاشتم ادامه بده و به بغل هلش دادم و برای داگ استایل شدن باسنش رو بالا آوردم و با چند سیلی لمبراش رو مثل سیب سرخ کردم ، صدای وحشیانه آه کشیدن آیلار نشون میداد که حشرش بالا زده و از کارم راضیه ، اونقدری لمبراش رو بالا و پایین میکرد که دلم برای خوردنشون به التماس افتاد ، جلوی رقصوندن لمبراش رو گرفتم و دستم رو زیر بادی بردم و با کنار زدنش دستم رو روی کس پر از آبش گذاشتم و همراه با مالوندن کصش لمبرش رو گاز میزدم و میخوردم ، صدای تند نفس های آیلار میگفت که باید دست بجنبونم و نباید از کیر بی نصیب میموند ، پشتش قرار گرفتم و شروع به شلاق زدن کیرم به سوراخ کونش کردم و بعد از چند ضربه همین که کیرمو روی کصش تنظیم کردم آیلار کج شد و وسط لذت هاش گفت فقط آرومم ، آیلار بهم فهموند که از کصش تجربه کیر بزرگ رو نداره ولی امیدوار بودم از لذت سکسم کم نکنه که کلاهک رو وحشیانه توی کصش فرو کردم که آیلار خودشو به جلو پرت کرد و از درد و لذت آخی کشید و با چلوندن لمبرش اینبار کل

بازگشت آیلار #تابو #خواهر وقتی بیست و شش سالم بود آیلار رو بابام شوهر داد و اون موقع توان مالی و جایگاهی نداشتم که بتونم آیلار و خانواده رو رازی کنم که ازدواج نکنه و ارشیا هم انگار می ترسید که آیلار رو از دست بده که توی دوران نامزدی ی دختر توی شکم آیلار گذاشت ، دیگه مال و منالی که جمع کرده بودم برام اون ارزش معنوی رو نداشت و چند سال بود که جدا از خانواده زندگی میکردم ، مامان تماس گرفت و بعد از طفره رفتن گفت تا بدونم که آیلار یک هفته هست که برگشته و مصمم هست که طلاق بگیره ، آتشی در دلم شعله ور شد که داشت ازم میخورد ، چند ساعت بعد تماس گرفتم تا با خود آیلار صحبت کنم و با شنیدن اسمم از زبونش باز دیوونه شده بودم ، فرصت کاری خوبی در پیش داشتم و نمیخواستم از دستش بدم و حالا آیلار ی دختر همراهش بود که نمیتونستم ببینمش، شرایطم رو بهش گفتم و اینو هم گفتم که حتماً باید ببینمش ، مامان رو هم هماهنگ کردم و ازش خواستم باهام هماهنگ باشه، آیلار پس فردا عصر به وعده دیداری چند ساعته توی تاکسی نشست و یک ساعت بعد جایی که قرار گذاشته بودیم از ماشین پیاده شد و با شنیدن آتیلا از زبونش سرمو چرخوندم و آیلار زیبا رو در لباسهای گونی مانند دیدم ، بغل کردنمون وسط خیابون حکم آشتی کنان داشت و همو رها نمیکردیم ، نیم ساعتی آروم رانندگی میکردم و آنچه گذشت زندگی آیلار رو از زبونش می شنیدم و به یاد آخرین التماس های من افتاد و غمگین شد که تحمل دیدن غمش رو نداشتم ، سمت پارکینگ طبقاتی رفتم که آیلار علتش رو پرسید و من گفتم که میخوام ی قرضی رو بدم و دستش رو گرفتم و به سمت پاساژ بردم با اکراه نتونست مانعم بشه و فقط لباس زیرش رو خودش انتخاب کرد و اونجوری که برازندش بود براش خرید کردم ، مرتب بهم یادآوری میکرد که باید شب رو برگرده که توی ماشین مجبور شدم بگم و دستم رو روی دستش گذاشتم و قبل از اینکه شروع کنم التماس کردم که واکنش تندی نشون نده و گفتم +آیلار من اینجا خیلی بهت احتیاج دارم و اگه بمونی کنارم میتونم خیلی جلو بیوفتم ، _آتیلا دوست دارم کمکت کنم ولی دخترم نمیتونه پیش مامان بمونه ، +میدونم برای همین با مامان هماهنگ کردم و دخترت چند روزی پیش باباش میمونه تا تو کارت رو ببینی و اگه موندگار شدی دخترت رو با خودت میاری ، _نمیتونم دخترم رو پیش ارشیا نگه دارم ، +باشه منم کمکت میکنم ولی اینو بدون که دخترت چند ماه دیگه هفت سالش میشه و نمیتونی حضانتش رو بگیری در ضمن حتی اگه حضانتش رو بگیری باید درآمدی داشته باشی که اموراتت بچرخه ، _میدونم چی میگی ولی اگه دخترم بیاد هم نمیتونم تنهاش بزارم ، +نگران نباش کارات رو خونه انجام میدی ، داشتم از شهر خارج میشدم که آیلار پرسید میریم خونه؟ با لبخند گفتم امشب رو میریم باغ ، آیلار سکوت سنگینی کرد تا به باغ رسیدیم ، همه چیز اونجوری که باید آماده شده بود ، قبل از اینکه شام رو سفارش بدم روی کاناپه آیلار رو بغل کردم و گفتم نمیخوای لباسات رو پرو کنی؟ آیلار انگار یخ زده بود که گفتم اگه حوصلش رو نداری مشکلی نیست ، آیلار فوراً به خودش اومد و گفت نه ولی قبلش باید دوش بگیرم ، فرصت خوبی بود که شام رو سفارش بدم و یک ساعت بعد آیلار با ست تیشرت و شلوار فسفری با نماد ماری‌جوانا کنارم شام میخوردیم و صحبت می کردیم بلافاصله بعد از شام ازش خواستم تونیک رومی مشکی رو بپوشه که بعد از پوشیدنش جلوم ایستاد و نظرم رو خواست نگاهش کردم و خودش فهمید که نباید زیر تونیک رومی شلوار بپوشه و شروع کرد به پایین کشیدن شلوار و باز نظرم رو خواست اگر چه بند سوتین قرمزش روی شونه‌ش نشون میداد هنوز یخش آب نشده ولی قبول کردم و ا

sticker.webp0.09 KB