uk
Feedback
ادبیات سئونلر

ادبیات سئونلر

Відкрити в Telegram

بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.

Показати більше
3 090
Підписники
+124 години
+57 днів
-1130 день
Архів дописів
گیلگمیش داستان‌لاری ادبیات سئونلر کانالیندا   1402/8/15 ایکنجی لوحه ایکینجی بؤلوم ناغیلی حاضیرلاییب، سؤیله‌ین: «رضوان حاجی قاسیملی» جانای . https://t.me/Adabiyyatsevanlar

گیلگمیش داستان‌لاری ادبیات سئونلر کانالیندا   1402/8/15 ایکنجی لوحه بیرینجی بؤلوم ناغیلی حاضیرلاییب، سؤیله‌ین: «رضوان حاجی قاسیملی» جانای . https://t.me/Adabiyyatsevanlar

گیلگمیش داستان‌لاری ادبیات سئونلر کانالیندا ایکینجی بؤلوم زمان: بو گئجه  1402/8/15 ساعات: 21 ناغیلی حاضیرلاییب سویله‌ین: «ریضوان حاجی قاسیملی» جانای https://t.me/Adabiyyatsevanlar

photo content

«بهروز_صديقی» … و قارلی-قيرولو دونوق بير آخشام داخماما دؤنوردوم تله‌م-تله‌سيك كوچه‌نين سونوندا دووار ديبينده وورولموش كؤرپه قوش قانادی كسيك نه ده‌نی نه سويو نه گئنيش سماء پايی آل قان ایدی و سونسوز يارا. آلديم ال‌لريمه قيزيل قان قوشو گتيرديم من ائوده قفسه سالديم اؤزوم ايسته‌مه‌دن، اؤزوم بيلمه‌دن يارالی او قوشدان گؤي‌لری آلديم سن دئمه كؤرپه‌جيك او يالقيز بالام صوبحه‌دك دؤزمه‌ميش او هئچ ياتماميش گونشه اوخشايان گول ال‌لری‌له قارانليق قفسين قاپيسين آچميش بير كاغيذ قوياراق ماسامين اوسته دونيانين اَن گؤزل شعرينی يازميش: - تانريميز گؤی‌لری قوش‌چون ياراتميش. https://t.me/Adabiyyatsevanlar

photo content

زمان گذشت... ما هردو آزاد شده بودیم. وزیر, به عهدِ خود وفا کرد و در ورودیِ بازار، دو شیشۀ شراب که در یک مُشمّای سیاه پیچیده بود را، به دستِ من داد. شرابِ چهارم - کاسۀ خون!  یک شب، ساعت نزدیک سه بود که زندانبان، با سر وُ صدا، درٍ آهنیٍ سلّولِ مرا باز کرد، مردِ کوتاه قدّ و میان‌سال و لاغر اندامی را به درونِ سلّول هُل داد، یک پتو هم به طرفش پرت کرد و درِ سلّول را با خشونت به هم کوبید. در سلّولِ تنگ و باریکی که یک نفر به زور درآن جا می شد، دو نفری در کنارِ هم دراز کشیدیم. به جز ردّ و بدل کردنِ کلمات، چیزِ دیگری نداشتیم که به همدیگر بدهیم، که تازه آن‌را هم با هزار و یک ترس و لرز و ملاحظه‌کاری می توانستیم بر زبان بیاوریم. مردِ میان‌سال گفت: -  «من علی داروخانه‌چی هستم. داروخانه ابن‌سینا در محلۀ دَوَه‌چی مالِ من است. دو روز پیش دخترم در عملیّاتِ مِرصاد کشته شده و حالا این‌ها آمده و مرا گرفته اند. زنم وقتی خبر را شنید، سکته کرد». وضع دردناک و اسف‌بارِ علی کیشی باعث شد تا من دردِ خودم را هم فراموش کنم. از نظرِ روحی به شدّت غمگین شدم. اشک‌هائی که از چشمانم جاری بود، گونه‎هایم را می سوزاند. گفتم : -  «شرایط خیلی سختی است، تو را درک می کنم، اما نگران نباش، حتمن تو را آزاد می کنند». علی کیشی، در جای خود نیم خیز شد و گفت:  -  «پدرم عضوِ فرقه بود، بعد از شکستِ فرقه، او را در تبریز به دار آویختند و ما فراری شدیم، حالا هم که این‌طور، امّا هرچی میخواد بشه بذار بشه، من که آب از سرم گذشته، ول کنند یا ول نکنند، به جهنم، بگذار بیایند مرا هم ببرند به دار بکشند...» در سلّولِ انفرادی، حتّی یک استکان آب هم نبود که من بتوانم با آن، علی کیشی را آرام کنم. علی کیشی، همه‌اش یک هفته مهمانِ من بود. یک روز قبل از این‌که او را از سلّولِ من ببرند، گفت: - «در خانه، هفت حوضٍ تودرتو درست‌کرده‌ام. روزِ آزادی، حوض‌ها را پُراز شراب خواهم‌کرد و از فوّاره‌هایشان شراب خواهد بارید. تا آن روز، اگر نمردیم وُ زنده ماندیم، تو را در کنارِ آن فواره‌ها مهمان خواهم کرد». سه سال بعد، من یک روز در کنارِ آن فوّاره‌ها، مهمانِ علی کیشی شدم. از شرابِ سُرخ‌فامی که ساختۀ دستِ خودِ علی کیشی بود، گونه‌‎هایم شُعله‌ور بود و درونِ کاسۀ سرم مِه‌آلود... یک سال بعد، من یک بارِ دیگر گذرم به آن خانه افتاد. علی کیشی را، قبل از اذان صبح به دار آویخته بودند. چهار تصویر پیچیده در سیاهی داخل قابِ عکس، به من چشم دوخته بودند. علی کیشی، به درونِ چشمانِ من زُل زده بود. چهرۀ دخترش پُر از خنده بود. پسر و همسرش، چشم از من بر نمی داشتند. از فوّاره‌ها خونی گرم و سُرخ جاری بود... https://t.me/Adabiyyatsevanlar

شراب در کاسۀ خون کریم قربان‌زاده؛ شاعر، نویسنده و طنزپردازِ آذربایجانی/ برگردان:«بهروز مطلّب‌زاده» شرابِ اوّل پس از شکستن محاصرۀ آبادان، به اطراف رودِ بهمنشیر کوچ کرده بودیم. جماعت برای درامان ماندن از بمباران‌ها و نجاتِ جان‌شان، همه چیزِ خود را رها کرده، از آنجا گریخته بودند. و حالا این خانه ها به جان‌پناهِ لشکرِ شکست‌خورده تبدیل شده بود. هوا تازه تاریک شده بود. من و دوستم، در وسط درخت‌های خرما، در خانه ای با در وُ پنجرۀ آبی، که در پناهِ نخل‌های بلندی که سر به آسمان می سائیدند قرار داشت، پناه گرفتیم. همه جای خانه را وارسی کردیم. در زیرزمین خانه، جائی مانند یک انباری بود. من در تاریکی، با دست مالیدن به در وُ دیوار جلو رفتم و به یک خُمره برخوردم، درٍ خُمره را بازکردم و انگشتم را داخلِ آن کردم. احساس کردم که انگشتم خیس شد. انگشتِ خیس‌ام را به طرفِ بینی‌ام بردم، دماغم پُر شد از بویِ عطرِ شرابِ خرما. یک ماهِ آزگار، هر روز، هر دو دوست، هرکدام، یک جام از آن شراب می‌نوشیدیم. اول از همه، به سلامتی صاحب‌خانه و بعد به سلامتی بچه‌هایمان و... پس از آن‌که تهِ خُمرۀ شراب را درآوردیم، مجبور شدیم بهمنشیر را ترک کنیم. پس از آن‌که همه جای خانه را حسابی تر وُ تمیز کردیم، نامه ای خطاب به صاحب‌خانه نوشتم: «دوستِ ندیده‌ام!                                                                                              ما به ناچار، یک ماه در خانه شما ماندگار شدیم، به‌جز شراب، به هیچ چیزِ دیگر دست نزده‌ایم. کاش هیچ وقت جنگ نباشد، تو به خانه‌ات برگردی، درخت‌های نخل‌ات هم‌چون چلچراغ بدرخشند، تو شراب بیندازی، بهمنشیر ترانۀ آفتاب را ترنّم کند و جهان از شادی سرمست گردد». شرابِ دوّم سال ۶۲ بود، در آن روزهای تلخ و غمبار دستگیر شده بودم. پس از گذراندن دوسال در یک سلّولِ انفرادی، یک روز صبح، به «بندِ شهرستانِ» زندان تحویل داده شدم. دوستان دیگرم هم درآن بند بودند. به محضِ ورودم به آن بند، دوستانم، در خانۀ دشمن، دوره‌ام کردند. دست‌هایمان هم‌دیگر را فشُردند، دل‌ها به تپش درآمدند، چشم‌ها به اشک نشستند و چهره‌ها بوسه‌باران شد..‌. وقتی دور وُ بَرِمان کمی خلوت شد، یکی از دوستانِ قدیمی ام، مرا به اتاقِ خودش برد. با چند نفر دیگر که همه از خودمان بودند، خلوت کردیم. شروع کردیم به حرف‌زدن، بی‌وقفه حرف می‌زدیم، دربارۀ همه چیز حرف می‌زدیم. یک دفعه، دوستم می‌پرسد: -  «شربت می‌خوری؟» من جا خوردم، اما دوستانم قهقهۀ خنده را سر دادند و از شرابی که مخفیانه در زندان درست شده بود، شش استکان پرکردند. به نامِ آزادی، و به نامِ رفاقت، استکان‌ها را بالا بُردیم... شرابِ سوّم اقامتِ من در «بندِ شهرستان»، چندان نپائید، به بندِ موقّتِ معتادان منتقل شدم، از آن‌جا که در اتاق‌های بند، تختٍ خالی نبود، تا خالی‌شدن جا، مجبور بودم درکُریدورِ بند که از هیاهوی زندانی‌ها به خود می لرزید بخوابم. کناردستِ من، یک زندانیِ نحیف و معتاد بود. او که آدمِ بسیار مؤدّب و با نزاکتی بود، یک بار ازمن پرسید: -  «ببخشید جناب، میتونم یه سئوال از شما بپرسم؟» با بی‌میلی گفتم:  -  «بفرمائید». گفت: -  «طرزِ حرف‌زدن، و ظاهرتون نشون میده که شما اهلِ «دود وُ دَم وُ منقل» نیستید، راستی چرا شما اینجائید؟» به رسم عادت، مختصری از آن‌چه بر سرم آمده بود را برایش تعریف کردم  پس از شنیدن حرف هایم، پرسید: -  «نگاه کن، ببین مرا می شناسی؟» بارِ دیگر به چهره‌اش نگاه کردم. چیزی به خاطر نیاوردم. گفتم: -  «نه والله، نشناختم» در جوابم گفت: -«من در دورۀ شاه، وزیر بودم، وزیرِ آموزش و پرورش...» سپس، هرچه بر سرش آمده بود را برایم تعریف کرد. با این‌که وضع و موقعیّتِ کاملا جداگانه‌ای داشتیم، امّا حرف‌ها، به دلم می نشست و برایمان خوشایند بود. او از آموزش و پرورش، از دربار، و از چگونگی به اعتیاد کشیده شدنش گفت و من هم آن‌چه از سر گذرانده بودم را حکایت کردم. سه-چهار روز بدین منوال گذشت. بالاخره در یکی از اتاق ها، یک تخت خالی شد، وزیر را به اتاق منتقل کردند، امّا من، هنوز هم می بایستی در کُریدور بمانم.  وقتی ازهم جدا می‌شدیم، به او گفتم: -  «من یک قوطیٍ کوچک مربّای انجیر دارم. می دهمش به تو، تو بیشتر از من به آن نیاز داری». و مربّا را به او بخشیدم. او بلافاصله، یکی دو قاشق از آن خورد. خیلی خوشش آمد، گفت:  -  «ببین، به یک شرط قبول می‌کنم.» پرسیدم: - «چه شرطی؟» گفت: - «من شماره تلفن‌ام را به تو می دهم، اگر نمردیم وُ زنده ماندیم وُ از این‌جا بیرون آمدیم، آن وقت من دو شیشه شرابٍ کهنۀ چند ساله به تو بدهم!»

photo content

photo content

photo content

رقیه کبیری «مهرگان ادبی اؤدولو»نو قازاندی رقیه کبیری «مهرگان ادبی اؤدولو»نو قازاندی تانینمیش آذربایجان یازیچیسی رقیه خانیم کبیری‌نین «مر آغاجی‌نین کهربا گوزلری» آدلی رومانی‌نین فارسجا ترجومه‌سی مهرگان ادبی اؤدولونون ۲۱-۲۲جی دوره‌سینده، آنا دیلیندن فارسجایا ترجومه اولونان ۲۵ عنوان اثر آراسیندا بیرینجی یئری قازاندی. حؤرمتلی یازیچیمیز رقیه خانیم کبیری‌نی بو موناسیبتله تبریک ائدیر، اونا داهادا یارادیجیلیق اوغورلاری آرزولاییریق. قایناق:« ایشیق سایتی» https://t.me/Adabiyyatsevanlar

«میرحسین_دلداربناب» «داغلاردان آغیر داغ!» پاییزلی یارپاقلار، دورنالی گؤیلر منه‌ده یئریز وار، قوناقلیغیزدا؟! قوجالمیش قادینلار
«میرحسین_دلداربناب» «داغلاردان آغیر داغ!» پاییزلی یارپاقلار، دورنالی گؤیلر منه‌ده یئریز وار، قوناقلیغیزدا؟! قوجالمیش قادینلار، یاشلی کیشی‌لر گؤزونوز قالیبدیر، اوشاقلیغیزدا؟! باغلاردا یارپاقلار، قیریلماقدادیر داغلاردا یئل اسیر، هاوا دومان‌دیر گؤیلردن غم یاغیر، یئرین اوزونه! منی دیندیرمه‌یین، حالیم یامان‌دیر! یول وئرین من کئچیم، آی اوزاق یوللار بو اؤلو شهرده، جانيم دارالیر یئتیم کوچه‌لرده، دول بازارلاردا گزیب دولانماقدان، قانیم قارالیر هئچ کیمسه بیر آنلیق، باشا دوشمه‌دی نه‌لر وار ایچیمده، نه‌لر چکیرم! داغلاردان آغیر داغ، وار اوره‌ییمده گونده یوزلر مین کز، دیزه کؤچورم! کیمی هارایلاییم، کیمه سیغینیم؟ یالقیزلیق ایپینی، بوینوما سالیب هاوا قار گتیریر، کولک باشلاییب دردلریم اوشویور، سویوقدا قالیب! ۱۴۰۲/۰۸/۱۱

آنچه روشن است این نمونه تدبیر، عقلانیت و دانش ایرانی که به قول حمدالله مستوفی، نگارنده کتاب های نزهت القلوب و تاریخ گزیده، «وزارت آصف و بوذرجمهر با وزارت و تدبیر او خوار و حقیر بود» بر اثر دسیسه چینی های درباریان و به تعبیر معین الدین نطنزی، مولف کتاب منتخب التواریخ معینی، «به سعی جمعی صاحب اغراض» از جمله رقیبی سیاسی چون تاج الدین علیشاه جیلانی در سال ۷۱۸ هجری قمری کشته شد. https://t.me/Adabiyyatsevanlar

امیر نعمتی لیمایی خواجه رشیدالدین فضل الله بن عمادالدوله ابوالخیر همدانی، سیاستمدار نامی و وزیر مقتدر دولت ایلخانی، که در سال ۶۴۵ هجری قمری در شهر همدان دیده به جهان گشود از جمله تاریخ نگاران نامدار و مشهور روزگار فرمانروایی مغولان است. او که مردی فاضل، عالم، ادیب و شاعر بود کتابی مشهور در مورد تاریخ به نام «جامع التواریخ» دارد. این کتاب از جمله ارزشمندترین، مهمترین و دیرین ترین منابع در شناخت مغولان و رخدادهای روزگار کامرانی و قدرتمداری آنان به شمار می آید. خواجه رشیدالدین که در جهانداری و سیاست ورزی نظری صائب داشت و به تعبیری وارث مواریث باستانی ایران بود نگارش جامع التواریخ را به سفارش غازان خان، پادشاه دانشمند و دانش دوست مغول، آغاز کرد و در سایه تشویق ها و حمایت های اولجایتو (سلطان محمد خدابنده ) که پس از مرگ غازان بر اورنگ شاهی نشسته بود به پایان رسانید. او برای به انجام نیکو رساندن این کار به مطالعه اسناد مغولی و گفت وگو با خبرگان و مطلعین تاتار پرداخت و حتی به مصاحبه شفاهی با پولادچینگ سانگ، سفیر خاقان چین در دربار غازان خان و اخذ اطلاعات از خود غازان نیز اقدام کرد. این دانشمند پرآوازه تاریخ ایران که در تفسیر دین، قرآن پژوهی، علم کلام، فلاحت و زراعت، تاسیس بناهای خیریه و پرورش علم و فضلا نیز آثار جاودانی از خود به یادگار نهاد جامع التواریخ را به زبان پارسی و با نثری ساده و روان در سه مجلد نگاشت. آنچه روشن است، نخستین مجلد این کتاب ارزنده دربرگیرنده مطالبی ارزشمند درباره اقوام ترک و مغول است. درحقیقت این بخش همان است که به نام تاریخ مبارک غازانی موسوم است و باید آن را قسمت اساسی و نفیس جامع التواریخ برشمرد. جلد دوم جامع التواریخ مشتمل بر تاریخ سلطنت اولجایتو تا زمان تالیف جامع التواریخ وتاریخ عمومی جهان است و در آن گذشته از تاریخ اولجایتو، از داستان آدم و حوا و پیامبران بزرگ و انبیای یهود گرفته تا تاریخ پیامبر اسلام و خلفای راشدین و اموی و عباسی سخن به میان آمده است. سومین مجلد نیز در بیان صورالاقالیم و مسالک و الممالک بوده که ظاهرا از این مجلد اثری باقی نمانده است. عزیزالله بیات، نویسنده کتاب شناسایی منابع و ماخذ تاریخ ایران، در این زمینه بر آن باور است که این جلد یا هرگز نوشته نشده یا آنکه نوشته شده ولی در جریان حوادث دهر و رخدادهای زمانه از دست رفته است. آنچه روشن است و آنچه تمامی مغول شناسان، ترک شناسان و تاریخ پژوهان بدان معتقدند آن است که کتاب خواجه رشیدالدین را باید به عنوان کامل ترین منبع جهت شناخت اقوام مغول و ترک برشمرد، زیرا بخشی از کتاب که در آن از تاریخ قبایل چادر نشین ترک و مغول و سازمان اجتماعی و شیوه زندگی و موازین حقوقی و روایات و افسانه های آنها بحث می شود چنان کامل و دقیق است که همتای آن را در هیچ یک از منابع تاریخی مربوط به آن دوران حتی منابع چینی و مغولی نمی توان یافت. خواجه رشیدالدین که مرد سیاست، مدیریت، امور دینی، فلسفه، طب، تاریخ، تالیف و انشا بود و به زبان های فارسی، عربی، ترکی، مغولی و عبری آشنایی داشت در جامعیت جامع التواریخ بدان اندازه کوشید که امروزه تاریخ پژوهانی چون ساندرز، نویسنده کتاب تاریخ فتوحات مغول، جامع التواریخ را نخستین تاریخ اصیل جهانی پنداشته و محققانی همانند مورگان، مولف کتاب مغول ها، اهمیت تاریخ نگاری عصر مغول را مدیون و مرهون وجود آن دانسته اند. برخی تاریخ نگاران همچون عبدالحسین زرین کوب، تاریخ نگار و ادیب نامدار، نیز پا از این فراتر نهاده و از جامع التواریخ به عنوان جسورانه ترین و عظیم ترین طرح در تاریخ نویسی مسلمانان و نیای فراموش شده تواریخ امروز کمبریچ یاد کرده اند. البته شیرین بیانی، مغول شناس مشهور و نویسنده کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول، نیز در این زمینه بر آن باور است که جامع التواریخ عمده ترین و جامع ترین منبع تاریخ مغول به شمار می رود و از جهت اهمیت تنها تاریخ جهانگشای جوینی آن هم در چارچوبی محدود با آن می تواند برابری کند. آنچه واضح و آشکار است، این کتاب که بی شباهت به یک دایره المعارف تاریخی نیست و به تعبیر عباس اقبال، نویسنده کتاب تاریخ مغول، عظیم ترین شاهکار تاریخی عصر مغول و از بزرگترین آثار ادبیات ایران و از مهمترین تواریخ عالم است، بهترین و ارزشمندترین کتابی است که می توان از آن برای جست وجو در زوایای تاریک و ناشناخته عهد فرمانروایی مغولان به ویژه روزگار غازانی یاری برگرفت. با تمام این اوصاف، آنچه از منابع تاریخی، حکمی و ادبی روزگار مغول برمی آید آن است که نه سیاست بازان آن عهد و نه مردمان آن عصر قدر خواجه را ندانسته و او را قربانی آز و جهالت خویش ساختند.

photo content