uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

Відкрити в Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

Показати більше
2 085
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-230 днів
Архів дописів
sticker.webp0.62 KB

عزیزان همشهری داستانهای شاهنامه را با لینک زیر از قسمت اول میتوانند دنبال کنند... https://t.me/karchan_city96/41086

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱 ‍ راوی: فریما قباد نویسنده: فریناز جلالی داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥گذشتن کیخسرو و فرنگیس از آب بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ‍ ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱 ‍ راوی: فریما قباد نویسنده: فریناز جلالی داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥شکست پیران از گیو بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱 ‍ راوی: فریما قباد نویسنده: فریناز جلالی داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥یافتن گیو کیخسرو را بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱

خود در پیش گرفت . وقتی افراسیاب از شکست لشکرش باخبر شد خشمناک تاخت و دید که همه لشکرش پراکنده‌شده‌اند پس پرسید :این پهلوان که بوده و از کجا از وجود کیخسرو باخبر شده و چگونه از مرز گذشته است ؟ سپهرم گفت : معلوم است که او گیو بوده . در این میان ناگهان چشم افراسیاب به پیران افتاد که موی سرش خونین شده بود و دست‌بسته بر روی اسب بود. پیران ماجرا را بازگفت . افراسیاب به‌شدت عصبانی شد و پیران را از پیش خود راند و بعد شروع به دشنام دادن کرد و گفت که دمار از روزگارشان درمی‌آورم و چنین و چنان می‌کنم و نمی‌گذارم جان سالم به درببرند . پیران ناراحت و افسرده به ختن رفت و از آن‌سو افراسیاب هم به‌سوی جیحون لشکر کشید و به هومان گفت :زودتر به لب آب برو که اگر گیو و خسرو از آن بگذرند همه رنج‌های ما هدر می‌رود و سرانجامی جز تباهی نداریم . گیو و خسرو به آب رسیدند و از نگهبان کشتی خواستند اما او به گیو گفت : یا زره یا اسب سیاه و یا آن زن و یا آن غلام ماهرو را به من بده. گیو گفت : این چه سخنانی است ؟ تو کیستی که شاه را می‌خواهی و یا خواستار مادرش هستی ؟ شبرنگ بهزاد هم اسبی نیست که به تو داده شود . این زره به همتا که نه آب و نه آتش و نه نیزه و نه شمشیر بر آن کارگر نیست هم به درد تو نمی‌خورد . ما خودمان از آب می‌گذریم . گیو به خسرو گفت : فریدون از اروند رود گذشت و تخت شاهی از آن او شد . پس تو هم می‌توانی از آب بگذری اگر الآن افراسیاب بیاید تو و مادرت را می‌کشد . کیخسرو نخست با خداوند راز و نیاز کرد و سپس اسب سیاهش را در آب‌برد و به دنبالش فرنگیس و گیو روان شدند و همگی به‌سلامت عبور کردند . نگهبان کشتی متعجب شد که با آن آب فراوان جیحون در بهار آن‌ها چگونه گذشتند و پشیمان گشت و برای عذرخواهی از خسرو رفت ولی گیو با او درشتی کرد و عذرش را نپذیرفت . در همین زمان افراسیاب سررسید و از نگهبان پرسید : او چگونه به آن‌سوی آب رفت ؟ نگهبان ماجرا را تعریف کرد . افراسیاب گفت : کشتی را آماده کن تا به دنبالشان برویم . هومان گفت : تو با این سواران اگر به ایران روی با پای خود در کام اژدها رفته‌ای چون گودرز و رستم و طوس و گرگین در انتظار ما هستند . از این رود تا رود چین از آن ماست تو توران را حفظ کن که فعلاً از ایران گزندی برای ما نیست . ناچار افراسیاب با خون‌دل و ناراحتی بازگشت . ❌ ادامه دارد.... 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

گیو گفت : تو با خود اندیشیدی که این اسب اهریمن است که مرا برد و رنج‌های هفت‌ساله‌ات به بادرفت . گیو بر هوش شاه آفرین گفت . وقتی نزد فرنگیس رسیدند او به ایوان رفت و گنجی را که نهان کرده بود آورد و به گیو گفت : هرچه می‌خواهی انتخاب کن . گیو درع سیاوش را پسندید و مقداری از گنج را برداشتند و فرنگیس نیز خودی برسر گذاشت و به راه افتادند. در ایران گفتگو افتاد که خسرو به‌سوی ایران می‌آید و این خبر به پیران هم رسید که باعث وحشت او شد و با خود گفت : چگونه این خبر را به افراسیاب بگویم ؟ آبرویم رفت . پس گلباد و نستیهن را برگزید و به همراه سیصد سوار ترک فرستاد و گفت : باید سر گیو را به نیزه کنید و فرنگیس را به خاک‌اندازید و کیخسرو را به بند کشید . فرنگیس و کیخسرو خوابیده بودند و گیو نگهبانی می‌داد که سواران را دید و میان آن‌ها رفت و شروع به جنگ کرد و بسیاری را هلاک کرد طوری که همه از جنگ سیر شدند . گلباد به نستیهن گفت: گویی کوه خاراست که ما از پس او برنمی‌آییم و اخترشناسان گفته‌اند که به توران بد خواهد رسید و کوشش ما بی‌فایده است پس همگی فرار کردند . گیو نزد خسرو رفت و ماجرا را بازگفت. خسرو بر او آفرین گفت سپس چیزی خوردند و راه افتادند . از آن‌سو ترکان خسته و مجروح به پیران رسیدند . پیران از گلباد پرسید : خسرو کجاست ؟ گیو چه شد ؟ گلباد ماجرا را بازگفت . پیران او را نکوهش کرد و گفت که این شکست مایه ننگ است . پیران سه هزار سوار جنگی برگزید و به آن‌ها گفت : باید سریع رفت تا آن‌ها به ایران نرسند . گیو و خسرو و فرنگیس با شتاب می‌رفتند تا به رودی به نام گلزاریون رسیدند که در بهار چون دریای خون بود و گیو به شاه گفت : باید از روی آب گذشت و استراحت کرد اگر لشکر بیاید برای جنگ آب برای ما حصار است پس چیزی خوردند و خوابیدند و فرنگیس بیدار ماند و به‌محض اینکه سپاه را دید آن‌ها را بیدار کرد و به گیو گفت : او ما را دست‌بسته نزد افراسیاب می‌برد و شاه هم به ما رحم نمی‌کند . گیو پاسخ داد : نترس . من از جنگ توران هراسی ندارم . تو با شاه سریع به بلندی روید که خداوند یار من است . کیخسرو گفت : من هم با تو می‌جنگم . گیو پاسخ داد : جهانی در انتظار تو هستند .من و پدرم پهلوان هستیم و همیشه در خدمت شاهان بودیم و من هفتادوهشت برادر دارم اگر من کشته شوم پهلوانان دیگر هستند ولی اگر تو کشته شوی دیگرکسی نیست و رنج هفت‌ساله من نیز به هدر می‌رود . گیو لباس جنگ پوشید و به جنگ سپاه رفت و غرید و جنگجو طلبید . پیران دشنام داد که تو تنها به این رزمگاه آمدی ؟ گیو غرید ای ترک بد نژاد به کینخواهی سیاوش در جنگ مرا دیده‌ای و بسیار بزرگان چین به دست من تباه شدند و دو تن از زنان حرمت که خواهر و همسرت بودند را اسیر کردم و تو همچنان زنان فرار کردی . تمام بزرگان و خویشان کاووس و دیگر دلیران همگی دختر رستم را می‌خواستند حتی طوس به خواستگاریش رفت ولی تهمتن اعتنا نکرد و دخترش مهین بانو گشسپ را به من داد و من هم به رستم خواهرم شهربانو را دادم . به‌جز رستم کسی هماورد من نیست و اکنون با این خنجر جهان را پیش چشمت سیاه می‌کنم و حتی یک نفر از لشکرت را زنده نمی‌گذارم و خسرو را به ایران می‌برم و سپس به کینخواهی سیاوش به توران می‌آیم و آنجا را تباه می‌کنم . وقتی پیران این سخنان را شنید دلش پر از بیم شد و گفت : ای شیرمرد بیا تا باهم کشتی بگیریم و ببینیم کدام می‌توانیم دیگری را به زمین بزنیم . گیو گفت : پس شایسته است که تو به این‌سوی آب بیایی . شما شش هزار نفر هستید و من یک نفر . پیران با اضطراب پذیرفت و به آن‌سوی آب رفت . گیو گرز را کنار گذاشت و شروع به کشتی کردند . گیو حمله برد طوری که پیران گریزان شد و گیو او را با کمند اسیر کرد و بعد لباس او را پوشید و درفش او را به دست گرفت و تا لب آب آمد. وقتی ترکان او را دیدند جلو آمدند و گیو گرز را به دست گرفت و بسیاری را نابود کرد و بسیاری فرار کردند . گیو نزد پیران رفت و خواست سرش را ببرد بنابراین او را با خواری نزد شاه برد. پیران به کیخسرو گفت : تو می‌دانی من به خاطر تو چه‌کارها کردم و اگر آن زمان من نزد افراسیاب بودم سیاوش نمی‌مرد . من بودم که تو و مادرت را نجات دادم . گیو به کیخسرو نگاه کرد که او چه فرمان دهد . فرنگیس به گیو گفت : تاکنون بعد از خدا او ما را از بلایا حفظ کرده است پس او را ببخش گیو گفت : من سوگند خورده‌ام که خون او را به زمین بریزم . کیخسرو پاسخ داد : گوش او را با خنجر سوراخ‌کن تا خون او بر زمین بریزد و سوگندت درست باشد . گیو نیز چنین کرد . پیران به خسرو گفت :بفرما تا اسبم را به من دهد تا برگردم . کیخسرو پذیرفت . گیو به پیران گفت : چرا مثل زنان لابه می‌کنی ؟ اگر اسبت را می‌خواهی باید دستت را با بند ببندم و قول دهی که کسی جز همسرت گلشهر بند را نگشاید . پیران پذیرفت. فرنگیس و کیخسرو او را به برگرفته و خداحافظی کردند و پیران راه

روزی زواره به شکار گورخر رفت و ترکی او را هدایت می‌کرد . آن ترک گفت : اینجا شکارگاه سیاوش بود .زواره دوباره داغش تازه شد و اشکش جاری گشت. لشکریان چون به او رسیدند و او را غمگین یافتند بر آن راهنما نفرین کردند و او را از پا درآوردند . زواره سوگند خورد که از این به بعد نه به شکار روم و نه آرام و خواب دارم تا اینکه انتقام سیاوش را از افراسیاب بگیرم پس نزد رستم رفت و گلایه کرد که آیا ما برای انتقام آمدیم یا برای آسایش ؟ چرا باید این کشور آباد بماند ؟ پس تهمتن موافقت کرد تا توران را خراب کنند و تعداد زیادی را سر بریدند و زنان و کودکان را اسیر کردند و بسیاری هم تسلیم شدند و گفتند : ما نمی‌دانیم افراسیاب زنده است یا مرده ولی از او بیزاریم . رستم سپاهیان را جمع کرد و گفت : ممکن است افراسیاب از طرف دیگر به ایران هجوم ببرد و از کاووس پیر هم کاری ساخته نیست پس باید به ایران برویم . به راه افتادند و با تمام غنائم از توران به زابل نزد زال رفتند و طوس و گودرز و گیو با لشکریان به‌سوی شاه رفتند . وقتی افراسیاب شنید که رستم بازگشته است بادلی پر از کینه بازگشت و همه بوم و بر را زیروزبر شده و همه مهتران را کشته دید پس به بزرگان گفت : این کینه را به دل داشته باشید و فراموش مکنید پس سپاهی گران آماده کرد و به‌سوی ایران حرکت کرد و بسیاری از شهرها را اشغال نمود . هفت سال خشک‌سالی شد و بارانی نبارید و رستم در زابل بود و افراسیاب قسمت‌های زیادی را گرفته بود . یک‌شب گودرز خواب دید : ابر پرآبی آمده و به‌آرامی به گودرز می‌گوید اگر می‌خواهید از این ناراحتی درآیید در توران شاهی جوان است که نامش کیخسرو است و او پسر سیاوش است اگر او به ایران بیاید به خونخواهی پدر توران را زیرورو می‌کند . از میان گردان تنها گیو است که می‌تواند او را پیدا کند . وقتی گودرز از خواب بیدار شد گیو را نزد خود خواند و خوابش را تعریف کرد و از او خواست که برود و خسرو را بیاورد. خبر به مهین بانو گشسب همسر گیو و دختر رستم رسید که گیو عزم سفر دارد پس نزد او رفت و گفت : شنیده‌ام که می‌خواهی به توران بروی پس اجازه بده که من هم نزد رستم برم که خیلی وقت است پدرم را ندیده‌ام . گیو پذیرفت. هنگامی‌که گیو آماده رفتن می‌شد گودرز به او گفت : با چه کسی همراه می‌شوی؟ گیو پاسخ داد : اسب و کمندی برای من کافی است فقط تو بیژن را در کنار خود حفظ کن . گیو تازان به توران رسید و هر جا می‌رسید به ترکی از کیخسرو نشان می‌جست و هرکس خبر نداشت به‌ناچار می‌کشت تا اینکه کسی از کار او باخبر نشود و رازش فاش نگردد. بدین‌سان هفت سال گذشت . در این زمان رستم لشکرش را از روی آب گذرانده بود و افراسیاب به گنگ آمد و ایرانیان دوباره ایران را پس گرفتند پس افراسیاب به پیران گفت : کیخسرو را با مادرش درجایی نگهدار . روزی گیو به بیشه‌ای رفت و از اسب پیاده شد و خوابید و با خود می‌گفت : از کیخسرو نشانی نیافتم و بیخود آواره شدم . یا خسرویی نبوده است یا اینکه مرده است . چشمه‌ای دید و در کنار چشمه پسر بلند بالایی نشسته بود که جام می در دست داشت و از صورتش نور خرد می‌بارید گویی سیاوش است که بر تخت نشسته است . گیو با خود فکر کرد که او کسی جز کیخسرو نمی‌تواند باشد . پیاده به‌سوی او رفت وقتی کیخسرو او را دید خندید و با خود گفت : این شخص جز گیو نمی‌تواند باشد که آمده مرا به ایران ببرد .پس جلو رفت و گفت : ای گیو خوش‌آمدی از طوس و گودرز و کاووس چه خبرداری ؟ از رستم چه خبر ؟ گیو متعجب شد و گفت : تو ما را از کجا می‌شناسی ؟ کیخسرو پاسخ داد: پدرم هنگام مرگ نشانی‌های تو را به مادرم داده است و او هم برای من گفته است . گیو گفت : تو ظاهر سیاوش را داری ممکن است نشانت را هم ببینم ؟ کیخسرو برهنه شد و آن نشان سیاه را نشانش داد . پس‌ازآن بیشه راه افتادند و گیو از هفت سال جستجوی خود و از کاووس که در غم سیاوش ازپاافتاده سخن راند . خسرو غمگین شد . کیخسرو و گیو به شهر سیاوخشگرد رفتند تا فرنگیس را همراه خود ببرند . فرنگیس گفت : اگر درنگ کنیم افراسیاب آگاه می‌شود و آن دیوصفت ما را می‌کشد پس تو با زین و لگام به مرغزاری که در این نزدیکی است برو . جایی است چون بهار خرم و جویباری با آب روان دارد که هرچه گله هست برای آب خوردن آنجا می‌آیند . شبرنگ بهزاد اسب پدرت آنجاست . برو او را بیاور که پدرت او را برای همین روز آنجا رها کرده است کیخسرو و گیو به نشانی که مادر داده بود رفتند و کیخسرو شتابان نزد چشمه رفت و بهزاد را یافت و زین و لگامش را نشان داد و بهزاد هم از چهره خسرو به یاد سیاوش افتاد و از جا حرکت نکرد . وقتی خسرو او را آرام یافت جلو رفت و لگام و زین او را بست و سوار شد و ناگهان از جلوی چشم گیو ناپدید شد و گیو غمگین شد و با خود فکر کرد : حتماً این اسب اهریمن بوده است . نکند کیخسرو درخطر باشد اما کیخسرو کمی که راه پیمود ایستاد تا گیو هم رسید . کیخسرو به

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱 ‍ راوی: فریما قباد نویسنده: فریناز جلالی داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥گذشتن کیخسرو و فرنگیس از آب بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱 ‍ راوی: فریما قباد نویسنده: فریناز جلالی داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥شکست پیران از گیو بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱 ‍ راوی: فریما قباد نویسنده: فریناز جلالی داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥یافتن گیو کیخسرو را بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی ⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱⚜️🔱

خود در پیش گرفت . وقتی افراسیاب از شکست لشکرش باخبر شد خشمناک تاخت و دید که همه لشکرش پراکنده‌شده‌اند پس پرسید :این پهلوان که بوده و از کجا از وجود کیخسرو باخبر شده و چگونه از مرز گذشته است ؟ سپهرم گفت : معلوم است که او گیو بوده . در این میان ناگهان چشم افراسیاب به پیران افتاد که موی سرش خونین شده بود و دست‌بسته بر روی اسب بود. پیران ماجرا را بازگفت . افراسیاب به‌شدت عصبانی شد و پیران را از پیش خود راند و بعد شروع به دشنام دادن کرد و گفت که دمار از روزگارشان درمی‌آورم و چنین و چنان می‌کنم و نمی‌گذارم جان سالم به درببرند . پیران ناراحت و افسرده به ختن رفت و از آن‌سو افراسیاب هم به‌سوی جیحون لشکر کشید و به هومان گفت :زودتر به لب آب برو که اگر گیو و خسرو از آن بگذرند همه رنج‌های ما هدر می‌رود و سرانجامی جز تباهی نداریم . گیو و خسرو به آب رسیدند و از نگهبان کشتی خواستند اما او به گیو گفت : یا زره یا اسب سیاه و یا آن زن و یا آن غلام ماهرو را به من بده. گیو گفت : این چه سخنانی است ؟ تو کیستی که شاه را می‌خواهی و یا خواستار مادرش هستی ؟ شبرنگ بهزاد هم اسبی نیست که به تو داده شود . این زره به همتا که نه آب و نه آتش و نه نیزه و نه شمشیر بر آن کارگر نیست هم به درد تو نمی‌خورد . ما خودمان از آب می‌گذریم . گیو به خسرو گفت : فریدون از اروند رود گذشت و تخت شاهی از آن او شد . پس تو هم می‌توانی از آب بگذری اگر الآن افراسیاب بیاید تو و مادرت را می‌کشد . کیخسرو نخست با خداوند راز و نیاز کرد و سپس اسب سیاهش را در آب‌برد و به دنبالش فرنگیس و گیو روان شدند و همگی به‌سلامت عبور کردند . نگهبان کشتی متعجب شد که با آن آب فراوان جیحون در بهار آن‌ها چگونه گذشتند و پشیمان گشت و برای عذرخواهی از خسرو رفت ولی گیو با او درشتی کرد و عذرش را نپذیرفت . در همین زمان افراسیاب سررسید و از نگهبان پرسید : او چگونه به آن‌سوی آب رفت ؟ نگهبان ماجرا را تعریف کرد . افراسیاب گفت : کشتی را آماده کن تا به دنبالشان برویم . هومان گفت : تو با این سواران اگر به ایران روی با پای خود در کام اژدها رفته‌ای چون گودرز و رستم و طوس و گرگین در انتظار ما هستند . از این رود تا رود چین از آن ماست تو توران را حفظ کن که فعلاً از ایران گزندی برای ما نیست . ناچار افراسیاب با خون‌دل و ناراحتی بازگشت . ❌ ادامه دارد.... 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#داستانهای_شاهنامه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.77 KB

#صدای_شهروند سلام خدمت ادمینای کانال بازم سوال همیشگی الان با شروع فصل گرم باز باید شاهد بی ابی و کم آبی باشیم چرا اینهمه سال اقدامی نمیشه از طرف سازمان آب و فاضلاب کاش به اندازه گرفتن پول قبض آب واسه حل مشکل کم آبی هم زرنگ بودن 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#صدای_شهروند باسلام ادمینای محترم کانال چرا دوشب میشه که ادامه داستان شاهنامه رو نمیذارین ممنون از شما لطفا ادامه بدین 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

سلام روز بخیر ببخشید چرا هیچ‌کس یه سر ب نانوایی خیابان کشاورز نمیزنه؟ نون تازه انگار صد سال خشک کردی داخل آفتاب، این نون تازه
سلام روز بخیر ببخشید چرا هیچ‌کس یه سر ب نانوایی خیابان کشاورز نمیزنه؟   نون تازه انگار صد سال خشک کردی داخل آفتاب، این نون تازه ایه ک همون داخل نونوای داغ رفته داغ نایلون ک خشک نشه ولی نمیشه مصرف کرد...!!! همیشه تعطیلات برا خودشون از روزی ک داخل گروه بحث شد،  یاد گرفتن درو باز میزاره ولی نون پخت نمیکنه برق روشن میزاره انگار در حیاطشون نشسته میشینه رو پله تا هر کس رد میشه فقط بگه در بازه خیلی راحت میگه تمام شده ووسلام خودش راحت می‌کنه من نمیدونم چرا بخشداری به وضعیت نونوایی  ها رسیدگی نمیکنه؟؟؟؟ لطفا پیام منو داخل کانال بذارین تا اقدامی بشه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.15 KB

💢شماره کارت متعلق به مسجد جامع امام حسین (ع) شهر کارچان می‌باشد، ولی به اسم آقای علیرضا حاجی علی بیگی بازشد. 627760135306122
💢شماره کارت متعلق به مسجد جامع امام حسین (ع) شهر کارچان می‌باشد، ولی به اسم آقای علیرضا حاجی علی بیگی بازشد. 6277601353061227 👈🏻 مشارکت در پویش #اطعام_غدیر: 🔖 جهت طبخ غذا غدیر میتونید با این شماره تماس بگیرید. حاجی علی بیگی 09183612040 انشالله از همه قبول باشه🌹 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#اعلام_مفقودی باسلام یک دستگاه موتورسیکلت به رنگ قرمز دیروز ساعت ۱۳ حوالی درب قلعه گمشده از یابنده تقاضا می‌شود با این شماره تماس حاصل فرمایند و مژدگانی هم داده می‌شود. 0918 864 6229