uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

Відкрити в Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

Показати більше
853
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+230 днів
Архів дописів
👆🏻👆🏻👆🏻 سپتامبر بی باران ویلیام فاکنر ترجمه: احمد اخوت این داستان کوتاه از پنج بخش تشکیل شده است، اما به دلیل نوع روایت و فرم اجرای کار گویی متنی است بدون فاصله و مکث و سکته. شایع شده است که پیردختری به نام دوشیزه "مینی" که احدی از مردها به او توجه نشان نمی‌دهد، مورد اهانت واقع شده است. اینکه فرد متعارض چه به او گفته است یا با او چه کرده است، در پرده ابهام است و هیچ کس چیزی نمی‌داند. خودش هم به عمد چیزی نمی‌گوید و فقط با چهره یک مظلوم و نگاهی مظلومانه‌تر، می‌خواهد به زبان بی‌زبانی به همه بگوید که موضوع از آن چیزی که بر سر زبان‌هاست، فاجعه آمیزتر است... @ELDialectico

سپتامبر بی باران ویلیام فاکنر ترجمه:احمد اخوت @ELDialectico

سپتامبر بی باران ویلیام فاکنر ترجمه:احمد اخوت @ELDialectico 👇🏻👇🏻👇🏻
سپتامبر بی باران ویلیام فاکنر ترجمه:احمد اخوت @ELDialectico 👇🏻👇🏻👇🏻

فراتر رفتن از اخلاق، مساوی است با فراتر رفتن از انسان، و فراتر رفتن از انسانیت ، به معنای خدا شدن است، اما و هزار اما....انسان تاب و تحمل خدا شدن را ندارد، زیرا فرا انسان شدن به معنای انکار خداست و انکار خدا به معنای انکار بودن خویش است. فیودور داستایوفسکی جنایات و مکافات @ELDialectico

این صاحبخانه خیلی اذیت می­کرد. دو روز مانده به آخر هفته می­ آمد و از من می­ خواست یادم نرود پس ­فردا چه روزی است. هی حرص می­ خوردم. به فکر افتادم کتاب جنایت و مکافات را بخوانم. از راسکولنیکوف خیلی خوشم می ­آمد. داستایوفسکی آن رمان را نوشته بود. او زن صاحبخانه ­اش را با تبر می­ کشد. کتاب را که باز کردم دو مأمور امنیتی کارت­شان را نشانم دادند. مرا بردند. تبر خونین را بعدها در اتاق سریدار پیدا کردند. داستانک جنایت و مکافات آلبرت بلز کتاب «پلک» ترجمه اسدالله امرایی @ELDialectico

پایتخت پنجره ها عکس از:مسعود امیری @ELDialectico
پایتخت پنجره ها عکس از:مسعود امیری @ELDialectico

روانشناسی اجتماعی طبقه طبقه در واقعیت اجتماعی به وسیله ی بازتاب آن در رفتار انسان تعریف شده و دامنه ی این رفتار نیز گسترده است. جایگاه طبقاتی فرد شرایط مهمی را برای ابزار وحود او بنیان نهاده، اغلب شیوه ای برای گستره ی افق شخصی اش فراهم می اورد. کنش متقابل، تجربیات و احساسات همه به مقیاس وسیعی از طریق طبقه تشکیل می گیرند. همچنین طبقه کم و بیش در برنامه تربیت کودک، گرایش ها و فعالیتهای سیاسی، الگوهای جنسی، رفتارهای مصرف کنندگی، مشارکت در فعالیتهای اجتماعی، ایدئولوژی اجتماعی، سلامت جسمی و روحی و تعالی فرد تاثیر گذار است. طبقه یک قالب اجتماعی فراگیر ایجاد می کند که فرد به مدرت از ان رهایی می یابد، اغلب، تلاش فرد برای رهایی از ان با شکست مواجه می شود، زیرا دیگران رفتار او را در طبقه ارزیابی می کنند، حتا اگر تلاشی هم از خود نشان ندهد. دلیل دیگر فشار طبقه بر کنش جمعی انسانی و حتا بر رفتار شخصی فرد این است که طبقه یک دسته اجتماعی نخستین «social mold » است، ضمن این که یک طبقه بندی توصیفی و نه تبیینی است. در این رابطه می توان گفت مردم به یک طبقه وابسته اند تا بتوانند دیگران را طبقه بندی کرده و به این وسیله واکنش های خود در قبال دیگران را شکل دهند... هدف ما در این فصل این است که تاثیر طبقه بر رفتار را با اوردن مثالهایی به اثبات برسانیم. انتخابی که در مرحله نخست صورت می گیرد، از طریق دامنه ی رفتار، اهمیت ان و پیامدهای ان در بخش های مشخصی از فعالیت های انسان تعیین می گردد. لازمه دومین فاکتور در این انتخاب توجه داشتن به چند مطالعه مستند است. .. لئونارد ریزمن ماریانو اف. انگویتا جامعه شناسی قشرها @ELDialectico

هرگاه سخن از مقوله عقب ماندگی _ولو در محافل روشنفکری و آکادمیک_به میان میرود بلافاصه اذهان به سوی نقش استعمارگران، امپریالیست‌ها و مهرها و عوامل سرسپرده روس و انگلیس و جلوگیری آنها از به ثمر نشستن استعدادهای لایزال خفته در این سرزمین متوجه می شود و توطئه‌های دشمنان این آب و خاک عامل اصلی عدم پیشرفت و عقب ماندگی ایران محسوب می شود . ''ما چگونه ما شدیم'' از معدود تلاش هایی است که به جای پرداختن به نظریه مشهور ''والبته پر طرفدار ''توطئه‌ " بدون رفع اتهام و غسل تعمید استعمارگران و عوامل خارجی، سبب اصلی را در داخل این سرزمین و در میان عوامل جغرافیایی و تاریخی خاص ایران جستجو میکند. این اثر توطئه‌ها و دسیسه‌های عوامل خارجی را نادیده نمیگیرد، اما آنها را نه علت که معلول عقب ماندگی ایران می‌داند. ما چگونه ما شدیم صادق زیباکلام @ELDialectico

کبریت زدم تو برای این روشنایی محدود گریستی سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما می برند از مهتاب که به خانه باز گردم آهن ها زنگ خورده اند شاعران نشانه ی باد را گم کرده اند زنبوران عسل را فراموش کرده اند افق بی روشنایی، در دستان تو نازنین جان می بازد من گل سرخ بودم که سراسر مهتاب را شکستم راه برای شاعران سالخورده هموار بود من شاعر جوان مردمکان چشمانم را رها می کردم که شهر را از دور ببینم دیده بودم تصویری از عشق ندارم "احمدرضا احمدی" @ELDialectico

می‌میریم، غنی از عشق و قبایل. آنچه بلعیده‌ایم، می‌چشد. بدن‌هایی که در آن وارد شدیم و چون رودهایی از خرد در آن شنا کردیم، شخصیت‌هایی که چون درخت بالا رفتیم، ترس‌هایی که در آن پنهان شدیم، چون غارهای متروک. می‌خواهم وقتی مردم بدنم نشانه‌هایی از آن داشته باشد. کشورهای واقعی ما هستیم نه نقشه‌هایی کشیده شده با اسامی مردان و زنان ثروتمند و مقتدر. ما تاریخ‌های مشترک هستیم، کتاب‌های مشترک. ما در تجربه‌ها و لذت‌های‌مان متعلق به خودمان نیستیم. تنها چیزی که خواسته‌ام، قدم زدن درچنین مکانی بوده‌است، با تو، در سرزمینی بدون نقشه‌ها… بیمار انگلیسی مایکل اونداتیه @ELDialectico

میک جگر از گروه رولینگ استون @ELDialectico
میک جگر از گروه رولینگ استون @ELDialectico

میک جگر زمانی با تفاخر گفته بود: «ترجیح می‌دهم بمیرم تا آن که در چهل‌وپنج سالگی هنوز ترانهٔ «رضایت» را بخوانم.» البته می‌دانم که او الان شصت‌سالگی را رد کرده و هنوز دارد همان ترانه را می‌خواند، ولی در آن زمان هم اگر عده‌ای به این حرف او خندیدند من جزو آن‌ها نبودم. میک جگر در جوانی تصوری از چهل‌وپنج سالگی خود نداشته است و من هم مثل او بودم. آیا حالا من باید به او بخندم؟ حق ندارم. تنها شانسی که من آورده‌ام این بوده که خواننده جوان راک نبوده‌ام. حرف‌های احمقانهٔ مرا در جوانی کسی به یاد ندارد تا آن‌ها را دوباره تحویلم دهد.» از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم هاروکی موراکامی @ELDialectico

وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت می‌پوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمی‌کنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش می‌سوزد و تو دلت می‌خواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است. اما نبودن آتش هم تو را نجات نمی‌دهد. سکوت دربارۀ یک مسئله فقط آن‌را بزرگ‌تر می‌کند، رشد می‌دهد و همه چیز را می‌پوشاند. گربه روی شیروانی داغ تنسی ویلیامز @ELDialectico

در تمام زندگی مثل یک مشت گره‌کرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در هم‌شکستن! گربه روی شیروانی داغ تنسی ویلیامز @ELDialectico
در تمام زندگی مثل یک مشت گره‌کرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در هم‌شکستن! گربه روی شیروانی داغ تنسی ویلیامز @ELDialectico

خیلی معلم میشناسم که به محض شنیدن فحش از دانش آموزی به توپ و تشرش میبندندو کتکش میزنندو داد که فضول احمق! این حرف های بد چیه میگی؟ اگه یه دفعه دیگه از این غلط ها بکنی دهانت را میدوزم و .... نتیجه چنین توپ بستن هایی چیست؟نهایتش این است که شاگرد پس از چند دفعه کتک خوردن و فضول و احمق شنیدن؛ جلو معلم لب از لب بر نمیداردو فحش هایش را نگه میدارد که دور از چشم او بدهد. کندوکاو در مسائل تربیتی ایران صمد بهرنگی @ELDialectico

دیالکتیک روشنگری فضایی برای تبادل مطالب و اخبار در حوزه اندیشه و فرهنگ همراه هم باشیم.../نشانی : @ELDialectico
دیالکتیک روشنگری فضایی برای تبادل مطالب و اخبار در حوزه اندیشه و فرهنگ همراه هم باشیم.../نشانی : @ELDialectico

⁠ ‌ در روزگاران گذشته ، مردم براي بدست آوردن قدرتهاي جادویی خود را به شیطان می فروختند امروزه این قدرتها را از علم بدست میاورند و خود را ناچار میبینند که مبدل به شیطان شوند . براي جهان امیدي نیست ، مگر آنکه قدرت را مهار کنیم و آن را نه در خدمت این گروه یا آن جبار متعصب ، بلکه قدرت را در خدمت تمامی نوع بشر بکار گماریم ، از سفید و زرد و سیاه ٬ تا فاشیست و کمونیست و دموکرات ، زیرا که علم وضعی پیش آورده است که یا باید همه بمانند و یا باید همه بمیرند ... برتراند راسل قدرت @ELDialectico

چند روز است که هوا نسبتاً قابل تحمل شده. به هر حال اوضاع به همان کثافت سابق می گذرد شاید خیلی بدتر و کثیف تر. صادق هدایت از میان نامه ها به حسن شهید نورایی @ELDialectico

مرگ وضعیتیست که هرگز ، به قدر رضایت ، قادر به درک آن نبوده‌ام و بنابراین نمی‌توانم آن را در سیاهه‌ی غم‌ها و شادی‌هایم بیاورم . مالوی ساموئل بکت @ELDialectico

با دلهره اطرافم را نگاه کردم: زمان حال، هیچ چیز غیر از زمان حال نبود. مبلهای سبک و سفت که در زمان حالشان فرو رفته بودند، یک میز، یک تخت خواب، یک کمد آیینه دار، و خودم. ماهیت واقعی زمان حال روشن می شد: این چیزی بود که حیات داشت، واقعیت داشت و تمام چیزهایی که در حال نبودند واقعیت نداشتند. گذشته هرگز وجود نداشته. هرگز. نه درون چیزها و نه حتا درون افکارم. درست است که از مدت ها پیش متوجه شدم گذشته ام از من گریخته است، ولی زمان حال در حکم بازنشستگی بود: این هم راه دیگری برای موجودیت بود، وضعیتی از سکون و تعطیلات. هر رویدادی وقتی نقشش را ایفا می کرد بسیار مودبانه خود را در جعبه ای گذاشته تبدیل به رویدادی افتخاری می کرد. ما برای تصور "هیچ" سخت دچار مشکل هستیم. حال می دانستم: همه چیز همانست که می نماید، اتفاق می افتد و پشت سر آن... دیگر هیچ.... ژان پل سارتر تهوع @ELDialectico