.....کلبه شعر.....
Відкрити в Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Показати більше740
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-1030 днів
Архів дописів
.....چشم رنگ عسلم تار شد ای یار ، بیا
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا
.....ﺳﺎﻗﻴﺎ امشب دلم را از قفس آزاد کن
این دل ویرانه را با لطف می آباد کن
ساقیا جامی بده تا بگسلد غم از دلم
امشب ای دل این غم دیرینه را فریاد کن
امشب ای غم بهراین دل لحظه ای آرام گیر
زین سبب فردا و فردا ها چنان بیداد کن
درد این دل خون هرشب ساقی میداند و بس
ساقیا ما را به یک پیمانه ای دلشاد کن
می در این میخانه بسیاراست و غم در قلب من
فکری بر حال من و این درد بی بنیاد کن
ساقیا با سوز من ساختی بیا یکبار هم
خانه ویران دل را لحظه ای آباد کن
غصه را گو نگذرد امشب دگر از کوی دل
تا که دم باقیست مرا زین دغدغه آزاد کن
....من پریشان خاطرم امشب دلآرامم کجاست؟
آنکه با عشقش بسوزاند سرانجامم کجاست؟
آنکه بر جانم بریزد آتشی از عشق خود
با شرابی زان دو چشمش, پر کند جامم کجاست؟
آنکه با ناز نگاهش میکند دیوانه ام
یا که با سوز لبانش میکند رامم کجاست ؟
آنکه میداند دهان عاشقان تلخ است و لیک
چون عسل با بوسه ای شیرین کند کامم کجاست؟
.....مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی
شور در سر داری و داری جوانی میکنی
مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت میکنم
دورترها می نشینی نغمه خانی میکنی
تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را
شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی میکنی
من نمیدانم چرا وقتی قرار بوسه نیست
باز هم لبهای خود را ارغوانی میکنی
مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین
پلکها را تیر و ابرو را کمانی میکنی
روز روشن بافه بافه شانه بر مو میکشی
روی هم میریزی و با شب تبانی میکنی
تا میایم بیخیال گریه ی هر شب شوم
با خیالت میرسی پادرمیانی میکنی
خود بگو اصلن چه معنی میدهد این کارها
آخرش از دست خود، من را روانی میکنی
عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده
بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی
.....دلبران، دل میـبرند، اما تـو جانم میـبری
ناز را افزوده ، با نازت توانم میـبری
سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود
تا ته قلب من و تا استخوانم میـبری
میزنی چشمڪ نهانی، جانِ تـو! جان خودم!
با تڪان پلڪ خود تا بیڪرانم میبری
تاڪه میخواهم بگویم راز خود را ناگهان
دستهای مهربان را بر لبانم میبری
میکنی ساڪت مرا با بوسه های بی هوا
شعر را با بوسه از روی زبانم میـبری
تو شبیه دلبران هستی ولي جور دگر
دلبران، دل میبرند، اما تو جانم میبری.
.....دوستت دارم ولی ، هرگز نیا دنبال من
حق من بودی چرا ، هرگز نبودی مال من ؟
می روم با پای خسته ، دست بسته ، چشم تر
شکر میگویم خدا را ، هست ناخوش حال من
می روم از شهر تو بیرون ، به شهر دیگری
هیچکس حتی نمی آید به استقبال من
کوله باره پاره ام را توشه ی راهم کنم
گم شده اسباب من ، در هم شکسته بال من
فال می گیرم و می دانم که تعبیرش بد است
اشک حافظ را در آوردم ، که این شد فال من
شعر می گویم بدین سان ، گرم میگردد سرم
سرد میگردد سرم ، با سردی اقبال من
....گرچه میدانم ، درآغوشت نمیگیرم گلم
تا نگویم دوستت دارم ، آروم نمیگیرم گلم
حق من این نیست در دنیا ، که آمد بر سرم
دوستان رفتن و من ، پابند زنجیرم گلم
رسم دنیا ،رسم نامردی ست،میدانی خودت
من چرا بسیار با این رسم ، درگیرم گلم
نارفیقان را بحال خود رها کردم ، ولی
خود به جرم نارفیقی، زیر تعزیرم گلم
زیر بار ناسپاسی ، شانه های من شکست
بسکه درگیر نگاه شک و تحقیرم گلم
بدنکردم ، بدکشیدم ، بد نمیخواهم ، بگو..
چیست راه چاره و تغییر تقدیرم ، گلم
این بار هم تمام خطاها به پای من
اما نخواه این که تو باشی خدای من
من مانده ام چگونه بگویم چه قصه ای ست
مابین چشم های تو با شعر های من
چوب حراج می زنی امروز بر دلم
ای جو فروش دلبر گندم نمای من
آخر چگونه می شود از عشق با تو گفت
وقتی که رنگ بر تو ندارد حنای من
تا بسته ای به روی من آغوش خویش را
این درد را نمیشنوی در صدای من
عمری که من دچار تو بودم تمام شد
حالا بیا تو باش کمی مبتلای من
بگذر از آنچه بین من و تو گذشته است
این بار هم تمام خطاها به پای من
#حمید_اسماعیلی
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🌹🌹❤️🌹🌹👈
میان شوق نگاهش شماره میلرزید
و دست عقربهدار اشاره میلرزید
شماره، باز همان که... دو بوق پی در پی
الو... طنین صدایش دوباره میلرزید
هزار حرف نگفته، دلی پر از تردید
لبش زبانه گرفت و شراره میلرزید
و خواست باز بگوید که دوستت دارم
تمام جملهی او بیاشاره میلرزید
زبان الکن او وا نشد، ولی آخر
دو چشم نم دار پر ستاره میلرزید
نشد شکفته شود بغض کهنهاش آخر
دوباره دست دلش، چون هماره میلرزید
#زینب_علیمرادی
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🌹🌹❤️🌹🌹👈
.....من که جز همنفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
زنده ام بی تو و شرمنده ام از خود هرچند
که دمی از سر رغبت نکشیدم نفسی
ناامیدم مکن از صبر و بگو میآید
عادل ظلم ستیزی، ملک دادرسی
به کجا پَر بکشد در هوس آزادی
آنکه از بال و پرش ساخته باشد قفسی
من کسی جز تو ندارم که به دادم برسد
میتوانی مگر ای عشق به دادم نرسی !
#فاضلل_نظری
....بگذار بیاموزم در پای تو مردن را
بازنده چه میفهمد زیبایی بردن را
بگذار رها باشم از وسوسهی سیبت
سیبی که نشانم داد رسوایی خوردن را
با یاد تو بیدارم با فکر تو میخوابم
باید که به یاد آرَم از یاد نبردن را
قاری یقین باش و بر جان و دلم جاری
تا اینکه به جای آرَم وصف تو شمردن را
چون شمع فرو ریزم در بزم شبانگاهی
تا مشق کنم با خود این پای فشردن را
تسلیم قضا باشم راضی به رضا باشم
هرگز نبرم از یاد آیینِ سپردن را
در وا کن و دربر گیر بگذار بیاموزم
در خویش شکستن را بیهوده نمردن را
#پرویز_شالی
.....از تو اے عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا ڪردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا ڪردی
گرچه اے عشق شڪایت ز تو چندان دارم
ڪه به عمرے نتوانم همه را بشمارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
ڪاش دائم دل ما از تو بلرزد اے عشق
آندلے ڪز تو نلرزد به چه ارزد اے عشق
#ناشناس
.....دامیست که باید بکشاند به گناهم
سيبی که تو انداخته باشی سرِ راهم
ما از تو بهغیر از تو نداریم تمنا
من لال شوم از تو بهغیر از تو بخواهم
با عقل چه خوبی که نکردم! سرِ یک عشق
از چاله درآوردم و انداخت به چاهم
یک عمر تو رفتی و من از راه رسیدم
خورشید سفر کرد و نفهمید که ماهم
ای ابر نکن! برکهی دلمُردهیی آن زیر
دل بسته به پیدا شدن گاهبهگاهم
#مهدى_فرجى
....تا لبِ سرخ تو دارد تب حوایی را
آدمی نیست که نشناخته رسوایی را
یوسف مصر دلش شور تو را خواهد زد
تو اگر کوک کنی ساز زلیخایی را
باید از هرچه دوات است سیامشق کند
میرعماد آن خط ابروی چلیپایی را
با چه حالی به تماشا بنشینم امشب
این به هم ریخته گیسوی تماشایی را
تو اگر لطف کنی چند غزل بنشینی
مفتخر میکنی امشب من و تنهایی را...
#حسین_زحمتکش
.....عاشقم من عطشِ جانِ تو را میخواهم
بوسه از آن لب و دندانِ تورا میخواهم
به چه دردم بخورد ماه که دربالا هست
من فقط صورتِ تابانِ تورا می خواهم
تـو بگیر از دلِ مـن حـالِ پریشانیِ من
در عوض موی پریشانِ تورا می خواهم
بـاده یـا درد بـه مستی نـرساند مـا را
من فقط آن لبِ مستانِ تورا میخواهم
جانـم آماده ی قربـانیِ انـدر رهِ توست
چشمکِ نازِ تـو فرمانِ تو را می خواهم
جـانِ مـن یخ زده از درد و غمِ تنهـایی
جان به قربانِ تو دستانِ تورا میخواهم
#بهنام_آئینه_دار
.....مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن، اعتمادی نیست
به دنبال چه می گردندمردم در شبستان ها
در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست
نه تنها غم، که لبخند سلامت بادمستان هم
گواهی می دهد دنیای ما دنیای شادی نیست
چرا بی عشق سر بر سجده تسلیم بگذارم
نمی خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
کنار بسترم بنشین و دستم را بگیرای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست
مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست
#فاضل_نظری
.....غنچهی دلتنگ امشب میزبان شبنم است
حرفْ بسیار است اما فرصت صحبت کم است
آنکه مدتهاست از من چشم میپوشد تویی
آنکه میگیرد سراغ از خلوتم هر دم غم است
جای حیرت نیست گر در پای عشقت سوختم
عاشقی میراث ما از دودمان آدم است
اشک میریزد مدام از چشمهایم، بعد تو
آنچه میبینم فقط تصویرهایی مبهم است
از دلیل رفتنت چیزی نمیگویم به غیر
دردِدل دارم ولی آیینه هم نامحرم است!
#مجید_ترکابادی
....گفتم زدی آتش به دل مجذوب وحیرانت شدم
گفتی بیا لیلای من مجنون چشمانت شدم
گفتم ندارد دیده ام حتی به شمعی روشنی
گفتی که ماه روشنی چندیست مهمانت شدم
گفتم چرا دوری کنی از دیده ام مجنون من
گفتی پریشانی نکن مجنون پنهانت شدم
گفتم پر از دلواپسی گردیده ام تا آمدی
گفتی اگر ابری شدی در دیده بارانت شدم
گفتم نکن بامن چنین درمان قلب من تویی
گفتی طبیب من بیا تا سر به دامانت شدم
.
.....آن قَدَر اشک بریزم که دگر کور شوم
که به غیر از تو نبینم ، زِ همه دور شوم
تو که در بزم رقیبانی و فارغ زِ منی
من چگونه به بهارانِ تو مسرور شوم
پا به صحرا بنهم ، راهِ جنون طی بکنم
تا به دیوانگیِ عشقِ تو مشهور شوم
باز هم نیست رها دستِ من از دامن تو
آن زمانی که غذای مَلَخ و مور شوم
زین همه دردوغمِ زندگی و زجرِ فراق
خُرّم آن روز رها گردم و در گور شوم
گرچه سوزدپرو بالم، بدهم جان زِطلب
همچو پروانه ی عاشق به برِ نور شوم
دل وجان منِ(......)که زِغم ویرانست
گر به جان و دلم آیی، زِتو معمور شوم
.....با اینکه میخندم ولی غم دارم ای دوست
در دل هوای سوز و ماتم دارم ای دوست
بغضی نشستـه در گلویـم روز و شب ها
در سینــه ام آهِ دمـادم دارم ای دوست
در حسرتِ خـوابی پُـر از آرامش هستم
شب تاسحر احوالِ مُبهم دارم ای دوست
مـن از غـریب و آشنـایـان زخم خوردم
صدهـا گِلـه از ظلمِ آدم دارم ای دوست
شـایـد نمیـدانـی بـدان مـن پیـرِ دردم
از غصه هایم قامتی خم دارم ای دوست
در سینــه ام عشـقِ تــو را می پـرورانم
مهرِ تـو را عشقِ تو را کم دارم ای دوست
دلخستـه ام از بی کسی سنـگِ صبـورم
بۍتو جهانۍچون جهنم دارم ای دوست
