☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
Відкрити в Telegram
«خداوندا! مرا پاكيزه بپذير...» •نویسـندهٔ متـنهایِ طولانـی| متنها کُپـی نیستند. •بدونِ صلوات کُپی نکنید| گرچه فوروارد بهتر است. • دورهمیِ کوچکِ غیرجدی: https://t.me/+7bGhUfdHZhw1ZTI0
Показати більше4 871
Підписники
+1124 години
+737 днів
+12130 день
Архів дописів
بچهها از بچگی بزرگ میشن، پدر میشن، مادر میشن، یه کـوه میشن؛ اگه زنده بمونن. آبجی و داداشهای کوچیکشون رو دلداری میدن، با دستهاشون کوچیکشون پناه میشن؛ وقتی که پدرِ خانواده دیگه نیست…
اینجا هنوز «غزه»ست.💔
جملهٔ جالبی دریافت کردم در جوابِ این متن:
«ماها هنوز جنبه و ظرفیتِ شفافیت نداریم.»
از کنارِ واکنشهایِ مغرضانهٔ یه عدهٔ مشخص که بگذریم؛ موافقم.
جملهٔ جالبی دریافت کردم دربارهٔ این متن:
«ماها هنوز جنبه و ظرفیتِ شفافیت نداریم.»
چقدر پارالمپیک زیباست. پُر مفهوم. پُر از آدمهایی که یه «نه»ِ بزرگ به «نتونستن» گفتن و بیمنّت افتخارآفرینی میکنن تا قبل همهچی به خودشون ثابت کنن میتونن؛ خیلی بیشتر از آدمهای دیگه میتونن. آدمهایِ خفنی که خیلیهاشون چهره و سلبریتی هم نیستن و هرروز خبرِ مدالآوریشون میاد. و پُر از درس و حسِ شرمندگی به آدمهایی که با اولین شکست دست از «زندگی» میکشـن..
چه شکوهی داره چرخشِ این پرچمِ زیبا به دستِ بچههای والیبالنشستهٔ ایرانی؛ مثل شکوهِ سجدهٔ روحالله رستمی، مثل بقیه و مثلِ همهشون. مثلِ بودن اون پرچمِ فلسطین کنارِ پرچـمِ ایران. از طلا هم طلاییترید بامعرفتها.♥️🇮🇷.
داشتم بعضی واکنشهایی رو میخوندم که نسبت به این موضوعِ اخیر پیش اومده. امیرحسین ثابتی پستی منتشر کرده مبنی بر اینکه ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونی با ۴٪ کارمزد مخصوص نمایندههایِ مجلس رو قبول نکرده. بااینکه خونهای به نام نداره و سابق بر این هم برایِ وامِ ۹۰ میلیونی فرزندِ سوم خیلی دوندگی کرده و در نهایت نگرفته. بعضیها در واکنش نوشتن «برو ادا درنیار! تو باید تو کابل خونه بگیری طالبانی!»
اینی که میگم نظرِ نامحبوبیه که احتمالا به مذاقِ خیلیها خوش نیاد. بهنظر ثابتی -جدا از اینکه با کنشهایی که داشته موافقم یا نه- چوبِ شفافیتِ رأیش رو داره میخوره. از روزِ اولی که وارد مجلس شد تا همین امروز جز معدود افرادی بود که درست یا غلط رأی و تصمیماتش رو شفاف نوشت و در ایامِ انتخابات مجلس هم منبعِ بودجه و هزینهکردهایِ تبلیغاتیش رو شفاف اعلام میکرد. و حقیقت اینه که «شفافیت» تا این حد مانعِ استقلال رایِ نمایندهست. چون شما اگر جز محدود نمایندههایی باشید که کنشهاتون رو شفاف اعلام میکنید؛ قطعا مخالفینتون به هر نحو به استنادِ همون تصمیمِ شما، شما رو تخریب میکنن؛ برایِ مثال خودشون شما رو طالبانی تندرو نشون میدن و خودشون بابتِ اینکه مردمِ عادی هم به شما میگن طالبانی؛ کِیفور میشن. و البته موافقها هم ازتون استقبال میکنن.
[خودتون اونهایی که در ایام انتخابات جا موندن رو یهجا، جا بدین!]
و همین باعث میشه همهٔ واکنشها و کنشهایِ شما زیر ذرهبین قرار بگیره و یا مثلِ رد کردنِ ودیعهٔ مسکن ۵۰۰ میلیونیِ مخصوصِ نمایندهها که اقدامِ بسیار جالبتوجهی بود؛ واکنشهای عجیبِ منفی و تخریبگرایانه بگیری. اونهم در شرایطی که وزیرِ اقتصاد از وامهای کلان به کارمندانِ بانک دفاع کرده و عدهای با تحمیلِ یک درکِ غلط و متعصبانه از مفهومِ «وفاق» هر نقد و سوالی پیرامونِ مسائل رو خصومت با وفاق و همدلی برداشت میکنن، و در نهایت شمایید که متهماید.
شفاف بودن -به هر نحو- برایِ مسئولین مانع ریخت و پاش و رانت و اینهاست؛ اما حقیقتِ تلخ اینه که ضمانتی وجود نداره که کنشگرهایِ جناحی از این شفاف بودنِ کمسابقهٔ شما، لَه یا علیهِ شما استفاده نکنن.
میثم مطیعی با دعوت و هزینهٔ شیعیانِ تایلندی به تایلند رفت و در جمعِ مسلمانانِ شیعهٔ آنجا مداحی و نوحهسرایی کرد و روایتهایِ متفاوتی از علاقهٔ شیعیان تایلند به اهلبیت و انقلابِ اسلامی در رسانه مطرح کرد که با آنچه که از تایلند شنیده میشد تفاوتهایِ جالبی دارد. یک حرکتِ بدیع و خوب. کمتر کسی میدانست تایلند هم «شیعه» دارد. شیعیانی که از ارادتِ به انقلابِ اسلامی؛ زبان فارسی یاد گرفتهاند. هم حوزهٔ علمیه دارد و هم حسینیه.
اینجا اما از بیبیسی تا سایرِ افرادی که همیشه در نِق و کنایه زدن پیشتازند؛ از این سفر آه و فغان و تمسخر بلند کردهاند و طبقِ معمول که آی پول بیتالمال را خرجِ تایلند و پاتایا کردهاید و فلان. بیبیسیها که تکلیفشان روشن است؛ هرچه و هرکه صدای اسلامِ سیاسی را در جهان بلند کند برای آنها دردناک است و جز حاشیهسازی و روایتِ وارونه برایشان نمیصرفد. برایِ بقیهشان هم باید از انصاف گفت؛ غافل از اینکه از وِفاق و انصاف برایِ آنها حرف زدن خندهدار است. برخیشان توییت میزنند: «ای نشسته صفِ اول، نکنی خود را گُم»؛ معلوم است هنوز از این شعر کینه دارند. بیتالمال بهانهست.
خداقوت اقای مطیعی.
توی کتاب «شب چهلم» که قبلاً یکی از حکایاتش رو نوشته بودم؛ حکایت یه عطار رو اینطور نقل کرده:
یه روز توی دکّانم مشغولِ دستهکردن چوبهای دارچین بودم که دو مَرد واردِ دکّان میشن؛ با ظاهر و لباس و لهجهٔ خاص! مقداری سدر و کافور میخواستن. از لابهلایِ حرفهاشون فهمیدم یکی از دوستانشون فوت کرده، ازشون پرسیدم شما مالِ کجایید؟ اسمتون چیه؟ چیکارهاید؟ جواب ندادن. شک میکنم. پاپیچشون شدم و گفتم من که باهاتون کاری ندارم؛ اما شما عطرِ امام رو میدید، من شنیدم که امام ملازمانِ زیادی دارن؛ من که کاری ندارم اما همینکه به دکّانِ من اومدید کورسویِ امیده… شمارو به خدا درست میگم؟
اون دو مرد به هم نگاه میکردن تا اینکه یکی گفت «درسته ما از خدمتگزارانِ امامیم. یکی از یارانِ امام از دنیا رفته و امام به ما دستور دادن که از دکّانِ تو سدر و کافور بخریم…»
اشک امانم نمیده، هزارجور التماس کردم تا باهاشون همراه بشم؛ اجازه نمیدادن. میگفتن اجازه نداریم. گفتم همین که امام شمارو فرستاده شاید سِری هست… بالاخره با هزاران التماس راضیشون کردم و باهاشون همراه شدم….
…
کمی جلوتر دریای عریض و پرآبی میبینم؛ تا چشم کار میکنه آب! اما نه قایقی و نه پُلی! اطراف رو هراسان نگاه میکنم. میترسم و لب میگزم. اون دوتا مرد زودتر از من از آب رد میشن؛ باورم نمیشه که انگار پا روی زمینِ سفت گذاشتن و راه میرن. برمیگردن منو نگاه میکنن و متوجه ترس من میشن و میگن: چیشده عطار؟ بیا و نترس. هرکسی تو این مسیر برایِ زیارت مولامون قدم برداره میتونه از آب رد بشه. خدا رو به حقِ حضرت حجت قسم بده؛ بسمالله بگو و رد شو.
با جانی پر از ترس زیر لب زمزمه میکنم که خدایا به عظمت و مقامِ صاحبالزمان جان منو حفظ کن. آروم قدم برمیدارم و آب زیرپاهام سفت شده؛ نفسِ عمیقی میکشم و راه میرم. نصف راه رو رفتم. صورتم رو رو به آسمون میگیرم؛ ابرهای سیاه بارانزا رو میبینم؛ دست و پام رو گم میکنم. یه لحظه با خودم میگم «خدایا نگرانم! نگران صابونهایی که تمامِ دیروز نشستم و قالب زدم و روی پشتبوم گذاشتم؛ اگه بارون بزنه چی؟ کاش به زنم میسپردم که جمعشون کنه…»
هنوز تو فکر بودم که توی آب فرو میرم و تمام گوش و دماغ و دهانم پر از آب میشه؛ طلبِ کمک میکنم اما نمیتونم صداشون رو بشنوم. یه ذره شنا بلدم و سعی میکنم خودم رو به ساحل برسونم. دستم رو میگیرن و از آب منو بیرون میکشن. هرچی میپرسن چیشد؟ از شرم جوابی ندارم…
…
راه میفتیم. به دشت سرسبزی میرسم. نورِ سبزِ چادری که توی اون دشتِ زیبا برپا شده؛ کل دشت رو گرفته. یکی از مردها به من میگه «بیا پشت چادر منتظر بمون؛ ما خبر اومدنت رو میدیم و کسبِ اجازه میکنیم. اگه امام اجازه داد به ملاقات میری.» دستم، قلبم و همهٔ جانم میلرزه. راه میفتم به سمتِ چادر. صدای یکی از اونها رو میشنوم که داره میگه آقاجان! برای خرید سدر و کافور که به همون دکّان رفتیم نمیدونیم این مرد از کجا مارو شناخت و اصرار پشتِ اصرار… اجازهٔ ورود میدید؟
این صدا رو میشنوم؛
«او را به محل خود برگردانید؛ تمنّایش را اجابت نکنید. او مردیِ صابونیست…»
فرو میریزم. از شرم و خجالت حتی توانِ ایستادن هم ندارم؛منی که در راهِ ملاقات با مولایِ خودم، قلبم برای چندقالب صابون میلرزه؛ لایقِ دیدار نیستم..
اشک امانم نمیدهد…
وقتی اینو میخوندم؛ بیشتر از قبل از «خودم» میترسیدم. استاد شجاعی میگفت هر واقعهای و هر کاری تو زندگیِ ما، امتحان و تمرینیه برایِ اون روزِ موعود، روز موعودی که معلوم نیست هرکدوم از ما درونِ خودش چندتا مردِ صابونیه؛ یکی مردِ صابونی، یکی مردِ پولی، یکی مردِ عافیت، یکی مردِ خواب و خوراک، یکی هم…
بگذریم، قبل از اینکه تو این بازارِ عافیتطلبی؛ به چیزی متهم بشیم؛ بگذریم…
بشینم حکایتِ «مرد صابونی» رو بنویسم براتان.
«حتماً میانِ مردم و به سفرهای استانی بروید. به این حرفها که به شما بگویند پوپولیست و عوامگرا، اعتنا نکنید.»
رهبرِانقلاب- دیدار با اعضای دولت چهاردهم. ۱۴۰۳/۶/۶.
این بیانات؛ جدید نبود و این انگِ پوپولیسم هم تازگی نداشت! این تریبوندارهان که حرفشنویِ گزینشی دارن و امروز طور دیگهای عمل میکنن..
منم امروز یادِ اون مردی افتادم که با ذوق توی بازار به آقای رئیسی شکلات تعارف کرده بود و کاری باهاش کردن که بساطش رو جمع کرد و از شهرش رفت؛ که اینو دیدم.
یکی بهم گفت چرا فراموش نمیکنی اینارو؟ گفتم «مگه اونهایی که بخاطرِ منافعِ سیاسی و جناحیشون اونموقع تیترهاشون پر از انگِ پوپولیسم بود و الان این استانداردِ دوگانه رو پیش گرفتن؛ بابتِ اونهمه بیانصافی از اذهانِ عمومی عذرخواهی کردن؟»
هردو تصویر معنیِ «بین مردم بودن» میده، اما واکنشها به هر دو تصویر یکی نبود! با اینکه این بینِ مردم بودن دربارهٔ شهیدرئیسی اثبات شده بود. خدا از مدعیانِ آزادیِ بیانی که اون شکلات رو به کامِ سید و اون مغازهدار تلخ کردن نمیگذره…
«قَوِّنَا عَلَیطَاعَتِهِ وَ ثَبِّتْنَا عَلَیمُشَايَعَتِهِ»
ما را بر طاعتِ آن حضرت،
قوّت عطا فرما
و بر پيرویاش ثابتقدم بدار.
•برایِ هرکسیکه بلد نیست؛
چه دعایی برایِ خودش کنه…
•استاد شجاعی | خیلی زیبا بود.🌱
یه چندروز بعد از میلادِ حضرت رضا. فردایِ تشییع سیدابراهیم رئیسی در مشهد، خودمون رو رسوندیم حرم. قلبمون به نقطهٔ جوشی رسیده که «خداکند که کسی نرسد…» پرسیدم مزارِ آقای رئیسی کجاست؟ پشتسرم یکی دیگه پرسید. جلوم یکیدیگه. همینطور در جوارِ امامرضا صدا میپیچید که مزارِ آقای رئیسی کجاست؟ پیداش که کردم رفتم کنارش؛ پِقی بغضم ترکید و گفتم «حلالمون کن سید، حقت رو حلال کن.» برگشتم سمتِ ضریحِ آقا، عجب سعادتی بود و عجب قابی. چشام هِی تار میشد از تَرَک برداشتنِ اون بغضه. گفتم عجب میزبانی آقا! عجب مهمانی و چه خوش میزبانی. رفتیم نشستیم دقیقاً همینجا. نفهمیدم چقدر گذشت و چطور گذشت؛ سرم رو زانوهام بود عینِ همون دو سه ساعت؛ بلکهم بیشتر. هِی میگفتم «یه کنج از حرم، بهم جا بده، بهم جا بده، بهم جا بده..» سرمو میآوردم بالا گنبد رو نگاه میکردم و باز سر در گریبان و بُغضِ نمانده در گلو و باران باریده بر دیده. دو ساعت، سه ساعت…
پاشدیم که بریم گفتم «دلم سبُک نشد آقا! من هربار اومدم دل سبک کردم و رفتم؛ حالا دارم با یه کولهبارِ غم و سنگینیِ دل میرم خونه، یهکاری بکن برا منِ در به در…»
سبک نشد دلم. خلاصه داغون. داغونِ داغون. یهشب گفتم نکنه بمیرم و نرم کربلا؟ فرداش خبر اومد که رفتنی شدید…
«امامرضا بَراتِ کربلا میده»یِ دوستام میپیچید تو گوشم و وقتی خودمو وسطِ دوراهیِ رویاییِ بینالحرمین دیدم گفتم:
«خوبیاتو نمیبَرم از یاد،
به آبرویِ پنجـره فولاد،
کربلا چشمم به حرم افتاد؛
گفتم امامرضا(ع)
خـــونهات آباد..»
من هرچی دارم از شماست، از همونوقتی که تو عالمِ بچگی ولایتعشق رو دیدم و رفتم زیرِ بارون یادِ اون سکانس نمازِ باران افتادم و گفتم همهش رو امامرضا دعا کردهها! تا همین آخرینباری که مارو راه دادید کنارتون، تا همین سرِ شبی که صلواتِ خاصهٔ شما پخش میشد و گفتم «آقا به حقِ اسمت، سید مهمونِ سفرهت باشه» و تا همین الان که میگم «نوشتنشو با آب و تاب بلد نیستم، اما دلم برات تنگ شده، دلم برات به تنگ اومده..»
اگر به شکیبایی امر نکرده بودی و از زاری کردن منع ننموده بودی؛ آنقـدر بر تو میگریستیم تا چشمانمان خشک شود…
نهجالبلاغه
خطبهٔ ۲۳۵.اگر به شکیبایی امر نکرده بودی و از زاری کردن منع ننموده بودی؛ آنقـدر بر تو میگریستیم تا چشمانمان خشک شود…
نهجالبلاغه-خطبهٔ ۲۳۵.
برای منی که جَلْدِ چایخونهٔ حضرت رضام، این یکی از قشنگترین چیزایی بود که دیدم. با تیکههایِ استکانهایِ شکستهٔ چایخونه حضرتی اکسسوری درست میکنن و اگه دوس داشتید؛ میتونید یه تیکه از چایخونهای که همه رو کبوترِ جَلْدِ خودش میکنه؛ با خودتون داشته باشید، میگه که «نورفروشی داریم»!
@haramsessory
«امامحسن(ع) سازشگر نبود.»
-اگر امامحسن به صُلح دچار مىشود، به خاطر تنهايى و خيانتِ يارانى است كه پولِ معاويه و رياست او را به دل گرفتند و از امام بريدند. و اگر على(ع) در برابرِ معاويه و قرآنهایِ بلند صلح را نمىپذيرد، به خاطر فريب و نيرنگى است كه در ميان است. پس صلح و سازش در جنگهایِ عقيدتى و در مبارزههاى مقدس دینی تا رسيدن به هدف معنا ندارد. مگر آنجا كه به دشمن فرصتِ بازگشت بدهى و يا براى خودت فرصت جمعآورى و تجديدِقوا بخواهى.
-حضرت از هدفِ خود تخفيف نداد و از باطل برایِ حق نردبان نساخت؛ چون هر مبارزى كه از هدف مايه بگذارد و كوتاه بيايد، بر فرض ببرد، باخته است. بگذر از اينكه باختها حتمىست، كه در موضعِ ضعف، كارى نمىتوان كرد و تخفيفها از اين موضعِ ضعيف خبر مىدهند.
امامحسن(ع) سازشگر نيست؛ چون نه تخفيف داده و نه تسليم شده؛ چون ياورى ندارد، تحميل نمىكند؛ مىايستد تا زمينه را فراهم نمايد.
-دنيا با تمامِ گوشهایش میشنود كه میگویند اماممجتبیٰ مؤمنين را ذليل كرد! كه امام مجتبی زبانش گويا نبود! كه او ترسيد، و از جنگ هراسيد!
راستی كه عجب تلخهایِ شیرینی است... امام مجتبی كه زبانش معاويه را مىلرزاند، گنگ معرفى مىشود و مردمى كه به دنيا روى مىآورند عزّتِ خدا مىشوند و خطاب مذلّ المؤمنين سر مىدهند آن هم تا روزهاى آخر، حتی آن هنگام كه امام پارههاى جگرش را در ميان طشت مىبيند و خونِ دلش را به روى زمين مىريزد.
شيرينیِ دنيا در همين است كه با تلخىهايش، نهفتهها را آشكار مىكند و تهِ كيسه را بيرون مىريزد و سرمايهها را نقد مىنمايد...
-استاد علیصفاییحائری
بزدلانِ مقدسنمایی که فهم و جراتِ جهاد ندارند؛ امروز از امامحسن(ع) یک سازشگر میسازند تا سرپوش بگذارند بر بزدلیِ خودشان. امامِ مظلومِ ما، مظلوم بینِ ما..
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
