پاندول
Відкрити в Telegram
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
Показати більше366
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+430 днів
Архів дописів
366
📝 جمعه با نغمهای نامعلوم و گریزناپذیر برایم در حال سپری شدن است. با خستگیای که هنوز در پاهایم جاری است. این خستگی آنقدر زیاد است که حتی حوصلهام نگرفت بیرون بروم و عصرِ زیبای یک روز از دیماه را بهتر سپری کنم. همین شد که در خانه ماندم و هر از گاهی هم به تصحیح برگههای امتحانی پرداختم. در این میان گاهی هم در اینستاگرام و تلگرام چرخی زدم. دیدم که تولد فروغ است. امسال تولد فروغ مصادف با روزِ جمعه شده است. در این جمعهی خسته و تسلیم به گذشت کشدار زمان که بیشتر دلم میخواهد به سکوت بگذرانم ناگهان یاد شعری معروف از فروغ با عنوان (( جمعه )) افتادم. شعری که میتوان آنرا نمونهای از تحمیل شدن واژگانی برآمده از زیستِ انسانها در فرهنگی دیگر ( فرهنگ ایرانیان ) به روزی از هفته دانست. در این شعر میتوان جمعه را نمایندهی خستگی انسانهایی دانست که در طول هفته بیمهابا دویدهاند و حالا هر چه دلتنگی و تنهایی دارند بر سر جمعهی بینوا خالی میکنند. جمعه که به خودیِ خود روزی است مانندِ سایرِ روزها چنان هویُت پر رنگی مییابد که گویی زندگی شهری او را تبدیل به انسانی با ویژگیهای گوناگون کرده است که مانندِ جویباری غریب باید بپذیرد و بگذرد. در حقیقت فروغ در این شعر نشان میدهد که چگونه جمعه به انحصار و چنگِ مضائب و سختیهای زندگی هفتگی انسانِ امروزی در آمده است.
با هم این شعر را دوباره به یاد فروغ بخوانیم.
(( جمعه ))
جمعهی ساکت
جمعه متروک
جمعهی چون کوچههای کهنه، غمانگیز
جمعهی اندیشههای تنبلِ بیمار
جمعهی خمیازههای موذی کشدار
جمعهی بیانتظار
جمعهی تسلیم
خانهی خالی
خانهی دلگیر
خانهی در بسته بر هجومِ جوانی
خانهی تاریکی و تصور خورشید
خانهی تنهای و تفال و تردید
خانهی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر
آه، چه آرام و پُرغرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دلِ این جمعههای ساکتِ متروک
در دلِ این خانههای خالی دلگیر
آه، چه آرام و پُرغرور گذر داشت . . .
۸ دی ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 📝 📝
قلبم را میگشایم وُ
با شوخطبعی عامیانهای
در خزانهی دهلیزهایش
سکههایی از گوشتِ تنم را مییابم
مضطرب وُ گِران
این منم که رویا به رویا
هر فصل را در فصلی دیگر
ضمیمهی دگرگونیهای پوستم میکنم
چشمهایِ دیگری را در انسانی دیگر میجویم وُ
با تنی دیگر
آفتابِ تنبلِ آخرین روزِ پائیز را از میانِ انگشتانم عبور میدهم
گویی:
چیزی رفته است و من، نمیشناسم
چیزی در حالِ وقوع است و من، نمیشناسم
تنها میتوانم در انحنای دری گشوده
نوری محبوس را ببینم وُ نامطمئن
جاری شوم.
۳۰ آذر ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
Repost from پاندول
نه بازندهای ناتوان بودم و نه جسمی پیروز که با فخر قدرتش را به نمایش بگذارد. موجودی پُر نوسان بودم که آدابِ ذهنش و توانایی فهمِ انسانیاش پیوسته تَرَک میخورد. به خوابِ دو ساعتهی دیشب هم فکر کردم. دو ساعت بود و بهاندازهی سالها. شاید، بازیگر یک دنیای کامپیوتری شدهام. شناور در الگوریتمهایی خداگونه که به سمتِ سهمم از زندگی هدایتم میکنند. اما کدام سهم؟ چیزی به نام سهم نیز به نظر یک شوخیِ فریبکارانه است. فقط باید رفت. همیشه و همیشه باید رفت. صداهای ذهنم در این ۳۵ سال هیچگاه دوست نداشتند که بایستند. حالا دارم آنها را بیشتر میشناسم. خودم را بیشتر میشناسم. نمایان میشوم برای خودم. شاید این فلسفهای ناخواسته بود که من انتخاب کرده بودم و نمیدانستم. رفتن، همواره و در هر زمان. هم آغوش شدن با رنجهای گوناگون. آری، این فلسفهای بود که انتخاب کرده بودم و نمیدانستم. ۳۵ سال به اینطریق سپری شده است. چه مقدارِ دیگری از آن مانده است؟ نمیدانم. فقط میدانم هنوز دلم میخواهد بروم. این فلسفهی قلبِ ناآرام من است. سرکشی و توقف میانِ موجها. شاعری میانِ کلمات. خوابیدن و بیدار شدن. من در پناه همین نوسانها زیستهام. پوستِ تنم را کندهام و تغییر یافتهام. هر بار بازگشتهام که دوباره بروم. تصاویر مبهم و نامنظم شاید همین را میگفتند. شاید هم نباید آنها را خواند. اصرار نباید کرد. اجازه داد که خودشان اتفاق بیفتند. مانندِ تمامِ این سالها.
۱۴ آذر ۱۴۰۰
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
Repost from پاندول
📝 صبح امروز را با این جملهی ناگهانی در ذهنم آغاز کردهام: اینهمه رنج از زمانی آغاز شد که متولد شدیم. بعد از آن به سراغِ کلاسهای مجازیام رفتم. هر از گاهی نیز به این جمله فکر میکردم که هنوز از ذهنم بر لبانم نیامده بود. حالا اما با خودم زمزمهاش میکنم. در همین احوال یکییکی رنجهای کوچک و بزرگ، تلخ و شیرین در برابرم رژه میروند. به کیک دیشب و تزئیناتِ زیبای آن که دوستانی برایم فرستاده بودند فکر میکنم. ناگهان رفتم، با فکرم به عقب رفتم و رفتم. اما نمیتوانستم در مسیری خطی به عقب برگردم. ذهنم در جهانی نامنظم و غیرخطی مُدام پس و پیش میرفت. نوسانهایی با دامنههای متفاوت داشتم و گشت میزدم. در جهانی که گاه آشکار بود و گاه مبهم و تار. نه خسته بودم نه گیج و مضطرب. این حقیقتِ عیان من بود که عریان میتاخت و ۳۵ سال را بالا و پایین میکرد. چشمهایم را بستم و در خلوتِ اتاق دوباره زمزمه کردم: اینهمه رنج از زمانی آغاز شد که متولد شدیم. با هر کلمه بر زبانم سنگین و سخت و صلب میشدم. آهی کوچک و نرم میشدم در شکافِ میانِ کلمات و همهچیز، همهچیزِ مرا به بازی میگرفت.
366
حالا میتوانم جای عدد ۳۵ عدد ۳۷ را بگذارم و تمام این یادداشت را که دو سال پیش نوشته بودم دوباره بازخوانی کنم.
زندگی میگذرد و تولدهایمان چه بخواهیم چه نخواهیم بدون هیچ ملاحظهای میآیند و میروند.
366
(( چهار شعر از آبان ۱۴۰۲ ))
روزها میگذرند
پائیز میآید
آبان میگذرد
و در آذری بینام
صدایِ لبانی ناشناس
آزِ رخ داده در درونم را
به آهِ کلمات میسپارد
همچون خوابی تجربه نشده
که میآید وُ نمیآید
که هستی وُ نیستیام را
به فصلهایی ناتمام گره میزند.
۲ آبان ۱۴۰۲
ببار بر عقلم
بارانِ بیامان
ببار و در شورهزارِ لبهایم
مردی بینام را بساز.
۳ آبان ۱۴۰۲
با تو میآیم
با صدای قدمهایت
زیرِ پاهایمان: زمین بهقدرِ خیال تهی
بالایِ سرمان: آسمانی نامطمئن، سقفی آلوده به شرایط
با این حال
با تو میآیم
با تنی که هر از گاه وُ پیوسته
سازِ ویرانیام را مینوازد.
۳ آبان ۱۴۰۲
چیدنِ پائیز
چیدنِ خرمالوها
چیدنِ حیات در تابشِ کمزورِ خورشید.
۲۶ آبان ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
(( دو شعر از آبان ۱۴۰۲ ))
روزها میگذرند
پائیز میآید
آبان میگذرد
و در آذری بینام
صدایِ لبانی ناشناس
آزِ رخ داده در درونم را
به آهِ کلمات میسپارد
همچون خوابی تجربه نشده
که میآید وُ نمیآید
که هستی وُ نیستیام را
به فصلهایی ناتمام گره میزند.
۲ آبان ۱۴۰۲
چیدن پائیز
چیدنِ خرمالوها
چیدنِ حیات در تابشِ کمزورِ خورشید.
۲۶ آبان ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
366
روزمرهگی و تکراری شدن فضای تدریس از آن دست چیزهایی است که میتواند گریبان هر معلمی را بگیرد. گاهی خسته میشوی و با خودت میگویی اینهمه فرمول و رابطه و مثلثات درس میدهی که چه بشود؟ آموزش اول قرار است انسانیت و شکوفایی بهبار بیاورد سایر چیزها پس از اینها باید رخ بدهد. به تمام اینها که فکر میکنم تصمیم میگیرم از قالبِ معلمی بیرون بزم و بگذارم شاعرِ درونم فرمان را بهدست بگیرد. نتیجهاش میشود شکلگیری یک کلاسِ خوب. این عکس نیز نتیجهی همین نگاه است. یکی از کلاسهای پایهی دهمم که امسال ریاضیات ۱ و هندسه ۱ را با من دارند. بنا به خواست خودشان جلسهی قبل برایشان چند رباعی از خیام خواندم. امروز هم که یکیشان مجموعه آثار شهریار را آورده بود دو شعر از شهریار خواندم. کلاسهای خوب میتوانند خستگی آدم را در ببرند و حالِ آدم را دگرگون کنند.
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
366
(( چند کوتاهنوشتِ مهر ماهی ))
موسیقی، روانم را خراش میدهد و سر میخورد از لای منافذ و ناگهان در خلسهای عمیق فرو میبَرَدَم. کاش میتوانستم نُتی سرگردان در ابعادِ تارها باشم. بروم به ناکجا و در جایی نامحدود تنِ محدودم را پنهان کنم. من قلبی پنهان و دربهدرم که زیستش مدیون کلمات است. مدیون موسیقی و وزنِ نامریی کلمات است. میخواهم بخوابم و با تنِ تازهای برخیزم. بیمهابا برخیزانم آن خودِ بیدادگرم را و رها شوم.
۱۱ مهر ۱۴۰۲
هر روز و پیوسته
رنج
تنم را میدوشد.
۱۹ مهر ۱۴۰۲
ما قربانیان!
ما باغبانهای بیدرخت در جنگلی که در حالِ سوختن است.
۲۷ مهر ۱۴۰۲
آبان
مرا به تو میرسانَد
که دوستت بدارم.
۲۸ مهر ۱۴۰۲
قلبم
فرسوده شده است و میدانم
چیزی بیش از این ندارم
تا در قُمارخانهی ذراتِ عمر
از این آسودهتر بپوسم.
۲۹ مهر ۱۴۰۲
و گاه . . .
خسته از همهچیز
هر آنچه که بر زبان بیاید و
نیابد مرا.
۲۹ مهر ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 زیستن در جهانی چنین پلشت و جنایتپیشه جز اینکه قفلی سزاوار بر لبانت بزند گاهی هیچ راهِ دیگری برایت نمیگذارد. یک گوشه ویرانی و جنگی قدیمی بر سر زمین و نژاد، گوشهی دیگر توحش مرگبارِ زلزله بر سرِ همسایهگانِ همزبان و همریشه و در گوشهای که خودت در آن ساکن هستی مبارزهای سخت برای دستیابی به حق و حقوقی طبیعی.
سایر گوشههای جهان نیز گاهبهگاه و کم و بیش اوضاع تحفهتری ندارند. گویی ما توسط باورهای ذهنی خودمان و ابزارهای گوناگونی که ساختهایم محاصره شدهایم. چنین جهانی زندانی بزرگ است که در جایجای آن انسان سعی کرده است برچسب حاکمیت مطلق خود را بکوبد. حاکمیتی که هر دم اقتدارِ خود را به رخ میکشد و از ارادهاش لبریز است. لبان من نیز شاید از همین روست که لبریز است. لبریز از نگفتن. آنها مرا بُردهاند به گوشههایی از درونم که هر چه میکوشد بیمرز باشد و بیمرز بیندیشد نمیتواند. احتمالا جنس وجودِ من همین هست که هست. یک شرقیِ سرگردانِ پُرنوسان با اندیشهای در حالِ تحول و جسمی که هنوز نتوانسته مرا دریابد.
۱۸ مهر ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
میتوان گفت نمایشنامهی کرگدن از اینجا به بعد شکلِ دیگری به خود میگیرد و از کرگدنهای موجود در خیابان بالاخره رمزگشایی میگردد. چیزی عجیب در حالِ اتفاق افتادن است. ساکنین یک شهر یکییکی در حالِ تبدیل شدن به کرگدن هستند. آنها یکییکی پیشانیِشان شروع به درد گرفتن میکند، پوستِ تنشان آرامآرام سبز و ضخیم میشود، صدایشان تغییر میکند و پس از چند ساعت و چند روز شاخ در میآورند و تبدیل به کرگدن میشوند.
در این شهر کرگدن شدن غیرقابل اجتناب است. دیر یا زود همه به آن تن خواهند داد. آدمها باید اساسِ زندگی خود را از نو پیریزی کنند و به اصلیت بدوی خود بازگردند. شاید همه در ابتدا غافلگیر شوند اما اکثریت سرانجام در این پوستاندازیِ جدید مشارکت خواهند کرد و به وضع جدید عادت میکنند. عادت کردن، این مهمترین خصلت آدم است. از آنجا که پوستِ قبلی او دیگر برایش راحت نیست و در آن احساسِ راحتی نمیکند سرانجام پوست عوض میکند و کرگدن میشود. در واقع ضخیم پوست میشود و میپذیرد که این شرایط جدید خیلی هم بد نیست. پس از شکسته شدن آخرین مقاومتهایش حتی ممکن است بگوید: (( آدم باید تابع زمانهاش باشد. )) بههمین راحتی آدم تبدیل به کرگدنی میشود که در حالِ تبعیت از خانواده، دوستان و همشهریهای کرگدنِ خود است. با افزایشِ روزافزونِ تعداد کرگدنها دیگر آنها جمعیتی اقلیت نیستند. اکثریتی در حالِ افزایشاند که دیگر گروهی غیرعادی نیستند. غیرعادی آنهایی هستند که هنوز کرگدن نشدهاند و به عضویت این نظام جدید در نیامدهاند. نظام جدیدِ مبتنی بر رفتارهای کرگدنی بهراحتی همهچیز را له میکند مانند گربهای که در آغاز پردهی اول زیرِ پای کرگدن میشود و صاحبش در فقدان او زار میگرید. نظامِ مبتنی بر زندگی کرگدنی همهچیز را به زیر پای خود خواهد برد.
نمایشنامهی کرگدن بیش از هر چیز مرا به یادِ آدمهای جامعهای میاندازد که همه در حالِ تبعیت از رفتارهای یکدیگر و همانند شدن هستند. این همانندی دیر یا زود همه را جز مواردی استثنایی فرا خواهد گرفت و به این ترتیب نظامِ جدیدی از زندگی بر پایهی بدویت بر پا خواهد شد. به قول ژان یکی از شخصیتهای نمایش: (( طبیعت قوانین خودش رو داره. اخلاق ضد طبیعیه ))
۱۱ مهر ۱۴۰۲
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
366
📝 سه سال پیش دقیقا در چنین روزی آخرین کتاب شعرم تیرنامه را بهصورت الکترونیکی منتشر کردم. نسخهی الکترونیکی این کتاب در کانال و سایت ادبیات اقلیت موجود است. دوستان و خوانندگان گرامی میتوانند آنرا از کانال دانلود کنند. تیرنامه کتابی است که با رویکردی تاریخی در ۳۳ تیر سروده شده است. یکی از آن ۳۳ تا را در زیر میخوانید:
تیر ۲۳
و اما امروز
میخواهم برایتان از روشنترین پیامها پرده بردارم
میخواهم از انسان، از یادِ فراموش شدهی او در باطنِ وجدانها بگویم
از مرگها، مستبدانِ در گور خفته بگویم
بگویم از آنان که چیزی به مرگ افزودند
از آنان که کاستند وُ جباریت را
بر بیدادگاهِ صفحاتِ کتابها ثبت کردند
الا ای ملت پُر شاعر و متشاعر
الا ای خُفتهگان، مُردهگان، از یاد بُردهگان وُ رفتهگان
چه بیشکنجه چه با شکنجه
شما بر چه کفّهای از ترازوی تاریخ ایستادهاید
شما، آیا ما بودهاید وُ دندانِ حرص را
در طمعِ دنیا گَزیدهاید؟
شنیدهاید نامِ برگزیدهی آزادی را
آنچنان که برای همه محترم
آنچنان که هیچ منطقی در برابرش قربانی نگردد
میخواهم امروز از داغِ ننگِ انسانیت
در منابر وُ معابر گمشده بگویم
نه به شیوهی واعظان ( که از جانب خداوند تصمیم میگیرند )
و نه از جانبِ آنان که منفعتشان برَ صلاحِ جامعه میچربد
وَ نه مستفعان
آنان که گمان میکنند پا برهنه بودن همواره مُحِق بودن است
بگذارید انسان برای انسان به سخن در بیاید
از تجمعِ نیرنگهای قدرت لای فراموشخانهی تاریخ بگذریم
شاید که بادها، شاید که بامها
عربدهی قدرت، عربدهی تنهایی ما را بشنوند
شاید که چشمها یاد بگیرند
مُدارای چشمها را
دهانها یاد بگیرند
احترامِ دهانها را
زبانها، از بردهگیِ زبان بیرون بیایند
پاها بیوحشت بدوند
وَ دستها، در آغوشِ امنیتی حقیقی فرو بروند
شاید که اینچنین
آزادی
عدالت
بازگردد.
#محمدعلی_حسنلو
#تیر_نامه
@mali_pendulum
366
📝 در آخرین روز شهریور ۱۴۰۱ در جمعهای ظاهرا آرام پس از مدتها تصمیم گرفتم شعرهایی از احمد شاملو بخوانم. مجموعه شعرهای شاملو چاپ انتشارات نگاه را گشودم و شعری از دفتر لحظهها و همیشهها برایم آمد. شعر را که خواندم تصمیم گرفتم کل این دفتر را بخوانم. بهنظر میرسد این دفتر کمحجمترین دفتر او در مجموعه شعرهایش باشد. دفتری که شعرهای آن متعلق به سالها ۱۳۳۹ و ۱۳۴۰ است و زبان شعرها هنوز آن سادگی موجود در زبان دفتر هوای تازه را در خود دارد و با شاملویی که بعدها مدایح بیصله را میسراید فاصلههایی دارد.
شعری از آنرا در اینجا قرار میدهم. در واقع قسمت سوم شعری به نام وصل که خوانندهی خود را علیرغم حسرتها، خشمها و رنجهایی که در سینهاش فغان سر میدهند به عبور همچون آبهای زلالِ رودخانهها دعوت میکند. به تعبیر شاملو در این شعر از خشم و رنج نیز میتوان لبخندهایی زیبا و خنده ساخت و با درد و رنج موجود در پاها در چمنزاران همراهِ درد و زخم درونِ خود فرود آمد. اگرچه شاملو میگوید: (( بیآنکه از شبِ نا آشتی، داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم. )) اما داغ فراموش شدنی نیست هر چه هست میماند و تو را وادار به پذیرش بذرهای خود میکند. اکنون تنها امیدوارم با ما مسافرانِ سرزمینِ حسرت که داغهای گوناگون را پذیرفتهایم ستیزهها کمتر گردد:
در سرزمینِ حسرت معجزهیی فرود آمد
[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].
فریاد کردم:
«ــ ای مسافر!
با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست میداشتم
اینمایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه میبایدم کرد؟»
«ــ بر ایشان مگیر!»
چنین گفت و چنین کردم.
لایهی تیره فرونشست
آبگیرِ کدر
صافی شد
و سنگریزههای زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید
دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد
رنجِ دیرینه
همه کینههایش را
خندید
پایآبله
در چمنزارانِ آفتاب
فرود آمدم
بیآنکه از شبِ ناآشتی
داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
#احمد_شاملو
@mali_pendulum
