تجربیات نزدیک به مرگ، معنوی و فرامادی
Відкрити в Telegram
تجربیات نزدیک به مرگ، معنوی و متافیزیک - نگاهی به تجربیات نزدیک به مرگ و مرگ موقت - دنیای فرامادی و متافیزیک - خود توانمند سازی - نگرشی بدون تعصب به معنویت Near Death Experiences وبسایت: http://neardeath.org/ تماس با ادمین: @LoveLifeLight
Показати більше1 956
Підписники
-124 години
-27 днів
+2930 день
Архів дописів
قسمتی از بک تجربه نزدیک به مرگ در اثر بیماری کرونا:
شنیدم که پروردگار به من گفت برای اینکه بتوانم بخششی را که به من عرضه میکرد دریافت کنم، ابتدا باید خودم دیگران را ببخشم. پرسیدم چگونه باید این کار را انجام دهم. آفریننده گفت: «فقط [احساس] بدهی و طلبکاری را رها کن.» ناگهان فهمیدم… تنها کاری که باید میکردم این بود که دیگر از آنها انتظار بازپرداخت نداشته باشم. به همین سادگی بود. باید کتابچه «تو به من بدهکاری» را دور بیندازم. در همان لحظه احساس کردم همهچیز برای روحم به تعادل رسیده است. همه را بخشیده بودم و در همان دم، خودم نیز از همهچیز بخشیده شده بودم. شادیای که در آن لحظه در حضورِ خداوند احساس میکردم، فراتر از واژهها بود. یگانگیِ کامل، درکِ کامل، و پذیرشِ کاملِ هر آنچه هست، واقعیتِ من و بهشتِ من شده بود…
من دیدم که شر به سادگی فراموشیِ حقیقت است. من هدیهٔ ضمیر و آگاهی را والاترین جلوهٔ عشق دیدم و دانستم که بزرگترین معجزه این بود که سرچشمهٔ هستی، از میان این آفرینش بینهایت، یک «من» را برگزیده و اجازه داده بود تا هویت و ایگوی خود را حفظ کنم، در حالی که در اصل هیچ نبودم...
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ یک زن در اثر حمله آسم:
در مرور زندگی خود، لحظهای از دوران بزرگسالیام را دیدم؛ زمانی که در یک سوپرمارکت هزینه خریدهای یک زن سالخورده را برای او پرداختم. دیدم که موجی از احساسات از سوی او به من منتقل شد—آرامش و آسودگی، سپاسگزاری، و احساسی عمیق و سرشار از عشق. این فقط یک مهربانی ساده نبود؛ میتوانستم حس کنم که این کار تا چه اندازه در وجود او تأثیر گذاشته است. او [که پول کافی نداشت]، پیش از آن دعا کرده و از خداوند درخواست یاری کرده بود و تنها با ایمان [به اینکه خدا به او کمک خواهد کرد] وارد آن فروشگاه شده بود. آن عمل کوچک سخاوت من به نشانهای [از سوی خدا] برای او تبدیل شد—نشانهای که تأیید میکرد خداوند دعایش را شنیده است و او تنها نیست.
سپس مرا در زندگی آن زن به جلو بردند و دیدم که چگونه او همان مهربانی را به فرزندانش میآموخت. بارها شاهد بودم که دخترش، با نقل همان داستانی که مادرش برایش گفته بود، به دیگران کمک میکرد و همان زنجیره مهربانی را ادامه میداد. دیدم که همان عمل مهربانانه من سبب شد سه کودک دیگر از همسایههایش نیز غذا بخورند...
Repost from علم و معنویت
تجربۀ نزدیک به مرگ مدیومی به اسمِ «ژینت برو»
✍️ تهیه و ترجمه: سمیرا رزاقی
این پیدیاف، ترجمۀ مصاحبۀ مدیوم و تجربهگر نزدیک به مرگ، ژینت برو، در یوتوبه که زحمتش رو پژوهشگر محترم، خانم سمیرا رزاقی، کشیدن. لینک ویدئو:
https://www.youtube.com/watch?v=iQnJ1v9oK1U
این تجربه مطالب زیبا و جالبی داره و به مواردی مثل زندگیهای متوالی، شورا (همون شورایی که در هیپنوتیزم البیال و تحقیقات دکتر مایکل نیوتن میبینیم)، انتخاب زندگی، تجربههای مدیومی و... اشاره میشه.
لازم به ذکره توانایی مدیومی این تجربهگر قبلاز تجربۀ نزدیک به مرگش هم وجود داشته.
➖➖➖➖
🆔 @near_death
قسمتی از یک ترجمه تجربه نزدیک به مرگ (NDE):
… برای همسر و دخترم نگران بودم و میترسیدم که بعد از من چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد. به من اطمینان داده شد که حال آنها خوب خواهد بود.
میخواستم بدانم آیا این حرف به این معناست که آنها تضمین میکنند هیچ اتفاق بدی برای عزیزانم نمیافتد؟ در پاسخ به من نشان داده شد که البته در زندگی آنها انواع و اقسام اتفاقات [ناخوشایند و دردناک] وجود خواهد داشت، اما آن زندگیها، و تمام زندگیها در این دنیا بسیار کوتاه هستند و اتفاقاتی که اینجا میافتد، در نگاه کلان و ابدی، اهمیت چندانی ندارند. آنها پیش از آنکه حتی فکرش را بکنم، در آن سوی دیگر نزد من خواهند بود.
آنچه در این زندگی میگذرد، چیزی شبیه به یک فیلم است: شما میروید تا نمایش را تماشا کنید؛ این فیلم ممکن است تراژیک، ترسناک یا پر از حوادث گوناگون باشد، اما در نهایت فیلم تمام میشود، شما از سینما خارج میشوید و به دنیای واقعی قدم میگذارید. این عمیقترین درک من بود... که آن سوی این مرز، دنیای واقعی قرار داشت و در حقیقت، همه چیز در نهایت درست و صحیح خواهد بود. من نباید بیش از کسی که از سالن سینما خارج میشود [و یک فیلم ترسناک یا تراژیک را تماشا کرده است]، هراسی به دل راه بدهم. و بالاتر از همه اینکه، دنیای دیگر بسیار شگفتانگیزتر، پیچیدهتر و پر از ابعادی بود که این «فیلمی» که تمام عمر تماشا کرده بودم، در برابر آن هیچ است.
Repost from تجربه نزدیک به مرگ / ان دی ئی
📝📝📝
📌 آنچه تجربیات نزدیک به مرگ به ما میآموزد این است که تمام اتفاقات و جنبشهای بزرگ اجتماعی، که در طول حیات ما روی میدهد و زندگیمان را عمیقا زیر و رو میکند، حسابشده انتخاب شدهاند. این اتفاقات بر اساس یک نقشه راه دقیق و متناسب با درسهایی که باید بیاموزیم، برنامهریزی شدهاند. اینها همان چیزهایی است که پیش از به دنیا آمدن، احتمال و امکان وقوعشان را میدانستهایم و با آگاهی کامل آمدهایم تا تجربهشان کنیم. پس بجای لعنت فرستادن به روزگار، فراتر از احساساتی که این اتفاقات بد و حزنآور در شما ایجاد میکند، ببینید چه درسی را باید از آن فرا گیرید. اگر زندگی در دل این دوران بحرانی، تاثیری بر ارتقا و رشد روح ما نداشت، شک نکنید که حق انتخاب داشتیم که در دوره دیگری به دنیا بیاییم. اگر امروز و اینک اینجاییم، پس گنجی برای به دست آوردن در آن پنهان شده است.
📌 همه ما در حال تجربه روزهای بسیار سختی هستیم، اما اجازه ندهید که این دردها، ظلمها و خشونتها شما را از مسیر نور خارج کند. اندوه و خشم خود را به کینه تبدیل نکنید و نگذارید تاریکی تمام وجودتان را در برگیرد و تبدیل به همان چیزی شوید که دارید با آن مبارزه میکنید. من نمیگویم در مقابل ظلم سکوت کنید، نه! اما نگذارید که اندوه و خشم حاصل از ظلم، شما را به ظالم دیگری تبدیل کند، چون از این طریق است که تاریکی قدرت میگیرد، خود را گسترش میدهد و جهان را در خود فرو میبلعد.
📌 اجازه ندهید نیروی شر، از ترس، خشم و کینهای که در دل پرورش میدهید تغذیه کند و قویتر شود. خشم و کینه خود را به امید تبدیل کنید، مبارزه کنید و شمع وجود خویش را روشن نگه دارید، زیرا که تاریکی را فقط نور از بین میبرد و نیروی شر را آگاهی شکست میدهد، و البته که خردمندان میدانند چیزی به نام شر وجود ندارد، هرچه هست، ناآگاهی و جهل است!
💫 @NDEchanel
اشتباهی درباره آموزههای معنوی و NDEها وجود دارد که عشق و شفقت را با اجازه دادن به دیگران برای سوءاستفاده از ما اشتباه میگیرد؛ اینکه ما باید مدام ببخشیم، حتی اگر این کار باعث آزار و تشویق به تجاوزِ بیشتر به حقوقمان شود؛ اینکه نباید هیچ مرز و محدوده فردی داشته باشیم، و اینکه هرگز نباید به فکر خودمان باشیم یا از خودمان مراقبت کنیم.
این تفکر، فرسنگها با حقیقت فاصله دارد. عشق باید شامل حال خود ما نیز بشود. در حقیقت، عشق واقعی باید در درجه اول شامل شخص ما شود. اگر کمک، عشق ورزی، و فداکاری ما حس گرما در قلب و انبساط در روح ما ایجاد نکند، آن عمل عشق نیست. اگر باعث شود در دراز مدت احساس کنیم از ما بهرهکشی شده، تخلیه شدهایم، و دچار خشم و انزجار شویم، آن عشق نیست.
نثار کردنِ کورکورانه عشق و شفقت به یک فرد آزارگر، به یک فرد خودشیفته، به کسی که از نرمی و بخشش ما سوء استفاده می کند — بدون توجه به سلامت و رفاه خودمان — رشد معنوی نیست، بلکه خودکشی معنوی است، زیرا در نهایت ما را به انسانی بدون رحم و شفقت تبدیل خواهد کرد. به عنوان پیروان راه معنویت و عشق، باید یاد بگیریم که به راحتی «نه» بگوییم، برای احساس و حد و حریم شخصی خود ارزش قائل شویم، و همواره در عشق ورزی خود خرد و بصیرت داشته باشیم.
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ دولوس:
ناگهان زندگیام را دیدم، اما نه به شکل خاطرات، و یا در گذر زمان؛ بلکه همهچیز را یکجا و در آنِ واحد میدیدم: مدرسه، شغلم، دوستانم، نامزدم، سال آخر دانشگاه... هر امید، هر هویت و هر رؤیا؛ همگی در یک «شهودِ» واحد حضور داشتند. سپس، نوری درخشانتر از هر درخشندگی و سفیدتر از هر سفیدی. این نور گرم و زنده بود. نور خودِ «عشق» بود. نه از نوع احساسی یا نوع مشروط آن، بلکه سرچشمهی اصلیِ عشق حقیقی.
نور، هوشمند بود و با من سخن گفت، نه با کلمات، بلکه با درک و فهم و با زبانی از جنسِ دانستن:
«اکنون، هیچکدام از اینها مهم نیست.»
هر آنچه فکر میکردم اهمیت دارد—جایگاه اجتماعیام، دست آوردها و موفقیت هایم، تصویرم در نگاه دیگران، برنامههایم—همگی در یک لحظه فرو ریختند. آنجا تنها «حضور» بود. تنها حقیقت. تنها خدا. این نور، خداوندِ بیپرده بود.
اگر بخواهیم رفتار خود را بهصورت پایدار تغییر دهیم و زندگی خود را متحول سازیم، باید باورهای خود را تغییر دهیم. مهمترین باوری که با خود حمل می کنیم باورهای ما راجع به خویشتن است، زیرا احساس «هویت» ما را شکل میدهد. احساس «هویت» نیرومندترین عامل در جهان در تعیین رفتار انسان و شیوهٔ واکنش او به دنیای بیرون است.
اما تغییر باورها و برنامههای ذهنیای که در طول یک عمر در وجودمان حک شدهاند، کار یک شب نیست و این تحول تنها با دانستن و آگاهی ذهنی حاصل نمیشود، بلکه نیازمند کاری عمیق، پیوسته و بلندمدت بر روی ضمیر ناخودآگاه ما است.
جالب است که فیزیکِ مدرن در عمیقترین لایههای خود به مفاهیمی میرسد که با عرفان نوین و تجربههای معنوی بسیار همخوانی دارند—بیآنکه زبان یکسانی داشته باشند:
• فیزیک مدرن میگوید زمان در بنیادیترین سطح وجود ندارد؛
تجربههای ژرف معنوی نیز با احساس «بیزمانی» همراهاند.
• فیزیک مدرن میگوید واقعیت از میدانها و روابط (میدان های کوانتومی) ساخته شده، نه از اشیای جدا؛
در تجربههای معنوی نیز، مرز میان «من» و «دیگری» محو میشود و احساس اتحاد وجود دارد.
• فیزیک بهتدریج به این سو میرود که اطلاعات از ماده بنیادیتر است؛
در این تجربهها نیز دانستن، مستقیم و بیواسطه است—بینیاز از زبان یا فکر.
• فیزیک مدرن میگوید خلأِ سرشار از انرژی و پتانسیل است؛
در بسیاری از تجربههای NDE فضای خلا لبریز از پتانسیل و معنا توصیف شده است.
اینها نه اثباتاند و نه ردّ یکدیگر—اما دیدگاههای فیزیک مدرن و معنویت نوین بهطرز عجیبی به هم شبیه شده و بسوی یکدیگر پیش می روند.
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ جاشوا:
… احساسی فراگیر و همهجانبه از عشق، شفقت، آرامش و پذیرش کامل وجود داشت؛ وحدتی عمیق با تمامی هستی، هرآنچه در تمامی گذشته، حال و آینده وجود داشته و خواهد داشت.
در آنجا هیچ دردی نبود، و هیچ ترس و ناراحتیای وجود نداشت. زبان و زمان هردو بی معنا بودند. من همزمان همهچیز بودم و هیچچیز نبودم ــ نمیتوانم روشنتر از این توضیح دهم. با یقین میدانستم که بار دیگر بخشی از آگاهی و ضمیر عظیم و یکپارچه [هستی] شدهام.
پیرامونم رنگهایی بود متفاوت از هرآنچه در جهان فیزیکی وجود دارد: انرژیهایی با حالت پلاسما که موجدار و زنده بودند. اینها رنگهایی توصیفناپذیر و فراتر از طیف فیزیکی بودند. با تمام وجود حس میکردم که به خانه بازگشتهام ــ جایی که پیش از تولد از آن آمده بودم و جایی که همهٔ ما به آن بازمیگردیم. بهگونهای غریزی میدانستم که عشق نیرویی است که همهچیز را به هم پیوند میدهد؛ نه صرفاً یک احساس، بلکه قانونی کیهانی، مانند قانون جاذبه...
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ بلازنکو:
از نور پرسیدم:
«من چنین فهمیدهام که جهان پیرامون ما چیزی جز توهم یا همان «مایا» نیست. اما اکنون میبینم که همهچیز در حقیقت بینهایت واقعیتر از آن است که هرگز تصور میکردم!»
گرچه روایت این زندگی در لایهای همچون رؤیا است، اما هر آنچه پیرامون من بود، به شکلی شگفتانگیز حاضر و زنده مینمود؛ بسیار حاضرتر و واقعیتر از آنچه درون این رؤیای زمینی احساس میکنیم. «مایا» واژهای سانسکریت است که به توهمبودن جهان اشاره دارد.
او در پاسخ گفت:
«این مایا نیست. به تو نشان میدهم آنچه واقعی نیست کدام است.»
و سپس توجه مرا به انبوه مردمی معطوف کرد که در کوچهای در مقابل من، در رفتوآمد بودند. اندوه عمیقی در او احساس میکردم نسبت به آنچه به من نشان میداد.
مردم در مسیر رفتن به مغازهها، محل کار، … بودند و هر یک غرق در افکار خود بود. بالای سر آنان، لایهای ضخیم از چیزی وجود داشت که در همه جهات امتداد مییافت. آن چیزی هولناک بود؛ لایهای معلق از نوعی گرفتگیِ و انقباض روحی، مانند ابری دودآلود و تیره. اما من آن را بهطور فیزیکی نمیدیدم بلکه آن را از درون حس میکردم؛ گویی نوعی میدان انرژی بود.
بهروشنی احساس میکردم که این ابر از نگرانی ها و ترسهای آنها ساخته شده بود و بهنوعی با مردمی که زیر آن بودند پیوند داشت. آن از افکار و احساساتِ نگرانِ آنان تغذیه میکرد و سپس همان ترسها و نگرانی ها را در چرخهای معیوب و بیپایان، به خودشان بازمیگرداند...
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ سارا:
…سپس چیزی با من سخن گفت. این خودِ جهان هستی بود، که در وحدت و یگانگی با من سخن می گفت. او با من با زبانی فراتر از واژهها، با زبان «دانستن» صحبت میکرد. جزئیات آنچه در پشت آن درِ نورانی بود را به من نشان نداد، اما میدانستم که آنجا، جایگاه همهی نیکیهاست. خانه، سرشار از صلح ناب و عشق خالص بود. او برایم توضیح داد که هر دردی که در زمین احساس میکنم — حتی اگر بدترینِ بدترین تجربهها باشد — در پایان این زندگی، همچون نقطهای کوچک و ناچیز جلوه خواهد کرد. در پایان، آن «خانه» تماما در انتظار من خواهد بود. و این همه چیزی که اکنون تجربه میکنم، تنها انرژیای است که از «واقعیتِ» حقیقی، که در آن سوی آن درِ نمادین وجود دارد، ساطع می شود…
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ کیلی:
…در آن لحظه احساس کردم که دست دراز کرده و نور، عشق، و آرامشی عمیق را لمس میکنم. یک حضور فرازمینی را حس کردم که به من گفت رنج و عذابم از دوجنسگرا بودن در یک خانوادۀ مسیحی هیچ اهمیتی ندارد، زیرا عشق والاترین هدف در زندگی است. در آن تجربه، در لحظهای از همنوایی و یگانگی با آن حضور، چنان آسودگی و شادی عمیقی را حس کردم [که قابل توصیف نیست].
همزمان، با تمام وجود درک کردم که ما به این جهان آمدهایم تا یکدیگر را با تمامی توان دوست بداریم، و اینکه دین ــ به معنای صرفاً دنیوی و اجتماعی آن ــ تقریباً بیمعناست. تا زمانی که با مهربانی، مراقبت، و درک نسبت به دیگران رفتار کنم، همهچیز درست خواهد بود. برای لحظهای تار و پود نامرئیای که همۀ انسانها را به یکدیگر پیوند میدهد را احساس کردم، و به من گفته شد که باید با یکدیگر با شفقت رفتار کنیم، حتی اگر یکدیگر را کاملا درک نکنیم. ما همگی جزءهای منحصر بفرد و یگانۀ جهان هستی هستیم که خویشتن را از طریق ما تجربه میکند.
چه حقیقتی زیبا. وقتی به هوشیاری بازگشتم، آرامشی را در دل داشتم که هرگز مانند آن را تجربه نکرده بودم.
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ کیلی:
…در آن لحظه احساس کردم که دست دراز کرده و نور، عشق، و آرامشی عمیق را لمس میکنم. یک حضور فرازمینی را حس کردم که به من گفت رنج و عذابم از دوجنسگرا بودن در یک خانوادۀ مسیحی هیچ اهمیتی ندارد، زیرا عشق والاترین هدف در زندگی است. در آن تجربه، در لحظهای از همنوایی و یگانگی با آن حضور، چنان آسودگی و شادی عمیقی را حس کردم [که قابل توصیف نیست].
همزمان، با تمام وجود درک کردم که ما به این جهان آمدهایم تا یکدیگر را با تمامی توان دوست بداریم، و اینکه دین ــ به معنای صرفاً دنیوی و اجتماعی آن ــ تقریباً بیمعناست. تا زمانی که با مهربانی، مراقبت، و درک نسبت به دیگران رفتار کنم، همهچیز درست خواهد بود. برای لحظهای تار و پود نامرئیای که همۀ انسانها را به یکدیگر پیوند میدهد را احساس کردم، و به من گفته شد که باید با یکدیگر با شفقت رفتار کنیم، حتی اگر یکدیگر را کاملا درک نکنیم. ما همگی جزءهای منحصر بفرد و یگانۀ جهان هستی هستیم که خویشتن را از طریق ما تجربه میکند.
چه حقیقتی زیبا. وقتی به هوشیاری بازگشتم، آرامشی را در دل داشتم که هرگز مانند آن را تجربه نکرده بودم.
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ کارول:
»من همیشه با این پرسش دست به گریبان بودم که: «اگر خدا سراسر عشق است، چگونه میتواند اجازه دهد چنین فجایعی روی زمنی رخ دهند؟» پاسخ اصلی که به من داده شد، دیدگاهی الهی دربارۀ مسئلۀ شر بود.
به من اجازه داده شد تا به درون یک سامانهٔ پیشرفته و چند لایه از زمان و تاریخ بنگرم؛ چیزی شبیه به لایه هایی که بر روی هم چیده شدهاند. من به عقب نگاه کردم، از میان هزاران لایه که هر کدام نمایانگر بخشی از زمان بودند. این لایهها در برابر چشمانم زنده شدند و با یکدیگر در اندرکنش و تعامل بودند. میتوانستم هم تکتک لایهها را ببینم و هم پیوند عمودی میان گذشته و حال را درک کنم.
همه چیز با قصد و نظم خاصی در هم بافته شده بود و از بالا که نگاه میکردم، همچون یک فرش یا تابلوی سهبعدیِ باشکوه به نظر میرسید. رویدادهایی که انسانها آنها را فاجعهبار میپندارند، به رنگهای تیرهتر جلوه میکردند، اما زیبایی کلی را از میان نمیبردند، زیرا این وقایع تنها بخش کوچکی از تمامیت زمان بودند.
با دیدن تداوم رویدادها در طول تاریخ—آنچنان که ز دسترس فهم انسان [در دنیا] بیرون است—پذیرفتم که هر آنچه رخ میدهد، جزئی از یک بافت ظریف و پیچیده است که در گذر اعصار بافته شده است.»
قسمتی از تجربه منفی پیتر (ترجمه جدید):
«...هیچ اثری از حیات در اطراف من وجود نداشت. تنها علفهای مرده، بوتههای خاموش و دودآلود، و کوههایی دوردست که در اطراف یک دره بودند. میان آن کوهها، مایع سیاهی موج میزد؛ همچون سدی زنده. در سمت راستم درختی تنها ایستاده بود. این درخت تقریبا برگی نداشت، بجز بخشی کوچکی که در آن چند برگ سبز هنوز به آن چسبیده بودند. آن سوی آن مایع سیاه، نور و سبزه و زندگی دیده میشد. همان لحظه فهمیدم که من مردهام، و تصور کردم که در جهنم هستم...»
Repost from تجربه نزدیک به مرگ / ان دی ئی
📺📺📺
✨ توضیح و تفسیر زیبا و متفاوت «داریل آنکا» دربارهی مرگ و زندگی پس از مرگ!
👍 @NDEchanel 👍
قسمتی از تجربه نزدیک به مرگ اریک:
تجربه نزدیک به مرگ من تأثیر عمیقی بر من گذاشت. پیش از آن، خودم را با «منِ ذهنی» و فکر خود یکی میدانستم، اما اکنون «منِ ذهنی» را بیشتر چون ناظری میبینم. در همان لحظه دریافتم که حیات جاودانه حقیقت است و مرگ، تنها یک توهّم. من وارد حالتی از فیض الهی شدم و احساسی عمیقی از دوست داشته شدن در وجودم جریان یافت. دیگر فقط به خدا باور نداشتم، بلکه به او یقین پیدا کردم؛ و بهسادگی میدانم که ما زندگی جاودانه داریم. احساسی نیرومند از پیوستگی در درونم رشد کرد؛ پیوندی ژرف با همه انسانها، چنانکه خود را در وجود دیگران میدیدم. احساس کردم باید کمک کنم، زیرا آنان در حقیقت «ما» هستند. شروع کردم به بخشیدن زمان خود به کسانی که در نیاز شدید بودند، و همچنین بخشیدن از مال و محبت. احساس میکردم به گونهای نیرومند توسط هماهنگیها و همزمانیهای توضیحناپذیری هدایت میشوم؛ هماهنگیهایی چنان ظریف که یقین داشتم خدا پشت آنهاست…
تجربه نزدیک به مرگ برنت ساترفیلد (ترجمه جدید):
فهمیدم که هر بار که نور در قلبم میتابد و هر بار که عشق را در وجود خود تجربه میکنم، بخشی از آن به جهان بازمیگردد و دیگران را نیز تغییر میدهد. حتی کوچکترین احساس محبت و شادی، اگر واقعی باشد، در شبکهای نامرئی از نور و انرژی به هزاران قلب دیگر منتقل میشود.
کمکم به این درک رسیدم که زندگی انسانی، با تمام محدودیتها و چالشهایش، یک آزمایشگاه بینهایت برای تجربهی نور و عشق است. هر مشکل، هر مانع، هر شکست، فرصتی است برای تمرین و بازتاب نور الهی. گاهی ممکن است دشوار باشد، گاهی دردناک، اما همواره پرمعناست. هر قدمی که برمیداشتم، هر تصمیمی که میگرفتم، هر کلامی که بیان میکردم، فرصتی برای انعکاس نور بود. حتی در کارهای روزمره و سادهترین اعمال، میتوانستم نور و عشق را جاری کنم، و این همان مرحلهی دوم بود: زندگی در زمین، اما با قلبی که هنوز در بهشت میتپد.
در نهایت، فهمیدم که مسیر بازگشت به بهشت همیشه در دسترس است، نه به عنوان مکانی بیرونی، بلکه به عنوان کیفیتی از قلب و آگاهی...
قسمتی از تجربه السا:
فرشته به من گفت:
«شما احساسات اشتباهی را برای زندگی انتخاب میکنید. هر روز صبح عشق و شادی را انتخاب کنید. این تنها راه برای واقعاً زندگی کردن است. هیچ احساس دیگری را با خود حمل نکن.»
قسمتی از تجربه رایلی:
وجودی از جنس نور، عشق، آرامش، قدرت، حقیقت در پیش روی من پدیدار شد. اما نه هر وجودی. من فوراً او را شناختم. نیازی نبود نامش را به من بگوید. او خودِ نام بود. حضورش همه چیز را میگفت. و سپس او سخن گفت. اما نه با صدای بلند. او مستقیماً به درون روح من صحبت کرد:
«عشق یک انتخاب است. من عشق هستم. آن زندگی در روی زمین دربارهٔ من است. تو مرا انتخاب نکردی. تو فرصت [خویش] را از دست دادی.»
آن لحظه مرا ویران کرد. من وحشت کردم و بشدت گریستم. احساس پشیمانی کردم—پشیمانی عمیق، دلخراش و ابدی...
