991
Підписники
-124 години
+107 днів
+3830 днів
Архів дописів
992
نمیدونم این توییت تبلیغه یا واقعیه اما اگه واقعی باشه هم هیچچیزش متعجبم نمیکنه و فقط یک سوال دارم. سیسی قیاسی چیه دیگه؟ واحد اندازهگیری قیاسیه؟ مثلا اگه نیم لیتر قیاسی باشه دیگه «مردم از خنده قیاسی دهنت سرویس 😂» کنسله؟
992
برخی شبها با خودم فکر میکنم که ای کاش یه مارکسیست نامرتب و کثیف بودم که معتقده روتین پوستی توطئهی نظام سرمایهداریه و برای مبارزه باهاش شبا قبل خواب صورتش رو نمیشوره.
992
به نظرم یکی از بهترین اتفاقات موسیقی فارسی در دههی هشتاد همکاری کامیار با بلککتس بوده. نمیدونم شاید هم کلا وجود کامیار اتفاق خوبی بوده. عالیه به هر حال و ممنونم.
992
جنگلهای هیرکانی که دارن میسوزن تنها باقیموندهی اکوسیستم ۲۵ میلیون سال پیش تو خاورمیانهن. یعنی دقت کنید وسط بیابون و کوهستان خشک خاورمیانه جنگل بکری وجود داره که یکسری از گونههای گیاهیش رسماً فسیل زنده هستن. ظاهرا بعد از تیکهتیکه کردن جنگلهای بلوط زاگرس، ایندفعه نوبت اینجاست. سالی دو سه بار خبر آتیشسوزی میاد که حداقل یک هفته ادامه داره. من هیچ حرفی برای زدن ندارم، الان هزارخط دیگه هم تینجا یا هرجایی بنویسم هیچکاری از دستم برنمیاد. فقط احساس میکنم سیستم عصبیم برای یه ایرانی بودن در سال ۱۴۰۴ زیادی ضعیفه.
992
حتی اگه اینترنت قطع بشه، تمام تکنولوژی و تمدن بشریت از بین بره و انسانها دوباره به غارنشینی رو بیارن، باز هم نوادگان کاربرهای توییتر فارسی همدیگه رو پیدا و راجع به دنگ در دیت اول و دوم بحث خواهند کرد
992
نشستن رو یه نیمکت تو پیادهرو و تماشای آدمها نسخهی سالمِ گشتن تو اکسپلور اینستاگرامه
992
من واقعا متوجه طرز کار مغز نیستم. الان داشتم به کلمهی «لحظه» فکر میکردم که یهو یادم اومد تو ابتدایی یکی از همکلاسیهام «لحظه به لحظه» رو نوشته بود «له زه به له زه». یعنی تمام مدت چنین چیزی توی مغزم یه گوشه داشته خاک میخورده و خودم از وجودش خبر نداشتم. طفلکی چقدر منتظر مونده تا نوبتش بشه و بگه بالاخره به منم فکر کرد، منم وجود دارم. حالا برام سواله الان که یادم اومد کجا میره؟ کلا پاک میشه؟ یا میره یه گوشه به خاک خوردنش ادامه میده؟ خیلی نگرانش شدم. خدا میدونه در همین لحظه چه اطلاعات بیمصرف و بیمحتوایی تو مغزم زانوی غم بغل گرفتن و زنجیر به دست تو یه گوشهای از یه سلول تاریک و مرطوب نشستن تا فرصتش پیش بیاد که بتونن خودشون رو معرفی کنن. موهاشون بلند شده و سالهاست که حموم نرفتن. صدای چکهی آب از سقف میاد. همه فراموششون کردن. حالا باید غصهی اونا رو هم بخورم.
992
از متمدن و محترم بودن خستهام. ای کاش یه نئاندرتال تو کوهپایههای زاگرس بودم که لری حرف میزنه و برنامهی امشب و فردا و هفتهی آیندهش دزدی و زورگیریه
