uk
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

Відкрити в Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

Показати більше
499
Підписники
-224 години
+37 днів
+2830 день
Архів дописів
We're all gonna die. @about_clair

Repost from مان
وقتی نازکانه خوابی و آرام __ و در متن سپیده می‌زند __ رابطه‌ی نزدیک با نفس‌های تو می‌دارد گلوبند که فراموش کرده‌ای باز کنی. بیژن الهی

Sun and Moon. @about_clair

من همینجا که هستم می‌مانم. منتهی قدری غمگین‌تر از معمول، قدری آسیب‌دیده‌تر، زیرا تو از همیشه به من نزدیک‌تر هستی و در عین حال دور از دسترس. کافکا.

من زندگی‌ام را با حساسیتی فزون از حد بر باد داده‌ام.

پارسا_سلیمی_بهت_فکر_می‌کنم_02_اگه_یکی_رو_خیلی_دوست_داشته_باشی_بهش.mp37.18 MB

می‌شنوی، نه، بهتر گوش بده؛ من در امواج موسیقی خیال شناورم، گم‌ام، نابود و به هلاکت رسیده‌ام. آدم ها چه دردناک و زیبا و زود فراموش می‌شوند. هر ثانیه که در زیستگاه بی در و پیکر یا چشمه‌سار امید خود قدم برمی‌دارید میدانی بزرگ از فراموشی به وجود می‌آید. هر زمان در قُرق دروغ‌های بیشتر و در تخیل لجاجت لجن‌زاری بزرگ می‌گذرد که آینده‌ای از امید را لنگان‌لنگان به بیماری وجود مبتلا کند. فاصله گرفتن از خویش در آغوش طبیعت؛ غریبه‌ای از انسان به وجود خواهد آورد که رفته رفته به سوی نیستی قدم می‌گذارد؛ خود را فراموش می‌کند، به دیگران ضربه می‌زند، زمان را به قتل می‌رساند و در میان گیسوان سفید به مرگ تکیه می‌دهد. آدم‌ها شبیه به یکدیگر متصل به زمان، فراموشی را در قامت انسانی خمیده بر پیشانی خیابان‌ها، در پیکر جسمی بی‌جان تَکیده بر دست‌های مغرور، درون شیون مادری که به نسيان خواسته‌های مرگ‌زادِ فرزندش مویه می‌کند و در بحبوحه‌ی گذرِ بی یار ستاره‌های آسمان، پیدا می‌کنند. لایه‌های زخم را در لابه‌لای پوستین خود می‌جوئیم و بی محابا در میان مقصدی تکراری "ایستایی" را در آستانه‌ی کوچه‌ای که خانه ندارد آشکار می‌کنیم؛ همان دردهایی که سلسله‌ای از مولکول‌های جهان را به هیچ رسانده است، همان غمِ تهی و رمیده‌ی بیداری. "برای من که نگاهِ بینایی چشمان توست"

دست‌ها را بلند می‌کنم عشق من، می‌شنوی؟ خش‌خش می‌کنند، می‌شنوی؟ کدام حرکت است از انسان‌های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک‌ها را می‌بندم عشق من، می‌شنوی؟ این‌هم صدایی است که تا تو می‌رسد. و حالا پلک باز می‌کنم، می‌شنوی؟ پس چرا این‌جا نیستی؟ نشانه‌های کوچک‌ترین حرکت من برجا می‌ماند در این سکوت ابریشمی؛ و حتی رد کوچک‌ترین تمنا می‌ماند در پرده‌ی کشیده بر دوردست‌ها. در هر دم‌وبازدمم ستاره‌ها بلند می‌شوند و سرنگون. و بوها به آبشخور لب‌هایم می‌آیند، در آن‌ها بازوهای فرشتگان دور را بازمی‌شناسم، این‌همه را فقط تصور می‌کنم: تو را نمی‌بینم. ریلکه.

زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد شب پشت شیشه‌های پنجره سر می‌خورد و با زبان سردش ته مانده‌های روز رفته ر
زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد شب پشت شیشه‌های پنجره سر می‌خورد و با زبان سردش ته مانده‌های روز رفته را به درون می‌کشید.

‏«دیوانه شدم. اما دیوانگی‌ام بی‌شاهد ماند، سرگردانی‌ام ظاهر نمی‌شد، فقط باطن‌ام دیوانه بود. به من می‌گفتند: چرا این‌قدر آرام‌اید؟ حال آن‌که از سر تا به پا سوخته بودم. شب در کوچه‌ها می‌دویدم، نعره می‌کشیدم، روز به آرامی کار می‌کردم.» موریس بلانشو

Repost from مان
نه در من می‌مانی به‌خاطر خاطرات، نه مال منی به‌خاطر قوت شيرين اشتياق. آنچه تو را حاضر می‌کند آن انحراف سوزان‌‌ست که لطافتی کند در خون من می‌پيمايد. نيازی ندارم که پيدا‌شدنت را ببينم، زاده‌شدن بسنده‌ بود برایم تا کمتر از دستت بدهم. ریلکه

Repost from دُرد
شاید نمی‌دانستیم که دنیا چه جای کوچکی است، برای هردومان. چه بی‌رحمانه تن می‌خراشند تیغ‌های خاطره این شکنجه‌گرانِ بی‌رحم و آ‌ن‌گاه در شبی عذاب‌آلود در گوشِ تو می‌خوانند: رفته است محبوبِ تو، برای همیشه! آنا آخماتووا

I Go to Sleep.mp36.83 MB

I go to sleep And imagine that you're there with me. @about_clair

«من عاشق‌ام؟ – «آری، چون انتظار می‌کشم.» دیگری هرگز انتظار نمی‌کشد. گاهی دل‌ام می‌خواهد نقش آن را که انتظار نمی‌کشد بازی کنم؛ سعی می‌کنم خودم را جای دیگری مشغول کنم، تا دیرتر برسم؛ اما همیشه این بازی را می‌بازم: من، هرچه کنم، باز هم خود را آن‌جا خواهم دید، بی‌کار نشسته، من سر موعد رسیده‌ام، یا حتا پیش از موعد. هویت مقدر عاشق دقیقاً همین است: من آن‌ام که انتظار می‌کشد. سخن عاشق رولان بارت

من آن پابریده‌یی هستم که درد را در پای از دست داده‌اش هنوز هم احساس می‌کند.

You're not the same anymore Don't wanna play that game anymore. @about_clair

عشق سر فرودآوردنِ دو تنهایی است.