uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 25 046 підписників, посідаючи 1 283 місце в категорії Книги та 13 483 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 25 046 підписників.

За останніми даними від 06 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -550, а за останні 24 години на -31, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 12.27%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 4.17% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 073 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 045 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 07 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

25 046
Підписники
-3124 години
-1407 днів
-55030 день
Архів дописів
Repost from N/a
🔴تحلیل قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم👌👇 @Dolar_Online

Repost from N/a
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online

Repost from N/a

Repost from N/a
🔴تحلیل قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم👌👇 @Dolar_Online

Repost from N/a
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online

Repost from N/a

Repost from N/a
🔴تحلیل قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم👌👇 @Dolar_Online

Repost from N/a
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online

sticker.webp0.09 KB

ه مخفیانه من و پریسا هم سر یه سری داستانای چرت و پرت تموم شد و تجربه های سکسی هر دومون، همچنان ولی بدون هم ادامه پیدا کرد . ولی میدونم که توی سکس هیچ کس رو بهتر از هم پیدا نمی کنیم … نوشته: سعید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

هم ببینیم ؟؟! گفت آره چرا که نه ؟ رفتیم به سمت اتاقش و تو اتاقش که رسیدیم عکس ها و شمع های که رو دیوار بود و روی میز چیده بود و نگاه میکردم . یه تخت دو نفره توی اتاقش بود، بهش گفتم با خواهرت با هم اینجا میخوابین ؟! گفت نه اون اتاقش ، اون یکیه . اینجا اتاق خودمه . با یه نیشخند گفتم تخت دو نفره ؟! گفت آخه یه نفره کوچیکه و اذیت میشم و اینجوری راحت ترم . رفتم روی تختش دراز کشیدم و گفتم خدایی بزرگ هم هست ! قشنگ برا دو نفر جا داره . دیگه خودمم دوست داشتم زودتر شروعش کنم . گفتم بیا اینجا بخواب ببین قشنگ میشه دو نفر راحت بخوابن ، تو چه جوری یه نفره میخوابی ؟! اومد نشست بغل تخت و روش نمیشد دراز بکشه . بلند شدم نشستم بغلش و تو چشاش نگاه کردم . چند ثانیه فقط چشمای حشری همو نگاه می کردیم و هر دومون معلوم بود چی میخوایم . با خنده بهش گفتم امشب لباسات خیلی خوشگل بود ، چیه اینا که تو شرکت میپوشی ! یکم خجالت می کشید . سرش رو گرفتم گذاشتم رو سینم ، گفتم بازم از این لباسا برام می پوشی ؟ گفت : اوهوم . آروم دستم رو لای موهاش و پشت گوشش میکشیدم، خودش رو چسبونده بود بهم. نمیدونم چرا به این نفر، انقدر حس خوب داشتم . بغلم که کرده بود انگار همه دنیا رو داشتم . واقعا دوست نداشتم باهاش سکس کنم و دوست داشتم فقط همون جوری بغلش کنم . دستاشو میکشید روی سینه هام و دستامو گرفت تو دستاش . یخ کرده بود دستاش … گفتم، پریسا ، خواهرت کی میاد ؟ گفت نمیاد فعلا ، بیاد هم میره تو اتاق خودش گفتم چند وقته سکس نکردی ؟ گفت از وقتی ازش جدا شدم . با خنده گفتم پس تشنه ای حسابی ؟ گفت واقعا دوست نداشتم دیگه انجامش بدم . دستم رو لای پاهاش بردم و گفتم دوست نداشتی ، ولی الان داری ، درسته ؟! دستش رو از روی شلوار گذاشت روی کیرم و شروع کرد به مالیدن . اصلا باهام چشم تو چشم نمیشد. با یه دستم دکمه شلوارمو باز کردم و کمربندم رو شل کردم . کمربندم رو باز کرد و شلوار و شورتم رو داد کنار ، کیرم رو آورد بیرون و بعد از چند بار بالا پایین کردن با دستاش، سرش رو برد پایین تا ساک بزنه. موهای بلندش رو دادم کنار . جوری روی کیرم افتاده بود و سرش رومیخورد که مشخص بود چقدر منتظر بوده. همزمان شلوارمو درآوردم و دراز کشیدم روی تخت. استایلش رو عوض کرد و نشست پایین تخت و به ساک زدنش ادامه داد. حسابی داشتم کیف میکردم از نوع ساک زدنش . کیرم رو میکشید توی دهنش و با فشار زبونش رو میچرخوند دور کیرم . بلند شدم و خوابوندمش روی تخت . لباساش رو کامل درآوردم و پیرهنم رو درآوردم و لخت روش خوابیدم و شروع کردم لباشو و زیر گردنش رو خوردن . دوست داشتم حسابی ببرمش فضا. انقدر زیر گردنش رو لیس زدم و میک زدم که قرمز شده بود . دو تا سینه هاش رو تو دستام فشار می دادم و چند ثانیه یه بار با زبون به نوکش میزدم . چشماشو باز نمیکرد و فقط داشت اون زیر لذت میبرد . تو همون حالت پاهاشو یکم باز کردم و کیرم رو گذاشتم روبروی کسش و آروم آروم میکشیدم روی کسش. با فشار دادن بازوهام بهم میگفت که بده بره تو . ولی دوست داشتم بازیش بدم . بدنش به لرزه افتاده بود و مشخص بود نفس کشیدنش هم سخت شده . از این که پریسا رو اینجوری زیر خودم میدیدم لذت میبردم . با دست کیرم رو گرفت و گذاشت جلوی کسش و خودش رو کشید بالا، با یه فشار کیرم رو از لای خیسی کسش دادم داخل . انقدر خیس شده بود که آبش روی کیرم میچسبید . اولش آروم آروم کیرم رو میدادم داخل و میکشیدم بیرون ، تلمبه هام رو سریع تر کردم و زیر گردنش رو میخوردم . فقط آروم یه چیز میگفت : بکن ، بکن، بکن … نزدیک بود ارضا بشم که کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو روی شکمش خالی کردم . برای بار اول باهاش سکس میکردم و واقعا بیشتر از این نمیتونستم ادامه بدم . گردنم رو گرفته بود و فشار میداد . پاهاش رو جمع کرده بود و می مالید به هم . لبام رو گذاشتم رو لباشو با دست کسش رو مالیدم . چند ثانیه دستم رو کسش بود که دیدم شل شد . موهاش رو صورتش بود، هنوزم دوست نداشت چشاشو باز کنه . کنارش دراز کشیدم و گفتم چسبید ؟! گفت، بهتر از این نمیشد !! یکسال با پریسا در ارتباط بودم و خیلی شب ها بعد از کار، یا اون شرکت می موند و همون جا سکس میکردیم ، یا من میرفتم خونش. یکسال از سکسی ترین روزهای زندگیم با پریسا گذشت . یکسال مداوم بهترین حالت های سکس رو من باهاش تجربه کردم و کلی فانتزی هایی که دوست داشتیم رو با هم ( بدون نفر سوم ) تجربه کردیم . شاید باورش سخت باشه ولی ما رکورد 15 بار سکس توی 4 روز با هم داشتیم ! ( البته اینم بگم واقعا توصیه میکنم اگر شرایطی بود، از یه حدی بیشتر سکس در روز نداشته باشید که واقعا ضرر هاش اذیت کنندست . اگه شریک سکسی تون مثل پریسا ، سیر شدنی نباشه، انجام شدنیه ولی از بار دوم سوم به بعد دیگه آب منی در کار نیست باعث میشه توی سیستم بدن تون بعد از چند روز، مشکل به وجود بیاد، پس جو گیر نشید مثل من ! ) دوستی یکساله و البت

شرکت_زن_مطلقه_مرد_متاهل سعید هستم 35 سالمه و 8 ساله ازدواج کردم واقعا این چیزی که دارم وقت میذارم و مینویسم داستان نیست و واقعیتی از زندگی من هست که دارم براتون تعریف میکنم . من یه شرکت بازرگانی دارم و بابت موقعیت شغلی که داشتم همیشه دختر های زیادی رو دم دستم داشتم . اینکه میگم موقعیت شغلی منظورم این نیست خیلی شاخم، منظورم اینه که با توجه به داشتن مکانی مثل شرکت و منشی و کارمندای دختری که داشتم همیشه این موضوع برام قابل انجام بود . توی یکی از همین دوره های کاری، خانمی برای مصاحبه اومد که 26 سالش بود و یکسال بود از همسرش جدا شده بود. پریسا با سمت مدیر فروش شرکت مورد تایید قرار گرفت و کارش رو شروع کرد . با توجه به حساسیت بحث فروش، جلسات کاری زیادی با هم داشتیم و یکی از افراد خیلی نزدیک به من شده بود . رابطه ای که توی همکاری بسیار گرم شده بود اما با توجه به نوع اخلاق مدیریتی من، محدودیت هایی هم براش وجود داشت . یکی از روزهایی که بعد از یه جلسه خسته کننده به سمت شرکت بر میگشتیم، به پریسا پیشنهاد دادم ناهار رو همون اطراف و توی یه رستوران بخوریم چون واقعا خیلی گرسنم بود و تا شرکت نمیتونستم صبر کنم. ناهار مشترک اون روز و نیم ساعت بدون دغدغه کاری، باعث شد سر یک سری صحبت ها باز بشه و یه مقدار این فاصله نزدیک تر بشه. اینکه چی شده طلاق گرفته و الان با خواهرش دو تایی دارن توی یه خونه زندگی میکنن و پدر و مادرش یزد هستن و … اون شب تولد پریسا بود و انتهای ناهار ازم دعوت کرد که منم شب برم پیششون . یه مهمونی کوچیک گرفته بود با 5 6 تا از دوستای صمیمی و از منم خواست که دعوتش رو بپذیرم. با توجه به متاهل بودن و اینکه میترسیدم کسی من رو توی اون جمع بشناسه اولش دعوتش رو رد کردم و با چند بار اصرار و حسی که از نگاهش گرفتم دعوت رو قبول کردم. میدونستم این رابطه دیگه، فقط یه رابطه کاری نیست و از طرف پریسا کمی جلوتر رفته. بعد از ظهر بود پریسا از شرکت رفت و من هم نزدیکای 9 شب از شرکت بیرون اومدم و سر راه یه کادو خریدم و به سمت خونه پریسا رفتم . در زدم و منتظر موندم. اولش یکم ترس داشتم از دیدن آشنا و به محض باز شدن در، سریع صورت ها رو اسکن کردم و دیدم کسی که آشنا باشه توی جمع نیست . 2 تا زوج بودن و پریسا و خواهرش و دوست پسر خواهرش که بعدا به ما اضافه شد . اون شب واقعا خوش گذشت و بعد از یه مقدار مشروب خوردن و قلیون کشیدن و البته کمی غریبه بودن من توی اون جمع، نزدیکای ساعت 11 بود به پریسا اشاره کردم من باید برم . توی اون جمع ، پریسا من رو مدیر خودش معرفی کرده بود و صحبتی از دوستی و این حرفا نبود، چون واقعا هم هنوز اتفاقی نیفتاده بود . پریسا با اشاره ازم خواست بیام توی راهرو سمت اتاق خواب و وقتی رسیدم ازم خواست بیام تو اتاق . وارد اتاقش شدم و ازم خواست بمونم تا مهمونا برن و من آخر همه برم. یکم برای برگشتن به خونه تا اون موقع شب ، مشکل داشتم اما با برق شیطنتی که توی چشمای نیمه مست پریسا میدیدم هیچ راهی برای خارج شدن من وجود نداشت . دوستای پریسا رفتن و خواهر پریسا هم که احساس میکنم با هماهنگی خود پریسا بود، با دوست پسرش رفتن بیرون که دور بزنن . من موندم و پریسایی که تا صبح با مانتو و شال میدیدمش و الان تنها و با یه شلوار تنگ و یه تاب رکابی مجلسی . میدونستم همه چیز مهیای یه سکس هست اما همیشه و طبق اخلاقی که دارم دوست دارم تشنگی رو توی چشمای طرف ببینم و اینجوری نیست که سریع پیشنهاد دوستی و سکس و … بدم . بهش گفتم منم با اجازت مرخص میشم و ممنون بابت امشب و از این تعارفا که گفت تا خواهرم برمیگرده پیشم بمون و دوست ندارم یه دفعه بعد مهمونی تنها بشم . نمیدونست باید چکار کنه و همه شرایط رو چیده بود و اصولا از این جا به بعد رو من باید جلو میرفتم . این همه آمار داده بود و من هنوز قدمی برنداشته بودم . از هر چیزی صحبت کرد و دید نمیتونه منتظر من بمونه . بازم میگم واقعا آدم خیلی خاصی نیستم توی ظاهر و تیپ و پول و … ولی احساس می کنم، اخلاقم و نوع ارتباطم باعث میشه دختر ها به سمتم جذب شن ، اینو توی یه عالمه موردی که باشون سر و کار داشتم ، حس میکردم و تجربه کردم . ازم سوال کرد ، مشروب میخوری بازم برات بریزم ؟ گفتم من زیاد نخورم بهتره . زیاد بخورم برم خونه تابلو میشه . توی این چند وقت متوجه شده بود ارتباط خوبی با همسرم ندارم و این قضیه کار رو براش راحت تر کرده بود که بتونه خودش رو به من نزدیک تر کنه . اومد روی مبل کنارم نشست و گفت تو از زندگیت راضی ای ؟! گفتم چطور ؟ گفت کلی میگم حس میکنم اونجور که باید راضی نیستی . گفتم آره ، خیلی راضی نیستم ولی چکار میشه کرد ، دیگه همین هست و منم درگیرم . کسی هم نیست که بهترش کنه . تو چشماش میتونستم ببینم چی میخواد بگه ولی از اینکه بیشتر کشش بدم لذت میبردم . بلند شدم از جام و گفتم میشه اتاق خوابت رو یه بار دیگه با

sticker.webp0.09 KB

کردیم بعد بهش گفتم من کونم میخوام هاااا شوکه شد گفت خسته نشدی گفتم تازه رانده اول بود من تشنه تشنهام اول راضی نمیشد بعد راضیش کردم گفتم میدونم چجور بکنم که دردت نیاد … ‌اینم از داستان من اگه خوشتون اومد بگین ادامشو بزارم که همون روز از عقبم افتتاحش کردم امیدوارم که خوشتون اومده باشه دیگه ببخشید با لفظ عامیانه نوشتم خیلی ادبی ننوشتم چون حس میکنم اینجوری بهتر میشه خاطر رو لمس کرد. نوشته: پارسا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ببینم اون زیر چیه بدون فوت وقت سریع سوتینو‌ کندم دوتا سینه 85 افتاد بیرون چشام چهارتا شد چقده ناز بودن خیلی معصوم بودن دل آدم میخواست فقط نگاشون کنه دوتا سینه سفید با نوکایه‌ صورتی که اون قرمزیه اطرافشونم‌ به اندازه بود نه زیاد نه کم دقیقا همون جوری که من سلیقم‌ بود خلاصه افتادم به جونه سینه هاش اول هی بوسشون‌ میکردم چه بویی میداد بعد نوکشونو‌ میذاشتم دهنم میخوردمو میک میزدم زبونمم هی دوره اون نوکش میچرخوندم اونم تو این لحظه ها کاملا بی طاقت شده بود میخواست منو سوق بده سمت مقصد اصلی ولی منم خوب قبلش مطالعه کرده بودم که اول باید خوب عشق بازی کنیمو‌ به مرز شهوت برسونمش منم کاره خودمو کردم کمکم بوسه زنان اومدم سمت شلوارش آروم شلوارشو کشیدم پایین زیرش یه شورت مشکی توری پوشیده بود شیطون ست مشکی زده بود بدون ذره‌ای مکث شورتو‌ کشیدم پایین یه کص تپل و کاملا شیو و سفید البته یکمی تیره بود خودشو نمایان کرد قشنگ یه کولوچه‌ بی نقص بود بدون هیچ کمو‌ کاستی انگار اصن این زن نداده تاحالا که همچین چیزه حقی داره شروع کردم به خوردن اطرافش تا حسابی تحریک بشه خوب اطرافشو‌ خوردم اونم با دستش سعی داشت سرمو هدایت کنه رو کصش ایندفه زیاد مقاومت نکردم رفتم رو خوده کصش یه لیس ریز از پایین‌ تا بالاشو‌ زدم بعد با دستم بازش کردم زبونمو‌ تند تند بینش بالا پایین میکردم دیگه ناله هاش به جیغ تبدیل شد. اون لحظه محکم سرمو فشار میداد و هی میگفت بیشتر منم براش کم نذاشتم از کص لیسی بعد بلندشدمو‌ کنارش نشستم دست راستمو‌ گذاشتم رو کصش و تند تند روش تکون میدادم وااای چه جیغایی‌ میکشید سریع دست چپمو گذاشتم رو دهنش دیگه داشت آبرمونو‌ میبرد بعد دیگه کامل بی طاقت شده بود هی میگفت پارسا بکنم دیگه منم جلدی همه لباسامو درآوردم (منه اسگلو بگو چرا همون اول در نیاوردم که وسط کار نرم به درآوردن لباس) خلاصه لباسو درآوردم نه اسپری زدم نه کاندوم کشیدم از بس هول بودم یکم کیرمو برام خورد اصلا خوب نخورد دندون زیاد میزد انگار دفه اولشه خوب که راست شد به کمر خوابوندمشو کیرمو میزدم رو کصش اونم هی تکون میخورد قشنگ کصش نبض میزد التماس میکرد بکنم توش آروم کیرمو کردم داخل وااای دنیایی بود اون تو داغ لیز عین جارو برقی کیرمو میکشید داخل منکه رو هوا بودم همینطوری داشتم تلمبه میزدم داخل کصش اونم از چهرش معلوم بود داره لذت تمامو میبره عاشق این بودم که صدایه برخورده بدنامون تو خونه پیچیده بود هی تند تند زیرم قربون صدقم میرفت ذکرش شده بود پارسا عاشقتم پارسا عاشقتم ‌دیدم کمکم آبم داره میاد بعد شش هفت دقیقه گفتم بلندشه به داگی بخوابه پوزیشنه مورد علاقمه بلند شد رفت رو حالت داگی یه قمبل بی نقصیم کرد که هردو سوراخش تو چشم میزدن اونجا بود که قشنگ سوراخ کونش جلو چشمم اومد با خودم گفتم اینو من میکنم امروز بعدش دوباره رفتم سراغ کصش کردم توش یه آهه بلندی کشید کیره من طولی نداره زیاد 15 سانته ولی خیلی کلفته چون چند ماه از خراطین استفاده میکردم حسابی کلفت شده بود همینطور تو کص مدیر ساختمون داشتم تلمبه میزدمو لذت دنیارو میبردم اونم هی آهو ناله میکرد هیم اسپنک میزدم به اون کون تپلش خیلی خوشش میومد ازینکار زیاد طول نکشید که میخواست آبم بیاد سریع کیرمو درآوردم رو کمرش خالی کردم بعد خودم با دستمال پاکش کردم حسابی جفتمون خسته شده بودیم افتادیم رو تخت تو بغل هم خیلی ازم تشکر کرد گفت واقعا بکنه خوبی هستی شیطون خودم پشمام ریخته بود برا تجربه اول انقد خوب عمل کردم تأثیرات فیلما بود بلاخره بدردم خورد خلاصه کناره هم خوابیدیمو یکمم عشق بازی

بت معمولی بهم گفت اون روز خوب جا خورده بودی آقا پارسا منم خودمو زدم کوچه علی چپ گفتم چطور مگه جوابمو نداد ولی بعدش گفت من متوجه نگاهات به خودم تو این چند وقت شدم منم فقط کوچه علی چپو‌ گرفته بودمو‌ میرفتم تا اینکه زد به سرمو‌ گفتم بله حرفایه‌ شما درسته ولی من بیشتر ازین نمیتونم جلو بیام گفت از خداتم باشه حالا براچی گفتم خب شما شوهر دارین وجدانم اجازه نمیده گفت نگاه پسرجان اگه همون روز من یکم دیگه روت فشار میاوردم اونوقت میدیدیم چطور شهوتت‌ بر وجدانت غلبه می‌کنه منم دیدم واقعا راست میگه ولی نیومده بود منت کشی برا سکس چون هم شوهر داشت و هم اینکه یه خانوم تو این جامعه بخواد بده بکن زیاده منم از همین تعجب کردم که بعد یکم صحبت فهمیدم که به دلش نشستم و میخواد برام جبران کنه اون کمکایی که به دخترش میکنم منم با خودم گفتم پارسا دلو بزن به دریا بیا بلاخره طعم این سکس لعنتیرو‌ بچش اونم با کسی که آرزوت بوده فوقش بعدش یه توبه میکنی تموم میشه میره خلاصه بعد چند وقت چت دیگه کامل رومون باز شده بود منم دیگه از حرف خسته شده بودم دیگه حرف اصلیرو‌ پیش کشیدم و قرارو‌ گذاشتیم یه روزی که من تایین میکنم بیاد خونه ما چون خونه اونا اعتباری نبود یکم ریسک داشت منم نمی‌خواستم حتی یه درصدم‌ ریسک کنم چون واقعا بی آبرو می‌شدیم خونه ماهم بیشتر موقع ها خالیه چون پدرم که هفته دو الی سه روز خونه است کارش شهرستان اطراف شهرمونه مادرمم پرستاره خلاصه روز موعود فرا رسید منم قبلش همه وسایلایه مورد نیازو‌ از یه مغازه‌ای که کلا لوازم جنسی مردانه داشت تهیه کردم از اسپری تا لیزکننده و کاندوم ، یه فیلم نحوه کردن کونم نگاه کردم چون واقعا علاقه زیادی به کردن کون داشتم فقط دعا میکردم بزاره خلاصه اون روز رسیدو اومد خونمون خیلی استرس داشتم اولین تجربه واقعا ترس داره،وقتی اومد داخل تعجب کردم با لباس بیرون بود کاملا پوشیده بعد دو هزاریم افتاد براچی چون امکان داشت کسی خونشون باشه موقع برگشت اومدو بهم دست دادیمو‌ یه سلام گرمیم‌ کردو‌ رفت نشت رو مبل منم چون هوا خیلی گرم بود براش یه شربت خنک بردم اونم خوردو‌ لیوانو‌ گذاشت رو میزو نشست رو مبل من واقعا اون لحظه نمیدونستم‌ باید چیکار کنم اگه تا شبم میشست‌ روبه روم من کاری نمی‌کردم بلاخره دیدم بلند شد بعد چند دقیقه و شالشو انداخت اومد سمتم انگار عین یه خواب بود اون لحظه، اومد ستمو‌ نشست روپامو‌ لباشو چسبوند به لبام‌ و شروع کردیم به خوردن لبایه‌ هم وااای چه حسی داشتم اون لحظه انگار اورستو‌ فتح کرده بودم البته هنوز به قلش‌ نرسیده بودم خلاصه چند دقیقه تو همون حالت لبایه خوش طعمشو‌ داشتم حسابی میخوردم بعد کمکم بلندش کردم ولی لبامونم از هم جدا نمیشد میخواستم همینطوری ببرمش سمت اتاق خواب ولی اون فک کرد می‌خوام بچسبونمش به دیوار کشوند منو سمت دیوار وقتی چسبید به دیوار منم آروم دست چپمو از پشت بردم داخل شلوارش دستم بلاخره کونشو لمس کرد اون لحظه یه شوکی تو بدنش اومد منم ادامه دادم به مالیدن کونش الان که دارم میگم مو به تنم سیخ شده خلاصه تو همون حالت لب گرفتن بردمش داخل اتاق خوابو انداختمش رو تخت و افتادم روش تشنه تشنه بودم افتادم به جون گردنشو‌ لباش کلا تمام نقاط صورتشو هی بوس میکردم میخوردم حواسم بود که یوقت جاییشو‌ کبود نکنم اونم فقط ناله هایه ریز میکرد بعد که خوب اون گردن بلوریشو‌ خوردم شروع کردم به کندن لباساش بهش گفتم بزا ببینم چی چی آوردی برامون اونم یه نیش خند زدو منم کارمو ادامه دادم لباساشو‌ کندمو رسیدم به سوتین مشکی که تنش بود وااای خداااا باورم نمیشد قراره

ون هر دوهفته یکبار میرفتم گذشتو روز اول رسیدو من رفتم خونشون اولش یه سلام احوال پرسیه گرمی با هردوشون کردمو خونواده خوش مشربی بودن و اینم بگم من فقط تو ذهن خودم و برا خودم هایو هوی داشتم در واقعیت واقعا خجالتی بودم یعنی اصلا روم نمیشد تو چشایه یه خانوم یا دختره غریبه زل بزنم بیشتر سرمو پایین مینداختم چهرمم به این بچه مثبتا میخوره چون ریش میزارمو عینکیم هستم به همین خاطر بهم اعتماد کرده بودن خب داشتم میگفتم مادرو دختر تیپ سنگینی زده بودن دختره که کاملا پوشیده بود و خوده خانوم محمدیم یه تیشرت مشکی جذب با یه شلوار مشکیه بیرون یه شالم انداخته که تقریبا آزاد بود بیشتر مینداخت رو بازوهاش که زیاد معلوم نشه رفتم نشستمو به پذیرایی کردنو یه صحبت ریزیم کردیم که دیگه نشستم با دخترش کار کردنو اینا واقعا اصلا به دختره هیچ چشمی نداشتم با اینکه اگه تلاش میکردم شاید راحت مخش میکردم ولی دل لامصب جا دیگه بند بود خلاصه یه چند وقتی گذشتو گذشت و منم هر دوهفته مث همیشه میرفتم خونشون خانوم محمدیم هرچی میگذشت باهام راحت تر میشدو صمیمی تر دیگه شوخیم میکرد بعضی موقعها منتها من این رفتاراشو به مادرم نمیگفتم چون اگه میفهمید دیگه عمرا میذاشت برم منم که از خدا خواسته گفتم دارم کمکم به هدفم نزدیک میشم (بیشتر مث خیال بود برام زیاد فکرامو جدی نمیگرفتم) گذشت تا اینکه یه روز مث بقیه روزا زنگید که برم خونشون رفتمو وقتی در باز کرد چشام چهارتا شد ولی به رو خودم نیاوردم سریع جمش کردم دیدم کامل عوض شده یه شلواره خونه جذب که مچ پایه سفیدو توپرش معلوم میشد با یه لباس مشکی جذب آستین دار که از بس سینه هاشو بزرگ بود لباس کش میومد و قشنگ رنگ سوتینش معلوم میشد واقعا جا خورده بودم اصلا نمیتونستم هضمش کنم این پوششو یه حال و احوال خیلی صمیمی کردو رفتم نشستم رو مبل یکم دقت کردم گفتم دخترش پس کجاست اون لحظه اصلا حواسم نبود ازش پرسیدم گفت تو راهه برگشت مدرسه منم با خودم گفتم این شیطون از قصد گفته زودتر بیام منم خوشحااااال گفتم واقعا داره خیال بافیام به واقعیت می پیونده ‌وااااای وقتی با اون تیپش جلوم راه میرفت قشنگ آب از دهنم میچکید دلم میخواست همون لحظه بپرم روشو بزور بهش تجاوز کنم تو اون شلواره تنگ کامل کونش نمایان بود که چه فرمی داره واقعا بی نقص بود یه کون ورزشی و تپل زیر اون شلوار بود نمیتونستم چشممو از روش بردارم یه چند دقه تو همین حالت گذشت که بهم گفت آقا پارسا میشه همین لامپ وسط هالمونو عوض کنی چهارپایمون کوتاهه قدم نمیرسه منم یه چشم گفتمو چهارپایرو آورد واقعا کوتاه بود با صندلی حموم فرقی نداشت قده خودمم نمیرسید تا اینکه یه بالشتم گذاشتم روش و رفتم بالا که لامپو عوض کنم به خانوم محمدیم گفتم بی زحمت حواستون به این بالشت باشه که من میوفتم اونم گفت چشم فوقشم بیوفتی خودم میگیرمت منو بگی تا اینو گفت آب شدم اصلا مونده بودم ولی در بیرون طبیعی رفتار میکردم با خودم گفتم پارسا تمومه دیگه این واقعا دلش میخواد ولی بازم داشتم دعا دعا میکردم که دخترش زودتر بیاد چون دیگه داشتم از خجالت میمردم،بلاخره دخترش اومدو‌ اون روزم گذشت ولی قشنگ متوجه نگاهایه‌ ریز من به اندامش شد چند روزی گذشت منم همش شبا میشستم به اون روز فک میکردم یه بار فاز می‌گرفتم نکن پارسا نکن اینکارو این خانوم شوهر داره تو زندگی پاشو‌ میخوری باز میگفتم حالا که شانس در خونتو زده داری ردش میکنی اون چند روز با این فکرا گذشت تا اینکه دیدم از طریق واتساپ بهم پیام داد تعجب کردم چون اصلا پیام نمیداد اگه کاریم داشت زنگ میزد خلاصه جواب دادمو‌ بعد یکم صح

میلف واحد روبرو #زن_همسایه #میلف #اولین_س.ک.س سلام به همه دوستان شهوانی،پارسا هستم الان 25 سالمه خاطرهای که میخوام تعریف کنم مربوط به 19 سالگیم میشه که پشت کنکوری بودم و خونواده تصمیم گرفته بودن خونرو عوض کنن منتها انداخته بودن برا بعد آزموزنم خلاصه ما آزمونو دادیم و خداروشکر به هدفمونم رسیدیم و بعدش اسباب کشی کردیم و جابهجا شدیم یه روز میگذشت که ما تو اون خونه مستقر شده بودیم آها اینم بگم خونه آپارتمانی بود و جوری بود که هر طبقه دو واحد کامل روبه رو هم داشت، داشتم میگفتم تو روز اول زنگ خونمون خورد من و مادرم فقط خونه بودیم رفتم درو باز کردم دیدم یه خانومه جا افتاده تقریبا چهلو خوردهای بهش میخورد زیره45 با یه چادر رنگی که اگه سرش نمیکرد سنگین تر بود پشت در بود بعد یه سلام احوال پرسی کرد و خودشم معرفی کردو گفت خانوم محمدی هستم مدیر ساختمون همین واحد روبه روتون خلاصه یسری توضیحاتیم دادو رفت تا بعد چند روز که مادرم برا یه چندتا سوال میره دره خونشون دیگه موندگار میشه و گرم صحبت،وقتی مادرم اومد خونه بهم گفت پارسا این روبرویی یه دختر دارن تقریبا همسن خودت که اتفاقا امسال کنکور داره منم یه تعجب ریز کردمو با خودم گفتم خب خوبست دیگه میرم تو کارش آقا گذشت اینم، یه روز تو خونه نشسته بودم پا کامپیوتر داشتم فیلم نگاه میکردم دیدم یه صدا جارو برقی بلند شدو هیم نزدیک تر میشد معلوم بود از واحد روبروست که ناگهان حس کردم دیگه انگار دمه واحدمونه کنجکاو شدم برم از چشمی نگاه کنم و نگاه کردمو با چه صحنهای مواجه شدم دیدم خانومه محمدی با یه لباس خواب مشکی که تقریبا تا بالایه زانوهاشه و بالا تنشم تا وسط سینه هاشو پوشونده لباسه، یعنی واضح خط سینش معلوم میشد منو بگی دیگه دلم نمیخواست چشمو بردارم از روش هی اندامشو برنداز میکردم اصلا از رو مانتو معلوم نمیشد همچین ممه هایه خوش فرمی اون زیر قاییم کرده باشه پاهاش زیاد معلوم نمیشد چون برق ساختمونو نزده بود فقط نوره خونه خودشون روش افتاده بود ولی در کل چیزه حقی بود دیگه ازون به بعد ذهنه من درگیرش شده بود و شبا میشستم باهاش چه خیالایی که نمیبافتم،دخترشم دیده بودم واقعا دختره خوشگلی بود یه دختره اندامی با موهایه مشکی چشایه عسلی پوست سفید واقعا خوشگل بود ولی نمیدونم یه حس خاصی به مادره پیدا کرده بودم که اصلا دختررو به چشم شهوت نگاه نمیکردم اصلا بهش فک نمیکردم ازونجا به بعد فهمیدم که نه من واقعا به خانومایه جا افتاده یا به قول معروف میلف ارادت خاصی دارم و به دختر جوون ترجیح میدم قبلش حس میکردم ولی اینجا بود که مطمئن شدم خلاصه چند روزی گذشت من از دانشگاه اومدم خونه که بعد اینکه لباسامو دراوردمو نشستم مامانم گفت پارسا یه چیزی مادر، گفتم چه چیزی گفت امروز داشتم با خانوم محمدی حرف میزدم که یه درخواستی کرد گفتم چه درخواستی گفته که چون ما زیاد توان مالی نداریم که بخوایم برا کنکور این دختر خرج کنیمو مشاوره این چیزا بگیریم اگه بشه پسرتون هر چند هفته یه بار بیاد به دخترم یه کمکی بکنه تو درساش یه مشاورهای هم بده هزینشم کنار میایم اتفاقا اونم میخواد پزشکی قبول بشه منم اون لحظه داشتن داخلم ریسمون عروسی میبستن ولی بروز ندادم و مثلا یکم بهانه آوردم گفتم مادره من نمیشه که من برم خونه دختریکه همسن خودمه بعد باهاش درس کار کنم نمیگی یه حرکتی پیش بیاد بعد مادرم گفت چه حرکتی، خوده مادره کنارتونه قرار که نیست برین تویه اتاق یه گوشه باهاش درس کار کنی منم مثلا از رو اجبار قبول کردم و گفتم من بابت اینکار پولی نمیگیرم اینو بهشون بگو خلاصه گذشتو برنامه هارو باهم تنظیم کردیم و مشخص کردیم چه روزایی برم خونش