❣️دلــداده❣️
Відкрити в Telegram
❣️دلــداده❣️ با آن همه #دلداده دلش بستهی ما شد ای من بـه فدای دل دیوانه پَسندش... #سیمین_بهبهانی میتونید اشعار شاعران جوان و با استعداد رو به آدرس های زیر ارسال کنید و با #شاعران_جوان جستجو کنید.😊🌼
Показати більше398
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+130 днів
Архів дописів
398
فال امروز شما
غزل شماره ۱۴۷
نسيمِ باد صبا دوشم آگهی آورد:
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربانِ صبوحی دهيم جامهی چاک
بدين نويد که باد سحرگهی آورد
بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان
در اين جهان ز برای دل رهی آورد
همیرويم به شيراز با عنايت بخت
زهی رفيق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاين کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهی آورد
چه نالهها که رسيد از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رايت منصور بر فلک #حافظ
که التجا به جناب شهنشهی آورد
398
ای دِل اَر سیلِ فنا، بنیادِ هستی برکَند،
چون تو را "نوح است کشتیبان"، ز طوفان غم مخور...
#حافظ
398
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ
و قطعا میدانیم که سینهی تو از آنچه میگویند تنگ میشود.
#سوره حجر
#آیه ۹۷
398
یکی از ملوکِ بیانصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادتها کدام فاضلتر است؟
گفت: تو را خوابِ نیمروز
تا در آن، یکنفس خلق را نیازاری!
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه است، خوابش برده، بِه
وآنکه خوابش بهتر از بیداری است،
آنچنان بَد زندگانی، مُرده به
#سعدی
398
Repost from ❣️دلــداده❣️
ای دیر بهدستآمده، بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی!
چون دوستی سنگدلان زود برفتی!
زان پیش که در باغِ وصالِ تو دلِ من،
از داغِ فراقِ تو برآسود، برفتی
ناگشته من از بندِ تو آزاد بجستی،
ناکرده مرا وصلِ تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود، برفتی...
#انوری
398
ز روی خوبِ تو بَرخوردهام، خوشا دلِ من!
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
#هوشنگ_ابتهاج
398
هزار روز به شب، شب به روز آوردیم،
میانِ ما و فراقِ تو ماجراست هنوز...
#شکیبی_اصفهانی
398
در همین پاییزِ تهران، زیر بارانی که نیست،
میگرفتم آرزوی پوچِ دستانی که نیست!
میکشیدم هر طرف با خود خیالِ بودنَش
میرسیدم پشت آن بنبست پنهانی که نیست
گاه میبوسیدمش آنقدر تا مستش کنم
گاه میبوئیدمش تا اوجِ پایانی که نیست!
گاه هم میبردمش آنجا که شاعر میشدم
انتهای آن خیابان... دورِ میدانی که نیست
گوشهی تاریکِ کافه... زیر آن نورِ عجیب
روبهروی بیتهای آن غزلخوانی که نیست
مینشستم پشتِ آن میزی که جُرمم را نوشت
خیره میماندم به زندانِ دو چشمانی که نیست!
بوی چای و بوی قهوه، بوی سیگار و هوس
بوی تلخ و بوی حسرت... بوی وجدانی که نیست!
آن طرف او بیتفاوت، داغ مینوشید و من،
این طرف با طاقتِ سر رفته از جانی که نیست
آه مینوشیدم و یخ بسته دستانم فقط
گرم میشد با بخارِ خوب فنجانی که نیست...
باز من.. خودکار و کاغذ.. باز من.. دیوانگی..
باز این دردی که هست و باز درمانی که نیست
تکههای بودنم انگار جا ماندن در او
مثل این گلبرگها بر خاکِ گلدانی که نیست
من قسم خوردم که از او بگذرم... اما نشد
در همین پاییزِ تهران، زیر بارانی که نیست...
#شیوا_الله_وردی
398
گُلی سُرخم که بیاندازه از پاییز میترسم!
از این پاییز، این گُلچینِ بیپرهیز میترسم
نبند امّید بر من باغبان، خیلی نمیمانم
چنان تُردم که از هر لرزش ناچیز میترسم
تمام خندههایم را تلافی میکند دنیا
نپرس از من چرا از خندهی یکریز میترسم
نمیدانم چرا تقدیرمان را از ازل بی هم...
خدا لعنت کند بختم که از او نیز میترسم
دلم بازار مسگرهاست "مولانا" کجا رفتی؟
بگو که "شمس" برگردد، من از "تبریز" میترسم
اگر چه "سربداران" میرسند امّا نمیدانی،
که "نیشابورم" و از حملهی "چنگیز" میترسم
خلافِ داستانهایی که از "فرهاد" میگفتند
هم از "خسرو" هم از "شیرین" هم از "شبدیز" میترسم
در این منظومهای که بر مدارِ درد میچرخد
بهجز تو ماهِ من از هر کس و هر چیز میترسم...
#ثریا_صفری
