uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 25 000 підписників, посідаючи 1 287 місце в категорії Книги та 13 496 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 25 000 підписників.

За останніми даними від 08 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -540, а за останні 24 години на -14, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 12.52%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 4.24% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 133 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 061 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 09 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

25 000
Підписники
-1424 години
-1287 днів
-54030 день
Архів дописів
به خودم بدهکار بودم اسمم نگاره. 33 سالمه. نه ساله ازدواج کردم و یه پسر سه ساله به نام کیان دارم. فوق لیسانس زبان انگلیسی هستم و بعد از دانشگاه، مدتی در یک شرکت کار می کردم. اما از وقتی باردار شدم، به اتفاق همسرم تصمیم گرفتیم که کار بیرون رو کنار بگذارم و از اون موقع، به صورت پاره وقت تو خانه برای چند تا شرکت و موسسه کار ترجمه سندها و متون اونها رو انجام میدم. همسرم 40 سال داره، مهندسی خونده و شغل خوبی در یک شرکت صنعتی داره. سالها قبل، زمانی که دبیرستان بودم، دلباخته ی شاهین پسرخاله ام بودم. شاهین یک سال از من بزرگتره. یه پسر خوش صورت و خوش قد و بالا که به طور منظم باشگاه می رفت و اندامی ورزیده داشت. شاهین در دوران کودکی با یک موتورسیکلت تصادف کرده بود و چند ماهی رو در بیمارستان گذرونده بود. روزهای اول بعد از تصادف، دکترها احتمال می دادن فوت کنه. اما زنده موند. خاله ام در اون چند ماه، برای زنده موندن و بهبود شاهین از جون مایه گذاشت. هیچ نفسی نکشید مگر با هدف زنده نگهداشتن و خوب شدن شاهین. خواب و خوراک و فکر و ذکری جز خوب شدن شاهین نداشت. و وقتی بعد از چند ماه، شاهین سلامتی خودش را به دست آورد و به زندگی برگشت، برای خاله دیگه حتی یک لحظه دوری از شاهین هم عذاب آور بود. تا چند سال، هر کجا شاهین می خواست بره خودش می بردش و خودش باز می رفت دنبالش. خلاصه اینکه اگرچه خاله غیر از شاهین، یک پسر و دو دختر دیگه هم داشت، اما علاقه و عاطفه ای که نسبت به شاهین در خاله ایجاد شده بود کلا از جـ.نس دیگه ای بود. و البته این حس در شوهرخاله ام و برادر و خواهر های شاهین هم کم و بیش وجود داشت. شاهین خیلی مودب، محجوب و آرام بود. در درس و مدرسه متوسط بود. اما خوش ذوق و اهل هنر بود. از اواسط دوره دبیرستان بود که متوجه شدم احساسم نسبت به شاهین با قبل تفاوت کرده. قبلا، شاهین رو به عنوان پسرخاله و همبازی دوست داشتم. اما به تدریج، حس می کردم که جـ.نس علاقه ام به شاهین فرق کرده. شاهین رو به عنوان یک مرد دوست داشتم. یواش یواش، تو فکر و خیالم، خودم رو در آغوش شاهین تصور می کرد و از این تصورها لذت می بردم. این در حالی بود که با توجه به اینکه هم خانواده ما و هم خانواده خاله ام، نسبتا (و نه زیاد) مذهبی بودند، از سیزده چهارده سالگی پیش شاهین هم روسری سر می کردم و لباس هایی که انتخاب می کردم، مثل بلوز و شلوار، همگی پوشیده بودند. اما در عالم خیال و رویا، نمی تونستم دست از این فکرها بردارم. به تدریج، در رفت و آمدها، حرف و کلام بین من و شاهین از حرف های بچگانه فاصله گرفته بود. حالا دوست داشتم هر وقت خونه شون میریم، کارهای هنری شاهین رو ببینم و وقتی که با هیجان و سرخوشی در مورد کارهاش برام توضیح می داد، با علاقه گوش می کردم و تا ساعتها از این همکلامی سیر نمی شدم. و بعد، این حس زمانی شیرین تر شد که متوجه شدم درنگاه ها و حرف های شاهین هم جرقه هایی از علاقه نسبت به من دیده میشه. آشکارا علاقه ای که به وقت گذروندن و صحبت کردن با من داشت، قابل مقایسه با برادر و خواهر من یا سایر خاله زاده ها و دایی زاده ها نبود. خاله هم از این علاقه قلبی بین ما چیزهایی فهمیده بود. و همین باعث شده بود محبت خاله به من خیلی بیشتر از سایر خواهرزاده ها و برادرزاده هاش باشه. مادر من هم همین اشاره ها و نشانه ها رو درک کرده بود و روی خوش نشون میداد. اواخر دوره دبیرستان، بدون اینکه هیچکدوم ما صراحتا در این مورد صحبتی کرده باشیم، گویی یک توافق ناگفته و نانوشته بین ما چهارنفر (من و شاهین و مادرهامون) ایجاد شده بود که ما دو نفر مال هم باشیم و در آینده ازدواج کنیم. اما تقدیر جور دیگه ای رقم خورد. شاهین که در درس و مدرسه چندان موفق نبود، شانس زیادی برای قبولی در کنکور در رشته و دانشگاه مناسبی نداشت. و در اون صورت، باید با مدرک دیپلم و در شرایطی سخت به سربازی می رفت و این چیزی بود که برای خاله به هیچ وجه تحمل پذیر و حتی قابل تصور نبود. خاله و شوهرش تلاش زیادی کردن که با توجه به سابقه آسیب های جسمی دوران کودکی، از هر طریقی که شده برای شاهین معافیت بگیرن. اما تلاشهاشون هیچ نتیجه ای نداد. و در اون شرایط، عموی شاهین که از سالها پیش مقیم کانادا بود، پیشنهاد کرد شاهین تا هنوز به سن سربازی نرسیده و ممنوع الخروج نشده، از کشور خارج بشه و بره کانادا با اون زندگی کنه. می گفت شاهین میتونه اینجا بدون هزینه در خانه من زندگی کنه و یکی دو سال رو صرف یادگیری زبان بکنه. بعدش از یک دانشگاه پذیرش بگیره و درس بخونه و در نهایت، بعد از چند سال اقامت در خارج، بتونه از مقرراتی که هر چند سال یکبار اعلام میشه و امکان خرید خدمت برای ایرانیان مقیم خارج رو فراهم می کنه استفاده کنه. و بعد می تونه با خیال راحت اگر خواست به ایران بیاد، یا کلا بمونه کانادا و اونجا زندگی کنه. تصمیم سختی بود. برای همه. هم خو

Repost from N/a

Repost from N/a
دوس پسرم مدام میگه عکس،ممه بده ببینم چجوری بگم روم نمیشه؟ این کانالو پیدا کردم توش چقد عکس،دختر لخت با باسن و ممه س اصنم نپوش
دوس پسرم مدام میگه عکس،ممه بده ببینم چجوری بگم روم نمیشه؟ این کانالو پیدا کردم توش چقد عکس،دختر لخت با باسن و ممه س اصنم نپوشوندن هیجاشونو😂💦 nudesxxx

sticker.webp0.09 KB

شد و مامان 41 سالم زیر پام به لرزه دراومد و برای دومین بار در چهل دقیقه ارضا شد، چشمامو بستم و خودمو بین سینه هاش خفه کردم و لیس میزدم، کاشکی میشد داخلش خالی کنم، شانسمو امتحان کردم +مامان داره میاد _پسرم درش بیار دقیقا لحظه که می‌خواست فوران کنه درش آوردم، مامان داشت نگاهم می‌کرد، اولین قطرات آبم تا روی سینه و دومی ها به مراتب پایین تر پخش شدن و بعد از خشک کردن کیرم با شکمش جفتش بیهوش شدم، خیلی دوست داشتم عشق بازی بعد از ارضا شدن باهاش داشته باشم ولی سریع بلند شد و با تاپش خودشو تمیز کرد و رفت حمام و منم پشت سرش رفتم دستشویی،داخل دستشویی داشتم به نقشه بعدی فک میکردم.. ادامه دارد.... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

نشدی؟! +مامان چه انتظاری داری! خوب اونجای بیچارم داره توی این خشکی عقب و جلو میکنه، باید هم تحریک نشه، _خوب خیسش کن +چه فایده باز خشک میشه مکثی از ی شک بزرگ کرد فک کنم بین شرم و حیا و اعتقادات و حس مادری و شاید کمی شهوت گیر کرده بود، _کاشکی کاندوم همراهم بود +مامان کاندوم برا چی؟ _هیچی ولش کن باید تا پشیمون نمیشد کاری میکردم، +مامان اگه از حاملگی میترسی، ميتونم نریزم داخل، _من که امشب همه جوره گناه کردم اشکال نداره تو کونم عروسی بود ولی باید چوسی میومدم +مامان اگه ناراحتی ولش کن؟ _نه بابا بکن مهم نیست ولی داخل نریز، عین موم توی دستم بود،، راحت‌تر از اونچه فکر میکردم، باهم کمک کردیم به داخل رفتن کیرم، از مقدار خیسیه موجود استفاده کردیم و کیرمو هل دادم داخل، انگار در بهشت رو بروم باز کردن، خوشحال از رسیدن به حدف همه تمرکزمو روی جا کردن کیرم گذاشتم و وقتی کامل فرو رفت گرمای کُصش رو از کیر بی حسم می‌فهمیدم، صدای آه مامان رو می‌شنیدم که تشخیص ندادم از روی چی بود، خیلی زود فارق از نقشم که قرار بود درد داشته باشم سرعت تلمبه هامو زیاد کردم و دستمو که دیگه با این پوزیشن به سینه هاش نمی‌رسید به چوچولش رسوندم، یک طوری که احساس نکنه میخوام تحریکش کنم اون محوطه رو دست میکشیدم، هیچ آدم سالمی نمیتونست با این سرعت تلمبه بزنه چه برسه به مریضی که من باشم، طولی نکشید که متوجه نفسهای تند مامان شدم، بیچاره گیر بد کسی افتاده بود و حالا حالا ها قرار بود ثواب کنه، نزاشتم نفسش جا بیاد و سرعت رو کم نکردم و میدیدمش که بیقرار شد و طاقت نیاورد و با لرزشی شدید از لذت کیر پسر جوونش ارضا شد و از حرکت ایستاد ولی پسرش همچنان داشت تلمبه میزد، ضرباتمو به حداقل رسوندم و صورتمو به کمرش چسبوندم و بوسیدم وگفتم خوشبحالت مامان که اینقدر زود ارضا شدی، (توی حرفا و حرکاتم میشد فهمید که تازه کار نیستم، ولی مامان من خیلی ساده تر از این حرفا بود) گلوشو خیس کرد و گفت ولی بیچاره عروسم، برای اینکه فضا صمیمی بشه خنده ای طولانی کردم و گفتم بیچاره یا خوشبحالش؟ _نه پسرم حدی داره، دارم نگران میشم، +ولی مامان خیلی خوب شدم و دارم نزدیک میشم به ارضا، _پس چرا وایسادی؟! +آخه از این پوزیشن خسته م، _خوب بیا وسط پاهام بلند شدم و سریع رفتم وسط پاهاش و کیرمو گذاشتم جلوی کُصش و با دو حرکت کیرمو تا ته جا دادم و شروع به تلمبه زدن کردم و خودمو روی مامان انداختم، نمیتونست توی چشام نگاه کنه دستمو به سینش رسوندم و چنگ میزدم، دنبال حرفی بودم که با هم صحبت کنیم، +مامان اجازه هست لباتو بخورم؟ _سر وچشماشو به سمتم چرخوند گفت عزیز مامان وقتی دارم برات خصوصی ترین قسمت بدنمو فدا میکنم برای لب گرفتن اجازه نگیر، همین رو میخواستم و اجرایی شد، منتظر لب گرفتنم شد که گفتم مامان حالا که با تو اینقدر دیر ارضا شدم فک نکنم هیچ زنی بتونه ارضام کنه، ابروهاشو بالا انداخت و گفت چطور؟ +آخه تو با این بدن و زیبایی داری برام سنگ تمام میزاری و هنوز ارضا نشدم پس هیچ زنی نمیتونه ارضام بکنه، _پسرم به وقتش فکری برات میکنم فعلأ تمرکز کن که ارضا بشی واژنمو زخم کردی ی طورایی توی ذوقم خورد ولی راست می‌گفت زیاد طول کشید، لبامو رسوندم به لباش و شروع کردم به بوسیدنشون یواش یواش زبونمو دادم داخل و بعد لباشو میخوردم، زیاد از لب گرفتنش راضی نبودم اومدم روی سینهاش و وحشیانه میک میزدم، میشد صدای از ریتم افتادن نفسهاش رو متوجه شد، سعی کردم کیرمو حس کنم و ضربه ها رو به ته کُصش بزنم، دست مامان بالا اومد و سرمو نوازش می‌کرد رفته رفته حرکات جفتمون داشت غیر عادی می

ند ثانیه بعد دستش رو دور کیرم حس کردم و ی کم بعد ی خیسی سر کیرم حس کردم و دستاش شروع به حرکت کرد، چشمامو بسته بودمو داشتم نگرانیش رو حس میکردم و اشتیاقش به این که مشکلمو حل کنه سه دقیقه ای گذشت که دستم رو بردم بالای سرم و بالشتی آوردم گذاشتم روی چشمام و به نشانه گریه ای از درد بالشت رو روی صورتم تکون میدادم و به حالت گریه گفتم میدونستم تاثیر نداره و دادمو بیشتر کردم، گریه هام تأثیر گذاشت و گفت پسرم وایسا الان درستش میکنم، فقط چشماتو باز نکن، میدونستم میخواد کار بهتری انجام بده، بله به خوبی میتونستم لباشو دور کیرم حس کنم اینقدر این حس ممنوعه خوب بود میخواستم از خوشحالی داد بزنم، بهتر از این نمیشد ی مادر رو به ساک زدن وا داشت، زیر بالشت نیم نگاهی به مامان کردم چهره مضطربش رو دیدم که روی کیرم خیمه زده و هر چی داره برای پسرش رو کرده و عمیقن میک میزد کیرمو، احساس کردم دارم ارضا میشم، شاید اشتباه میکردم ولی نباید ریکس میکردم، بالشت رو کنار زدم و مامان رو نگاه کردم و داد زدم مامان این چه کاریه ؟!دارم بدتر میشم، مامان دست و پاشو گم کرده بود و کیرمو از دهنش در آورد و کیرمو از دستش ول کرد و نگران گفت خوب چکار میکردم نگرانتم، +میدونم مامان ولی میدونستم بی فایدست _خوب همه مردا اینجور تحریک میشن، منظورم باباته +میدونم مامان ولی من اینجوری تحریک نمیشه _خوب بگو چطور تحریک میشی؟ +بگم که چی بشه، نمیخوام باز تو اذیت بشی، من بمیرم بهتره تا اینجوری ببینمت _پسرم ناز نکن هر چی که باعث خوب شدنت میشه من انجام میدم اگه نه پاشو بریم بیمارستان، +باشه مامان پس حداقل چراغ ها رو خاموش کن بعد میگم، تا سمت چراغها رفت منم خودمو کمی بالاتر کشوندم، اومد بالای سرم گفت چکار کنم؟ +لباساتو در بیار بیا کنارم، با تعجب گفت همه رو؟! برای اینکه جا نزنه گفتم نه لباسای زیرت بمونه شروع کرد به لخت کردن اندام بی‌نظیرش، اومد روی تشک و منتظر دستور من شد، یادم رفته بود ناله کنم، +مامان پشت به من بخواب و خودتو بهم بچسبون که تحریک بشم اومد و چسبید بهم چند لحظه از بغل کردنش آروم شدم و یادم رفت قصدم چیه، بهترین تنی که میخواستم بغلم بود حق داشتم آروم بگیرم ولی باید پیش میرفتم، دستمو روش انداختم و روی سوتینش گذاشتم، +ای بابا، کاشکی درش میاوردی _من که بهت گفتم هر چی میخوای بگو حالا هم وایسا، بلند شد و سوتین رو درآورد و اومد بشینه پررو شدم مامان میشه شورتتو هم در بیاری؟ یک لحظه مکث کرد توی دلم خدا خدا میکردم نگه نه، با بی میلی شاید هم از شرم آهسته درش آورد و اومد دوباره چسبید بهم، از اتصال اینبارم بی مرز و محدودیت بدنم مورمور شد و کیر راست قامتم شروع به بالا پایین کردن کرد، این بار دستم بدون واسطه روی سینش رفت و متوجه حساسیت مامان روی سینه هاش شدم، هر لحظه فشار کیرمو روی لمبر کونش بیشتر میکردم، +مامان اونجام داره اذیت میشه، میشه پاهاتو باز کنی بره بین پاهات؟ مامان بدون هیچ کلامی پاهاشو باز کرد و دستشو از پشت آورد و کیرمو گرفت و هدایتش کرد بین پاهاش، گرمای بین پاهاش فوق‌العاده بود ولی کافی نبود، همزمان با ور رفتن با سینه هاش کیرمو عقب جلو میکردم که خیلی خشک بود، قبل از اینکه من بگم مامان نگهم داشت و دست پر از تفش رو از پشت آورد و کیرمو خیس کرد و گذاشت بین پاهاش، دوباره شروع کردم به عقب جلو کردن، سعی می‌کردم حالت تلمبه زدنم طوری باشه که بیشترین برخورد رو با کُص مامان داشته باشه، هفت هشت دقیقه بعد مامان گفت حالت چطوره؟ یادم افتاد که چند دقیقست ناله نمیکنم، گفتم اصلآ خوب نیستم ولی تحمل میکنم، _یعنی هنوز تحریک

ع کرد به آروم کردنم، _پسرم چت شده معلوم هست چته؟ کسی زدتت؟ مسموم شدی؟ چرا اونجاتو گرفتی؟! (در طول تمام داستان داد و ناله بلند میکشیدم و دستم به کیرم بود) +مامان نپرس بزار راحت باشم، فقط باهام صحبت نکن _خوب بگو چته، زنگ بزنم اورژانس؟ +نه مامان فقط ولم کن _آخه تو رو با این حال چطور ول کنم؟ میگی چی شده؟ تو که قرار بود بری پیش مژده؟ پس چی شد؟ +مامان اسم اون جنده رو دیگه نیار، _میگی چی شده؟! دارم دق میکنم، خوب بگو چی شده؟ در حین اینکه نالم قطع نمیشد گفتم مامان من چقدر ساده ام، ببخشید که اینجور شد ولی بعد از اینکه شام رو خونش خوردم شروع کرد به تحریکم وقتی کلی تحریکم کرد، خیلی معذرت می خوام مامان ازم خواست با کاندوم سکس کنیم و بهم گفت که دختر نیست _ای بابا +کاشکی فقط همین بود _دیگه چی شد؟ +مامان بهم گفت که ایدز داره، مامان گلی چهار تا شاخ درآورد، _توکه باهاش سکس نکردی؟ +نه مامان مگه روانیم، فقط فرار کردم _آفرین پسرم، حالا دردت از تحریکه؟ +آره مامان مامان اینقدر از خوشحالی اینکه با مژده سکس نداشتم خندید که یادش رفت مثلا دارم از درد میمیرم، بعد از کمی به خودش اومد گفت گور پدر مژده حالا باید چکار کنی؟ +نمیدونم مامان، یعنی میدونم ولی نمیتونم، _خوب برو دوش آب گرم بگیر درست میشه +مامان من نمیتونم بشینم تو میگی برم حموم؟ _خوب حموم رفتن چه ربطی به نشستن داره؟ +خوب نباید لباسامو در بیارم؟ _خوب خودم برات در میارم +پس مامان همین جا در بیار ولی شورتمو در نیار _باشه پسرم، شروع کرد به درآوردن شلوار و جوراب و تیشرتم، از اینکه کیر سیخ شدمو توی شورت اسلیپم میدید خوشحال از اینکه تا اینجای کار درست پیش رفتم بلند شدم و با آه و ناله دو چندان لنگان به سمت حمام رفتم، بعد از قفل در حمام سریع رفتم و پشمامو کامل با ژیلت اصلاح کردم و رفتم زیر دوش آب سرد و حسابی آمپرمو پایین آوردم و بدون اینکه آه و نالم قطع بشه با حوله تن پوش زدم بیرون، لنگان لنگان اومدم و افتادم روی تختخواب، پاهام آویزون روی زمین بود و سرم رو روی تشک گذاشتم و از درد ناله میکردم، اومد کنارم و احوالمو می‌پرسید، +مامان میبینی که دارم میمیرم،میشه حوله صورت رو گرم کنی بزارم روش که شاید دردش کم شه؟ _باشه پسرم، بلند شد و رفت حوله صورت رو آورد و گذاشت روی بخاری و بعد داد دستم، طوری که نگاهم به پایین تنم نرسه دستمو از زیر حولم رد کردم و بردم حوله رو گذاشتم زیر کیرم و روی تخمم، آه و نالم قطع نمیشد، از باد سردی که به کیرم می‌خورد متوجه شدم که حوله تن پوشم کنار افتاده، دوست داشتم ببینم صورت مامانمو ولی خیلی زود بود، بعد از یکی دو دقیقه دوباره حوله رو به مامان دادم تا گرمش کنه، _میخوای خودم برات بزارم؟ +بزار مامان ولی نگاه نکن _باشه وقتی حوله رو گذاشت ناله ای واهی از درد داغیه حوله کردم و خودمو فوش میدادم، مامان حوله رو سریع برداشت و گفت فایده نداره پاشو بریم بیمارستان، +مامان دیوونه شدی اولا نمیتونم لباس بپوشم دوم هم برم بيمارستان میگن باید خودتو خالی کنی من که نمیتونم خودمو خالی کنم و تا حالا این کار رو نکردم، با کمی مکث گفت میدونم دوست نداری ولی من میتونم انجامش بدم، توی کونم عروسی بود و اگه خودش نمی‌گفت نقشه بعدیم همین بود که خودم پیشنهاد بدم، باید چیزی میگفتم که هم حس خیانت بهش دست بده هم پشیمون نشه، +نه مامان خاک تو سرم اگه بابا یا آجی بفهمه چی میگن؟ اگه بمیرم بهتره، _پسرم قرار نیست کسی بفهمه، درضمن اگه خودش بود هم همین کار رو می‌کرد، از حرفش داشت خندم می‌گرفت به زور خودمو نگه داشتم، با درد گفتم پس نگاه نکن گفت باشه و چ

آغوش گرم (۱) #مامان #تابو یک سال تمام نقشه چیدم، بیش از اینکه شهوتی بشم انگار یک حدف بود که باید می‌رسیدم، از هر مطلبی یک نکته جمع آوری میکردم تا روز موعود به کارم بیاد، روز موعود داشت نزدیک میشد و هر روز اضطرابم بیشتر می‌شد، ورودی جدید دانشگاه مرکز استان هم جوار بودم و تا خونه ما360 کیلومتر فاصله داشت، هيچ چيز نتونست قانعم کنه که خونه مستقل نگیرم، یک واحد 60متری از ی آپارتمان تقریبا وسط شهر گرفتم و تمام وسایل مورد نیاز زندگی مخصوصا تخت دو نفره رو تهیه کردم، من پژمان 19 ساله و ی خواهر هفده ساله به نام آرزو و مامان 41ساله به نام گلی و ی بابای کارمند به نام شهرام دارم تمام عالم رو دید میزدم ولی تهش اندام گلی برام بالاترین معیار زیبایی بود مخصوصا اینکه دم دست بود منو بیشتر مورد توجه خودش قرار می‌داد، یک هفته بعد از مستقر شدن با گلی تماس تصویری گرفتم +سلام مامان خوبی _سلام پسرم خوبی، خوش میگذره، چکار میکنی؟ +مامان بخدا بریدم، دیگه نمیتونم طاقت بیارم از تنهایی، میخوام برگردم خونه _پسرم من که گفتم ی هم خونه پیدا کن که تنها نباشی +مامان چی میگی؟ اصلاً اینجا هیشکی قابل اطمینان نیست، نمیشه به کسی اطمینان کرد،، با بغض و ناراحتی گفتم مامان میخوام برگردم خونه خیلی دلتنگتم، بله نقشم جواب داد و این اول کار بود، _پسرم تو تحمل کن من خودم تا چند روز دیگه میام پیشت +وا مامان داری میگی چند روز دیگه ولی من همین امشب میخوام برگردم _باشه عزیزم بزار با بابات صحبت کنم ببینم میتونه چند روز مرخصی بگیره بیایم اونجا پیشت، +باشه مامان منتظرتم، عمرا بابام مرخصی می‌گرفت و عمرا آبجی میومد، ده دقیقه بعد بابام زنگ زد و ی کم به مرد بودن دعوتم کرد و این حرفا ولی وقتی دید فایده‌ای نداره گفت تو بمون من فردا مامان و آبجیتو میفرستم، شب شد مامانم زنگ زد و خبر کنسلی آبجیمو داد و قطع کرد، فردا ظهر ساعت یک مامان رسید ترمینال، جلوی همه جمعیت به نشانی دلتنگی توی بغلم بلندش کردم و چرخوندمش و میبوسیدمش، با شوق ساکشو گرفتم و به سمت اولین رستوران رفتیم و بعد ناهار رفتیم سمت خونه، چه توی مسیر چه توی خونه فقط از بدی آدمای دانشگاه میگفتم و تخریبشون میکردم، به طوری که حتی یک آدم خوب توی دانشگاه وجود نداره و همه موادی و هرزه ان، شب شد و بعد از این همه افسانه که بافته بودم جفتمون با لباس راحتی رفتیم توی رختخواب و من طبق معمول تیشرتمو هنگام خواب درآوردم، پشت به مامان دراز کشیدم و ازش خواستم سر و کمرمو نوازش کنه، داشت نوازشم می‌کرد که گفتم مامان پسرت عاشق شده _چه خوب، حالا کی هست +یکی از هم دانشگاهیام، _تو که گفتی همه مورد دارن؟ +نه مامان این دختر محجبه و خیلی خوبیه و واقعا عاشقشم و دیروز باهاش صحبت کردم قراره فردا هم توی دانشگاه ببینمش، _آفرین پسر خودم، حتماً تا من اینجام بیار ببینمش +باشه مامان، بهش میگم اگه قبول کرد باشه، فردا صبح زدم بیرون و تا شب کلاس داشتم، شب با یک تماس تلفنی به مامان گفتم مژده (همون عشق ساختگی) منو برا شام دعوت کرده خونش و برا شام نمیام، مامان خوشحال شد و استقبال کرد و گفت خوش بگذره، رفتم سمت رستوران و شام رو خوردم و بعد رفتم سمت دارو خانه و ازش خواستم ی چیزی بهم بده که تا صبح بترکونم، دوتا بسته قرص بهم داد و کلی تبلیغشون کرد و بعد از خوردن دوتا از قرص ها یک ساعت توی خیابونا چرخ زدم، کیرم توی شلوار داشت میترکید، مروری بر نقشم کردم و راهی خونه شدم، کلید انداختم و با آه و ناله وارد خونه شدم، مامان هاج و واج نگام می‌کرد، رفتم و خودمو انداختم روی تشک، اینقدر صدای نالمو بالا بردم که رسماً مامانم نگران شد، شرو

صم جا میداد و به چوچوله ام میمالید تا اینکه من رو به مرز ارضا رسوند و کیر کلفتش رو دوباره تو کصم جا داد و داد من رو بلند کرد. لبه های کونمو با دستاش گرفته بود و وحشیانه تلمبه میزد و من جیغ میزدم تا اینکه لرزیدم و ارضا شدم و میلاد کیرشو بیرون کشید. گفتم: آخ کاش داییت بود و میدید چطور زنشو جر میدی و ارضا میکنی تا یاد بگیره. میلاد خندید و گفت برگرد پاهاتو باز کن. اینکار رو انجام دادم و پاهام رو شونه های میلاد رفت و کیرشو با دست کمی لای کصم مالید و تو کصم گذاشت و گفت: اوووف. من هم گفتم: وای جون دلم. شروع به تلمبه زدن کرد و کیرشو با شدت تو کص خیسم میکوبید و من با دل و جون ناله میکردم. سکسمون تو اون پوزیشن زیاد طول نکشید که کیرش رو درآورد و رو مبل نشست و گفت بدو سوار شو. منم پاهامو اینطرف و اونطرفش گذاشتم و کیرشو با دست گرفتم و آروم نشستم و کیرش تا خایه تو کصم رفت و گفتم: واای‌ پاره شدم کصکش آخ زن جندتم اینجوری میکنی گفت:‌ منم میخوام پارت کنم زندایی جنده من. آروم رو کیرش بالا پایین میشدم و اونم سینه هامو میمالید و میخورد و کیرش تو کصم میچسبید. من ثابت موندم و خودش شروع به تلمبه زدن کرد و چند دقیقه گذشت گفت: آخ داره میاد زندایی جوون داره میاد منم بلند شدم و بین پاهاش رفتم و دهنمو باز کردم و تندتند کیرشو میمالید من هم خایه هاشو میمالیدم که آبش با فشار تو دهن و صورتم پاشیده شد. با اینکه اهل خوردن آب نبودم ولی از شدت شهوت تمام آبشو قورت دادم و کمی کیر نیمه جونش رو ساک زدم و بلند شدم گفتم: حالا دیگه به من نگو زندایی! پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مالید و لبهامو با لبهاش میخورد و زبونم رو تو دهنش میکشید و لبهامو وحشیانه مک میزد. یکی از دستاش از سینه من جدا شد و رفت زیر شورتم و انگشتش رفت لای کصم. بدنم لرزید و دستشو با دست فشار دادم سمت کصم و میلاد انگشتش رو توی کصم کرده بود و لب و زبونم رو میخورد. لبهامو ازش جدا کردم و آخ بلندی گفتم و میلاد به سراغ گردنم رفت. زبون داغش رو روی گردنم میکشید و انگشتش توی کصم در حرکت بود و من آه میکشیدم، به لاله گوشم رسید و لاله گوشم رو هم با لبهاش خورد و سرعت مالیدن کصم رو بیشتر کرد. خورد و ادامه داد تا به گلو و کم کم به سینه هام رسید. گفت: خوشبحال مهدی یه همچین گوشتی‌ رو سیخ میزنه. سینه هامو با دست تو دهنش جا دادم و نوک سینمو بین لبهاش گرفت و زبونشو دور سینم میچرخوند و نوک سینم رو مک میزد. حالا دست خودم جایگزین دست میلاد شده بود و خودم کصمو میمالیدم و اونم سینه هامو میخورد. آه های من هر لحظه بلندتر از قبل میشد. من رو روی کاناپه پشت سرم انداخت و پاهامو داد بالا و شورتمو بیرون کشید و بعدش پاهامو باز کرد و گفت: به این میگن کص و سرشو بین پاهام برد و زبونش مثل یه انگشت تو سوراخ کصم رفت. من که دیوونه شده بودم و ناله هام بلند بود سرشو با دست به کصم چسبوندم و میلاد هم زبونشو تند تند تو سوراخ کصم میکرد و بیرون کشید و لای کصم مالید و چوچوله ام رو هم بی نصیب نذاشت. با دست دوطرف کصمو باز کرد و فضای صورتی رنگ لای کصم رو با زبونش شروع به لیسیدن کرد و انگشتشم تو کصم گذاشت و من قربون صدقش میرفتم و آه میکشیدم. کمی سوراخ کونمو زبون زد و باز به کصم برگشت و کصمو از پایین تا بالا زبون میکشید و منم میگفتم: جوون کص زنداییتو بخور آره. میلاد بلند شد و تو چشم بهم زدنی لخت شد و گفت: مهدی نیاد من درحالی که بلند شدم و زانو زدم جلوی کیرش گفتم: نه فعلا سرکاره، و کیرشو که دوبرابر کیر مهدی بود به دست گرفتم و یه تف روش انداختم و کمی مالیدمش و سرشو تو دهنم کردم که میلاد بلند آه کشید. به سختی میتونستم تو دهنم نصف بیشترشو جا بدم و آروم تو دهنم عقب جلوش میکردم و تهشو با دست گرفته بودم و هدایتش میکردم تو دهنم و اون یکی دستم داشت خایه های میلاد رو میمالید. کیرشو بیرون میکشیدم و دوباره تو دهنم میکردم و آب دهنم رو روش میپاشیدم. زبونمو رو کیرش کشیدم تا خایه هاش و خایه هاشو تو دهنم کردم و کیرش روی صورتم بود و کمی که خایه هاشو خوردم دوباره زبونمو رو کیرش کشیدم تا به کلاهکش رسید زبونم و دوباره کیرش رو تو دهنم کردم. بلند شد و رو کاناپه داگی استایل شدم و کونمو بالا دادم و گفتم: زود باش کصمو بگا با کیر کلفتت. میلاد پشت سرم اومد و کیرشو که خیس از آب دهنم بود به کصم میمالید و من میگفتم: بکن دیگه عوضی بکن دیگه. میلاد کیرشو به لبه های کصم میمالید و من التماس میکردم که توش بذاره و بالاخره میلاد کیر کلفتش رو توی کص داغ و تشنه کیرم فرستاد. آهی عمیق کشیدم و میلاد دستاشو رو باسنم گذاشت و آروم شروع به عقب جلو کرد. کیرش که میچسبید تو کصم از حال میرفتم. آه میکشیدم و میگفتم: جوونم کصمو سیر کن اره زندایی رو بکن. میلاد هم که هر از گاهی یه اسپنک رو کون گنده من میزد گفت: به قربون کصت. دو سه دقیقه ای آروم کرد و کم کم تلمبه هاش سرعت گرفت و آه و ناله من بلندتر. کیرشو محکم تو کصم میکوبید و من غرق در لذت آه میکشیدم. جوری داشت میکرد منو که تخم هاش به کصم میخورد. صدای تماس بدن هامون باهم فضای خونه رو پر کرده بود و لا به لاش آه های شهوتناک منم شنیده میشد. کیرشو بیرون کشید و سرشو لای کونم برد و وحشیانه کصمو لیس میزد و زبونش رو تو ک

گفت که میرسونتش و مهدی‌ رفت. من موندم و ناهار رو باهاشون خوردم و قرار بود تا غروب بمونم که مهدی با اسنپی چیزی بیاد و شب باهم برگردیم. ساعت دو و نیم سه بود که رفتم میلاد رو صدا زدم: اومد و گفت: جانم ژیلا خانوم. گفتم: میشه منو برسونی خونه؟کمی حالم جا نیست و نمیتونم تا شب بمونم و مهدی هم دوباره نیاد تا اینجا. اولش گفت: نه باید بمونی و این صحبتها و من راضیش کردم برسونه منو و رفتیم جلو نشستم و روشن کرد راه افتادیم. زنش هم گفت: من میمونم تو زندایی رو برسون برگردون. تو راه ازش تعریف و تمجید کردم، خوشبحال هانیه با این همسرش و تو تکی و خیلی برام عزیزی و … میلاد هم انگار حال میکرد من ازش تعریف میکردم. اون هم کم نذاشت و میگفت:شما هم بهترین زندایی من هستی و خاطرت عزیزه برام و … رسیدیم و گفتم: ببخشید زحمتت دادم. گفت: نه خواهش میکنم. گفتم: تا نیای بالا و موهیتوی مخصوص ژیلا رو نخوری که نمیذارم بری. گفت: نه دیر میشه و … گفتم: باشه اصراری نیست که دیدم خندید و گفت: حالا یه چند دقیقه رو بخاطر خوردن موهیتو مهمونت میشم. بالا رفتیم و بهش گفتم: کمی صبر کن لباسام رو عوض کنم الان میام برات درست میکنم. به اتاق رفتم مانتوم رو درآوردم و یه تاپ سفید پوشیدم که سینه های گندم رو بهتر نمایش‌ میداد و از بغلش بندهای‌ سوتین قرمزم بیرون زده بود، شال و جوراب هامم درآوردم و ولی دیدم لگ چرم تو پام خودش سکسیه کاری بهش نداشتم. به عواقب کارم فکر نمیکردم و بدجور وسوسه شده بودم! بیرون اومدم که میلاد با دیدن من انگار برق از سرش‌ پرید، چشماش بیرون زده بود و منو نگاه میکرد. منم لبخندی زدم و به آشپزخونه رفتم و موهیتو رو آماده کردم و آوردم. میلاد انگار با دیدن من تو اون وضعیت اسم خودشم یادش رفته بود چه برسه موهیتو! لیوان رو بهش دادم و گفتم: حواست کجاس خوشتیپ؟ گفت: جان هیچی همینجام. روبروش نشستم و پامو رو پام انداختم و گفتم: نه بعید میدونم، حواست بدجور پرته. گفت: راستش تو دلم به داییم غبطه میخوردم بخاطر داشتن یه همسر به این زیبایی. خندیدم و گفتم: زن خودتم خوشگله عزیزم من که دیگه پیر شدم. گفت: نه بابا این چه حرفیه شما شاداب و سرزنده ای. خورد و بلند شد گفت: عالی بود زندایی. گفتم: زندایی نگو بدم میاد، حس میکنم هفتاد سالمه. خندید و گفت: همین الان خودت گفتی‌ پیر‌ شدم. گفتم: حالا من یه چیزی گفتم. درحالی که چاک سینه هامو نظاره میکرد گفت: شما در هر حال زیبایی. بلند شدم و به طرفش‌ رفتم و صدامو کمی سکسی کردم و گفتم:‌ راستشو بگو زیباتر از زنت؟ میلاد که پیشونیش عرق کرده بود گفت: از همه زیباتری. گفتم: دوست داری این زیبایی رو کامل ببینی؟ گفت: نیکی و پرسش؟ یه قدم عقب رفتم و تاپم رو درآوردم و میلاد که فکر میکرد داره خواب میبینه فقط نگاهم میکرد. سوتینم رو باز کردم و سینه های ۸۵ رو بیرون انداختم که میلاد دهنش از تعجب باز مونده بود. گفتم: چطوره؟ گفت:‌ تو فوق العاده ای‌ ژیلا جوون. یه قدم به جلو برداشت که گفتم: نه سرجات بمون قرار شد فقط نگاه کنی. میلاد که ضدحال خورده بود بی حرکت موند و من لگ چرم رو از پام بیرون کشیدم و پاهای سفید و حجیمم رو بیرون انداختم. حالا فقط یه شورت پام بود. میلاد با چشماش التماس میکرد و من بهش گفتم: خوب نگاه کن و برو. میلاد گفت: این که نامردیه من با این حال خراب بشینم پشت ماشین صد در صد تصادف میکنم. منم خندیدم و گفتم: فقط چون نمیخوام تصادف کنی باشه بیا نزدیک. میلاد اومد و با دستاش سینه های من رو گرفت و من آهی کشیدم و لبهای میلاد در کسری از ثانیه لب های منو جذب خودش کرد. سینه هام رو با دستاش می

به من نگو زندایی #خیانت #زندایی #تابو هنوز سکسمون شروع نشده بود که مهدی ارضا شد و کیرش شل شد و از کصم بیرون اومد. بهش گفتم: این چه وضعشه که گفت: دیگه چقدر میخوای سکس کنیم خب بسه نیم ساعته داریم سکس میکنیم. منم با عصبانیت گفتم: ببخشید که بیست و پنج دقیقه فقط با کیرت ور رفتم که از جاش‌ بلند شه. بلند شدم و به حموم رفتم، مهدی واقعا داشت صبرمو لبریز میکرد و حوصلم رو سر میبرد. با خودم میگفتم پیرمردا هم اینطوری نیستن و شوهر من با ۳۳ سال سن نمیتونه یه ربع منو بکنه درست و حسابی و من همیشه باید حسرت به دل بمونم. از حموم بیرون اومدم و داشتم خودمو خشک میکردم که وارد اتاق شد و گفت: راستی فردا شب همه جمع میشیم خونه مامان اینا قراره پسر منصوره خواهرم از شیراز بیاد. منم گفتم: این که یک ماه نیست ازدواج کرده رفته سر خونه زندگیش میخواد بیاد چیکار؟ مهدی درحالی که دراز میکشید‌ رو تخت جواب داد: نمیدونم حتما منصوره گیر داده بهشون که بیان. فرداشب یه شلوار مام استایل و یه مانتوی مشکی پوشیدم و آرایش ملایمی هم کردم و با مهدی به خونه مادرش رفتیم که همه اونجا جمع بودن. خواهر زاده مهدی یعنی میلاد که بیست و چهار پنج سالی داشت تازه ازدواج کرده بود و حالا با خانومش اومده بودن که سر بزنن. میلاد یه پسر قدبلند با موهای لخت و مشکی بود، یادم میاد کراش‌ خیلی از فک و فامیل مهدی بود و آخر سر یه دختر شیرازی رو تو مجازی پیدا کرد و باهاش ازدواج کرد. نمیدونم عاشق چیه اون دختر شده بود، یه دختر سبزه با قد کوتاه و لاغر، که اصلا به میلاد نمیخورد. اون شب از میلاد و زنش برای فردا شب دعوت گرفتیم و بعلت صمیمیت بین مهدی و میلاد دعوت ما زودتر از بقیه دعوتها پذیرفته شد. من نمیتونستم چشم از میلاد بردارم بس که خوشتیپ و جذاب بود این لعنتی‌، نگاهش میکردی قند تو دلت آب میشد. دوران مجردیش شاید زیاد به چشمم نمیومد و الان واقعا ازش خوشم اومده بود. فرداشب کلی تدارک دیدم و غذا و سالاد و ژله و هرچیزی که ذهنم قد میداد درست کردم، بعدش‌ نوبت خودم بود. دوش گرفتم و یه تونیک شلوار یاسی پوشیدم و آرایش‌ غلیظتری کردم. میلاد و زنش قبل از تاریکی هوا اومدن، به گرمی ازشون استقبال کردیم. میلاد کم پیش میومد که به من بگه زندایی و گاه صدام میزد ژیلا خانوم. منم دوست نداشتم زندایی خطابم کنه چون اختلاف سنیمون کم بود. شام خوردیم و کلی شوخی و خنده و با اصرار شب رو پیش ما موندن، کم کم داشت از معاشرت با میلاد خوشم میومد و مهدی هم عکس العملی نشون نمیداد و من هم به بهانه های مختلف لاس میزدم با میلاد. صبح مهدی سرکار رفت و من بیدار شدم و لباس سکسی تری به تن کردم و برای میلاد و زنش صبحانه حاضر کردم و اونا هم بیدار شدن و کنارهم صبحانه خوردیم و رفتن. کم کم نگاه های میلاد هم به من از نگاه عادی به نگاه های سکسی تغییر میکرد. سه روز از اومدن میلاد و زنش میگذشت و صمیمیت بین ما داشت با سرعت باور نکردنی بیشتر میشد، همش در تماس بودیم تا اینکه میلاد زنگ زد به مهدی و گفت: قراره بریم لواسان خونه داداش هانیه(زنش)و حتما شما هم بیایید و خوش میگذره و میاییم دنبالتون و این حرفها… مهدی با اکراه قبول کرد و فرداش دنبالمون اومدن و باهم به لواسان رفتیم. من یه لگ چرم و مانتوی آبی تیره پوشیده بودم و حسابی سکسی به نظر میرسیدم. رسیدیم لواسان و چند دقیقه نگذشته بود که گوشی مهدی زنگ خورد، از محل کارش بود و ازش خواستن سریع به اونجا بره و هرچقد گفت که شیفتش رو جابجا کرده و گفت دوره و اومده مهمونی افاقه نکرد و میلاد

Repost from N/a
پشت صحنه های فیلم های پورن 🚫🍑 مشاهده فیلم 🔞
پشت صحنه های فیلم های پورن 🚫🍑 مشاهده فیلم 🔞

sticker.webp0.09 KB

ساعت نزدیک 1 صبح بود. پتو را کشیدم روی تنش و بلند شدم لباس پوشیدم و برم. اما پشیمون شدم. لباس دراوردم و امدم کنارش خوابیدم. در حالی که نوازشش می کردم خودمم خوابم برد. بعد در خواب و بیدار حس کردم کیرمو یکی داره میماله…دیدم او دستش رو کیرمه و داره باهاش بازی میکنه…منم خواب آلو بودم. اما ساعتو دیدم حدود 5 صبحه. سرشو برد پایین و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خورد که کیرم شق شد. منم همزمان داشتم انگشتش می کردم. طاق باز خوابوندمش و امدم روش. پاهاشو باز کرده بود و دور کمرم حلقه کرده بود و من مثل وحشی ها فقط دیووونه وار تو کوصش تقه میزدم و اصلا حس نمیکردم چیزیو…انگار سر شده بودم…جیغ میکشد بسته اما من اصلا نمیفهمیدم میتونم ارضا بشم یا نه…خسته بدنی شده بودم و نفسم بند امده بود اما کیرم نمی خوابید. اخر امدم کنار و در حالی که نفس نفس میزدم اون شروع کرد به ساک زدن. کمی اروم گرفتم و دوباره امدم روش…کیرمو چپ و راست…بالا و پایین میکوبیدم تو کوصش…دیدم اینطوری نمیشه…انگار که رکاب دوچرخه میزنم شروع کردم به گاییدنش در حالی که دایم پاهامو مثل رکاب زدن حرکت میدادم و باز هم ابم نیامد. دیگه ذله شده بود و نذاشت بکنم. شروع کرد با دست کیرمو فشار دادن و بازی کردن و اونقدر ساک زد تا ابم امد. بعد این اتفاق هر دو دوش گرفتیم که باز هم در زیر دوش با هم نوازش هایی همراه با خنده و شوخی داشتیم و بعد صبحانه خوردیمو هر دو رفتیم سمت محل کار. این رابطه ما تا زمستان سال 1395 ادامه داشت که او برای همیشه ایران را ترک و مهاجرت کرد و دیگه در تماس و ارتباط نیستیم. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ردم. بلندش کردم و بردم سمت اتاق خواب…پرتش کردم رو تخت. هاج و واج مونده بود…تا به خودش بیاد وحشیانه لباس هایش را کندم تا حدی که بند پیرهنش پاره شد. سوتینش را به یک باره از تنش خارج کردم و شورتشو کشیدم بیرون. وههههههههههههه چه صحنه ای؟!!! متحیر دراز کشیده بود و سرخ سرخ شده بود. جلویش ایستادم…گویی باید نفس بگیرم و تاخیری در انزال خودم ایجاد می کردم که به سختی تحریک شده بودم. کراوات را باز کردم… پیرهنمو در اوردم…زیر پیراهنی را…بعد شلوارمو کشیدم پایین…شورتمو در اوردم و کیر 17 سانتی نسبتا ضخیم خودمو در دست گرفتم و جلو او حرکتش دادم…امدم سمتش…نشستم روی سینه اش و سر کیرمو داخل دهنش کردم…مثل وحشی هایی که دنیایی از عطش هستند شروع کرد به ساک زدن. دراز کشیدم…سرش را اورد روی شکمم و با دستش تخمهای منو میمالید و از سر کیر تا خایهها را میلیسید و میک میزد و دیووونه وار ساک میزد…خایه هام را میکرد داخل دهنش و میک میزد در حالی که دادم می رفت هوا…در همون حال ازش خواستم برعکس بشه کصشو بزاره روی صورتم. در حالی که او ساک میزد من همزمان کصشو وحشیانه میلیسیدم و زبون توش میکردم و همزمان اول با یه انگشت…بعد دو انگشت و در اوج لذت با سه انگشتی که یک انگشتم هم همزمان در سوراخ باسنش بود میکردم و میلیسیدم. . دیگه خودش طاقت نیاورد. رو به من برگشت و خودش کیرمو در دست گرفت و نشست روش و در حالی که سینه هایش را میمالیدم و میخوردمو میک میزدم شروع کردم به تلمبه زدن داخل کوصش و او هم دیوونه وار کمر میزد و خودشو عقب و جلو میکشید و لبهایمان بر روی هم و مستانه زبون همو میک میزدیم. تناوبی بود در خوردن سینه هایش و لبانش و این ادامه داشت و همزمان که کیرم داخل کوصش بود با دست راستم انگشتم را داخل سوراخ باسنش کرده بودم. احساس کردم میخوام انزال بشم و به فوریت او را از روی خورد پرت کردم کنار و اون رعشه گرفته بود. بهم گفت ارگاسم شده و طی این مدت هم دو بار ارگاسم شده. شاید حدود 2-3 دقیقه همو نوازش می کردیم و بوسه ارام داشتیم که دمرش کردم و خوابیدم روش…اول کیرمو در لای پاهایش و باسنش میکشیدم و بعد بالشی زیر شکمش گذاشتم و باسنش امد بالا…کیرمو کردم داخل کوصش و شروع کردم تلمبه زدن و همزمان انگشتمو داخل سوراخ کونش می کردم . دو دستی پهنه باسنش را گرفته بود و به کنارها میکشید و من با شدت بیشتر تقه میزدم. بعد لب تخت دولا شد و من ایستادم…کیرمو اول کردم تو کوصش…محکم کوبیدم که جیغ زد…بعد اروم ولی با شتاب مممتد …بعد چند دقیقه کشیدم بیرون و سر کیرمو گذاشتم روی سوراخ باسنش…داد زد نه…گفت: از پشت نه. ولی تا امد ادامه بده سر کیرمو کردم تو کونش…خودشو جمع کرد و امد پایین که نده…محکم گرفتمش و کیرمو تا ته کردم توکونش که جیغش رفت هوا وبرای اولین بار بهم فحش داد: داد زد کثافت عوضی نامرد!! ولی کار از کار گذشته بود و در حالی که بهش میگفتم : از کوص و کون میکنمت و میگامت عشق من تو کونش تقه میزدم و از لای پاهاش دستمو بردم با دو انگشت تو کوصش میکردم و با دست دیگه ام موهاشو چنگ زده بودم و سمت خودم میکشیدمش. بعد مدت کوتاهی خودش باسنشو عقب جلو میبرد و انگار و گویی او بود که داشت بهم کون میداد نه اینکه من بکنمش. در همین حین دیگه نتونستم طاقت بیارم و ابم ریخت. تا بکشم بیرون هم ابم داخل کونش ریخت و هم بیرون روی باسن و کمرش. فوری برگشت و در حالی که ایستاده بودم اول با دستش اب کیرمو پاک کرد و تا کیرم بخوابه شروع کرد به ساک زدن. بعد نیم ساعتی روی تخت دراز کشیدیم و همو نوازش می کردیم تا اینکه متوجه شدم او خوابیده!! نمیدونستم چیکار کنم.

قرار داشتیم تا اینکه در اوایل ابان ماه مرا دعوت کرد به شام در منزل شخصیش. دسته گلی با جعبه شیرینی گرفتم به همراه دوره تاریخ تمدن ویل دورانت برایش هدیه بردم. حدود ساعت 9 شب رسیدم بن بست پیاله در انتهای خیابان مژده نیاوران. وارد برج مسکونی شدم و به محض اینکه درب اسانسور باز شد دیدم جلو در با دامنی فیروزه ای و پیرهنی صورتی بسیار زیبا ایستاده و دستش را دراز کرد و برای اولین بار با هم دست دادیم و منو دعوت به داخل کرد. منم شلواری جین سرمه ای تیره با پیرهن سفید و کاپشنی بلند بارانی سرمه ای و کراواتی سرمه ای که تنم بود وارد شدم. گفتگو کردیم، شام خوردیم و سپس حدود 11 شب موسیقی ملایم و کلاسیکی از باخ گذاشت. روبروی من نشسته بود و با هم گفتگو میکردیم و حس کردم در دنیای ما اتفاقی افتاده: میل به وصل. گویی هر دو به جایی رسیده بودیم که میدانستیم در شرف این نیاز هستیم و من در سرخی گونه ها و حرکات بدنش در حین نشستن و نوع لحن و سخنش اینو حس میکردم. خیلی سخت بود که پا پیش بزارم و چیزی که به ذهنم رسید این بود که دعوتش کنم همراه با موسیقی ملایم والس آرامی با هم داشته باشیم. جام نوشیدنی را روی میز گذاشتم. با التهابی باور نکردنی بلند شدم. دستمو دراز کردم سمتش و بهش گفتم: مالی والسی آرام با هم داشته باشیم؟ لبخندی زد و دستمو گرفت و در حالی که از جایش بلند میشد ، بهم گفت: با کمال میل و بسیار هم عالیه. دستش که در دستم بود کشیدم به سمت خودم، بردم سمت فضای باز هال و در حالی که دست دیگرم را روی شونه اش گذاشتم شروع کردیم با هم حرکت کردن. آرام و بدون اینکه به صورتم نگاه کنه یک دستش را در دستم و دست دیگرش را کنار پهلوی من گرفت . بوی عطر ادوکولون ، همراه با بوی لیکولی که هر دو نوشیده بودیم امیخته شد با بوی عودی که گوشه حال در حال سوختن بود. سرش را نزدیک سینه ام اورد و خیلی اروم تن ما با هم مماس شد. زمزمه ای در گوشش کردم و بهش گفتم: دوستت دارم! نگاهی به من کرد…چشمانش سرشار از خواهش و تمنا بود و وقتی دیدم نگاهش از روی چشمانم بر روی لبانم دایم سر می خورد حس کردم باید لبهایش را ببوسم. صورتم را نزدیک و لبانم را به سمت لبانش بردم و او بدون معطلی لبانش را بر لبانم گذاشت و همزمان دستم را از کتفش به سمت شونه ها و سپس کمر و باسنش بردم و او را به خود فشار دادم و او نیز دستش را دور گردن و موهایم حلقه کرد و سرم را به صورتش بیشتر فشرد. لبان ما بی وقفه لبان هم را میبوسید و یک نفس در حالی که زبان هم را میک میزدیم طعم شیرین و تلخی زبان هم را میچشیدیم . تحریک شده بودم و به خوبی سفتی و برجستگی کیرم را روی رانش حس میکرد و خود را به ان میکشید و من باسنش را نوازش می کردم و دست بردم بین چاک باسنش و از بالا به پایین و برعکس حرکت میدادم و یک نفس لب از لب بر نمیداشتیم. شاید ده دقیقه یا بیشترادامه داشت و دستمو از دستش خارج کردم و در حالی که بوسه قطع نمیشد و دست دیگرم بر روی باسنش بود بردم سمت سینه های برجسته و بسیار زیبایش. وقتی شروع کردم به نوازش و مالیدن انها دیگه مست شده بود و یهو با شتابی ناخواسته برش گردوندم…کیرمو به باسنش چسبوندم و د حالی کمر میزد و باسنش را به کیرم میکشید با یه دست سینه هایش را میمالیدم و با دست دیگر از روی دامنش کصش را لمس کردم. دیوانه شده بودم. کصی برجسته و سفت و ازروی دامن حس کردم خیس خالیه!! دستمو بردم زیر دامن و داخل شورتش و شروع کردم انگشت کردن. آه و ناله می کرد و دستشو برد روی کیرم و شروع کرد به فشار دادنش. سرش را برگردوند و باز در همان حالت لبهای همو می خوردیم. دیگه تاب نیاو

مرا نیاز عشق می افتد #عاشقی #دوست_دختر هرگز در طول عمرم نه تن فروشی کردم و نه خریدار تنی بودم. هرگز به دیده هوس نظاره گر زنی نبودم و هرگز گوش و چشم و حواسم معطوف به دلفریبی های زنانه نبوده. زیبایی و جذابیت برایم از منظر اخلاق و درک انسانی اهمیت داشته نه جلوه های ظاهری. به قول زنده یاد احمد شاملو: آنگاه که سیمین تنی را به سکه سمی توان خرید؛ دریغا دریغ مرا نیاز عشق می افتد…دارای اهمیت بوده و سکس را بخشی از کلیت رابطه انسانی دونسته ام نه هدف آن. در این سایت و داستان های آن که روایت شده بعضا با لودگی ها یا رفتارهای غیر اخلاقی در روابط مواجه بودم و در بسیاری مواقع با خیانت ها و بی وفایی ها. شاید روایت واقعی که دارم هم به جهت انسانی میتواند اخلاقگرا باشد و هم اینکه جنبه های سکسی ان جذاب و در کنار این دو چیزی که از همه مهمتر هست نوع نگاه به سکس از جنبه انسانی ان است. موضوع برمی گرده به بهمن ماه سال 1390 که در ان زمان من 44 ساله بودم و به دعوت یکی از دوستان در مهمانی گودبای پارتی شرکت کردم. از انجایی که متاهل نبودم و نیستم محدودیت زمانی نداشتم و مشکلی نبود که دیر برگردم خانه. مهمانی متشکل از حدود 20 نفر بود که در این بین جدا از خودم که بماند در چه موقعیت اجتماعی و حرفه ای هستم، یکی از بنام ترین عکاسان حرفه ای کشور به همراه همسرش که نقاش بودند. دو نفر از اساتید بزرگ و بین المللی ورزشی به همراه همسر، یکی از گالری داران بنام کشور به همراه همسر و دو فرزندش. دو نفر از موسیقیدانان برجسته کشور به همراه همسر ، و چن خانم و آقای مجرد که مثل بنده دعوت شده بودند و هریک در حوزه تخصصی از چهره های نسبتا محبوبی بودند. در این مهمانی با یکی از ان خانم های مجرد که حدود 40 ساله بود اشنا شدم و پیرامون فلسفه و منطق با هم گفتگو کردیم. این اشنایی منجر شد تلفن تماس هم را داشته باشیم و سپس بابت دریافت و ارسال مطالب ایمیل هم را رد و بدل کردیم. شاید حدود 3-4 ماه به صورت تلفنی یا ایملی در تماس بودیم تا اینکه برای اولین بار قرار گذاشتیم…اواخر بهار سال 1391 در کافه ای که سعادت اباد بود. این اتفاق تقریبا هفته ای دو بار رخ میداد و از حال و احوال شخصی هم اگاه شدیم. با روحیات هم و نوع نگاهمون به زندگی و…پس از حدود 6 ماه از اشنایی ما حتی با هم دست نداده بودیم و همو لمس نکرده بودیم و صرفا هم صحبتی و اشنایی بین ما بود. در این حدفاصل متوجه شدم همسر ایشان خلبان بوده که 2 ساله از جدایی انها میگذره و ایشان فرزند دختری دارند که همراه پدرش در اتریش زندگی میکنند و ایشان هم به تنهایی در تهران مشغول امور تخصصی خود هستند. تا حدی شرایط مشابهی داشتیم الا اینکه منزل ایشان در شمالی ترین نقطه تهران بود و منزل بنده در منتهی علیه غرب تهران. ولی محل کار ما تا حدودی نزدیک هم ودر مرکز شهر بودیم. در اوایل پاییز از ایشان دعوت کردم برای شام منزل بنده تشریف بیاورند و ایشان هم پذیرفت. محیطی ارام و خودم شام پختم. تا دیروقت با هم موسیقی گوش دادیم ، صحبت کردیم و فیلم دیدیم و در نهایت حتی بدون لمس دستان هم با اهدا کتابی به ایشان از هم خداحافظی کردیم و ایشان به منزل خودشون برگشتن. اما برای اولین بار ذهنم معطوف به نوع پوشش و ارایش و اندام ایشان شد. قدی در حدود 170 با وزنی شاید حدود 65 . پوستی شفاف اما تا حدی گندمی که لباسی بسیار شیک و سرسنگین پوشیده بود با ارایشی خیلی ملایم و موهایی که به رنگ مشکی خالص بود. من هم پیرهنی استین کوتاه چهارخانه ریز ابی و سفید با کراواتی سرمه ای دارای رگه های خیلی ریز روشن و شلواری سفید کتان که تنم بود. دو بار مجدد در طول هفته کافه