کانال رسمی شهر کارچان
Відкрити в Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
Показати більше2 086
Підписники
+124 години
-17 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
#داستانهای_سیاوش
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
راوی: فریما قباد
نویسنده: فریناز جلالی
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥 داستان سیاوش ۱۰
بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_سیاوش
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
راوی: فریما قباد
نویسنده: فریناز جلالی
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥 داستان سیاوش ۹
بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
سیاوش سپاه را خواند و طلایه بهسوی گنگ فرستاد . بعد از مدتی طلایه آمد و گفت که افراسیاب با سپاهی فراوان از دور میآید . از سوی گرسیوز فرستادهای آمد که سخنان من را شاه نپذیرفت. سیاوش گفتار او را درست پنداشت . فرنگیس به او گفت : به فکر ما نباش و فرار کن که من تو را زنده میخواهم . سیاوش گفت : دیگر زندگی من سرآمدِ . بالاخره همه میمیرند . اکنون تو پنجماهه آبستن هستی و بهزودی فرزندی به دنیا میآوری که شهریاری نامدار میشود پس نامش را کیخسرو بگذار . اکنون افراسیاب مرا بیگناه سر میبرد و من غریبانه میمیرم و تو را به خواری میبرند پس باید پیران تو را با خواهش از پدرت بخواهد و تو در خانه او فرزندت را به دنیا میآوری و مدتی نمیگذرد که خسرو جهان را در نفوذ خود درمیآورد . از ایران شخصی پرمایه به نام گیو تو و پسرم را به ایران میبرد و بعد کیخسرو به خونخواهی من به توران حمله میبرد و همراه رستم توران را با خاک یکسان میکند .
پسازاین سخنان سیاوش به فرنگیس گفت : من دیگر باید بروم . تو سعی کن با سختیها بسازی .
جهانا ندانم چرا پروری
چو پرورده خویشرا بشکری
فرنگیس صورت میخراشید و موی میکند و به سیاوش آویخت و گریه میکرد . سپس سیاوش شبرنگ بهزاد را آورد و افسارش را باز کرد و به او گفت : برو و با کسی دمساز مشو تا وقتیکه کیخسرو بیاید و تو را ببرد . پس سر بقیه اسبها را برید و هرچه از تاج و تیغ و کلاه و کمر و گرز همه را سوزاند و بهسوی سپاه توران رفت و با خود گفت گرسیوز راست میگفت .
ایرانیان به سیاوش گفتند: چرا ما صبر کنیم تا ما را بکشند ؟ سیاوش گفت : من ننگ دارم که با شاه بجنگم. سپس به افراسیاب گفت : چرا با سپاه به جنگ من آمدی؟ گرسیوز گفت : تو چرا با زره نزد شاه آمدی ؟
سیاوش گفت : ای زشتخو با سخنان تو بود که به بیراهه کشیده شدم سپس به شاه گفت : خون مرا مریز و به بیگناهان ستم مکن و به حرفهای گرسیوز دل نده . گرسیوز به شاه گفت : چرا باید با دشمن گفتوشنود کنیم ؟
افراسیاب به لشکر گفت که جنگ را شروع کنند . سیاوش به یارانش گفت : نجنگند پس همه سپاهیان ایران کشته شدند . سالار توران گفت که سر سیاوش را از تن جدا کنند . سپاه به او گفت : از او چه دیدی ؟ ای شاه او جز نیکویی چه کرده است ؟ پیران برادر جوانی به نام پیلسم داشت که او به شاه گفت که عجله مکن که ممکن است پشیمان شوی چون عجله کار شیطان است. او شایسته تاجوتخت است . پدرش شاه است و رستم او را پرورده . به یاد بیاور نامداران ایران را که به کینخواهی خواهند آمد . افرادی نظیر گودرز و گرگین و فرهاد و طوس و علاوه بر آنها رستم پهلوان و برادر سیاوش فریبرز و بهرام و زنگه شاوران و گستهم و گژدهم و زواره و فرامرز و زال همه به خونخواهی سیاوش میآیند و من و امثال من نمیتوانیم در برابر آنها ایستادگی کنیم .صبر کن تا پیران بیاید و با تو صحبت کند .
افراسیاب نرم شد ولیکن گرسیوز گفت : نباید به سخنان این جوان خام گوش دهی . افراسیاب گفت : من با چشم خودم گناهی از او ندیدم ولیکن ستارهشمار گفت اگر او را بکشم توران تباه میشود . نمیدانم عاقبت چه میشود . فرنگیس درحالیکه صورت میخراشید دوان نزد شاه آمد و با رخی خونین به سر خاک میریخت و به شاه گفت : چرا میخواهی مرا خاکسار کنی ؟ او را بیگناه مکش . او جز نیکی چه کرده است؟ به من ستم مکن . سرانجام همه خاک است . به سخنان گرسیوز بدگمان گوش مده که اگر چنین کنی تا زندهای مورد نفرت عموم خواهی بود . آیا نشنیدی چه از فریدون به سر ضحاک آمد ؟ یا منوچهر با سلم و تور چه کرد ؟ اکنون کاووس زنده است و زال و رستم و گودرز و بهرام و زنگه و گیو و طوس و گستهم و گرگین و خراد و رهام و شیدوس همه به خونخواهی او خواهند آمد . گرسیوز تو را فریب داده . من ای پدر به تو امید داشتم و تو با من ستم میکنی .
وقتی شاه سخنان دخترش را شنید جهان پیش چشمش سیاه شد و دلش سوخت و به او گفت : برو تو چه میدانی من چه خواهم کرد . پس با زور او را بردند و زندانی کردند .
گرسیوز به گروی اشاره کرد و او سیاوش را به زمین زد . سیاوش به پروردگار ناله کرد که : از نژاد من کسی را برانگیز تا انتقام خون مرا از آنان بگیرد . سپس سیاوش پیلسم را دید و به او گفت : سلام مرا به پیران برسان و بگو گفته بودی که با صدهزار سوار به یاریم میآیی و اکنون من یاوری در اینجا نمیبینم.
گرسیوز خنجری آبگون به گروی داد و او بیشرمانه سر از تن سیاوش جدا کرد. از خون سیاوش گیاهی رویید که اکنون نیز میتوان آن گیاه را دید که نامش " خون اسیاوشان " است . همه گروی را نفرین کردند .
❌ادامه دارد...
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
وقتی نزد افراسیاب آمد نامه سیاوش را به او داد و چیزی نگفت اما دلش پر از کینه بود و فردای آن روز افراسیاب را تنها گیر آورد و شروع به بدگویی از سیاوش کرد و گفت : فرستادهای از طرف کاووس نهانی پیش او بود . افراسیاب ناراحت شد . سه روز فکر کرد و روز چهارم به گرسیوز گفت که من نباید او را بکشم چون به من بد میرسد و تاکنون هم با او بهخوبی رفتار کردهام و از او جز نیکویی ندیدم حال اگر بر او بشورم بهانهای ندارم و همه بزرگان به من خرده میگیرند پس بهتر است او را نزد خود بخوانم و بهسوی پدرش بفرستم . گرسیوز گفت : اگر او به ایران رود برو بوم ما ویران میشود و تو مطمئن باش که از او جز بدی به تو نمیرسد. افراسیاب گفت : او را نزد خود میخوانم تا چندی نزد من باشد شاید به کارش پی ببرم اگر دیدم درست است دیگر درنگ نمیکنم و او را به جرم خیانت میکشم . گرسیوز گفت:ای شاه سیاوش آن سیاوش قبلی نیست و با سپاهیانش میآید . فرنگیس هم عوضشده است .تو مطمئن باش که سپاهیان سیاوش تا او را دارند به انقیاد تو درنمیآیند . مدتی گذشت و شاه به گرسیوز گفت : نزد سیاوش برو و بگو تا با فرنگیس چندی نزد ما بیاید . گرسیوز به راه افتاد و پیام شاه را به سیاوش داد و او نیز پذیرفت اما گرسیوز با خود اندیشید اگر سیاوش با من نزد شاه بیاید هرچه رشتهام پنبه میشود . پس مدتی خاموش به سیاوش نگریست و شروع به گریه کرد . سیاوش علت را پرسید و گرسیوز گفت : یادم آمد که ابتدا تور بود که ایرج را کشت و بعد از جنگ منوچهر و افراسیاب ایران و توران پرآتش شد . تو خوی بد افراسیاب را نمیشناسی . اولازهمه برادرش اغریرث را کشت و بعد بسیاری از نامداران به دستش کشته شدند و از وقتی تو آمدی بد به کسی نرسیده است اما حالا اهریمن دل افراسیاب را از تو پرکینه کرده است و من تو را آگاه کردم.
سیاوش گفت : خدا با من است اگر او قصد آزار من را داشت بر و بوم و فرزند و گنج و سپاهیانش را به من نمیداد . من حالا با تو به درگاه او میآیم .
گرسیوز گفت : آنطور که قبلاً او را دیدی نیست . افراسیاب آن افراسیاب قدیم نیست و تو از اغریرث به او نزدیکتر نیستی . ناگهان سیاوش به یاد سخن ستاره شناسان افتاد که گفته بودند او در جوانی کشته میشود و گفت : هرچه فکر میکنم میبینم کاری نکردم که مستحق عقوبت باشم . حالا بی سپاه نزد او میروم تا ببینم چه شده است . گرسیوز گفت : نباید نزد او بروی من از سوی تو میروم و نامه تو را به او میدهم و اگر کینه از سرش بیرون رفت برایت پیام میفرستم و اگر نشد میتوانی به چین یا ایران بروی که آنجا همه دوستدار تو هستند . سیاوش نامهای به شاه نوشت نخست مدح خداوند و ستایش از شاه توران کرد و سپس گفت : شاها از دعوتی که از من و فرنگیس کردید شاد شدیم اما فرنگیس سنگین شده و باردار است وقتی سبک شد مطمئناً به دیدارت میآییم . نامه را به گرسیوز سپرد و نزد شاه رفت و بهدروغ گفت : که سیاوش مرا نپذیرفت و نامهات را نخواند و از ایران نامه پشت نامه برایش میآید . ای شاه اگر بخواهی بیشتر صبر کنی او جنگ را شروع میکند .
افراسیاب عصبانی شد و نامه سیاوش را به زمین انداخت و سپاهش را آماده کرد. سیاوش که بعد از رفتن گرسیوز بسیار غمگین شده بود در فکر فرورفته بود . فرنگیس به او گفت : چه شده است ؟ پاسخ داد : نمیدانم چه شده که آبرویم در توران رفته و نزد او روسیاه شدهام . فرنگیس ناراحت شد و اشک ریخت و موی کند و سپس گفت : حالا چه میخواهی بکنی ؟ پدرت هم که از تو ناراحت است و به ایران نمیتوانی بروی پس باید به روم بروی .
سیاوش گفت: ای ماهروی من اینگونه اشک مریز و مویه مکن که خداوند تکیهگاه ماست و از حکم خداوند نمیشود فرار کرد . گرسیوز نزد شاه رفت تا شاید میانجیگری کند .
چهار روز گذشت شبی سیاوش در کنار فرنگیس خوابیده بود که ناگهان از خواب پرید و خروشید. شمعی روشن کردند . فرنگیس پرسید چه شده ؟ سیاوش پاسخ داد : خوابی دیدم ولی آن را برای کسی بازگو مکن . در خواب دیدم که رود آبی است و کوه آتشی در طرف دیگر است و آتش همهجا را گرفته و سیاوخشگرد را سوزانده . در یکطرف آب و در طرف دیگر آتش و در پیش رو هم افراسیاب با سپاهش بود که بهشدت از من عصبانی بود و در این هنگام گرسیوز آتشی افروخت و از آن آتش من سوختم
ادامه👇
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#پارازیت
درود به همشهریان عزیزم
گلایه های زیادی در خصوص عدم کارکرد یکی از نانوایی های شهرمون داشتیم...
باید عرض کنم طبق قانون بابت سهمیه آرد دولتی و جواز نانوایی باید این مراکز خدمات کامل به مردم داشته باشند و فقط سه روز در ماه تعطیل باشند...
و در غیر اینصورت خلاف مقررات و تخلف محسوب میشود...
و فروش آرد دولتی کاملا غیرقانونی ست و این شرایط که مردم مجبور به تهیه نان از جاهای دیگر باشند درست نیست....
نانوایی خیابان کشاورز لطفا گاهی در را باز کن دلمون برای خودتون تنگ شده😐😐...
✍قلم شاکی شهر
📎 بخشداری بخش معصومیه
📎 شورای اسلامی شهر کارچان
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
با سلام به اطلاع همشهریان عزیز و بخش معصومیه میرساند که برنامه این هفته نماز جمعه توسط صدا وسیما مرکز اراک (شبکه افتاب)پوشش وپخش میگردد ولذا از نماز گذاران محترم خواهشمند است که برای حفظ نظم بهتر قبل از اذان ظهر در مسجد حضور بهم رسانند .
پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما سپاس گذاریم .
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
پنج شنبه است و ياد درگذشتگان😔
🌹 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ
🙏 التماس دعا 🙏
🌿🌺🌿🌺🌿🌿🌺🌿
پنجشنبه ها و بوی حلوای خیرات،
یاد آدم های رفته و عکس های یادگاری،
دلتنگی های اجباری...💔😔
یادی کنیم از درگذشتگان،
پدران و مادران آسمانی با ذکر فاتحه و صلوات🌸🙏
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌸ســــلام و درود
💕صبـــح زیباتون بخیــــــر
🌸براتون روزی پراز نشاط
💕سلامتی وخوشبختی آرزو میکنم
🌸امیدوارم آخرهفته رو
💕با شادی و آرامش درکنار
🌸خانواده و عزیزان سپری كنيد
💕تقدیم با بهترین آرزوها
🌸پنجشنبه تون عالی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
راوی: فریما قباد
نویسنده: فریناز جلالی
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥 داستان سیاوش ۸
بر اساس شاهنامه منظوم دکتر محمد دبیرسیاقی
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_شاهنامه
یک سال گذشت روزی افراسیاب فرستادهای نزد سیاوش فرستاد که من پادشاهی تا چین را به تو سپردم پس بهتر است شهری را انتخاب کرده و آنجا را پایتخت قرار دهی و در آن آرام گیری .سیاوش و همراهانش راه افتادند و در آنسوی دریای چین جایی یافتند . سیاوش آنجا را به نیکی ساخت و گنگ دژ را آنجا بنا نهاد . سپس ستاره شناسان را فراخواند و از فر و بخت آیندهاش پرسید : آنها گفتند که چندان بنیاد فرخندهای نیست. سیاوش غمگین شد و گفت : اینهمه زحمت کشیدم ولی نه من در آن به شادی زندگی میکنم و نه فرزندم چون عمر من کوتاه است .
پیران به او گفت :از این افکار دستبردار اما سیاوش به پیران گفت : مدتی نمیگذرد که شاه بیگناه مرا میکشد و کسی دیگر بهجای من مینشیند و از گفتار یک شخص بدگو این بلا سرم میآید سپس بین ایران و توران جنگ درمیگیرد و افراسیاب پشیمان میشود اما پشیمانی سودی ندارد .
پیران ناراحت شد و با خود گفت : تقصیر من بود که او را به توران آوردم . شاه همچنین سخنانی میگفت .اگر بلایی سر سیاوش بیاید تقصیر من است .
یک هفته بعد نامهای از شاه برای پیران رسید که به دریای چین برو و ازآنجا تا سر مرز هند و دریای سند برو و خراج کشور را بگیر و در مرز خزر سپاهت را بگستر . پیران از سیاوش خداحافظی کرد و رفت .
سیاوش جایی را با دو فرسنگ طول و دو فرسنگ پهنا ساخت و در آن صورتهایی از شاهان و بزرگان تراشید .صورتهایی از کاووس و رستم و زال و گودرز و در سوی دیگر افراسیاب و سپاهش و پیران و گرسیوز بودند .
چنان شد که افسانه این شهر در همه جای ایران و توران شنیده شد و آنجا را سیاوخشگرد نام نهادند .
زمانی که پیران بازگشت و نزد سیاوش رسید هردو باهم به آن شهر رفتند . پیران به سیاوش آفرین گفت بعدازآن به کاخ سیاوش نزد فرنگیس رفتند . فرنگیس به گرمی او را پذیرفت و جریره هم نزد پدر آمد . پیران یک هفته نزد آنان بود و سپس به خانه خود بازگشت و برای گلشهر از آن شهر و زیباییش تعریف کرد . سپس نزد افراسیاب رفت و خراجها را تقدیم کرد و گفت که در هند رزم کرده و بدکاران را به بند کشیده است . افراسیاب از احوال سیاوش پرسید و پیران از سیاوشگرد و زیباییهایش سخن راند و از سیاوش تعریف کرد.
شاه شاد شد و به گرسیوز گفت : او به توران دل نهاده و دیگر به ایران نمیاندیشد . چنانکه گفتهاند در ویرانهای جایی خرم بنانهاده است و فرنگیس را در کاخی جایداده است و او را ارجمند میدارد .
تو نزد او برو و هدایای زیادی برای او و فرنگیس ببر . گرسیوز راه افتاد و وقتی به آنجا رسید سیاوش به پیشوازش آمد و او را گرامی داشت . درست در همین زمان سواری نزد سیاوش آمد و مژده داد که جریره دختر پیران پسری به دنیا آورده است . سیاوش شاد شد و به آن سوار انعام خوبی داد و نام پسرش را فرود نهاد . سپس با گرسیوز بهسوی کاخ فرنگیس رفت وقتی گرسیوز آنهمه شکوه و جلال را دید ناراحت شد و در دل به سیاوش حسادت کرد .
صبح روز بعد که خورشید سر زد سیاوش و گرسیوز تصمیم گرفتند چوگانبازی کنند . گرسیوز گوی را انداخت و سیاوش چنان ضربهای زد که از انظار ناپدید شد . بعد از مدتی بازی سیاوش به ایرانیان و تورانیان گفت که گوی و میدان از آن شماست . پس دو سپاه تاختند و ایرانیان بهتندی گوی را ربودند و سیاوش شاد شد . گرسیوز به او گفت : حالا باید با تیر و کمان هنرنمایی کنی . پنج زره بستند و بعد سیاوش نیزه را بر آن زره فرود آورد . بطوریکه تمام گرههای آن از هم باز شد . از آنسو سواران گرسیوز هم با نیزه آمدند و نیزههایی بر آن فرود آوردند اما حتی یک گره از زرهها باز نشد .
گرسیوز به سیاوش گفت: بیا تا باهم کشتی بگیریم . سیاوش نپذیرفت و گفت : بهجز تو هرکسی را که انتخاب کنی میپذیرم . گرسیوز گفت : زیانی ندارد اینیک بازی است اما سیاوش گفت : تو برادر شاه هستی و من گوشبهفرمانت هستم از یارانت کسی را برگزین تا با او کشتی بگیرم. گرسیوز از یاران پرسید چه کسی حاضر است ؟ گروی زره گفت : من میتوانم با او نبرد کنم . بر سیاوش گران آمد و گفت : یک نفر دیگر هم باید باشد زیرا اینیکی همتای من نیست . پس شخص دیگر به نام دموی داوطلب شد و نبرد آغاز شد . سیاوش کمربند گروی زره را گرفت و به میدان افکند و به گرز و کمند هم احتیاجی نیافت و بعد بر و گردن دموی را گرفت و مانند مرغی او را نزد گرسیوز برد .گرسیوز غمگین شد و رنگش پرید .
گرسیوز یک هفته آنجا بود و سپس بازگشت درحالیکه از شکست دو تن از بزرگانش ناراحت بود و به سیاوش هم حسادت میبرد .
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
