Do0or az khaneh
Відкрити в Telegram
دستنوشته های یک پزشک💊💉 💜💜ادمین کانال آدم چوبی گذشته💜💜 ❗️در صورت تعصب روی بعضی مسائل لطفا وارد نشوید🙏🌹 ارتباط با ادمین: @MAHnote ⛔تبلیغ نداریم⛔
Показати більше469
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
تعللت رو برای شروع نمیفهمم.. وقتی انقدر نزدیک به پایانی..
تمومش نمیکنی؟ کافیه شروعش کنی.. همین..
@MAHHnote
+ ميدونی چرا من درس خوندن رو دوست دارم؟؟
چون همه چيزش دست خودمه، میشينم میخونم تا جایی كه نتيجه حاصل بشه.
باقی زندگی همهچیز اونی که تو میخوای نیست، خیلی چیزها توش دخیله تا نتیجه رو عوض کنه..
@MAHHnote
تشویق به یه کاری آدمو بیشتر هُل میده واسه انجام یه کار، یا تهدید به تنبیهش؟!
تو دنیای الان انگار تنبیه و تهدید به تنبیه کمتر شده. ولی تو آدمایی که موندن محکم پای سیستمهای تربیتیشون و سختگیرانه ادامه میدن این مسیر رو و البته نتایج بسیار مطلوبتری رو با تحمیل ترومای بیشتر میگیرن، تکلیف چیه؟!
و البته که یه آدم رو توی شصت سالگی نمیشه عوض کرد، نه نگاه و حل مسئلهشو، نه ترومایی که به بقیه وارد میکنه برای رسوندنشون به هرچه درصلاحشونه و نمیدونن!!!
@MAHHnote
دلم "بی دغدغه آرامش داشتن" رو میخواست...
بی فکر از مریض یه ساعت بعد.. تموم اما وقتی شد، یه سال و دو سال و ده سال که گذشت، تازه شد "یادش بخیر"..
زندگی تازهای که لحظه لحظهش واسم شد خاطره.. واسه بهتر شدنش تلاش کردم.. وقت گذاشتم.. با مریضها، با کسایی که همیشه میگفتم اینا خانوادهی ماهان، زندگی کردم.. با دردهاشون... با درد دلهاشون.. و بیقراریهاشون.."خب آخه کار ما بیدردیه... "
روزها گذشت، سالها.. .. تارهای سفید لای موهام زیاد و زیادتر شد... هدفهام کمرنگ و کمرنگتر، بعد عوض شد، بازم کمرنگ شد، و معنای زندگی تو همهی این سالها بارها و بارها تغییر کرد، پررنگ شد ..تا شد این..
آزادی...
@MAHHnote
آروم بود، مصمم، با لبخندی که از قدرت، و مهر میومد، یا از یک استواری امن.
مهربون بود، به راحتی به آدمای اطرافش عشق میداد، به راحتی نظراتش رو به آدما میگفت، با لحنی خیلی صمیمی، با خنده. با تون پایین و بالا. با هیجانی که توی تون صداش بود و لبخند نیمه بازی که رو صورتش بود..
یه جوری مصمم بود که رفرنس همه، اون بود،
همه همو به چالش میکشیدن و اون آدم بود که رو حرفش اما نمیومد، خب چون رفرنس بود، کتاب مرجع بزرگ انسانیت و زندگی.
تون صداش، لحن صحبتش با آدمای اطرافش، احترامی که به خودش میذاشت، ارزشی که برای خودش قائل بود، و شبیه اون رو برای همهی اطرافیانش میخواست، با قوانین و قواعد خودش، اونو متفاوتتر میکرد..
قشنگ بود و خیلی راحت قشنگی های آدما رو توصیف میکرد، به آدما عشق میداد، و حس بودن، مهم شون میکرد، انگیزه میداد،
تو زندگیش برنامه داشت، واسه ساعت بعدش هم برنامه داشت، و این طور نبود، خشک، که از برنامه داشتن زده شی باهاش، از برنامه داشتن لذت میبرد. یعنی یه جوری برنامه میریخت که تو همه ی اون بازه های طبق برنامه پیش رفتن داشت از لحظه لحظه ش لذت میبرد. وقتی درس میخوند یه جور ازش لذت میبرد که دلت میخواست بشینی و ساعت ها درس بخونی. وقتی میدویید، وقتی غذا میپخت، وقتی خونه رو مرتب میکرد، وقتی با خانوادهش صحبت میکرد، وقتی دوست و آشنایی باهاش تماس میگرفت، حتی تو زمانی که نباید، و برنامهش که خیلی هم واسش اهمیت داشت خراب میشد، یه جوری رفتار میکرد که انگار ساعتها و روزهاست منتظر این اتفاقه تا ازش لذت ببره، نفسش بکشه،
به جای اخم و غر و گلایه از زندگی بخاطر این بهم ریختگی برنامش.. و خندهی ذوق داری که تو هر لحظه داشت، صدای ذوقش، هیجان تعریف کردناش، هیچ توصیف دیگهای جز معنای واقعی زندگی نداره.. هدف داشت و موفق بود، باور داشت که زندگیش رو به جلوئه و بود.. خوب فکر میکرد، برای همه چیز تعریف داشت، خط کشی داشت، نظم داشت، شور داشت، هیجان داشت، و
همهچیز رو یه جوری با هیجان و قشنگ تعریف میکرد و از صمیم قلب هوا رو از بین تارهای صوتیش میگذروند که همش رو جلوی چشمت زنده میدیدی..
همیشه یه قصه ای یه حال خوب، یه ماجرا بود که برات بگه، شاید چون زندگی رو قصه میدید و اونو زندگی میکرد.. به جا انتخاب میکرد و تو همیشه مشتاق بودی بشنوی، یا یهو همه جا ساکت میشد وقتی که میخواست یه چیزی تعریف کنه، انگار همه میخوان نکنه چیزی از دست بدن..
انتخاب قصه هاش هم جالب بود، همه شون یه فاز فان داشتن، که این همه ساده و فان بودن زندگی براش رو نشون میداد..
چیزایی که شاید اگه کسی دیگه تعریف میکرد خب قصه ی عجیب و حتی قابل تعریفی نبود..
ولی خب اون فرق داشت، چون ته اون قصه حتما تو یه چیزی میفهمیدی از زندگی، نکتهای، حرفی، حدیثی..
بزرگوارانه میبخشید، مدیریت میکرد، بهوقتش تنبیه میکرد، خوب فکر میکرد، خوب حرف میزد، به موقع تصمیم میگرفت، به موقع رفتار میکرد..
به قول یکی از دوستان امکان نداره این آدم تو زندگیت بیاد، باهاش آشنا شی و چیزی به تو اضافه نکنه. چیزی ازش یاد نگیری، مسیر زندگیت تغییر نکنه..
اون یه نقطهی عطف بود، تو زندگی همهمون... و تو زندگی خیلیهایی که تو مسیر زندگیش قرار گرفته بودن..
کوتاه و عمیق، برای روزهای کمی که گذشت..
@MAHHnote
زنگ زد جواب ندادم
بعد مسیج دادم که ندیدم..
زنگ زد: پزشکمون داره میره دو روز نیست،
به تو چیزی نگفتن؟
گفتم: نه. پاشم بیام؟ و خندیدم..
گفت: چرا میخندی؟!
گفتم: از جوابِ تو، که میگی نه بابا کجا؟! ول کن دختر! :)
سکوت بغضداری کرد.. از اونا که پر از احساسن، و دلتنگی..
گفت: هیچی نخوندم و تو بودی بهتر میخوندم..
گفتم: منم.. چند لحظه سکوت ... و خداحافظی..
مسیج دادم: تو پر از حس ِ خوبی پسر..
گفت: تو خودِ حسِ خوبی..
@MAHHnote
امشب یه نفس عمیق میکشم و آروم میخوابم. میشه آروم بود امشب.. بعد از چهار سال میشه باز یه روتین تعیین کرد، و زندگی رو از سر گرفت.. با حال بهتر، امید بیشتر و شوقی از بخشیدن ِ زندگی به آدمها، امیدها و ستونهای یه خانواده، لذتی عمیق از بیدردی، از لبخند و خدا خیرتونبدههای آخرِ عمل..
#رزیدنتی
#گواهینامه
@MAHHnote
هفت یا شاید هشت ماه ازش میگذره..
یکی از اون حسها رو تجربه میکرد.. تجربهای که شاید ندونیم کِی یا چقدر تجربهش کردیم..
اگه هر آدم دیگهای بود همه جوره شماتت میشد، ولی اون همیشه واسم سنبل "عجیب و قوی بودن" بود.. واسهی همین شاید انجامش داد، فکر کرد باید باز هم "بتونه سر پا بایسته".. خیلی وقت بود که میدونستم اون دخترِ سرشار از شور و زندگی، روزها واسش بی رنگ شدن..
همه چیز باید خوب پیش میرفت..
ولی میگفت: خیلی بد بود.. خیلی..
وقتی طبق کتاب خودشو تو فرمولِ "درمان" گذاشته بود..
تجربهی مرگ.. و عجیبتر تلاشش برای زندگی
و این واسش عجیب بود، واسهی منم..؛ انگار به معنیِ زندگی بود، تلاشش برای زنده بودن..
@MAHHnote
درود..
میدونم که چند سال رزیدنتی دور بودم از این فضا و با شلوغیهای کشیک و بیمارستان و قشنگیها و گاهی هم تروماهای همراهش نشد که باشم..
مرسی ازتون که موندین کنارم همهی اینروزهای سخت رو.. و هربار هر یه دونه آدمی که از اون ۳ ۴ کا کم شد یه قلب از من کم شد.. ولی الان خوشحالم که کلللی قلب دارم که توی همهی اون روزها کنارم موندن و کنارشون باز میتونم ادامه بدم🌹
به قول مارگوت بیگل: ( البته شما با صدای ماندگار شاملو بخونیدش )
اين همه پيچ، اين همه گذر، اين همه چراغ، اين همه علامت،
و همچنان استواری در وفادار ماندن به راهم، خودم، هدفم، و به تو..
وفايي كه تو را و مرا به سوي هدف راه مینماید..
@MAHHnote 🌹❤️🙏🏼
گفتم: یه جای دردناک قصه اینجاست که تو مجبوری .. وگرنه هرچی اومدی هیچ میشه.. سکانس آخر، وسط بازی، نباید ببازی..
گفت: آره خب، اما انگار از یه جایی میخوای به خودت ثابت کنی که میشه، میتونی، از پسش برمیای، شاید حتی این مهمتر میشه واست از نتیجه..
@MAHHnote
گفتم: آره خب، اما انگار از یه جایی میخوای به خودت ثابت کنی که میشه، میتونی، از پسش برمیای، شاید گاهی حتی این مهمتر میشه واست از نتیجه..
@MAHHnote
