uk
Feedback
بهترین ها

بهترین ها

Відкрити в Telegram

⭕️هر کس باید روزانه ⭕️یک آواز بشنود ⭕️یک شعـرخوب بخواند ⭕️یک اثرهنـری خوب نگاه کند ⭕️و درصورت امکان ⭕️چند کلمه حرف منطقی بزنــد... @AramVoices https://t.me/avizhe_chanel @Beehtarenha

Показати більше
2 159
Підписники
-124 години
+17 днів
+530 день
Архів дописів
Repost from آویژه
من شعرهای زیبای زیادی بلدم! اما به تو که می رسم هیچ کدامشان یادم نیست جز دوستت دارم #معصومه_صابر
آویژه

هر کاری که در خلوت انجام میدی، یه روزی در زندگی و جلوی بقیه خودش رو نشون میده!
+3
هر کاری که در خلوت انجام میدی،
یه روزی در زندگی و جلوی بقیه خودش رو نشون میده!

Repost from N/a
باید فرشته ای باشد که آدم ها را هر زمان که کم آوردند ، بردارد و ببرد به یک عصرِ جمعه ی زمان‌کودکی... #نرگس_صرافیان_طوفان
#آرام🎙

Repost from N/a
باید فرشته ای باشد که آدم ها را هر زمان که کم آوردند ، بردارد و ببرد به یک عصرِ جمعه ی زمان‌کودکی... #نرگس_صرافیان_طوفان
#آرام🎙

Repost from آویژه
حالی از همدیگر بپرسید هرچند تکراری با پاسخ‌های تکراری... آویژه
حالی از همدیگر بپرسید
هرچند تکراری با پاسخ‌های تکراری...
آویژه

Repost from آویژه
حالی از همدیگر بپرسید هرچند تکراری با پاسخ‌های تکراری... آویژه
حالی از همدیگر بپرسید
هرچند تکراری با پاسخ‌های تکراری...
آویژه

Repost from آویژه
جُمعه ها ایوانِ      دِل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ صَحن و سَراے_دلبر است...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آویژه

Repost from آویژه
از ایمانم دو سه ذره بیش نمانده، ولی هنوز هم کلمه‌ی "از خدا رسیده" را دوست دارم. حس خوبی میدهد شنیدنش. حس دیده شدن. به حساب آمدن. جایی در یادی بودن... و من هروقت جایی این کلمه را میشنوم یاد آهنگ "مرهم"ِ گوگوش میفتم. یادِ "رفتم برای گریه. رفتم برای فریاد/ مرهم، مراد من بود، کعبه تو رو به من داد"... گمانم "از خدا رسیده" چنین چیزی باشد. این‌که برای چیز دیگری رفته باشی ولی یکی بهترش را بدهند... با آخرین ذره‌های ایمانم، برایتان "از خدا رسیده" آرزو میکنم... حمید باقرلو
تقدیم به صبح دلت
آویژه

"
جمعه" ؛ روز قشنگے ست دوست داشتنت را مرور می‌ڪنم گل‌واژه‌هاے عاشقانہ ام شڪوفہ می‌زند شعرے زادہ می‌شود در من از عشق تو ..!! باران_‌قیصری


صداهایی که روحت بهشون نیاز داره...

. هنوز دیر نیست هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست . شب بخیر...
. هنوز دیر نیست هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست .
شب بخیر...

🍁 . اینکه باشی و مرا غم ببرد، ننگ تو نیست؟ هر کسی،بی کسی ام را بخرد،ننگ تو نیست؟ پیش چشم تو اگر،  میشیِ چشمان کسی مرتع شعرِ ترم را بچرد، ننگ تو نیست؟ قرص خوابی شده همخوابه ی شب های ترم این که با قرص شبم میگذرد، ننگ تو نیست؟ ای که گسترده‌ترین بام زمین سینه ی توست! مرغ‌دل‌درقفس‌سینه تنگم بپرد،ننگ‌تونیست؟ شاعری که به تمنای تو زنده است، هنوز سر به زانوی غزل درگذرد، ننگ تو نیست؟ "تو که‌یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد!" اینکه باشی‌و مرا غم ببرد، ننگِ تو نیست؟
#مسیح_مسیحا
🍂 گفتم: ای مه ! بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟! زیر لب خندان گذشت و گفت: آری بگذرد!! آه از آن ساعت، که بر سر کشته ی بیداد را… خلق، گرد آیند و قاتل از کناری بگذرد 🥀🕊 #آذر_بیگدلی @booyepaeez🕊

♡︎ هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم مگر به کوی تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که میسپارندم؟
#هوشنگ_ابتهاج
 

امروز فهمیدم باباها هم نیاز دارن گاهی کسی نگرانشون بشه🫠 عصر اومدم دیدم این پیرمرده همسایه هنوز کرکره مغازش پایینه ماشینشم سر جای همیشه پارک بود ظهرا میره اتاق ته مغازه برای استراحت اما قبل از ۵ درو باز میکنه ساعت ۵/۵شد نیومد نگران شدم در زدم تماس گرفتم نیومد بعد دیدم از دور داره میاد اصلا  تو مغازه نبود 🥲 تا دیدمش گفتم کجایین نگران شدم(واقعا ترسیدم نکنه چیزیش شده باشه) تعریف کرد که وقت دکتر داشته و...
از عصر تا حالا سه بار اومده ازم تشکر کرده که پیگیرش شدم :))))

Repost from N/a
صدای علیرضا قربانی تو «تاسیان» یه دنیا حرف داره. هر بار گوش می‌دم، یادم میاد که همیشه یه «شاید» برای شروع دوباره هست. انگار داره می‌گه سبز میشه، این در بسته باز میشه، تو دل غم‌ها یه پنجره رو به روشنایی باز میشه... غصه نخور.
#آرام✍

Repost from آویژه
صبح که از خواب بیدار می‌شیم، نور خورشید همون‌طور می‌تابه که همیشه. پرنده‌ها همون آواز و می‌خونند. اما در سایه‌سار این لحظه، چیزی عوض شده: تو می‌دونی. که این آخرین طلوعی ست که چشمات خواهند دید، آخرین نسیمی که بر پوستت خواهد وزید، آخرین باریه که زمین و زیر پات احساس خواهی کرد. و در این آگاهیِ سنگین، سبک‌ترین کار ممکن و انتخاب می‌کنی... راستش من بارها به این سوال فکر کردم هر بار که ذهنمو به این بازی دعوت کردم، جوابم عوض شده. اما در میون این همه پاسخ، یک نخ قرمز همیشه ثابت مونده. گفتن "دوستت دارم" به آدم‌های دوست‌داشتنی زندگیم. نه تشریفاتی، نه با مقدمه‌چینی. همون‌طور که مامانم چای می‌ریزه، همون طور که به چشمهای کسی که دوستش دارم نگاه می‌کنم، آروم بگم دوستتون دارم. نه برای اینکه آخرین حرفم باشد، برای اینکه تنها حرفیه که همیشه باید گفت ... شاید گفتن اخرین حرف به همین سادگی باشه. شاید آخرین روز، روزی نیست برای کارهای بزرگ. روزیه برای گفتن چیزهایی که همیشه در گلو مونده‌، چون اخرهمه چیز بلاخره فرا میرسه وما به پایان می رسیم وچه خوبه خاطره ای خوش در ذهن ها به جا بزاریم شاید امروز آخرین روز نباشه، اما چه فرقی می‌کنه؟ دوست داشتنمونو همین امروزبگیم که اگر فردا نشد امروز گفته باشیم.
#آرام✍

Repost from آویژه
اگر میفهمیدی اخرین روز زندگیته، چجور میگذروندیش ؟ 🙂
«اگر امروز آخرین روز زندگی‌ام بود، آیا باز هم کاری را که امروز قرار است انجام دهم، انجام می‌دادم؟» استیو جابز
آویژه

شمعدانی‌ها امروز گل می‌دهند بوی وهمناکِ شمعدانی‌ها مرا به دهلیزی از ابر و ستاره می‌برد  که نمی‌دانم پایانش کجاست.. خودم را در دهلیز جستجو می‌کنم دهلیز نه پایان دارد و نه زوال  از کسی تا کنون نپرسیده‌ام که عمر چگونه گذشت ای‌کاش در دهلیز، یک خورشید و ستاره همراهم بود، یا تو...  
#احمدرضا_احمدی

روح زندگی
+7
روح زندگی

من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند.
پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد.