uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 24 985 підписників, посідаючи 1 291 місце в категорії Книги та 13 502 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 24 985 підписників.

За останніми даними від 09 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -549, а за останні 24 години на -27, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 12.71%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 4.28% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 176 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 070 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 10 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

24 985
Підписники
-2724 години
-1337 днів
-54930 день
Архів дописів
Repost from N/a
✨فیلم و نود های بانو لیلولوناتیکا اهل شیلی رو اوردم که رنگ سولاخاشم مثل رنگ موهاشه از اندامش که نگم براتون کمترونو خالی میکنه
فیلم و نود های بانو لیلولوناتیکا اهل شیلی رو اوردم که رنگ سولاخاشم مثل رنگ موهاشه از اندامش که نگم براتون کمترونو خالی میکنه :))🔞 مشاهده فیلم و عکس لختیش🔥

🔞اگر باکره ای و نامزدت به سکس از عقب اصرار داره اینجا رو بخون : آموزش سکس مقعدی بدون درد ♨️
🔞اگر باکره ای و نامزدت به سکس از عقب اصرار داره اینجا رو بخون : آموزش سکس مقعدی بدون درد ♨️

Repost from N/a
پشت صحنه های فیلم های پورن 🚫🍑 مشاهده فیلم 🔞
پشت صحنه های فیلم های پورن 🚫🍑 مشاهده فیلم 🔞

sticker.webp0.09 KB

تیر میکشید کیر میخواست اونم کیر کلفت امیر میخواست. امیر بلند شد رفت بیرون اتاق و صدام زد ، سریع رفتم پیشش گفتم جانم گفت جانت بی بلا من گرسنمه چیزی واسه خوردن داریم . سریع براش غذا اماده کردم نشست کامل خورد بعد بلند شد که بره گفتم امیر برگشت نگاهم کرد زبانم قفل شد اخه چطوری میتونستم بگم بیا منو بکن اما از نگاهم هوس خوند و گفت امشب برو تو اتاقت بخواب . با هزار شور و شوق دوش گرفتم خودم اماده یک شب رویایی کردم ساعت ده شد نیومد یازده شد نیومد رفتم خوابیدم تو اتاقم مستانه هم تو اتاقش . توخواب شیرین بودم داشتم تو خواب سکس میکردم با یکی که صورتش نمیدیدم یکدفعه ارضا شدم تا چشمامو باز کردم دیدم امیر لخت کنارمه و یک انگشتش تو کوسم کشیدمش روی خودم لبامو چسبوندم به لباش و شروع به خوردن کردم چقدر خوشمزه بودن مزه لبای امید یادم نمیومد ولی امیر تو اون لحظه برای من همه چیز بود پیچیدیم به هم و امیر منو کشوند روی خودش لبامون که جداشد رفتم سراغ کیرش گرفتم تو دستم شروع کردم مثل بستنی لیس زدن و بعد کله کیرش کردم تو دهنم کلا بزور دو سوم کیرش رفت تو دهنم میک میزدم پیشابش میومد شور بود ولی مزه خوشایندی داشت . بعد از سرم گرفت و شروع کرد بالا و پایین کردن سرم دهنم در حد ممکن باز کردم داشت خفم میکرد با کیرش ولی نمیخواستم رنجشی از طرف من ببینه واقعا بهش نیاز داشتم بخصوص با بودن مستانه به هیچ وجه نمیتونستم غریبه بیارم خونه یا شایدم منتظر امیر بودم که تو امنیت کامل سکس کنم . بالاخره سرم بلند کرد و منو کشوند زیرش گردنم لیس میزد گاهی لاله گوشم میک میزد و من کلمات نامفهومی بزبون میاوردم اووومممممممم جوونممممممممم سینه های هشتاد در حد انفجار بودن پاهامو بلند کرد کیرشو تنظیم کرد ، گفتم یواش بکن ، با یک لبخند سر کیر کلفتش فرستاد داخل بخاطر اینکه یکبار ارضا شده بودم و دفعه دوم بود که کیرش میرفت تو کوسم کمی بیشتر از نصف جا کرد ، دیواره های کوسم کاملا کیرش حس میکرد شروع کرد تلمبه زدن در گوشم نفس میکشید اروم گفت خوبه گفتم عالیه بکن ارررره بکن که داشتم میمردم از دوریت یکدفعه تا ته جا کرد نفسم رفت یک لحظه چشمام داشت از حدقه میزد بیرون حدود دو سه ثانیه بعد کیرشو داد عقب و دوباره تا ته فشار داد گفتم امیر جون مستانه یواشتر جررر خوردم کثافت خندید و روی من خیمه زد به شدیدترین وجه ممکن شروع کرد به گاییدنم دیگه جیغم بلند شده بود اخخخخخخامیر یواشتر ایییییییی وایییییی جون مادرت یواشتر مستانه میشنوه اخخخخخخ امیر گفتش جانننننننن و کیرش تا ته جا کرد کوسم داغ شد امیر تمام اب کیرش ریخت تو کوسم . خواستم کیرش بکشم بیرون ولی جوری منو قفل کرد که هرچی اب داشت مستقیم وارد رحمم شد گفتم امیر حامله میشم در بیار گفت قرص اورژانسی گرفتم بله گرفته بود داد بهم با یک لیوان اب خوردم از نوزده از حدودا بیست سالگیم امیر شروع کرد به گاییدن من و منم حسابی از امیر لذت میبردم انگار امیر شوهرم بود بیشتر وقتا شبها با امیر تو اتاق من روی تخت من باهم میخوابیدیم تا اینکه تو سن 23 سالگی ناخواسته حامله شدم اگر دوست داشته باشید بقیشو تو قسمت بعد تعریف میکنم... نوشته: ندا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

قرار شد تا عروس امیر میارن من اونجا بمونم و ماندم. سال امیر تموم نشده پدر شوهرم رامین نتونست دوری امید تحمل کنه و دق کرد و مرد . مادرشوهرم هم وضعیتش داغون بود فقط پرستاریشونو میکردم و پخت و پز لباس شستن ، دوسه تا پیر پاتال خواستگارم شدن که امیر همشونو رد میکرد و یکیشونم بد جور زده بود . یک شب زمستانی بود که گاز خونه قطع شد کم کم سرد شد با مستانه تو یک اتاق میخوابیدیم ازوم رفتم کنار مستانه گفتم مادر سردت که نیست گفت دارم یخ میزنم ، رفتم سراغ امیر بیدارش کردم که فهمیدیم گاز کلا قطع شده رفتم از انباری بخاری برقی اوردم گذاشتم تو اتاق مستانه تا گرم بشه . اصلا هواسم نبود که امیر اونجاست داره با چشاش منو میخوره ، رفتم سمت اتاقم که لباس گرمتر بپوشم بیام بخوابم پلیور برداشتم و شلوار که بپوشم از زیر نه سوتین داشتم نه شرت یکدفعه دیدم امیر از پشت چسبید بهم عین جن زده ها پریدم با یک جیغ بلند . امیر سریع دهنم گرفت چشام باز مونده بود وقتی دیدم امیر اروم شدم که شک دوم بهم وارد شد امیر شروع کرد به خوردن لبام ، هنگ کرده بودم اما نمیتونستم جیغ بزنم یا پسش بزنم ترسیدم مستانه بفهمه واسه عابروی خودم ساکت موندم کمی که لبامو خورد از من جدا شد گفت ببخشید دست خودم نیست نیاز داشتم و رفت . چند روزی گذشت مستانه بیماریش شدیدتر شد قرصهاش زیادتر توپ در میکردی بیدار نمیشد . یک شب خوابیده بودم که حس کردم یکی داره اروم منو میماله خواستم جیغ بزنم که دهنمو گرفت دیدم امیره دستش کشیدم کنار گفتم اینجا چیکار میکنی که روم دراز کشید تازه متوجه شدم سینه هامو دراورده داشته میخورده شلوارم هم کمی کشیده پایین خودشم لخته و یک کیر کلفت لای پامه ، داشت لاپایی میزد . خواستم جلوشو بگیرم اما هم هیکل درشتی داشت هم زورش بیشتر بود بکارش ادامه داد هی میگفتم امیر پاشو من زنداداشتم جیغ میزنم ها ولی اصلا گوشش بدهکار نبود نمیشنید و اروم داشت لای پام کیرشو عقب جلو میکرد که سریعتر و تندتر شروع به عقب جلو کردن کیرش کرد و یکدفعه کیرشو گزاشت روی کوسم ابش ریخت روی من . دو روز گذشت ظهر داشتم نهار میپختم ولی تو فکر امیر بودم و خودم ، بله منم ادمم دلم میخواست ولی اگر کسی میدید چی اگر اتفاقی میفتاد چی تو فکر بودم که یکدفعه امیر از پشت چسبید بهم و شروع کرد اروم مالیدن سینه هام خودم سپردم به دستاش چون واقعا درحسرت کیر میسوختم . اروم از گردن شذروع کرد لیسیدن دستاش روی سینه هام میچرخید گفتم امیر گفت هیس ، گفتم میدونی داری چیکار میکنی ، گفت هیس ساکت شدم . منو از پشت بغلم کرد و مثل یک پر بلند کرد برد تو اتاق خودش افتاد به جونم شروع کرد به خوردن لبام یکدفعه گر گرفتم داغ شدم و عین دیوونه ها شروع کردم به خوردن لباش و مکیدن زبونش انقدر داغ بودم که وقتی به خودم اومدم که کوسم جر خورد با کیر کلفت امیر ، امید کیرش سیزده نهایت چهارده سانت بود اما امیر کیرش کلفت بود حدود بیست سانتی میشد . کیرش تا نصف تو کوسم بود گفتم امیر جون مستانه یواش پاره شده . شروع کرد عقب جلو کردن تو کوسم هردفعه کیرش بیشتر میرفت تو کوسم دیگه بصورت واقعی داشتم زیر کیر امیر جر میخوردم و اخخخ و وایییییی میکردم که ارضا شدم امیر اروم کیرشو کشید بیرون بلند شد لباساشو برداشت پوشید و رفت و رفت یک ماه پیداش نشد . یک ماه بعد اومد باهم رفتیم پیش مستانه ، مستانه تنها فرزندش ببغل کرد و بوسید حالش بهتر شده بود هم مستانه هم امیر مادرش یواش حرفی زد که متوجه نشدم و امیر یک لبخند به مستانه زد راستش بخوایید بدنم داغ بود و هواسم کاملا به صورت لبهای امیر داشتم از درون میسوختم کوسم

امیر برادرشوهرم (۱) #برادر_شوهر #زن_داداش سلام به شما عزیزان کانال داستانڪده دوست داشتم یکی از شیرینترین لحظات زندگیمو با شما به اشتراک بزارم. ندا هستم 38 ساله از تهران اما خاطرات من برمیگرده به بیست سه سالگیم . دختر زیبا و خوش هیکلی با سینه های پر و بدن میانه اندام کلا اندام پری داشتم قدم 175 وزنم 78 کیلو بود اینارو میدونم چون خاطراتمو تمام کمال نوشتم . تو سن هفده سالگی امید یک پسر خوش تیپ و خوش بر و رو اومد خواستگاریم بخاطر وضعیت خوب مالیش بدون اینکه من بدونم بردیدن و دوختن و شدم نامزد امید . امید یک برادر داشت به اسم امیر که از امید قد بلندتر بود اما چهرش کشیده بود به پدرش زشت نبود اما مثل امید زیبا هم نبود درشت تر از امید بود وقتی اولین بار همدیگر تو خونه پدرش دیدیم و باهم دست دادیم دستم محکم فشرد و چند لحظه نگه داشت . یکسال بعد با امید راهی خونمون شدیم و زندگیمون اغاز شد هات نبودم و از مسایل زناشویی هم اگاهی کامل داشتم و اگرم نکته ای بود از خاله خودم میپرسیدم و برای امید کم نمیزاشتم . زندگی عادی داشتیم تا اینکه یک شب امیر و مادرش خونه ما مهمان بودن خواستم بلند بشم چایی بیارم که دیدم امیر از اشپزخانه بیرون اومد و نشست کنار مادرش ، امید هم دیر کرده بود و دلم شور میزد رفتم چایی ریختم اوردم تعارف کردم به مادر شوهرم بعد به امیر میخواستم تعارف کنم که یک لحظه نمیدونم چی شد قلبم به تپش افتاد و سینی از دستم رها شد و افتاد زمین . سریع عذر خواهی کردم چایی روی پای امیر ریخته بود هول برم داشت سریع دستمال اوردم پاشو پاک کنم ،جورابشو دراورده بود ولی پوستش کاملا قرمز شده بود . مادرشوهرم گفتش چی شد دخترم ، گفتم نمیدونم یک لحظه دلشوره عجیبی گرفتم ،مادرشوهرم که اسمش مستانه بود گفت نگران نباش چیزی نیست گفتم که مادر جان امید دیر کرده تا حالا سابقه نداشت دیر بیاد . مستانه گفت که حتما کارش طول کشیده گفتم اخه مادر یک کارمند که همیشه ساعت چهار تعطیل میشد چطوری کارش طول کشیده ساعت ده شب هستش . امیر گفت بزار چند جا زنگ بزنم شاید پیداش کردم خوب انموقع ها موبایل زیاد تو دسترس مردم نبود و چندتایی اومده بود که اونام بلد نبودن چیکار کنن باهاش فقط برای ژست گرفتن خریده بودن. جستجوی امیر نتیجه نداد دیگه داشتم واقعا دیوونه میشدم که تلفن زنگ خورد . امیر گوشی برداشت و جواب داد بفرمایید …‌ بله بله … متوجه شدم … نه مشکلی نیست … الان اومدم شهرام اره الان میام . تلفن قطع کرد گفتم کی بود گفت شهرامه میگه بیا باهم بریم دنبال امید ولی از چهرش مشخص بود که داره خودش کنترل میکنه کمی هم عرق کرده بود . ساعت سه نصفه شب بود که امیر اومد با موهای باز دوییدم سمتش ،نگاهم کرد گفت حاظر شو بریم گفتم چی شده گفت هیچی نپرس فقط اماده شو . سوار پیکان امیر شدیم با مستانه ، امیر هم داشت چرت و پرت میبافت اصلا نمیشنیدم چی میگه یکدفعه دیدم جلوی بیمارستان شماره دو نگهداشت اینجا چیکار داریم اخه . امیر گفت بریم داخل میفهمید . تو حیاط بیمارستان پدر شوهرمو دیدم با برادرش و خواهرش و چند تا از بچه هاشون اونجا بودن . سریع رفتم سمت پدر شوهرم رامین گفتم چی شده پدر جان امیر که حرفی نمیزنه دیدم رامین عین ابر بهار گریش گرفت هاج و واج بودم گفتم یکی بگه چی شده با فریاد گفتم امیر بگو دیگه لعنتی چی شده . چهلم امید گذشت حالا منی که چند ماه بود ازدواج کرده بودم بیوه شده بودم وسایلم جمع کردم چمدانم بستم میخواستم برگردم خونه پدرم که امیر سر رسید و گفت یک مدتی با پدر و مادرم بمون همدردشون شو . با اکراه قبول کردم و خونه رو تحویل دادیم و رفتم خونه پدرشوهرم یک اتاق به من اختصاص دادن

خاله رو گیر آوردن بردن خونه باغ حسابی چند نفری می‌ریزن بالا سرش جرش میدن🤤💦 مشاهده فیلم 🔞🇮🇷
خاله رو گیر آوردن بردن خونه باغ حسابی چند نفری می‌ریزن بالا سرش جرش میدن🤤💦 مشاهده فیلم 🔞🇮🇷

عزیزانی که تو رابطه ان و واسه ولنتاین درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhat ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈🥰
عزیزانی که تو رابطه ان و واسه ولنتاین درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhat ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈🥰

sticker.webp0.09 KB

م ‌ سفر کردیم . دو هفته به خانه پدرش در تهران رفت و از آنجا به خانه باباخان تلفن کرد که بخاطر گرما و نداشتن کولر تا آخر تابستان تهران می ماند . بعد از یک هفته دوباره پیش من برگشت. و تا اول مهر خانه من بود ‌ رسما مث زن و شوهر بودیم . دوبار هم به ملاقات شوهرش رفت. . تابستان در آموزش و پرورش اطلاعیه ای دیدم که برای تکمیل معلم روستاهای محروم بصورت حق التدریس معلم می پذیرفتند. همون روز مدارک ماریا را تحویل دادم و ثبت نام کرد .و چون لیسانس داشت پذیرفته شد و بعنوان آموزگار حق التدریس دوره ی یک ماهه آموزش صمن خدمت در شهریور ماه گذراند . و از اول مهر همکار خودم شد . ماریا خیلی خوشحال شد که کاری خوب و مناسب پیدا کرده است . روزهای خوبی داشتیم و با شروع مهرماه من و ماریا به روستا برگشتیم. من به روستای همجوار رفتم و ماریا در روستای محل زندگی باباخان معلم شد . اهالی روستا خیلی خوشحال شدند . ماریا با کمک من یکی از معلم های موفق شد . . ودر چادر میخوابید . خیلی از شب ها من به چادر او میرفتم و تا صبح پیشش میخواببدم . انواع سکس ها داشتیم . بعضی وقتها هم به بهانه کار اداری دوسه روز شهر میرفتیم . این رابطه همچنان ادامه دارد… نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ظر بودم. عشق بازی کردیم تا دوباره آماده شدیم . پشتش را به من کرد .باسنش را کامل عقب داد . کوس صورتی و سوراخ کونش جلو چشمم بود ‌ باور کنید خیلی تماشایی بود . سر کیرم را در شیار کوسش نهادم و آرام داخلش کردم . خیس تر از آن بود که تصور می‌کردم.‌در حالی که با دست هر دو رانم را گرفته بود ولی تا آخر در کوسش فشار دادم. آی بلندی کشید و گفت یواش تر . جر خوردم . تلمبه میزدم و موج روی باسنش می افتاد . خیلی زیبا بود . همزمان سینه هاش را می مالیدم و گوشش را میخوردم.که دوباره ارضا شد . اون شب سه بار سکس کردیم. و من ساعت حدود پنج صبح ، به چادر مدرسه رفتم. از بس خسته بودم که با صدای بچه ها ساعت ۸ و نیم از خواب یدار شدم. تا غروب خبری از ماریا نبود . .خیلی ترسیدم که مشکلی پیش آمده باشد . غروب باباخان گوسفندان را به خانه آورد . بعد لحظاتی درب مدرسه آومد . ضربان قلبم بالا رفت. گفتم مش باباخان خیر باشد. ؟ گفت آقای معلم ، ماریا مریض شده اگر دارویی داری بیا کمکش کن . خیالم ‌راحت شد . در مدرسه جعبه کمک های اولیه و برخی داروها داشتم . به خانه اونها رفتم . ماریا تو رختخواب بود . چشمک ریزی زد و به پدر شوهرش گفت چرا آقا معلم را اذیت کردی ؟ من خوب میشم‌ . کنارش نشستم و نبضش را گرفتم . گفتم ماریا خانم تب شدیدی داری که باید دارو بخوری. باباخان بیرون رفت و من دختر کوچکش را فرستادم تا آب بیاورد. همون لحظه ماریا دست در گردنم انداخت و لبم را بوسید و گفت داروی دردم لب های توست . گفت سکس دیشب یک حرکت تازه در زندگیم بود که نمونه اش هرگز با شوهرم نداشتم. گفت طعم ارضا شدن چیزی نیست که فراموشش ‌کنم . من باز هم میخوام . گفت امشب بخاطر بهانه بیماری تنها میخوابم . شام خونه آنها ماندم . بعد شام‌ به بهانه استراحت و بیماری ماریا زودتر به چادر مدرسه رفتم. دوسه ساعت خوابیدم ، و ساعت ۱۲ در حالیکه همه خواب بودند ، راهی چادر ماریا شدم . منتظر در چادر قدم میزد . کامل درهای چادر را بست . سرپایی بغلش کردم و لب تو لب شدیم . اون شب یکی از بهترین سکس های عمرم را انجام دادم با انواع روش ها و پوزیشن ها ماریا را گاییدم. کوسش حسابی آب انداخته بود. چهار دست و پا و داگی قرار گرفت . با آب کوسش ، سوراخ کون زیباش را خیس کردم. و با انگشت آماده اش کردم ‌ . سر کیرم را بر سوراخ کونش نهادم ، و آهسته فرو کردم . خیلی درد داشت و خودشو جلو می‌کشید .، متکا را گاز گرفته بود و داشت فشار زیادی تحمل می‌کرد. آهسته فرو میکردم و همزمان با دستم چوچوله اش را ماساژ میدادم . و کنار گوشش حرفهای عاشقانه میزدم. تا کامل وارد سوراخ کونش شد . و دردش کمتر شد . آرام تلمبه میزدم و او هم لذت می‌برد. تاریکی شب و سکوت روستا و صدای سگها در دل شب و نم نم بارون و کون زیبای ماریا که ۱۸ سانت از کیر من در آن فرو رفته بود ، و ناله ی دخترکی زیار یار صحنه ای رمانتیک و تکرار ناپذیر خلق کرده بود . اونقدر ارضا شده بود که توان بلند شدن نداشت . و من صبح زود به مدرسه رفتم. رابطه من و ماریا با احتیاط کامل ادامه داشت . و طاقت دوری منو حتی برای یک شب نداشت . بارها سکس داشتیم . در مدرسه. در کوه . در تپه ها ، روز ، شب ‌ و خوشبختانه ماریا لذت می‌برد و تحمل زندگی براش راحت تر شده بود . . با تعطیلی مدرسه ، من به مرکز شهر برگشتم و به ماریا پیشنهاد دادم که به بهانه سر زدن به خانه پدرش در تهران، از روستا خارج شود . ماریا دو روز بعد به شهر آمد و من در ترمینال استقبالش کردم .چون خانه ی خالی در شهر داشتم ، او را به خانه خودم بردم. یکماه تمام مث زن و شوهر بودیم . همه جا رفتی

ز مجلات مدرسه را برایش فرستادم. .در طول هفته چند بار از دور دیدمش و برایش دست تکان دادم. نکته مثبت این بود که در طول روز کمتر مردی در روستا وجود داشت و همه همراه گوسفندان بودند. دانش آموزان هم در مدرسه حضور داشتند و فقط چند پیرزن و پیرمرد در سیاه‌چادرها زندگی می‌کردند. . هفته بعد در مهمانی خانه باباخان ، بهترین لباسم پوشیدم و ادکلن خوب و گرانبهای خودم را کادو کردم و هنگام جمع کردن سفره، بدون جلب توجه ديگران تحویل ماریا دادم . بسیار خوشحال شد. از سواد و مدرکش پرسیدم که خوشبختانه لیسانس داشت و علاقه مند به مطالعه و کتاب بود . . اونروز بهش گفتم‌‌ که من وتو در این روستا غریب هستیم و تنهایی همدم و همراه همیشگی ماست. که در جواب گفت ، من‌‌ مجلات و کتاب های تو همدمم شده اند . . شماره همراهم را در گوشه مجله یادداشت کردم و بهش دادم که با لبخندی ملیح دلم را بیشتر وابسته به خودش کرد. عصر اونروز ، همراه چند تا بره و بزغاله اطراف چادرها به سمت تپه کنار روستا میرفت. من هم در جهت خلاف او سمت تپه ی بلندتر و کمی دورتر رفتم که آنتن دهی بهتری داشت . و با دست اشاره کردم که تماس بگیرد. خوشبختانه خیلی زود به تپه رسید و چند دقیقه بعد ، تماس گرفت . صداش شدید می لرزید . از هر دری سخن گفت. از مشکلات شوهرش و اینکه الان زندان هست و سه سال زندان قطعی دارد. از بداخلاقی هاش . از سختی هاش ، و… من هم دلداریش دادم و شرایط خودم را براش توضیح دادم که مجردم و تنها . و نهایتش گفتم که دوستتت دارم ، حدود یکساعت باهم‌‌‌حرف زدیم . اونهم گفت بی رودربایستی همون روز اول همه چیز را فهمیده و می‌داند من دوستش دارم و … قرار گذاشتیم که خیلی با احتیاط باهم حرف بزنیم و رابطه داشته باشیم. . روزهای بعد بازهم تماس گرفتیم . و بعضی روزها نزدیک چادر مدرسه می آمد و به صدای من گوش میداد . بعد چند روز پیشنهادی بهش دادم که اول نپذیرفت ولی در آخر قانع شد. باباخان پدر شوهرش ، دست تنها بود . فقط خورش و زنش و یه دختر ۱۰ ساله داشت. که کلاس سوم ابتدایی بود .پسرش در شهر و زندانی بود. باباخان حدود ۲۰۰ رأس گوسفند داشت . دو چادر برای زندگی بر افراشته بود . در یک‌چادر خودش و زنش می خوابیدن و از گوسفندان مراقبت میکرد و در چادر دیگر دخترش و عروسش زندگی میکردن که البته هر دو چادر ‌چسبیده به هم بودند . پیشنهاد من به ماریا این بود که شب ها حدود ساعت ۱ شب بی سر و صدا من به چادر آنها بروم ابتدا ترسید ولی نهایتش قانع شد . عصر اونروز هماهنگی لازم‌ انجام شد و برای اطمینان نصف قرص خواب آوری هم داخل چای دختر کوچک باباخان ریخت . من ساعت یک شب بدون سر وصدا وارد چادر ماریا شدم . ماریا استرس شدیدی داشت . تو رختخواب بغلش دراز کشیدم . و آرام آرام تمام بدنش را مالش دادم . پشتش، رانش . شکمش ، بازوهاش و … تا آرام شد . اطمینان پیدا کرد که کسی نیست .‌و کم کم شروع به فعالیت کرد . تاب و شلوارک زیبایی پوشیده بود . کم کم دستم به سینه هاش رسید . صدای نفسش بلند شده بود . اورا دهها بار بوسیدم. ‌لب گرفتیم. زبان در دهانش گذاشتم . و دستم کم کم به کوس ناز و زیباش رسید. کوس زیباش چون چشمه ی آب ، روان بود . خیسی زاید الوصفی داشت. با حوصله کوسش را خوردم. خیلی زود ارضا شد . دست ظریف و نرمش را تف مالی کرد و درون شورتم برد .کیرم را گرفت و شروع به بازی کرد . ، خودش را زیر پتو برد و سر کیرم را در دهانش گذاشت . خیلی آرام ساک میزد. تحملم تمام شد و در دهانش ارضا شدم. کامل آبم را خورد و بالا آمد. ریز و آرام حرف میزد . گفت از وقتی که تو را دیدم ،برای این لحظه ، منت

معلمی عشق است #معلم #زن_شوهردار معلمی ، عشق است. داستان واقعی است ،برای شخص خودم اتفاق افتاد . فوش میدین یا باور میکنین ،، همه‌ش برای خودتون … من محسن ۳۱ ساله ، معلم هستم. مجردم ، قدم ۱۸۰ وزنم ۸۵ ... بعد از سالها آموزگاری، تصمیم گرفتم از هیاهوی مدارس شهری فاصله گرفته و برای دوسال به مدارس روستایی و عشایری بروم . در استان محروم ما ، مدارسی به شکل عشایری و سیار وجود دارد که دانش آموزان و معلم همراه عشایر کوچرو ، ییلاق و قشلاق می روند. زمستان سرد به منطقه ی گرم‌کوچ می کنند و اونجا چادر سفید آموزش و پرورش بر پا می‌شود و بهار هم به محل زندگی اولیه ی خودشان بر می‌گردند. من هم روستایی عشایری با ۸ دانش آموز را نتخاب کردم و مهرماه اسباب و اثاثیه ی مختصری فراهم کردم و راهی آنجا شدم‌.‌کارهای راه اندازی مدرسه قدیمی روستا انجام شد و درس شروع گردید . ارتباط خوبی با خانواده ها و مردم داشتم ،چون‌ اکثر اوقات مهمان آنها بودم . اصلا رسم بر این است که هر روز یک خانواده معلم مدرسه را برای ناهار و شام مهمان می‌کند. و چون روستا مغازه و نانوایی ندارد ، لذا معلم چاره ای جز اینکار ندارد . والبته انتظار مهمانی های رنگارنگ شهری نیست و سفره خانواده با غذاهای محلی و اکثرا خوشمزه و ارگانیک آراسته می‌شود. و هفته ای یک روز نوبت هر خانواده می شد . من دربیشتر کارهای روستا به آنها کمک میکردم. دوماه از سال تحصیلی گذشت و روستا آماده ی کوچ به گرمسیر شد . قاطر ها و الاغ ها سیاه چادر ها و بار و بنه را حمل کردند. ایل به حرکت در آمد و بعد ۱۰ شبانه روز راهپیمایی ،به گرمسیر رسید . چادرها بنا شدند و سفید چادر مدرسه ، در جای خوبی نزدیک سایر چادرها برپا گردید . جای بسیار خوب و زیبایی بود . روز سوم مهمان خانواده ی باباخان بودم و در کمال تعجب ، سفره ای شبیه مهمانی های شهری پهن شده بود و برای اولین بار سالاد و ترشی و … بر سفره نهاده بودند. همراه پیرمرد خانواده مشغول غذا خوردن شدیم . که با ورود پری بهشتی به داخل چادر ، که چون مهتاب می درخشید ، ناخودآگاه از جای برخاستم . و سلام علیک و احوال پرسی انجام دادم. پری بهشتی دوغ محلی بر سر سفره گذاشت و خیلی محترمانه احوال پرسی نمود و خوش آمد گفت و رفت . زنی حدود ۳۰ ساله ، فوق العاده زیبا ، خوش چهره و با ورنی حدود ۷۵ و قدی حدود ۱۷۵ که روح و قلب منو با خودش برد . دست و پایم به لرزش افتاد و تپش قلبم چنان بالا رفت که احساس گرمای شدیدی بر روح و جسمم جاری گشت . پیرمرد گفت ، ماریا ، عروس بزرگ من است ، ساکن شهر هستند و بخاطر مشکلاتی که برای شوهرش بوجود آمده، فعلا اینجا اومده و پیش ما زندگی می‌کند تا تکلیف شوهرش مشخص شود . ماریا اهل شهر بود . زن پسر بزرگ بابا خان شده بود . سه ساله ازدواج کرده و هنوز بچه ای نداشت . پدرش همراه نامادریش ساکن تهران هستند‌و ماریا ترجیح داده تا بخاطر اخلاق بد نامادریش، خانه پدر شوهرش زندگی کند . برای جمع کردن سفره اومد . همونجا به او خوش آمد گفتم و سر صحبت را باز کردم‌. از اینکه در این شرایط بدون امکانات زندگی میکنه، توصیه به صبر و تحمل شرایط کردم. و گفتم در مدرسه من انواع روزنامه و مجلات وجود دارد. و راهنمای تعلیماتی اداره آموزش و پرورش بصورت هفتگی برای من مجلات جدید می آورد . که می‌تواند از آنها استفاده کند . او هم در کمال خجالت و آرامش تشکر کرد . در اون‌منطقه اینترنت نبود و تلفن همراه به ندرت آنتن میداد و گاهی بابد برای تماس های ضروری تا بالای تپه ی کنار روستا رفت . همون روز تعدادی ا

Repost from N/a
👁‍🗨فیلم داغ و هیجانی +18 که باید تنهایی ببینید!! با بازی سلنا گومز جذاااب🔥💥 مشاهده فیلم مشاهده فیلم
👁‍🗨فیلم داغ و هیجانی +18 که باید تنهایی ببینید!! با بازی سلنا گومز جذاااب🔥💥 مشاهده فیلم مشاهده فیلم

فیلم زیرنویس_فارسی_اختصاصی سک‌س این خانوم دکتر مهربون با بیمارش 🤤💦 مشاهده این فیلم
فیلم زیرنویس_فارسی_اختصاصی سک‌س این خانوم دکتر مهربون با بیمارش 🤤💦 مشاهده این فیلم

Repost from N/a
🥵دختر دانشجو با پارنترش رو تخت اول دختره با سواری شروع میکنه ١٢ دقیقه دختره سواری میده بعد دیگه خسته میشه دختره رو حالت دمر
🥵دختر دانشجو با پارنترش رو تخت اول دختره با سواری شروع میکنه ١٢ دقیقه دختره سواری میده بعد دیگه خسته میشه دختره رو حالت دمر دراز میکشه پسره هم شروع میکنه تلمبه زدن تا ابش میاد میریزه رو کمر دختره🍑💦 مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

گفتم خاله دوباره داره میاد گفت دوباره بریز تو کصم اینقدر سر کص بیچاره آبکیر ریختم یکمش رفت داخل سوراخ کونش که یه منظره حشری کننده خوبی برام درست شد. آخ که چه حالی میداد وای . بعد به خودم اومدم دیدم ساعت ۲.۵ شبه . خلاصه خوابیدیم . با همون وضع لباس پوشیدیم خوابیدیم . منم ساعت چهار یهو شاش ام گرفت رفتم و اومدم گفتم بزار یه کرمی بریزم امشب خدا داند . رفتم از اتاق مادر بزرگم بصورت خیلی مخفیانه کرم صورت برداشتم یکم مالیدم به کیرم و یکم تو دستم گذاشتم . خالمو بیدار کردم .با لحن خواب آلود گفت چیه چیشده … لبمو چسبوندم بهش به چشمام زل زد گفت این چه کاری بود گفتم خاله من امشب سیر نشدم تورخدا بزار به آرزوم برسم یه فص تورو از کون بکنم حیف از اون سوراخ کون تنگت نیست الهی قربونش برم تورخدا بعد یکم کونشو انگشت کردم و تف زدم و داخلشو با زبون لیسیدم که لذتی داشت حتما یبار امتحان کنید . خداییش خیلی ممه هاش با کونش خوب بود. گفت آخ .نه نه درد داره . بده گفتم کرم دارم بازش میکنم بعد هعی قربون صدقه سوراخ کونش میرفتم . خیلی اذیت کرد آخرش دید دارم التماسش میکنم گفت باشه . بعد کرم رو مالیدم به کونش سوراخش قهوه ای مایل به سفید بود یکم گشاد شده بود انقدر لیسیده بودم . یکم کونشو باز کردم بعد کیرمو آروم آروم کردم تو کونش وای چقدر تنگ بود کیرم داشت منفجر میشد خلاصه اونشب ام کردم آبمو تو کونش خالی کردم . کونشو بوس کردم و گاز سکسی زدم بعد . رفتم تو همون اتاق قبلی خوابیدم یه وقت مادربزرگم شک نکنه . چند ماه داستان همینجوری بود و هعی میکردمش . یه چندتا داستانم هست که تو حموم و باغ و یه هفته کامل هرشب میکردمش اگر خوشتون اومد براتون بنویسم . ببخشید سرتونو در آوردم . من برام اتفاق افتاد دوست داشتید باور کنید یا نه قضاوت با خودتون . موفق باشید . پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

صه بعد دیدم کم کم دستمو برد روی شونه اش که فکر کنم میخواست ماساژش بدم . خلاصه دادم یکم اخی کوچیکم میگفت . بعد کم کم دستمو گذاشتم رو سینش دیدم چیزی انجام نداد . تو دستم آروم فشارشون دادم . وای عجب ممه های نرمی داشت . دیدم بازم چیزی نمیگه . دوباره اینکارو کردم . یهو شانسم باز از خر تبدیل شد به کیر خر دیدم مادر بزرگم پاشد بره دستشویی دیدم ساعت ۱۱ و نیمه. سریع دستمو کشیدم زیر پتو و خودمو زدم به خواب . رفت و مادربزرگم اومد بیرون به خالم گفت نوشین نخوابیدی گفت نه گرمه . من برم اون اتاق مادربزرگم گفت سرما نخوری یه وقت پنجره بازه . گفت نه ‌‌. آقا منم بعد اینکه اینا خوابیدن رفتم اون اتاق . بعد رفتم کنار خالم خوابیدم . خیلی آروم درو بستم که مادربزرگم شک نکنه . خیلی خوابش حساسه کوچیک ترین صدا از در میومد بگا میرفتم . بعد رفتم بالش رو انداختم کنار خالم دستمو گذاشتم رو کونش دوباره دیدم لای پاشو باز کرد دستمو گذاشت رو کصش آخ چقدر حرارت داشت . بعد یه خیسی احساس کردم . من تاحالا کص ندیده بودم نمیدونستم چیه این خیسی بعد فهمیدم . بله خانوم دلش خواسته حشری شده . برگشت گفت . من میدونم بهم حس داری . گفتم خاله من خیلی دوست دارم اما باور کن قصد بدی ندارم منم جوونم و دل دارم و میخام… حرفمو قطع کرد . گفت اینقدر حرف نزن سری لباساتو دربیار . درآوردم و اونم در آورد با شرت و سوتین شد . انقدر حشری شدم وقتی دیدم همون سوتین هارو پوشیده که همون روز ممه هاشو دید زدم . سوتینشو پاره کردم گفت آروم باش و خندید . اینقدر سینه هاشو خوردم گفت بسه قسمتای مهمتری ام هست و یه لبخند زد . رفتم سراغ کصش دیدم شرتش خیس شده . شرتشو در آوردم از شرتای لا کونی که تو فیلم سوپرا میزارن بود . آخ وقتی کصشو دیدم . دیدم چی میگی همونی بود که تو آبنه دیده بودم . بدون مو . تپل خلاصه کصشو لیسیدم با دستمم کصشو انگشت میکردم که یهو دیدم لرزید ترسیدم . دیدم یهو آبش اومد فهیمدم ارضا شده . مزه شوری داشت . بعد رفتم سراغ کونش دیدم عجب سوراخ تنگی داره اونم یکم لیسیدم عجب مزه خوبی داشت من انقدر خوردم سیر نمی شدم . داشت لباشو گاز میگرفت که یه انگشت ام تو کونش و یکی تو کصش بود . دوباره اونجا ام ارضا شد . گفت بلا نمرده خیلی چیزا بلدیا . منم خندیدم گفتم حالا کجاشو دیدی . گفت حالا نوبت منه . کیرم رو گرفت تو دستش برام خورد یه ساک مشتی زد. یه لحظه جوگیر شدم سرش رو گرفتم بردم تا ته کیرم دیدم بیچاره نفسش بند اومد . خداییش هرچی تو کیر ما بود این خالم ازم کشید بیرون . آبم اومد . چندسالی بود جق نزدم بغیر از همون یباری که تو آینه دیده بودمش . برام آبمو خورد و تا تهش قورت داد و آه تهش گفت . رفتم بکنمش . گفتم خاله میشه از کون بکنمت ؟ گفت من حتی به شوهر خالتم کون ندادم چه برسه به تو . من گفتم خاله خوشت میاد فقط یبار امتحان کن . اولش گفت نه نه . منم گفتم اوکی . رفتم از کصش کردم . آخ آخ وای لیز بود و داغ. کیرم داشت آتیش میگرفت . بعد میگفت آخ . بعد یهو یه جیغ زد گفتم آروم به وقت مادر بزرگم بیدار میشه میفهمه . اولش آروم زدم اخرش که تند شده بود حس کردم داره آبم میاد . گفتم خاله داره میاد کجا بریزم گفت بریز تو کسم . گفتم آخه حامله میشی . گفت لوله هامو بستم منم ریختم تو کصش وای عجب حال میداد .خلاصه آب کیرم از کصش داشت میریخت همینطوری . بعد افتادیم رو هم خسته و کوفته . بهم گفت من هنوز ارضا نشدم . منم با اون خستگی دوباره با اون کص آبکیری من دوباره کصشو خوردم بعد دوباره کردم و دیدم آب کصش از دور پهنای کیرم ریخت بیرون . من آب ام داشت میومد بیرون