دیالکتیک روشنگری
Відкрити в Telegram
852
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+230 днів
Архів дописів
نیامد
شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پی دیوانه ای که گیسوان بلوطش را به سحرگرم مرمر لمبرهایش می ریخت
که آفتاب بیاید
نیامد !
به روی کاغذ و دیوار و سنگ نوشتم
که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد !
چو گرگ زوزه کشیدم
چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم
دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد !
چه عهد شوم غریبی!
زمانه صاحب سگ؛
من سگش
چو راندم از در خانه ،
ز پشت بام وفاداری
درون خانه پریدم
که آفتاب بیاید
نیامد !
کشیده ها به رخانم زدم به خلوت پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم
که آفتاب بیاید
نیامد !
اگرچه هق هقم از خواب،
خواب تلخ بر آشفت
خواب خسته و شیرین بچه های جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیش دوست
نه در حضور غریبه
نه کنج خلوت خود
گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد.
🔸رضا براهنی
@ELDialectico
تفکر یعنی " آن توجهی که ذهن به عملیات خود و شیوه کارکردنش دارد" و به لحاظ جنس خود، متکی بر سایر فعالیت های ذهنی است. هر چیزی را که ذهن به این ترتیب بر آن آگاه می شود" تصور" نامیده می شود، اما در میان تصورات، تصور بسیط و مرکب وجود دارند که با هم متفاوت اند :
تصورات بسیط نوعی از تصور هستند که ما قادر به ایجاد آن ها نیستیم.
و تصورات مرکب از گردهم جمع شدن تصورات بسیط به وجود می آیند .
ما مستقیما از تصورات خود آگاه هستیم. چون این تصورات، مخصوص شخص دارنده آن است و زبان یک نظام نشانه های مشتمل بر علائم محسوس تصورات است ؛ کلمات فقط برای بیان عمومی یک فکر است و تنها زمانی ارزشمند به شمار می آید که تصورات موید آن باشند. ما کلمات عمومی را، که نمادهای تصورات کلی هستند، از طریق توسل به مفهوم کلی تجربه به دست می آوریم. هر تصور کلی و تجریدی مشخص، بیانگر ذات مشخص آن است.
" جان لاک " ( John Locke )
📕تاریخ انتقادی فلسفه غرب ( بخش جان لاک )
دی.جی. آکونر ( D.J.Ocon)
@ELDialectico
من صید دیگری نشوم وحشی توام
اما تو هم برون مرو از صیدگاه خود
وحشی بافقی
@ELDialectico
یک ویژگی بسیار برجسته تر اما نادرترِ سرشتِ بشر آن است که میل به انتقال عدالت ابدی به قلمرو تجربه، یعنی قلمرو تفرد، را متجلی میسازد و همزمان بر این آگاهی احساسی دلالت دارد که، همان طور که در فوق نشان دادم، اراده ی زندگی این تراژدی و کمدی عظیم را به خرج خود میگرداند، و یک اراده ی واحد است که در تمامی پدیدارها به سر میبرد : چنین خصیصهای را من به شرح زیر توضیح میدهم.
گاه میبینیم شخصی که از تجاوز بزرگی، که خود قربانی آن و یا شاید تنها شاهد آن بوده، رنجیده، عامداً و به طرز بازگشت ناپذیری زندگی خود را برای انتقام گرفتن از متجاوز به خطر میاندازد. میبینیم که سال ها در پی ظالم نیرومندی میگردد، سرانجام او را هلاک میکند، و سپس خود نیز آنگونه که از پیش میداند بر چوبه ی دار جان میدهد. در واقع، اغلب به هیچ رو تلاش نمیکند تا از این سرانجام اجتناب کند، زیرا زندگی اش تنها به عنوان وسیله ای برای کین خواهی برای او ارزش دارد.
چنین نمونه هایی به ویژه در میان اسپانیاییها یافت میشوند.
اکنون اگر به دقت روح آن جنون انتقام را مورد تحقیق قرار دهیم، میبینیم که با انتقام معمولی، که می خواهد رنج ناشی از مشاهده ی رنجِ ایجابی را تسکین دهد، تفاوت زیادی دارد؛ در واقع، میبینیم که شایسته تر است هدف آن را مجازات بنامیم تا انتقام؛ زیرا عملاً نیتِ تأثیرگذاری بر آینده از طریق دادن درس عبرت دارد، و چه برای فرد انتقام گیرنده، که در این کار جان میدهد، چه برای جامعهای که امنیت اش را از طریق قوانین تضمین میکند، هیچ مقصود خودخواهانهای وجود ندارد.
این مجازات توسط فرد انجام میشود، نه به وسیله ی دولت؛ و اجرای یک قانون هم نیست؛ برعکس، همواره به عملی مربوط میشود که دولت مجازات نمیکند یا نمیتواند بکند و مجازات اش را محکوم میکند.
به گمان ام، خشمی که چنین شخصی را این گونه به ورای هرگونه خودخواهی میکشاند، از این ژرف ترین آگاهی نشأت میگیرد که وی خود به تمامی اراده ی زندگی ای است که در طول تمام ادوار در همه ی مخلوقات متجلی میشود، و لذا دورترین آینده نیز همچون حال، به وی مربوط شده، او نمیتواند نسبت به آن بی تفاوت باشد. وی با وجود تأیید این اراده، میخواهد در این درامی که ماهیت درونی اراده را به نمایش میگذارد دیگر هرگز چنین تجاوز هولناکی به روی صحنه نیاید؛ و میخواهد همهی بدکاران آینده را با تصویر انتقامی که هیچ دیواری را یارای مقاومت در برابرش نیست بترساند، زیرا ترس از مرگ سد راه شخص کین خواه نمیشود.
اراده ی زندگی، گرچه در این جا نیز خود را تأیید میکند، دیگر به پدیدار منفرد و به شخص منفرد مربوط نمیشود، بلکه مثال انسان را در بر میگیرد.
میخواهد پدیدار این مثال را در برابر چنین تجاوز هولناک و نفرت انگیزی حفظ کند. این یک ویژگی ممتاز، کم یاب، بامعنی، و حتی متعالی شخصیت است که فرد بنا به آن خود را قربانی میکند، چرا که خود را به بازوی عدالت ابدی بدل میسازد، عدالتی که هنوز نمیتواند ماهیت درونی و حقیقی آن را تشخیص دهد.
آرتور شوپنهاور
📚جهان_همچون اراده و تصور
@ELDialectico
براى هيچكس، هيچگاه ممكن نيست در غم و شادى ديگران شريک شود حتی ممكن نيست كه آن را درک كند آدمها نفوذناپذيرند و ذهنها ارتباطناپذير. در عشق، دوستی و هر پيوند ديگرى، هر طرفى براى طرف ديگر بيگانهاىست مرموز...
انسان چه در خانه، چه در ميان دوستان و چه در محيط كار، هــيچگاه نمىتواند به چيزى جز تنهايى مشترک كه نصيب همهى آدميان اسـت، دست يابد. نارسايى زبـان مانع هـرگونه ارتباط حقيقى است.
📕نقد حكمت عاميانه
سيمون دوبوار
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
مردم در سیاست ایران
یرواند آبراهامیان
ترجمهی:بهرنگ رجبی
این کتاب پنج پژوهش موردی با عنوانهای «نقش جمعیتهای مردمی در انقلاب مشروطهی ایران»، «نقش جمعیتهای مردمی در سیاست ایران؛ ۱۳۳۲ـ۱۲۸۵»، «نقش جمعیتهای مردمی در انقلاب ایران»، «کمونیسم و مسئلهی اشتراک در ایران: حزب توده و فرقهی دموکرات» و «شکلگیری پرولتاریا در ایران مدرن، ۱۳۳۲ـ۱۳۲۰» است.
@ELDialectico
من صید دیگری نشوم
وحشی توام
اما تو هم برون مرو
از صیدگاه خود
وحشی بافقی
@ELDialectico
🔶هر كدام از ما، چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست میدهد. موقعيتهای از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمیتوانيم دوباره به دست بياوريم. اين بخشی از آن چيزیست كه معنیاش زنده بودن است. اما درونِ سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه میداريم. اتاقی شبيه قفسههای توی اين كتابخانه. و برای درك عملكرد قلبمان بايد مدام كارتهای مرجع جديد درست كنيم. بايد هر چند وقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدانها را عوض كنيم. تو برای ابد در كتابخانهی خصوصی خودت زندگی میكنی
📕کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
رمان “رگتایم” روایتی تاریخی است از سال های ابتدای قرن بیستم در آمریکا، سال هایی که مردم اعم از سفید و سیاه، به دنبال رویای زندگی توام با رفاه، عدالت و بدون خشونت در امریکا هستند؛ رویایی خوش اما غیرواقعی.
رمان رگتایم کتابی است که به زمان های دور سفر می کند. از سال ۱۹۰۰، زمانی كه مهاجر وسیاه پوستی در آمریکا وجود ندارد ومیهن پرستی جزو احساسات اصلی بشری محسوب می شود، شروع شده و در ۱۹۱۷ با ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول پایان می پذیرد و تصویری از دنیای آن زمان به مخاطب خود می دهد.
جامعه ی آمریکای آن زمان- به غیر از مردم اصلی اش- به دو بخش تقسیم می شد: مهاجران و سیاهان. تاته و کولهاوس شخصیت های رمان رگتایم، نماینده ای از همان قشرها هستند؛ دو شخصیت مهمِ پویایِ داستان که روایت مهاجرت به سرزمین رویاها را از دید آنها می بینیم و می شنویم.
رگتایم
نویسنده : ای .ال . دکتروف
ترجمه: نجف دریابندری
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
«دیدار به قیامت» رمانی نوشته پییر لومتر( -۱۹۵۱)، نویسنده فرانسوی و برندهی جایزهی ادبی گنکور فرانسه در سال ۲۰۱۳ است. این داستان در روزهای پایانی جنگ جهانی اول و در سنگرهای میان آلمان و فرانسه روی میدهد. نویسنده میکوشد در این کتاب، خشونت و جنون نهفته در روح جنگ و در هم پیچیدن روابط انسانی و اجتماعی در چنین زمان و فضایی را به تصویر بکشد. همچنین نشان دهد چگونه میراث جنگ در دنیای پس از آن خود را بروز میدهد.
دیدار به قیامت
نویسنده :پییر لومتر
ترجمه : مرتضی کلانتریان
@ELDialectico
نه رفتهای.
نه پیام آمدنی دادهای.
خانه در تصرف بوی توست.
تو نیستی و خانه در تصرف بوی توست.
حس میکنم
تنهایی ستاره را.
این همه ستارهی تنها؟
یکی به یکی نمیگوید بیا.
هر یک
از آسمانهی خویش
چونان چشم پرنده، درخشان
از آشیانهی تاریک.
حس میکنم
نیش ستاره را
در چشمم
طعم ستاره را
در دهانم
و طعم یک کهکشان تنهایی را
در جانم.
کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود آن جا؟
بنویس: «میآیم»
تا آشیانه به گام و
به دست و سلام
آراسته شود.
منوچهر آتشی
@ELDialectico
احساس اشمئزاز از تماس با حیوانات، در ترس شناخته شدن از طرف آنها نهفته است. وحشتی که در ژرفای وجودِ آدمی نهفته است، ریشه دراین آگاهیِ مبهم دارد که چیزی نزدیک با حیوانات دراو هست که ممکن ست حیوان آن را شناسایی کند. ریشهٔ هر اشمئزاز، در اشمئزازِ حاصل از تماس بدنی است. حتی تلاش برای غلبه بر این احساس با واکنشی شدید به هدف خود نایل میشود: چیز مشمئز کننده را باهیجان در برمیگیرند، آنرا میبلعند، میخورند، اما همچنان ظریفترین تماس پوستی تابو باقی میماند.
والتر بنیامین
خیابان یک طرفه
@ELDialectico
- قدرت نهفته در یک جاده ی روستایی وقتی در آن قدم میزنیم متفاوت است با وقتی که از روی آن با هواپیما میگذریم. به همین نحو، قدرت نهفته در یک متن وقتی از آن نسخه برداری می کنیم متفاوت است با وقتی که از رویش می خوانیم. مسافران هواپیما فقط می بینند که چگونه جاده از میان دشت می گذرد و پیش می رود.. تنها "کسی که روی جاده قدم می زند" از قدرتی که در اختیار آن است با خبر می شود؛ جاده برای کسی که از هواپیما به آن نگاه می کند، چیزی بیش از پهنه ای گسترده نیست، اما کسی که روی آن راه می رود، در هر گردش اش، همچون فرمانده ای که سربازان خود را به پیش فرا می خواند، مناظر زیبا، پهنه ها و دورنماها را احضار می کند. پس تنها متنی که از روی آن نسخه برداری شده باشد مسلط بر روح کسی ست که خود را به متن سپرده ؛ در صورتیکه خواننده ی معمولی هرگز جنبه های بدیعِ درون خود را که متن در صدد گشودن آن است، کشف نمی کند.. آن جاده را که جایی وارد جنگل درون اش می شود و برای همیشه پشت آن بسته می شود، نمی تواند بشناسد زیرا خواننده ی معمولی به حرکت ذهنی اش در پرواز آزاد "رویایی روزانه" ادامه می دهد، اما خواننده ای که نسخه برداری می کند، ذهنش را به شکل مستمر در اختیار متن می گذارد..
«والتر بنیامین
کتاب "خیابان یکطرفه"
ترجمه حمید فرازنده»
@ELDialectico
در زندگی، همه چیز خرده خرده و نامحسوس به خرابی می گراید. پس از ده سالی، دیگر رؤیاهایمان را بازنمی شناسیم، انکارشان می کنیم، چون گاوی برای دَمی چریدن زندگی می کنیم.
مارسل پروست
📙 خوشیها و روزها
@ELDialectico
آدمها میمیرند، سکته میکنند یا زیرِ ماشین میروند ، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. اینها البته مهم است، ولی مهمتر، همان نبودنِ آنهاست، اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جایشان خالی میماند، روی بالش، حتی روی صندلیای که آدم بعد از مردنشان خریده است. آنوقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش، که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
- هوشنگ گلشیری -
- آینههای دردار -
@ELDialectico
◾️ چگونه «زمان» ما را نابود می کند: درک نابودگرِ سیاسیون عصر ما از مفهوم «زمان» | یادداشتی از: مصطفی مهرآیین
🔸هارتموت رزا،جامعه شناس آلمانی و از نظریه پردازان نظریه اجتماعی "زمان"، معتقد است می توان در کنار تعریف آدرنو از مدرنیته به مثابه "رام کردن یا کالایی شدن"،یا تعریف زیمل از مدرنیته به مثابه "فردیت یابی"، یا تعریف وبر و هابرماس از مدرنیته به مثابه "عقلانی سازی"، مدرنیته را از منظر نحوه پرداخت آن از زمان به مثابه "نظم شتاب اجتماعی زمان" تعریف کرد.
به باور هارتموت رزا،جامعه مدرن را یک رژیم سفت و سخت زمانی تنظیم،هماهنگ و نظارت می کند که در چارچوب های اخلاقی جای نمی گیرد.او معتقد است ما به عنوان سوژه هایی که در عصر مدرن زندگی می کنیم از آزادی های بسیار برخورداریم،اما نوعی رژیم زمانی عمدتا نامریی،سیاست زدایی شده،بی چون و چرا،نظریه پردازی نشده و تصریح نشده،به شدت به ما نظم می بخشد و بر ما مسلط است و ما را سرکوب می کند:منطق شتاب اجتماعی.به باور هارتموت در چنین نظمی اتلاف زمان "مهلک ترین گناهان" است.
اکنون تصور کنید ما در نظم سیاسی زندگی می کنیم که هیچ گونه درکی از اهمیت زمان برای زندگی اجتماعی مردمانش ندارد و زمان را تنها در چارچوب منافع خودش معنابخشی می کند و می فهمد.در حدود ده سال،به بهانه جنگ و مسائل مربوط به آن زندگی ما دچار کندی و آسیب های ناشی از آن شد.در زمانی که باید توسعه اقتصادی و سیاسی پیدا می کردیم و روزهای جوانی و میانسالی خود را می گذراندیم ما را گرفتار در منازعات سیاسی بیهوده ساخت و با کش دادن زمان هر منازعه سیاسی و گرفتار کردن ما در چنگ رخوت و بی تحرکی و بی تصمیمی زندگی ما را نابود کرد.اکنون سالهاست که به بهانه مذاکرات با جهان غرب و آمریکا زندگی ما گرفتار رخوت و کسادی و افسرده گی و ....است.اصولا در چنین نظامی کسی نمی پرسد که این روزها و شب ها که می گذرد همین زندگی و عمر ما و توانایی های ماست که نابود می شود.
ما گرفتار در چرخه سکوت و بی معنایی و عدم تصمیم گیری و معطل ماندن زندگی هستیم تا شاید روزی کسی (ازچهره های نظام)سخنی بگوید و تصمیمی بگیرد و شاید در آن سخن و تصمیم وضعیت ما تغییر کند.ما به نحوی ظالمانه در حال از دست دادن زندگی و آرمانها و آرزوهای خود در چرخه سکوت و رخوت و بی زمانی حاکمانی هستیم که هیچ درکی از مفهوم "زمان" ندارند و زمان را برای ما تبدیل به سلول انفرادی ساخته اند که زندانی در آن تنها ساعت اعدام خود را انتظار می کشد.
دستاورد زمان، به دست آوردن «فرصت ها» است و از دست دادن زمان به معنی از دست رفتن و نابودی «فرصت ها»!
@ELDialectico
