uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 25 030 підписників, посідаючи 1 289 місце в категорії Книги та 13 502 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 25 030 підписників.

За останніми даними від 07 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -541, а за останні 24 години на -18, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 12.41%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 4.21% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 106 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 055 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 08 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

25 030
Підписники
-1824 години
-1377 днів
-54130 день
Архів дописів
د می‌خوردم. زبونم رو می‌کشیدم دور لب‌هاش که یهو زبونم رو کشید توی دهنش. یه لحظه که دهنمون از هم فاصله گرفت، گفتم آخه… سریع دستاش رو گذاشت روی لب‌هام و گفت به هیچی فکر نکن. دوباره لب گرفتن رو شروع کرد؛ اومد حوله‌م رو باز کنه که ناخودآگاه جلوشو گرفتم، ولی جفتمون می‌دونستیم جدی نیستم. این دفعه با زور بیشتر حوله رو باز کرد و پرت کرد کنار تخت. قبل اینکه کار دیگه‌ای بکنه، تی‌شرتش رو از پایین گرفتم و بردم بالا. دستاش که بالا بود، همونجا نگه داشتم و رفتم سراغ شلوارش. تو یه ثانیه کمربند و دکمه و زیپ همه رو با هم باز کردم و شلوار رو انداختم پایین. خدای من! عجب کیری! داشت از توی شرتش پرواز می‌کرد به سمت من. بابک منتظر من نموند و خودش تی‌شرت رو درآورد و حمله کرد سمت سینه‌هام. خوابوندم رو تخت و شروع کرد به خوردن سینه‌هام. چند دقیقه بی‌وقفه خورد؛ چپی رو می‌خورد و با نوک راستی بازی می‌کرد، بعد از چند لحظه عوض می‌کرد و باز دوباره … انگشتش رو می‌کرد توی دهنم که خیس شه و باز دوباره با نوک سینه‌م بازی می‌کرد. آه و اوهم بلند شده بود و اصن به در و همسایه و … حتی فکر هم نمی‌کردم. 1-2 بار تلاش کردم برم سمت کیرش ولی نمی‌ذاشت. بالاخره یه زور بیشتر زدم و گرفتمش. عجب سایزی هم داشت لامصب. گفتم می‌خوام بخورمش همین الان. گفت ببخشید ولی تک‌خوری نداریم. یه لحظه نشستیم. من شرت بابک رو درآوردم، اوفففف لامصب تازه هم شیو کرده بود و کیرش حسابی خوردنی بود. بابک دوباره منو خوابوند و با دندوناش شرتم رو گرفت. یخورده تلاش کرد و بالاخره همونطوری شرتم رو از پام درآورد. کصم رو تو حموم با تیغ سفید کرده بودم و حسابی تمیز بود. همونجا سریع چرخید و پوزیشن 69 رو ترتیب داد. یه جوری با ولع کیرشو می‌خوردم که انگار تا حالا کیر ندیدم. با اینکه سایزش خیلی بزرگ بود، ولی گفتم باید تا ته بخورمش. 2-3 بار تلاش کردم که نشد و یخورده حالم بد شد، ولی گفتم از این کیر نمیشه گذشت. بالاخره با یه حرکت تا نزدیکای تخماش کردم تو دهنم. درآوردمش و شروع کردم به لیسیدن تخماش. اونم از اون طرف کم نمی‌ذاشت و با زبون داشت تا ته کصم رو می‌خورد. هر از گاهی رون پام رو یه لیسی میزد و دوباره ادامه می‌داد به کص‌لیسی. کیرش یخورده تف کرد، گفتم دیگه بسه. ولی بابک گفت: ببخشید من به این زودیا از کص‌لیسی سیر نمیشم. گفتم باشه پس بذار یه حال دیگه بهت بدم. پا شدم سرشو گذاشتم رو بالش و خودم با کص نشستم رو صورتش. انگار دنیا رو بهش داده باشن، شروع کرد به ایول ایول گفتن و دوباره زبونش رو تا ته کردن تو کصم. دستاش رو هم آورده بود بالا و سینه‌هام رو بی‌نصیب نمی‌ذاشت. یه تکونی خوردم و گفتم نوبت اصل قضیه‌س. پا شد نشست و گفت البته! گفتم کاندوم هم دارم، گفت دیگه چی از این بهتر؟ دوییدم کاندوم رو آوردم و نشستم کنار بابک و کشیدم سر کیرش. -دوست داری بیفتم روت تلمبه بزنم یا داگی بریم؟ +وای داگی. دلم لک زده براش… -پس بچرخ و قمبل کن… پرید پشتم و کیرش رو گذاشت روی کصم. یخورده بالا پایین کرد و یهو تا ته کرد توی کصم. یه جیغ ریز زدم ولی واقعا حال داد. گفتم محکم محکم. گفت باشه ولی اینجاش دیگه بدون مو نمیشه. تا اومدم ببینم چی میگه، کلاه حمومم رو درآورد و موهام رو جمع کرد. این بابک انگار دکترای سکس داشت! موهام رو کشید و سرم یخورده رفت بالا، بعد شروع کرد وحشتناک به کردن من. لذت اون کیر بلند و کلفت رو توی بدنم حس می‌کردم و حال می‌کردم. موهامو بیشتر می‌کشید، دردش داشت زیاد می‌شد ولی خدا این بهترین درد دنیاس. هی می‌گفتم آره آره. اونم نامردی نکرد و وقتی دید انگار فتیش در

مواجهه من لخت با شوهر همکارم #زن_شوهردار #خیانت #حمام من اسمم غزاله ست. می‌خوام داستان خودم و بابک – شوهر همکارم ساناز – رو براتون تعریف کنم. من 29 سالمه و تنها زندگی می‌کنم. ساناز همکار تقریبا همسن منه که بچه نداره و با بابک نزدیکیای خونه‌ی من زندگی می‌کنن. داستان مال یک عصر چهارشنبه‌ست. اون روز تا از سر کار رسیدم خونه، زنگ زد گفت: «غزاله جون امشب مهمون دارم. همین الان 2 تا لیوانم افتاد شکست. میشه بیام یه دست لیوان ازت بگیرم؟» گفتم آره حتما. گفت پس به بابک میگم که سر راه که داره میاد خونه، بیاد ازت بگیره؛ حدود 7 اینا میشه. دیدم خیلی مونده، رفتم یه دوش گرفتم و اومدم. طبق عادت شورتم رو پوشیدم، کلاه حمومم رو گذاشتم، حوله استخری رو دورم پیچیدم و جلوی تلویزیون ولو شدم. ساعت نزدیکای 5 بود که دیدم زنگ می‌زنن. آیفونو برداشتم، دیدم بابکه. -ببخشید غزاله خانم برای امانتی مزاحم شدم. -بله بله. ساناز گفته بود 7 … -آخ ببخشید. زود تعطیل شدیم امروز. اگه مشکلیه، من میرم بعدا دوباره میام. -نه خواهش می‌کنم بفرمایید بالا… وقتی اومد پشت در، از توی آیفون تصویری دیدمش. با خودم گفتم اوهو، این چه قدبلند و خوش‌هیکل و خوش‌تیپه، اصن به ساناز بدتیپ نمی‌خوره. درو باز کردم و نصفه نیمه خودمو نشون دادم. گفتم لیوانا دم دست نیستن. یه لحظه اگه بیاید داخل، میارم براتون. اول یه تعارف کرد که نه همینجا خوبه، ولی برای بار دوم که گفتم دم در خوب نیست جلوی همسایه‌ها و … اومد داخل. کفششو که درآورد و سرشو آورد بالا، یهو منو با اون حوله دید و خشکش زد. راستش منم خشکم زده بود چون هیچ جوره به ساناز نمی‌خورد همچین شوهری داشته باشه. سریع به خودم اومدم و گفتم ببخشید من یکم وسواسی‌ام، تا خشک خشک نشم بعد حموم، لباس نمی‌پوشم. الانم چون نمی‌دونستم شما کی… پرید توی حرفم و گفت نه بابا خواهش می‌کنم من مزاحم شدم و اینا. رفتم که لیوانا رو از توی اتاق بیارم، گفتم بابا این چه کاریه، طرف زن داره. باز از یه طرف می‌گفتم الان بالای یک ساله با هیچکس نیستم و واقعا دلم لک زده برای یه سکس خوشگل. دوباره به خودم گفتم بابا حالا یارو کار داشته اومده، تو هم با کلی کلک کشیدیش داخل، همچین خیال‌پردازی می‌کنی انگار اون اومده دنبالت… توی همین فکرا بودم که یهو دیدم بابک پشتمه. -همه چی خوبه؟ +بله بله … چی شده مگه؟ -هیچی دیدم طول کشید، گفتم بیام ببینم شاید کمک بخواین. +نه مرسی، یعنی خب حالا که اینجایین، یه کمک می‌کنین؟ اون بالای کمده. با یه لبخندی اومد جلوتر و خودش و کشید و درو باز کرد و لیوانا رو آورد. یهو یه نگاهی بهم کرد و از سر تا پام رو برانداز کرد و گفت: «ساناز نگفته بود همکارهای زیبایی مثل شما داره». گیج گیج بودم. نمی‌دونستم چی بگم. همینطور ساکت بودم که گفت اگه امری نیست من رفع زحمت کنم. سریع گفتم نه نه، تازه می‌خوام شربت بیارم براتون. با خودم گفتم عجب حرف مسخره‌ای زدم؛ چرا انقدر بد گفتم… بابک اما فرصت نداد و سریع گفت باشه خیلی ممنون. قلبم 100 برابر حالت عادیش تند می‌زد. به صندلی توی اتاق اشاره کردم و گفتم پس بفرمایید بشینید تا من بیام. با همون حوله بدو بدو رفتم تو آشپزخونه که شربت بیارم. نفهمیدم چقدر شربت ریختم چقدر آب. همه‌ش فکر می‌کردم این کار غلطه؟ آخه انگار خود بابک هم کمتر از من علاقه نداشت. پس ساناز چی؟ حشرم انقدر زده بود بالا که فقط می‌خواستم خودمو قانع کنم کار بدی نمی‌کنم. با سینی شربت رفتم تو اتاق که دیدم بابک روی تخت نشسته. پا شد سینی شربت رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز. وای خدا … زل زد توی چشمام و لباش رو سریع گذاشت روی لب‌هام. مثل ندید بدیدها لباش رو با تمام وجو

دخترم ۱۸سالمه اعتراف میکنم با داداشم‌ و دوستاش هفته ای ۳ بار... مشاهده اعتراف🔞
دخترم ۱۸سالمه اعتراف میکنم با داداشم‌ و دوستاش هفته ای ۳ بار... مشاهده اعتراف🔞

sticker.webp0.09 KB

یه کم شیار وسطش رو لمس کردم که خیلی لزج بود و نمیذاشت دستم رو به چوچولش ببرم و دوباره باز لب و زبون همو میخوردیم شاید حدود نیم ساعت و شاید هم بیشتر سرپا جلو اپن داشتیم با هم حال میکردیم ک دیگه واقعا هردوتامون خسته شده بودیم که بهم گفت تو برو تو اتاق من الان میام پشت در وایستادم ببینم میخواد چیکار کنه که دیدم صدای در حال میاد و فهمیدم رفت در حال رو قفل کرد که یه وقت پدرخانمم از سرآب نیاد و اومد تو اتاق و پشت پنجره یه جا پهن کرد که اگه کسی اومد صدا رو بشنویم و دراز کشید و منم بغلش دراز کشیدم و دوباره شروع به لب و زبون خوردن شدیم و من اومدم روش دراز کشیدم و کیرم رو به کوسش میمالیدم خسته شده بود از پشت خوابید و تاپش رو دادم بالا و کامل در آوردم و روش دراز کشیدم و لای پاهاش میذاشتم و سینه مالی میدادم نمیذاشت دامنش رو در بیارم همینطور که روش بودم و جلو و عقب میکردم یواش یواش دامنش رو تا روی روناش دادم پایین دیگه چیزی نگفت و منم با پررویی دامنش رو در آوردم فقط با شورت بود دیونه شده بودم اون کونده به این گنده ای رو میدیم کیرم رو گذاشتم لای پاش و قشنگ روش دراز بودم و عقب و جلو میکردم و سینه هاش رو میمالیدم خودش ناله میکرد و همش میگفت بسته مامان و قنبلم بزرگه و داغه الان ارضا میشی چند بار این جمله رو گفت منم با پررویی گفتم تو رو خدا بذار ارضا بشم گفت باشه فقط زودباش از روش بلند شدم گفتم اینطوری ارضا نمیشم بذار شورتت رو در بیارم اصلا نمیذاشت و میگفت نه زشته و پاشو سریع بیا روم دراز بکش و خودت رو ارضا کن یه وقت کسی نیاد من دوباره رفتم روش و عمدا خودم رو ارضا نمیکردم و همش غر میزدم میگفتم اینطوری فایده نداره ارضا نمیشم و تا دید فایده نداره گفت خیلی خب یه کم شورتم رو بده پایین و برو از تو کشو یه کاندوم بیار و زود بیا خودت رو ارضا کن شورتش رو تا زانو دادم پایین لای پاهاشو باز کردم دیدم خیسه خیس شده کاندوم رو روی کیرم کشیدم و اومدم روش خوابیدم کیرم رو لای پاهاش گذاشتم و عقب و جلو میکردم و اینکار چون خیس خیس بود راحت انجام داده میشد و همش میگفت یواش مامان یه وقت کاندوم پاره نشه که اینقدر گفت و پاره شد و دیگه کاندوم نداشتن و منم ارضا نشده بودم و همش میگفت زودباش دوباره از پشت اومدم روش پاهاش رو باز کردم و کیرم رو روی سوراخ کوسش تنظیم کردم و میخواستم فشار بدم بره تو که همش میگفت نه مامان نکن تو رو خدا نکن ولی من گوش نمیکردم و یواش یواش دادم رفت تو یه کم که عقب و جلو کردم اون ارضا شد و من داشتم محکم تلمبه میزدم و آبم داشت میومد درآوردم و روی کونش ریختم و کنارش افتادم سریع پاشد با شورتش خودش رو تمیز کرد و بلند شد و یه بوسش کردم و رفت یه دوش گرفت و زود اومد که بعدش پدرخانمم اومد و خیلی طبیعی برخورد میکردیم این کل داستان بود و بعد از این چند بار دیگه هم با همدیگه حال کردیم تا اینکه بعد دو سال مادرخانمم و پدرخانمم دو نفری رفتن حج واجب و وقتی برگشتن خیلی سرسنگین شده و دیگه توبه کرده و از اون موقع ۸ سال میگذره و ما دیگه با هم هیچ رابطه ای نداشتیم. ببخشید که خیلی طولانی شد و شاید مورد پسند شما نباشه و کلا این اولین داستان بود که نوشتم ممکنه زیاد براتون جالب نباشه بازم ببخشید.بای نوشته: جواد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

تنش داره و حتی سوتین نداره چون برآمدگی سرسینه هاش قشنگ معلوم بود دامن داشت و زیر دامن لخت و شلوار نداره و سرش هم لخت خب من هنوز باهاش محرم نبودم خلاصه اومد کنار من نشست و داشتیم چایی میخوریم که دیدم دامنش بالا رفته و پاهاش لخته کنجکاو شدم که ببینم شورت داره یا نه که خودم رو به جلو سفره کشیدم و صورتم رو به پاهاش بردم که دیدم آره شورت داره. باور کنین تمام این داستان راسته و بخدا دروغ نمیگم چایی و صبحانه رو خوردیم که بعد با هم دیگه سفره رو جمع کردیم بردیم آشپزخونه از تو آشپزخونه و اپن تلویزیون قشنگ معلوم بود و خونشون ماهواره داشتن و تکرار سریال حریم سلطان رو داشت نشون میداد یه جایی از فیلم که صحنه داشت و داشتن لب میگرفتن مادر خانمم جلو اپن وایستاده بود به من گفت اینجا رو نگاه کن دارن چیکار میکنن که منم ظرفای صبحانه دستم بود سریع گذاشتم و اومدم جلو اپن که دیدم مادرخانمم یه کم خم کرده و یه پاشو رو اون پای دیگه انداخته داره نگاه میکنه منم بهش چسبیدم و بوسش کردم و همینطور ادامه میدادم همش بوس میکردم و صورتش رو آورد روبروی من که ازش لب گرفتم اونم خوشش اومد و زبون به لباش میزدم اونم همکاری میکرد لباش رو محکم میخوردم و بهش گفتم یه لحظه زبونت رو بیار بیرون و زبونش رو گرفتم و محکم میمکیدم اونم خوشش اومده بود و دقیقا همینکار رو با من میکرد اینقدر من لب و زبونش رو خورده بودم که فک دهنم درد میکرد و خسته شده بودم و همش اون میخورد و ول کن نبود دستام رو گذاشتم روی شونه هاش و گردنش رو ماساژ میدادم که دیدم پشت به من کرد و تکیه اپن داد همینطور داشتم کمرش و بازوهای گنده دستش رو ماساژ میدادم که دیدم یواش یواش داره ناله میکنه کیرم راست شده بود کیر منم حدودا ۱۷ سانت و کلفت از پشت بهش چسبیدم و کیرم رو به کونش میمالیدم و دستام رو از جلو آوردم و سینه هاش رو گرفتم و شروع کردم به مالیدن هیچی نمیگفت تو اوج بود داشت دیونه میشد برگشت دوباره از هم لب میگرفتیم و زبون همو میخوردیم بهش گفتم برگرد از پشت بهش چسبیدم و اینبار کیرم رو از رو ی دامن لای پاهاش که لخت بود و شلوار نداشت و فقط با شورت بود گذاشتم و عقب و جلو میکردم و دستام رو از زیر تاپ بردم و سوتین نداشت قشنگ سینه هاش رو گرفتم و میمالیدم و کیرم رو لای پاهاش عقب و جلو میکردم که برگشت رو به من و تاپش رو دادم بالا و سینه هاش رو شروع کردم به خوردن محکم میخوردم و میمکیدم اینقدر خوشحال بودم نمیدونستم کدوم یکی رو بخورم و مادرخانمم هم تو اوش بود داشت لذت میبرد و یه سینه اش که تو دهنم بود محکم تو دهنم فشار میداد و تا خسته میشدم پا میشدم یه کم نفس بگیرم میگفت باز این یکی رو بخور محکم بخور سرش خیلی میخاره منم حشری تر میشدم و محکم میخوردم کیرم داشت منفجر میشد و خجالت میکشید دست بهش بزنه دوباره پشت به من کرد و منم چسبیدم و یواش یواش دامنش رو میاوردم بالا تا روی کمرش آوردم و چیزی نمیگفت دیدم یه شورت سفید با دایره های رنگی سبز روش طراحی شده بود داره چه کون سفید و گنده ای بود وای داشتم دیونه میشدم که تا اینجا پیش رفتم دوباره چسبیدم بهش و کیرم رو لای پاهاش گذاشتم و داغ داغ بود و دوباره سینه مالی میدادم و کیرمم جلو و عقب میکردم که احساس کردم یه کم کیرم خیس شده کشیدم بیرون و روی چاک کونش گذاشتم و چسبیدم و دوباره سینه هاش رو میمالیدم و یواش یواش دستم رو آوردم پایین و گذاشتم روی کوسش دیدم چیزی نمیگه همینطور ادامه میدادم کوسش رو میمالیدم و قشنگ لمبه های کونش رو ماساژ میدادم و دستم رو آوردم جلو و از بغل شورت دستم رو بردم تو شورت گه دیدم خیس خیس هست

داستان جواد و مادرزن #مادرزن سلام داستانی که میخوام براتون بگم کاملا واقعی هست و هیچی توش دروغ نداره از خودم بگم که اسمم جواد حدود ۱۷۷ قد و وزنم ۷۲ خب بریم اصل داستان من قصد ازدواج نداشتم بالاخره به زور منو وادار کردن که ازدواج کنم اونم با دختر همسایه مون که دختر خیلی خوبی بود بالاخره مراسم خواستگاری و یه سری تشریفات برگزار شد و ما ازدواج کردیم و خیلی زود یه مجلس گرفتیم و اینم بگم که قبل از اینکه عقد کنیم ما سه ماه نامزد بودیم خانواده طرف خانمم گفتن که یه مدت با هم رفت و آمد کنین تا از اخلاقیات و خصوصیات همدیگه آشنا بشین بعد بریم عقد محضری کنیم که ما هم ناچارا قبول کردیم خانواده خانمم جدا از پدر و مادرش فقط ۳ تا دختر بودن و خانم من دختر دوم بود خلاصه من خونشون رفت و آمد میکردم و بعضی شبها که دیگه خیلی دیروقت میشد همونجا تنهایی تو حال خونشون میخوابیدم یه شب که اونجا رفتم دیدم پدرخانمم نیست و از خانمم پرسیدم که بابات کجاست گفت که رفته سرآب امشب نوبت آبگیری زمین هاست و تا صبح نمیاد پدر خانمم کشاورز بود خلاصه شام رو خوردیم و مادرخانمم اصرار کرد که همینجا بخواب ما تنهاییم و من هم قبول کردم خانمم با خواهراش تو اتاقهای خودشون بودن و مادر خانمم یه جا برای من پایین تخت خودش و کنارش پهن کرد که من رفتم خوابیدم و خودش هم به تنهایی رو تخت خوابید منم اصلا خوابم نمیبرد و همش به مادرخانمم نگاه میکردم که دیدم خوابه یا شایدم خودش رو بخواب زده که به سرم زد با گوشی بهش پیام دادم اجازه میدی تا جای خانمم برم یه کم بغلش بخوابم که گفت نه چون ما هنوز عقد نکرده بودیم خلاصه که دیگه هر چی اصرار کردم دیگه نذاشت ولی گفت اگه خوابت نمیبره بیا رو تخت کنار من بخواب منم یهو شوکه شدم تا رفتم رو تخت خودمو چسبوندم به مادرخانمم و محکم بوسش کردم که دیدم چیزی نگفت و من هنوز باهاش محرم نبودم و خوشش هم اومد گفت اشکالی نداره چون قراره بالاخره تو دامادم بشی عیبی نداره خلاصه اون خوابید منم کنارش بودم بعد چند دقیقه شروع کرد با من صحبت کردن همش از بدی های شوهرش میگفت که منو خیلی اذیت میکنه و از اینطور چیزا ازش پرسیدم که اذیت میکنه یعنی چیکار میکنه گفت دیگه بماند و نگفت منم با خودم گفتم یا نمیکنه یا اگه میکنه این خوب ارضا نمیشه و حدسم درست بود که پدرخانمم میکرده ولی این ارضا نمیشده و بعدها بهم گفت کا کیر پدرخانمم خیلی کوچیکه تا اینکه ناخودآگاه دستم رو گذاشتم دور کمرش و دیدم عکس العملی نشون نداد و بوسش کردم تا دیدم چیزی نمیگه دوباره بعد چند دقیقه بوسش کردم و همینطور حرف میزدیم ایندفعه ازش لب گرفتم که دیدم اونم همکاری کرد و خوشش اومد و دوباره لب گرفتم ایندفعه گذاشتم یه کم طولانی بشه و یواش سر زبونم رو به لباش گذاشتم و یه کم خیس کردم دیدم چیزی نمیگه و شروع کردم لباش رو خوردن اونم خوشش اومده بود تا اینکه دستم رو گذاشتم رو سینه هاش که دستم رو برداشت و گذاشت کنار از هیکل و سینه هاش بگم که قد کوتاه و یه کم چاق و یه ذره شکم داشت ولی کون گنده ای داشت و برعکس کونش سینه های کوچیکی داره خلاصه تا اینکه دیگه صبح شد و خانمم و خواهراش باید مدرسه و دانشگاه میرفتن که مادرخانمم بیدار شد و رفت براشون چایی و صبحانه درست کرد و اونا رفتن و منو مادرخانمم تنهای تنها بودیم و پدرخانمم ساعتای ۱۱ از سرآب میومد مادرخانمم اومد منو بیدار کرد گفت هر وقت بیدار شدی من تو حیاطم بهم بگو تا برات چای و صبحانه بیارم که همونجا گفتم میخوام الان بیام گفت پس پاشو بیا من رفتم و دست و صورتم رو شستم بعد اومدم دو نفری با مادرخانمم چای و صبحانه بخوریم دیدم که فقط یه تاپ

sticker.webp0.09 KB

بیرون یکم به خوردنش ادامه دادم دوباره انداختم داخل کوسش سمیه که داشت حال میکرد با کیر من چشاش رو بسته بود و آه و اوه میکرد ،تا اینکه آبم میخاست بیاد و گفت خالی کن داخل و منم با فشار خالی کردم داخل کوسش و ولو شدم روش یکم گذشت و با لبخند گفت دیدی نمیتونی خودتو نگه داری ،یکم باهم صحبت کردیم و دوباره دیدم کیرم داره سیخ میشه و گفتم یه دست دیگه بریم سمیه با لبخند قبول کرد و‌ اینبار یکم با فشار زیاد کردمش من در سکس یکم خشن هستم یجوری مثل وحشیا میکنم هیچی حالیم نمیشه یکم از تلمبه زدنم گذشت دیدم میخاد آبم بیاد کیرمو کشیدم بیرون دیدم یکم خونی شده تعجب کردم و گفتم چرا خونی شده سمیه جواب داد کیرت خیلی بزرگ و کلفت هستش ظاهرا قبلا عمل زنانگی داشته بوده مجبور شدم با ملایمت بکنمش و سمیه هم نه نگفت تا تونستم کردمش،بعدش رفتم سر کار و چت کردن و راضی بودن از سکس ادامه پیدا کرد تا حالا که دو سال مستاجر هستیم شاید بیشتر از پنجاه بار با هم سکس داشتیم و یک ساک زن فوق العاده قهاری هستش و عاشق سکس، سمیه که عاشق کیر کلفتم شده میگه نمیتونم خودمو نگه دارم فقط‌کیر کلفتت منو ارضا میکنه،،، دوستان اولین بار‌ بود که اینا جایی مطرح کردم و تایپ کردم یک کلمه ش خلاف واقعیت نبود نخواستم زیاد وقتتون رو بگیر مختصر گفتم براتون، بهترین سکس ها رو براتون آرزو میکنم مويد باشيد. نوشته: حميد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

حمید و زن صاحبخانه #زن_شوهردار #مرد_متاهل #صاحبخانه با سلام من حمید هستم ۳۲سالمه متأهل هستم قد۱۸۶ وزن ۸۲،زیاد آدم شلوغی نیستم ،قضیه از اونجا شروع شد که ما در یک ساختمان هفت واحده مستاجر بودیم که طبقه دومش که ما اونجا بودیم مال یه نفر دیگه بود بقیش برای صاحبخونه بود که طبقه آخر سکونت داشت،بعد از یکسال مستاجری مجبور شدیم خونه رو خالی کنیم که اتفاقا طبقه سوم واحد پنجم همون ساختمون خالی میشد رو اجاره کنیم من در یکسال زن صاحبخونه رو یکی دو بار بیشتر ندیده بودم که واقعا خوشگل بود یه زن سفید صورت گرد اندام عالی قد تقریبا ۱۶۰،بار اول که پارکینگ با همسرش دیدم با خودم گفتم چقدر خوشگله تا اینکه مستاجر خودشون شدیم ، از اونجا که مدیر ساختمون خود این خانم(سمیه)بود و همه کارهای ساختمون رو خودشون انجام میدادند و اجاره به حساب خودش واریز میشد ،بعد از یکی دو ماه که از مدت اجارمون گذشته بود سر برج اجاره رو واریز کردم شات گرفتم براش فرستادم و تشکر کردم ،بعد از چند دقیقه دیدم جوابمو داده با احوالپرسی کردن ،منم جوابش رو دادم که کم کم شروع کردیم به چت کردن در مورد چیز های چرت پرت نه سکس و رابطه،فقط بعضی موقعه من بهش تیکه مینداختم میگفتم هر از گاهی بیا بیرون ببینیمت دلمون تنگ شده تا اینکه چند روزی اینجوری گذشت و یکبار که همین جمله رو گفتم جواب داد گفت زیاد نمیتونم بیام پارکینگ تابلو میشیم ،من یکم دو به شک شدم از حرفش که این منظورش چی بود فردایش بازم این جمله رو گفتم بازم این جواب رو داد منم بهش گفتم خونه ما هست خالی شد میتونی بیای و جواب داد به یه شرط که شلوغ نکنی ،من که تقریبا هنگ کرده بودم گفتم خیالت راحت من کبریت بیخطرم ،از اونجایی که ما هفته ای دو سه روز میریم پیش مادرم اینا میمونیم خونمون دو سه روز خالی میشه ولی هیچ‌ وقت فکرشم نمیکردم با کسی اونجا قرار بزارم ،تقریبا دو سه روز بعد که خونمون خالی بود(محل کارم با خونمون پنج دقیقه بیشتر راه نداره)هماهنگ کردم اومد واحد ما‌،سمیه دوتا بچه داره که تا انگ ظهر میخابن شوهرشم صبح ساعت هفت میره سر کار تا یک نمیاد برای همین ساعت نه صبح اومد واحد ما نشست روی مبل دو‌ نفره با یه چادر خانگی روی سرش بدون روسری،منم روبروش نشستم روی مبل تک نفره یکم صحبت کردیم از در و دیوار برگشت گفت منو دیدی میخام برم منم گفتم کجا میری یکم بشین بازم یکم نشست بعد از پنج دقیقه همینو تکرار کرد و گفتم سمیه خیلی خشگلی یکم‌ با خجالت یا ادای خجالتی سرش رو پایین اورد گفت که چی گفتم هیچی یه بار دیگه تکرار کرد که میخاد بره گفتم سمیه یه بوس بده بزارم بری اینم بگم قبلش رفتم نشستم کنارش ولی با فاصله،اینا که گفتم انگار منتظر بود چیزی نگفت دوباره تکرار کردم اجازه میدی بوست کنم سرش رو تکون داد و منم عاشق گردن هستم گرفتمش یه بوس از گردنش و ولش نکردم اونم چیزی نگفت گفت بسه ولی مشخص بود داره الکی میگه منم ادامه دادم کم کم صداش داشت در میومد که کشیدم زیرم گفت حمید بسه بسه نمیتونی خودتو نگهداری که توجه نکردم تقریبا دیگه کاری از دستش بر نمیومد،که تیشرتش و سوتین رو در اوردم،کیرم داشت شلوارم رو پاره میکرد و‌ چسبونده بودم به کوسش ، یکم که ممه های سفیدش رو خوردم و شلوار خونگیش رو در اوردم و شلوار خودمم در اوردم حسابی داغ شده بودیم سمیه فقط صدای آه و اوهش در میومد،شورت قرمزش رو که در‌اوردم کیر کلفت بزرگم رو گذاشتم رو کوسش باورم نمیشد انگار تا حالا کسی اینا نکرده بود خیلی کوسش تنگ بود،با یکم تقلا و فشار و داد زدنهای رقیه کیرم رو انداختم داخل کوسش یکم که تلمبه زدم داخل کووسش خیلی داغ بود و تنگ ،دیدم میخاد آبم رو بیاره کیرم رو کشیدم

📌قبل از اینکه جنگ بشه میفهمه! 📌دلار گرون بشه میفهمه 📌دلار ارزون بشه میفهمه 📌ارز دیجیتال گرون بشه میفهمه 📌طلا بخواد ارزون
📌قبل از اینکه جنگ بشه میفهمه! 📌دلار گرون بشه میفهمه 📌دلار ارزون بشه میفهمه 📌ارز دیجیتال گرون بشه میفهمه 📌طلا بخواد ارزون بشه گرون بشه قبلش میگه ‼️تنها چنلی ک همه چیو دقیق پیش‌بینی کرده اینه: @Pishbini ⬅️

sticker.webp0.09 KB

زیری کُس و سوراخ قهوه‌ای مایل به قرمزش مشغول شدم، حجم باسنش قابل قیاس با هیچ کونی که دیده بودم نبود، صداهای ریزی از زیبا میومد با اینکه پشتش به من بود ولی دستش رو به کیرم رسوند و از روی شورت داشت باهاش بازی میکرد، کُس و کونش رو از دسترسم خارج کرد و چرخید و رفت سراغ کیرم و شورتمو از جلو پایین کشید و من خودمو بالا دادم که تا رون شورتم کشیده شد پایین،با نمایان شدن کیرم ی جونی گفت،ولی باورم نمیشد کیر شونزده سانتی ذوق داشته باشه،داشتم تماشا میکردم که زیبای من زنعموی همه عمرم و زن صیغه ای امروزم داشت برام تخمام رو توی دهنش می‌گرفت،دست راستش رو پایین کیرم گذاشت و سر کیرمو توی دهنش گذاشت،به خوبی تونسته بود منو تحریکم کنه باید جلوی پیشرویش رو می‌گرفتم، دستمو به بازوش رسوندم و کشوندمش سمت خودم و لبای هنرمندش رو بوسیدم ،فک میکرد میخوام که اون نقش نفر بالایی رو بازی کنه،ولی رفتم و از پشت بغلش کردم و هدایتش کردم تا دراز بکشه و بالشتی زیر لگنش گذاشتم ،با این پوزیشن میشد به نیت کون کردن و با تصویر زمینه کون توی کُس ارضا شد، دستش رو زیر بالشت برد و کاندومی که از قبل آماده کرده بود رو به من داد، کاندوم رو باز کردم و کشیدم روی کیرم و شروع کردم به داخل کردن کیرم به بهشت چشم قشنگم،صحنه بینظیری بود دیدن اندام بی نظیر زیبا زیر بدنم،هنوز کیرم داخل نرفته بود که به آه کشیدن افتاد، شروع کردم به هول دادن و عقب کشیدن کیرم و با دستام لمبرای کونشو چنگ میزند،رد دستام روی کونش میموند و لذت کردنم رو بیشتر می‌کرد،صدای ناله زیبا هر لحظه بالاتر می‌رفت و جفتمون به ارضا شدن نزدیک میشدیم،با دیدن ارضا شدن زود هنگام زیبا و صدای آخرین ناله هاش و دیدن چنگ کشیدنش به تشک نتونستم خودمو نگه دارم و با غروری همتای ارضا کردن زن چهل و پنج ساله توی کُسش خالی شدم و آخرین تلمبه ها رو با کیر کوچیکم به قصد جر دادن کُس زیبا با فشار به عماق کُسش میزدم و عین میت بی جون شدم و بعد از بوسیدن کمرش زیر بند سوتینش به بغل افتادم،... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

یم ویلا اجاره ای؟ -آره خوبه دو ساعت بعد با خرید ناهار و کلی تنقلات ویلا بودیم، ناهار رو خوردیم،زیبا در عین خوشحالی خنده مرموزی به لب داشت، سر سفره بودیم هنوز ،که زیبا شروع کرد به دکلمه همونی که حاج آقا گفت فقط کلمه های مدت المعلوم رو ازش فهمیدم و اسم منو خودش رو، +اینا چی بود که گفتی، -الان‌ دیگه محرم همیم ، +مگه قبلش نبودیم؟ -نه تا این حد بلند شد و کیفش رو برداشت و رفت توی اتاق خواب، هنوز به اتاق خواب نرسیده بود صدام زد و گفت بیا پیشم، سفره رو جمع کردم و توی سطل آشغال انداختم و رفتم سمت اتاق خواب، چشمام اشتباه میدید یا مغزم گوزیده بود زیبا با شورت و سوتین و لبخندش منو دعوت به بغلش میکرد، دو سه بار این بدن رو کمی کمتر از این ناخواسته دیده بودم ولی الان چرا ؟! +زیبا این تأثیر همون کلماتن؟ -بیا اینجا برات میگم، رفتم و کنارش روی تختخواب نشستم،جفتمون میدونستیم هرچی بخواد من نه نمیگم و اگه نخواد بهش نگاه نمیکنم، -بیا دراز بکش و بیا بغلم، +آخه ببین… -آخه نداره امروز منو تو رسماً زن و شوهریم نیاز نیست رو در بایستی کنی، دستی که ستون کرده بودم رو کشید و بالا تنم رو بغل کرد، اتصال سینش به بازوهام‌ و استشمام عطر خوش تنش مدهوشم کرده بود، صورتمو چرخوند سمت خودش و گفت آقا رامبد من امروز به نیت صیغه شدن اومدم بیرون و الان هم صیغه توام پس شروع کن کاری رو که هر مردی جای تو بود انجام میداد همون رو انجام بده و هر کاری رو که دوست داری تا شب از من بخواه +زیبا… -آره میدونم درکش برات سخته ولی مطمئن باش اول به تو حلالم بعد دیگری، +اما… -بخدا لباس بپوشم هرگز نمی بخشمت، با صدای بلند گفتم میزاری حرفمو بزنم، +این لقمه برا من زیادی بزرگه و هرگز این فکر رو نمی‌کردم بخوام باهات بخوابم ،حالا ی لحظه اجازه بده دست و پاهام رو پیدا کنم بعد، -خخخ باشه شوهر قشنگم، مشغول درآوردن لباسام شدم و صحبت میکردم، +میگم این آیه که خوندی باز هم میشه تمدیدش کرد، -خخخ عجب،حریص نباش ،این صیغه توافقیه و تا هر وقت طرفین بخوان دوام داره، با ی شورت رفتم و رو به زیبا دراز کشیدم و گفتم میدونی چیه،اصلا به نظرم باید زودتر از اینا اقدام میکردم،حیف نیست ما با غیره باشیم، -حالا تا کی میخوای چرت و پرت تحویلم بدی؟بلند شو و خودی نشون بده، خودمو براش لوس کردم و گفتم یعنی مثل زن و شوهرا میتونیم اونجای همو ببینیم، -خخخ خیلی خری،آره میتونی قبل از اینکه شورتت رو پاره کنه درش بیاری، نگاهی به شورت ورم کردم کردم گفتم ببخشید تا حالا همچین چیزی ندیده، در همین حین خودمو به صورتش رسوندم و لپش رو بوسیدم، -این کار رو که قبلاً هم انجام دادی ،لبامو بوس کن، +تو از من عجول تری،بزار، برای اینکه دیگه چیزی نگیم رفتم و لبام رو روی لباش گذاشتم و شروع کردیم به لب گرفتن از هم،دست راستم رو زیر سوتینش بردم و حلقه کردم دور سینش ،نگاهم به رنگ چشمای زیباش افتاده بود که خمار سکس شده بود، لبم رو برداشتم و با دو دستم سوتینش رو بالا زدم وبا دو دستم سینه هاش رو گرفتم و اون نوک تیره شون رو نوبتی میمکیدم و توی دهنم صدایی از رضایت شبیه اوووممم در میاوردم، هنوز از خوردنشون سیر نشده بودم که امید دیدن کُس و کونش امانمو برید،با بوسه ای به بالای نافش رفتم سراغ شورتش و با اینور و اونور کردنش لمبرای کونش رو از فشار شورت تنگش نجات دادم،کُس صورتی ولی گشادی برام نمایان شد، روی دست چپش انداختمش و از پشت دارز کشیدم تا کُس و کونش اومد جلوی چشم، اول گاز آرومی از لمبر کونش گرفتم و سرمو بین لمبرای کونش گذاشتم و با دستم لمبر بالایی رو باز میکردم و آروم به خوردن لبه

نم قبول کردم و شب ی خانم مطلقه باهام تماس گرفت و بعد از رد و بدل اطلاعاتمون قرار شد فردا همو ببینیم ، فردای اون روز رفتم و اون خانم رو دیدم و بعد گفتن شروطش که مهمترینش این بود که بیشتر از بیست و چهار ساعت صیغه نمیشد منو به دفتر خونه ای برد و جلوی حاج آقا نشوند و الکی الکی صیغم شد، از اونچه حق حاج آقا بود دوبرابر براش کارت کشیدم و توی مسیر گوشیم رو در گوشم گذاشتم و مثلاً با بابام صحبت کردم و خانم رو در خونش گذاشتم و قرار شد بعد انجام کارم ببینمش، توی مسیر به این فکر کردم که چه غلطی کردم و دنبال بهانه برای نرفتن شدم،آخه میدونستم حتماً آرزو از جزییات رابطمون ازش می پرسه،، شب باهاش تماس گرفتم و معذرت خواهی کردم ازش خواستم شماره کارت بده که از خجالتش در بیام ولی قبول نکرد و ی حرفی زد که دلم سوخت^من برای پول این کار رو نمی‌کنم،منم مثل تو به جنس مخالف احتیاج دارم^ این حرفش از گوهی که خورده بودم پشیمونم کرد، دو سه روز توی این فکر بودم که اینطور فردی رابطش با زیبا چیه و داشتم توی این فکر میسوختم که شاید آرزو هم صیغه دیگران میشه،اینقدر بالا و پایین کردم تا اینکه حس کارگاهیم‌ فعال شد و چهار شنبه عصر رفتم همون دفتر ثبت ازدواج، حاج آقا که منو دید شناخت و تحویلم گرفت، بهش گفتم که خانم اون روزی به من گفتش برای دفعه بعدی ازت بخوام برام با خانم آرزو نوروزی صحبت کنید، گفتش که مطمئنی؟ گفتم بله، نشستم روی صندلی و داشتم فکر میکردم که بله درست فکر میکردم و چه سوتی دستم داده، حاج آقا گوشی رو زمین گذاشت و گفت پسرم گفتش که فردا صبح ساعت نه میتونم تا شب بیام، گفتم باشه پس من فردا صبح میام خدمتتون،وقتی رفتم بیرون از خوشحالی اینکه مچ زیبا رو گرفتم کیف میکردم و بی صبرانه منتظر دیدن واکنش فرداش بودم،غافل از اینکه چقدر میتونه برای زیبا سخت باشه روبرو شدن با من،(اگر طی عمرم هیچ حسی به زیبا نداشتم برای این بود که خودمو در حدش نمی‌دونستم و حتی در ناخودآگاه مغزم خطور نمیکرد) فردا طبق قرارمون قبل ساعت نه اونجا بودم،ی زن و مرد میانسال برای عقد اونجا بودن خانم منشی منو به اتاق پشتی راهنمایی کرد و رفتم و منتظر موندم ،راس ساعت نه در اتاق زده شد،بلند شدم ایستادم و خنده ای به لب داشتم،خانم منشی بود و پشت سرش زیبا بود،منشی معرفی کرد و رفت بیرون،وای خدای من چرا زیبا اینجوری شد،بدون کلام در رو بست و اومد روی صندلی و زانوهاشو بغل کرد و گریه میکرد،چرا همه چی برعکس اونچه تصور میکردم شد، رفتم صندلی کناریش و ترسان و لرزان دستمو دورش انداختم و سعی کردم دلداریش بدم، +زیبا چرا گریه می‌کنی؟بخدا فکر نمی‌کردم ناراحت بشی،یعنی میخواستم باهات شوخی کنم،توکه کار بدی نکردی،زیبا زیبا زیبا نگام کن،نگام کن و بگو که باهام قهر نیستی،زیبا غلط کردم،زیبا بخدا منم دوست دختر دارم،منم احتیاج دارم منم مثل تو انسانم، با زور دستام صورتشو بلند کردم و چشمای خیسش رو پاک میکردم، +چشم قشنگم بخدا قصد آزردنت رو نداشتم، بخدا هر وقت بخوای خودم میارمت اینجا،اصلا الان زنگ میزنم دوستت بیاد اینجا منم اونو صیغه می‌کنم، زیبا می‌شناخت منو و مطمئن بود بخاطرش هر کاری می‌کنم،با جمله آخرم توی اون همه اشک لبخندی زد و گفت نمی‌خواد رامبد، +پس چکار کنم که بخندی چشم قشنگم، -هیچی فقط بریم بیرون، +باشه بخدا هرچی که تو بگی، -پس پاشو بریم و به حاج آقا بگو به توافق نرسیدیم، همین کار رو کردم و رفتیم سمت ماشین، +خب چشم قشنگ بگو کجا بریم؟ -برو جایی که تنها باشیم، +باشه،بام شهر خوبه؟یا بریم کنار رودخونه؟ -نه برو مهمانسرا یا هتل +خب باشه،اگه هم میخوای بر

چشم قشنگم #زن_عمو #صیغه اگه نویسنده خوبی نیستم معذرت میخوام، برای اینکه درک بهتری از داستان داشته باشید کمی از جزییات براتون بنویسم عموم از زیباترین جوان های شهرمون بود و کارش افسر نیروی دریایی بود، خوشگل ترین دختر شهر یعنی^ زیبا^ زنش بود و ی دختر داشت به نام فاطمه که شش ماه از من بزرگتر بود، منو فاطمه شش سالمون بود که عموم از ی رزمایش شهید شد، زیبا برای اینکه پدر بزرگم فاطمه رو ازش نگیره قبول کرد که پیش پدربزرگم بمونه، خونه پدربزرگم حیاط بزرگی داشت و تمام دوران کودکیم رو ازش با فاطمه خاطره دارم، بیست و یک سالم بود که پدر بزرگم فوت کرد و بعد چهار سال فاطمه با یکی از دانشجوهای شهرمون که از یک شهر نه چندان دور اومده بود ازدواج کرد، شب عروسی فاطمه بود و موقع خداحافظی، سعی می‌کردم قوی جلوه بدم،فاطمه بعد بغل بابا و مامانم اومد بغل من و در حالی که من میسوختم از خداحافظی با او ولی سعی می‌کردم نگرانیم رو بروز ندم و با لبخند بغلش کردم و به خدا سپردمش، زیبا مثل ابر بهاری گریه میکرد و به ناچار دخترش رو به خونه بخت فرستاد، امشب هیچکس بجز من نمیتونست مرحم درد زیبا باشه، زیبا داخل ماشینم نشست و تا خروجی شهر ماشین عروس رو بدرقه کردیم، به خونه پدری رفتیم و اونجا بابا و مامان و مادربزرگم جمع شده بودن، من بلافاصله رفتم حمام و اومدم ،نیم ساعت بعد بابا و مامانم عازم خونه شدن ، زیبا بعد از حمام توی بغل من روی کاناپه با چشمای اشکبار خوابش برد، روی کاناپه درازش کردم و پتو رو روش انداختم و خودم هم توی یکی از اتاقا که قبل از این اتاق فاطمه بود خوابیدم، یک سالی از ازدواج فاطمه نگذشته بود که روز جمعه رفتم خونشون، به هال که رسیدم مامان بزرگ رو دیدم رفتم بغلش کردم و قربون صدقش می‌رفتم و کنارش روی کاناپه نشستم، زیبا از اتاقش بیرون اومد و با شوخی همیشگیش گفت به به شاداماد پس عروسمون کجاست و با خنده اومد و کنارم نشست و همو بوسیدیم و مشغول شوخی های همیشگی شدیم،بعد از خوردن ناهار روی تاب دو نفره حیاط نشسته بودم و با دوست دخترم چت میکردم، زیبا اومد و کنارم نشست،گوشیمو قفل کردم و گذاشتم توی جیبم، زیبا با خنده معمولش گفت به کی پیام می‌دادی شیطون؟ +ای بابا کی به من پا میده؟یکی از دوستام بود چشم قشنگ (زیبا همون‌طور که مامان و باباش اسمشو زیبا گذاشته بودن چشمهای سبزآبی داشت و صورت استخونی و با تنها کسی که میتونم صورت و اندامش رو مقایسه کنم خواننده پاپ^هلن^هستش) -باشه منم باور می‌کنم خخخخخ +عجب آدمی هستی،دروغم چیه،اصلا تو یکی برا من پیدا کن،ببینم کسی قبول میکنه با من باشه، -رامبد جان همه دخترای شهر از خداشونه تو رفیقشون باشی، +خخخ مسخرم میکنی؟ -نه به خدا این همه آیتم خوب داری، +ولمون کن بابا،مگه اینکه به خاطر پول بابام رفیقم بشن -این چه حرفیه، میخواست ادامه بده گفتم اگه راست میگی یکی از این دخترا تو برام پیدا کن، باشه قبوله، +پیرزن هم باشه قبوله، جفتمون خندیدیم، جمعه هفته بعد باز همین حرف رو پیش کشید که گفتم قرار شد تو یکی برام پیدا کنی،پس چی شد؟ می‌خندید و گفت همینم مونده جلوی دختر مردم رو بگیرم بگم بیاد با رامبد ما دوست بشه، جفتمون میخندیدیم که گفتم حالا دیدی کسی حاضر نیست زن من بشه، -زن یا دوست دختر!؟ +چه فرقی میکنه همش یکیه، زیبا به فکر رفت و رو به من چرخید و گفت چرا صیغه نمیکنی؟ +باز شروع کردی ایندفعه نوبت صیغه شد،حالا اعلامیه بزنم عقب ماشین بگم به یک زن صیغه ای احتیاج دارم، -خخ نه اصلا ی دوستی دارم باهاش هماهنگ می‌کنم اون بهت میگه چکار کن، احساس بدی نصبت به اسم صیغه داشتم ولی دوست داشتم ببینم چجوریه، م

• آهنگایی که تو کوچه و خیابون میشنوی ولی پیدا نمیکنی🤤♥️         @REMiXAMA🎧 @REMiXAMA🎸 قول میدم همه•آهنگاشو Save میکنی :)👆🏽🕊

منبع فیلمای بکـ.. ن بکـ.. ن با زیرنویس فارسی🤤🔞💦 فقط دستمال فراموش نشه💦🤤🔞 https://t.me/+EDOjcyRkaBgyMmJk
منبع فیلمای بکـ.. ن بکـ.. ن با زیرنویس فارسی🤤🔞💦 فقط دستمال فراموش نشه💦🤤🔞 https://t.me/+EDOjcyRkaBgyMmJk

sticker.webp0.09 KB

اید به خودم محرومیت بدم. نوشته: MaryamT 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity