AvenueDream
Відкрити в Telegram
ما در جادههای نرسیدن تمام دیوارها را پیاده شنیدهایم یا اینا همه یه خوابه...
Показати більше388
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-230 днів
Архів дописів
388
https://t.me/notcoin_bot?start=rp_5778499
اگه از طریق این لینک برید این بازی نوتکوین رو انجام بدید چارتا سکه هم گیر ما میاد. هیچ کس نمی دونه این سکه ها به چه دردی می خوره ولی خب من بنده چیزهای به درد نخورم.
پ.ن: می دونم میگم رو لینک های فلان کلیک نکنید ولی نترسید کلاهبرداری نیست :))
پ.ن۲: پیشاپیش تشکر
388
دلم میخواهد در یکی از اتوبوس های وی آی پی که از شمال تا جنوب میروند خودم را بخارانم. زیاد بخارانم و بغل دستی بپرسد «داداش نشئهای؟» و من جوابش را ندهم چون دو بلیط خریدهام و میدانم بغل دستی ندارم. و بعد دوباره صدایی بشنوم که می پرسد «داداش نشئهای؟» و من بگویم «آره کسکش نشئهام» و او از جایش بلند نشود و به سمتم نیاید و بخاطر کسکش گفتنم کتکم نزند. و بعد به این فکر کنم که از روی صندلی های دیگر اتوبوس هم می شود در مورد نشئگی سوال پرسید و حتما لازم نیست که بغل دستی ام سوال بپرسد. دوباره خوردم را بخارانم. دستم را از پشت داخل شورتم کنم و کونم را محکم بخارانم و فشارش بدهم و طبق معمول به این فکر کنم که کاش کونم اینقدر نرم نبود. کاش عضلاتم اینقدر شل نبودند. و بعد نیمه پر لیوان را ببینم. یعنی یاد کودکی ام بیفتم که مثل زمان حال کون نرمی داشتم و تازه پشم هم نداشتم اما مورد تجاوز قرار نگرفتم. شاید هم گرفتم اما ذهنم آن را در جایی دفن کرده باشد. که اگر اینطور باشد هم واقعا کارش را خوب انجام داده. و خیلی زود دوباره از آن پهلو به این پهلو بشوم. البته بعد از اینکه دستم را از توی شورتم در آوردم. و بعد دلم سیگار بخواهد اما اتوبوس تازه از شاش-ناهار-نماز حرکت کرده باشد و فعلا خبری از توقف نباشد. بعد کمی سرم را بالا بیاورم و خطاب به کسی که نمیدانم کجا نشسته بگویم «داداش شرمنده بهت گفتم کسکش. آره نشئهام» و او با گریه و صدای منقطع بگوید «اشکالی نداره». و دیگر تا زمان رسیدن به جنوب حرفی نزنم. فکری نکنم. غمگین نشوم. سیگار نخواهم. شاش نداشته باشم و فقط خودم را بخارانم.
388
Repost from AvenueDream
اون قدیما یه داستانی خونده بودم در مورد یه دختربچه ای که عاشق مگسه. ولی مامان باباش ناراحتن که دخترشون فقط عاشق مگسه و هر کاری می کنن نمی تونن اونو از مگس ها دور کنن. تا اینکه دختره خیلی بزرگ میشه و دکترای مگس شناسی می گیره و خیلی دانشمند میشه. به مگس ها حرف زدن یاد میده. کلی فرصت شغلی واسشون ایجاد می کنه. کلی مگس بدون سرپرست رو به سرپرستی قبول می کنه و این حرفا. و تا پایان عمرش مگس ها رو دوست می داره (می داره؟). تو مراسمش کلییییی مگس شرکت می کنن و واسش گریه می کنن و بعد میرن تو دسشویی ها و به زندگیشون ادامه میدن. و قصه تموم میشه.
388
Repost from AvenueDream
...من را چه بود لیک در آن بزم؟
در من چه بود آن همه دلگیر؟
در من چه بود آن همه سنگین؟
در من چه بود بسته به زنجیر؟
در من که بود آن همه غمگین؟
پرویز صیاد
388
مدتی در خانه کوچک بدون اتاقی زندگی دانشجویی را می گذراندیم که کمد دیواریاش به اندازه یک اتاق بود. و من یک شب بعد از اینکه بارها به موسیقی متن سریال امپراتور بادها گوش کردم برای اینکه همخانه ام بیدار نشود وارد کمد شدم و آنجا گریه کردم. دماغم و اشکهایم را با یقه زیرپیرهن پاک میکردم و دوباره آب از چشم و دماغم سرریز میشد. آنقدر تکرار شد که برای پاکسازی به قسمت پایینی زیرپیرهن رسیده بودم. بعد از اینکه آب بدنم تمام شد به این فکر کردم که این دیگر چه کوفتی بود؟ این دیگر چه گریه مزخرفی بود؟ مگر تو کونی هستی که گریه می کنی مرد؟ (این آخری را از خودم نپرسیدم. فقط برای اینکه حامیان همجنسگرایان و حامیان گریه کردن مردها اعصابشان کیری شود در متن آوردمش) هنوز مغزم سوالاتم را درست درک نکرده بود که صدایی از سمت چپ گفت مگه کونی هستی که گریه می کنی مرد؟ از آنجاییکه آن زمان حامی حقوق همجنسگرایان نبودم و با کونی خطاب شدن مشکل شدیدی داشتم به جای ترسیدن که واکنش متناسب آن موقعیت بود خطاب به صدا گفتم مادرجنده. از ده سال پیش تا به حال وقتی خیلی عصبانی میشوم اولین فحشی که به ذهنم میرسد و بیانش می کنم مادرجنده است. مثلا اگر بگویند بدون فکر و خیلی سریع ده فحش خیلی شنیع را بیان کن حداقل هفت تایش مادرجنده است. صدا اما انگار اهمیتی نمیداد. انگار مادرجنده و سلام برایش فرقی نداشت. گفت شوخی کردم. منم گاهی گریه می کنم. اون کسخل که اونور خوابیده هم گاهی گریه می کنه. گفتم ببخشید که فحش دادم. گفت کیرته مهم نیست. ما جنها خیلی به کسشرای شما اهمیتی نمیدیم. بالاخره واکنش متناسب با موقعیت را از خودم نشان دادم. به خودم شاشیدم و گفتم بسم الله بسم الله بسم الله. صدا گفت تموم شد؟ کسخل کاریت ندارم. تو تاریکی نشستم که یه وقت نبینیم خایه کنی. مثل همیشه که بعد از شاش آرام می شوم با آرامش گفتم همیشه اینجایی؟ گفت آره دیگه پس واسه چی کمد دیواری رو قد اتاق ساختن؟ گفتم تو این شهر کسخل زیاده فکر می کردم سازنده هم یه کسخلی بوده که اینطور ساخته. گفت آره راستش دلیلش همین بوده. منم شانسی اینجا رو پیدا کردم و خیلی وقته تنها زندگی میکنم. حالا چرا گریه می کردی؟ گفتم الان مثلا این تراپیه؟ بیخیال. گفت هر طور راحتی. نگران نباش در مورد امشب به کسی چیزی نمیگم. گفتم در مورد همه بخشهای امشب دیگه؟ گفت نه شاشیدنتو میگم خیلی بانمک بود حیفه نگم. پرسیدم اصلا به کی می خوای بگی؟ مگه تو کسیو داری که بخوای بهش بگی؟ یهو زد زیر گریه. یه گریه شدید. زیرپیرهنمو درآوردم و انداختم سمت صدا و گفتم پشتش تمیزه از پشتش استفاده کن.
388
همراه دِتِر با گشتن در اتاق، مامانِ گنجشک کوچولو را پیدا کردیم و آنها را به هم رساندیم. و بعد به اصرار او مامام کلاغ کوچولو، اردک کوچولو، بالشت کوچولو، شانه کوچولو، گوشی کوچولو، حوله کوچولو، کتاب کوچولو و پدرام کوچولو را نیز پیدا کردیم و همه را به مامانهایشان رساندیم. و بعد تلاش کرد تا موهایم را از پشت ببندد اما موفق نشد. پس موهای خودش را باز کرد تا هر دو موهای فرِ باز داشته باشیم و کلههایمان را تکان بدهیم و بخندیم.
388
چند شب پیش پرستارِ مسنِ همسایه طبقه اول که خودش در بگارفتگیِ ناشی از پیری فقط کمی وضعش از همسایه طبقه اول بهتر است زنگ خانه را زد و با ابراز شرمندگی و گردن کج که از پشت آیفون معلوم بود گفت بیا پایین حاج خانم را بلند کنیم. از آنجاییکه زمینه یا همان کانتکست در دریافت معنا نقش مهمی دارد، در جواب پیشنهاد بلند کردن حاج خانم نگفتم جووووون و با چشم الان خدمت میرسم خیال پرستار را راحت کردم. روی شلوارکم شلواری و روی زیرپیرهن سفیدم پیراهنی پوشیدم تا ظاهرا مرتب باشم ولی هدف اصلیام از پوشیدن پیرهن این بود که زردی زیربغل زیرپیرهن را بپوشانم. دسته ای از آدم ها تعریق زیادی دارند و زیربغل زیرپیرهن هایشان زرد است. دسته ای هم همیشه جلوی شورتشان تیره است چون غالبا شاششان کامل تخلیه نمی شود و قطره قطره و در طول زمان این شاش ها جلوی شورتشان را تیره می کند و چون جمهوری اسلامی کونشان را پاره کرده پول ندارند شورت های زیادی بخرند و مجبورند همان شورت ها را مدام بپوشند. البته خیلی زود یاد میگیرند شورت های تیره بپوشند و مشکل را حل کنند که با این موضوع کاری نداریم. بله حاضر شدم تا حاج خانم را بلند کنم. در زدم و یاالله یاالله گویان لای در را خیلی آرام باز کردم و از ریاکاری ام خنده ام گرفت(د آخه کسکش دوتا پیرزن این همه یاالله داره؟). دیدم پیرزن وسط آشپزخانه نشسته و باید بلندش کنیم و بگذاریمش روی تخت. پیرزن به سختی و با واکر راه می رود و هر بار دم در واکر به دست می بینمش با چشمان گریان حرفهایی می زند که دقیقا نمی فهمم. کلمات را خوب ادا نمی کند اما متوجه می شوم که به طور کلی دارد به بچه هایش می ریند. گفتم حاج خانم الان بلندت می کنم میذارمت روی تخت (همینو وقتی به دوستدخترت میگی. کانتکست کانتکست) یک چیزی زیر لب گفت و بعد با صدای بلندتر چیزهایی گفت که فقط «تو جای پسرمی»اش را فهمیدم. که یعنی اشکالی ندارد من را لمس کنی و بلندم کنی. زیربغلش را گرفتم و زور زدم. آنقدرها سنگین نبود ولی چون دقت و ظرافت زیادی به خرج دادم هنوز نصف راه را نرفته تعریق شروع شد. سر پیچ آشپزخانه تعادلش را داشت از دست می داد که محکم تر گرفتمش. فهمیدم نوک انگشت هایم دارد ممه هایش را لمس می کند. بعد از از شیر گرفته شدنم این نخسین بار در زندگی ام بود که با ممه برخوردی تماما غیرجنسی داشتم. خلاصه به تخت رسیدیم و پیرزن بینوا رو روی تخت مستقر کردم. خیلی سریع خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. و بعد به ترتیب کمی به پیری، ممه، شاش، فقر، کانادا، روانشناسی اجتماعی، ممه، بی آبی، ترک سیگار، سیستان و بلوچستان، آیلتس و ممه فکر کردم. ساعت سه بامداد بود. خوابیدم.
388
علی سال بالاییمان در دانشگاه بود. در واثع سه سال بالاییمان. این دومین بار است که علی خودش را میکشد و زنده میماند. و بعد همراه #اکبر طوری با او همکلام میشویم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، قرصهایی خورده شده، رگی پاره شده و اینها. بعد میگوید در آسایشگاه فقط دلم برای شما تنگ میشد و مثل برادرمید و فحشی نثار برادر خونیاش میکند که سپاهی یا همچین چیزی است. ما میگوییم چاکریم و به کسشر گفتن ادامه میدهیم. با خودکشیاش شوخی کرده و یادآوری میکنیم که بعد از والدینمان فقط او بود که همیشه هوایمان را داشت. واقعا فقط او بود. بعد خداحافظی میکند و میرود شام بخورد. میگویم «علی کیرم دهنت تا عید لااقل خودتو نکش». میگوید خیالت راحت. اکبر میگوید «کسکش نه که دو دفعه قبلی خبر دادی و به حرفامون گوش کردی!» میگوید این دفعه فرق دارد و دندانهایش را نشان میدهد تا مطمئن شویم ایندفعه هم فرقی با دفعات قبل ندارد و باید منتظر خبر نهایی باشیم. غمگین نیستیم. میدانیم در نهایت او فقط کمی زودتر به مقصد میرسد.
388
#اکبر گفت حاجی من همیشه عاشق بودم. حتی وقتی کسی تو زندگیم نبود. فکر کن عشق یه ظرفه که گاهی پره و گاهی خالی. وقتی یکی پیدا میشد مینداختمش تو اون ظرف. گاهی جا میشد و گاهی نه. گاهی اولش جا میشد و بعد سر ریز می کرد. گاهی اولش جا نمیشد ولی زورچپونی جا میکردمش. خلاصه هر بار یجوری رابطه بگا میرفت. ولی نذاشتم ظرفه بشکنه. گفتم قشنگ بود. بعد پرسید این کلیپا رو دیدی که از بچهه میپرسن میخوای چیکاره بشی بعد مثلا جواب میده رفتگر؟ گفتم آره دیدم همچین چیزی. گفت چی میشه که ما بزرگ میشیم خوارکسده میشیم؟ واسه اون بچه فرقی بین رفتگر و دکتر نیست. واسش کلثوم و نیوشا فرقی نداره. واسش مهم نیست کیرت کوچیک باشه یا بزرگ. چرتم پرید و گفتم چی؟! گفت کلی دارم میگم. میگیری چی میگم؟ گفتم آره متوجهم. زندگیه دیگه، بزرگ میشیم، خوارکسده میشیم و میمیریم. گفت آره زندگیه دیگه.
